مداد آنجا که باشد لوح سیمینش
ز نقره خط چون جان می برآرد
کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم
مگر خار از گلستان می برآرد
Printable View
مداد آنجا که باشد لوح سیمینش
ز نقره خط چون جان می برآرد
کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم
مگر خار از گلستان می برآرد
دگر گوشی به آغوش درم نیست
صدای آشنای باورم نیست
بغیر از لاشه ی پوشیده دل
درین خانه کسی هم بسترم نیست
تا خورد دلم شراب عشقت
سرگشتگی خمار دارد
مسکین دل من چو نزد تو نیست
در کوی تو خود چکار دارد
دلم را با نگاهی آزمودی
بشوخی شوخی از دستم ربودی
ببستی چشم هوشم را بنازی
کجا رفتی که بودی وچه بودی
یه نفر رو بوم تقدیر دو تا رهگذر کشیده
منو شب کشیده دستی که تو رو سحر کشیده!
میدونی همون خدایی به تو پر داده عزیزم
که منو اسیر چشمات ، منو پشت در کشیده!
هوای گريه دارم تو اين شب بی پناه
دنبال تو می گردم دنبال يه تکيه گاه
دنبال اون دلی که تنهايی رو ميشناسه
دستای عاشق من لبريز التماسه
هزار و يک شب من پر از صدای تو بود
گريه هر شب من فقط برای تو بود
دنیا پر از رنج است با این حال
درختان گیلاس شکوفه میدهند
دل از ما میکند دعوی سر زلفت به صد معنی
چو دلها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم
اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط میزنم
از دل تنگ تموم آدما
از شبو روز خدا خط میزنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمیذارم کسی عاشق نباشه
ماهو بین همه قسمت می کنم
مدتی خون خوردم و راهم نبود
نیست استعداد بیزاری مرا
نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
گر نبودی از تو دلداری مرا
مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا