همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو ديوار
در شب رسواي بي ساحل
*-*
قضیه بن شدن سایه خانوم چیه؟!؟!!
Printable View
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو ديوار
در شب رسواي بي ساحل
*-*
قضیه بن شدن سایه خانوم چیه؟!؟!!
هرکس به تمناي کسي غرق نياز است
هر کس به سوي قبله خود رو به نماز است
تنها در خلوت رؤيايي
يك غروب پاييزي
زندگي هامان را هريك به تنهايي
مي گذاريم در ميان دستهايمان
دستاني كه به هم گره مي خورند در هم
و گم مي شوند در طرح
اندام هاي مستقلمان
كه يكي مي شوند
در سايه ي عشق مشتركمان
*-*
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل اخه عاشق نمی شه
میگه یا اسم آدم دل نمی شه
:-?? یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه
هر زمان موج می زنم در خویش
می روم می روم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
چه آغازی چه آغازی که رازی داشتم با تو
در این دنیای سرگردان منم گم در گمان یا تو
رها در باغ رویاها در آدم آمدم دیدم
دلم در مشت مشتاقان در آغوش معما تو
لب از لب وانکرده آتشی افروختی در شب
شکفتی چون گل آیینه در باغ تماشا تو
ندیدم آبشاری در جهان از گریه زیباتر
که پنهان بود ماهی در من و آیینه اما تو
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
دوست دارم ودانم كه تويي دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شدهام دوست ندانم
مشک آن است که خود ببوید
نه آن که عطار بگوید
دار یک قالی
قیچی
پشم های رنگ وارنگی است
و گره خورده بر هم
شانه می گردند
اما
کس نمی داند چه طرحی
روی این قالی است.
و خدا در آسمانش نقش می بندد
خانه ها چوبی
درختی، کوچه ای، پایِ آبادی
چه زیبائی یی، چه عطری
عطر گل ها بوی این قالی است.