نمیدانم مرا چه میشود؟!
گویی تو زن ِ نخستینی!
و گویی پیش از تو دوست نداشتهام
کسی را
تجربه نکردهام
عشق را
و کسی نبوسیده
مرا!
Printable View
نمیدانم مرا چه میشود؟!
گویی تو زن ِ نخستینی!
و گویی پیش از تو دوست نداشتهام
کسی را
تجربه نکردهام
عشق را
و کسی نبوسیده
مرا!
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
يک تجربه مبهم، يک همهمه رسوايی،
يک فرصت بی لذت، در يک شب يلدايی
حرم نفسی تازه، يک خلسه وهم آلود،
يک نام که يادم نيست، اين آخر بازی بود
بی وسوسه می مانی، بی حادثه می ميری،
با خاطره ام خوش باش زيبای اساطيری
یک لحظه یک آن یک نفس بر من بریز آیینه را
از آسمان بکر تو صدها ترانه چیده ام
خاتون تنهای دلم! آغاز ناب هر غزل!
حوا ترین حوای من! سیب تو را نوشیده ام
مزن بر سر ناتوان دست زور ...
که روزی درفتی به پایش چو مور !!!!
رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان
دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان
مادام که در کمال اشراق بود
سر چشمهی آفتاب دیدن نتوان
نالد به حال زار من امشب سهتار من
این مایهی تسلی شبهای تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
نه از سر کار با خلل میترسم
نه نیز ز تقصیر عمل میترسم
ترسم ز گناه نیست آمرزش هست
از سابقهی روز ازل میترسم
ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد
سیمای شب آغشته به سیماب برآمد
آویخت چراغ فلک از طارم نیلی
قندیل مه آویزهی محراب برآمد
دانی که چها چها چها میخواهم
وصل تو من بی سر و پا میخواهم
فریاد و فغان و نالهام دانی چیست
یعنی که ترا ترا ترا میخواهم