تب را شبخون زدم در آتش کشتم
یک چند به تعویذ کتابش کشتم
بازش یک بار در عرق کردم غرق
چون لشکر فرعون در آبش کشتم
Printable View
تب را شبخون زدم در آتش کشتم
یک چند به تعویذ کتابش کشتم
بازش یک بار در عرق کردم غرق
چون لشکر فرعون در آبش کشتم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت،
كه اول نظر به ديدنِ او ديده ور شدم؛
او را خود التفات نبودش به صيد من،
من خويشتن اسير كمند نظر شدم
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد.................قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
تمام شهر اگر زیر پا نهم هرگز
دلم اسیر در این بیش و كم نخواهد ماند
منم مقیم حرم با جراحت شمشیر
چو پرده دار رود این ستم نخواهد ماند
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
تو مپندار كه من شعر به خود مي گويم
تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت
تا شود روشن به مردم آنکه نور دیده ای
جان من امشب لباس سرمه ای پوشیده ای
یک برکت جانانه به عمر و نفسم ده
تا با نفسم مجریِ افکار ِتو باشم
آخر چه شده روزیِ من این همه کم شد
محروم ز یک لحظه یِ دیدار ِتو باشم