مرد باش و هر دو عالم ده طلاق
پای در نه زانکه داری دست رس
گر برآری یک نفس بی عشق او
از تو با حضرت بنالد آن نفس
Printable View
مرد باش و هر دو عالم ده طلاق
پای در نه زانکه داری دست رس
گر برآری یک نفس بی عشق او
از تو با حضرت بنالد آن نفس
سحر رنگ صدای تو کجا شد
نشان جای پای توکجا شد
شدم غرق غروب دجلۀ شب
طلوع جانفزای تو کجا شد
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس
گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس
مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام
کم گوی از ازل ز ابد نیز هم مپرس
سرایم ظلمت یک کهکشان است
غبار چهره ام راز عیان است
ز یاران دو روی رنگ پرداز
جهان غصه ام یک آسمان است
تا کی خفتی که کاروان رفت
در رستهی کاروان ما باش
چون میدانی که جمله ماییم
با جمله مگو زبان ما باش
چون اعجمیند خلق جمله
تو با همه ترجمان ما باش
شماي صبح و شب و هر دقيقه و هر جا
شماي پشت من افتاده مثل يك سايه
شما كه از خودتان حرف مي زني هر بار
من از اتاق خودم مي روم به دنياي ...
!!!نقل قول:
شماي صبح و شب و هر دقيقه و هر جا
شماي پشت من افتاده مثل يك سايه
شما كه از خودتان حرف مي زني هر بار
من از اتاق خودم مي روم به دنياي ...
یقین دارم ز قرآن سر بریدند
هم از دین هم ز ایمان سر بریدند
اگر چه آب مهر مادرت بود
تورا با کام عطشان سر بریدند
در خلافت ميل نيست اي بيخبر
ميل کي آيد ز بوبکر و عمر
ميل اگر بودي در آن دو مقتدا
هر دو کردندي پسر را پيشوا
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
شاها به فقیران درت روی مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
(فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن)