بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
Printable View
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت
کد:http://forum.p30world.com/showthread.php?p=3084861&posted=1#post3084861
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
کد:http://forum.p30world.com/showthread.php?p=3084873&posted=1#post3084873
تا فرصت هست
در کلبه نگاهت مي نشينم
برفها را مي روبم
خيال تو را ميخوابم
زمستان تمام مي شود و
تو بر مي گردي
همين اول بگويم
چايت را سر بکش
که اين شعر را براي تو مي نويسم
ديگر هيچ جغرافيايي
مرزهاي کودکي مان را پيدا نمي کند
هيچ قله اي نمانده که فتح نشده باشد
هيچ قفلي که باز
تو کليد همه شعرهاي مني...
دوباره خيال برم داشته است
که خيال کنم تو را
کنار خودم
نشسته اي
يا سرپايي
فرقي نمي کند
در سکوتي که هر روز
اين خوانه را طواف مي کند
از من مي گذرد
و به گلدانها آب مي دهد
خنده هايت را بر پيشاني ام مي کوبي
آه , بانوي روزهاي آفتابي
با دامني از فروردين آمده اي
آه دختر انار و ترمه...
دستم را
بگير
اين آخرين بهانه ي عشقي
است...
مرا به خانه دلت مهمان کن!
که امن ترین مکان است
برای گریستن.
چرا که حرمتِ گریه را می دانی...
فکر می کنم
در این دقایقی که خودم را
معکوس قدم می زنم!
چشم هایت چه واژه ای بود
که
دست هایم نتوانست آن را بنویسد.
وقتی نیستی
آنچنان با خیالت سرخوشم
که نبودنت را
از یاد می برم…
دردی که من از تو دارم در دل
دل داند و من دانم و من دانم و دل