-
زن در انتظار فرصت مناسب بود ولی مرد مشغول تماشای فوتبال، زن فکر کرد یعنی اولین بچه مون شبیه بهکدام از ما می شود؟ مرد در این فکر بود چرا مربی تیم را عوض نمی کنند؟ زن گفت:" فرهاد ...بچه مون ..."مرد گفت:" هیس ... جای حساس بازی هست ..." زن باز گفت : " اما فرهاد ..." مرد که تیم مخبوبش سه گل عقب بود زن را هل داد. پای زن به پایه میز گیر کرد و روی زمین افتاد و صدای شکستن قلبی کوچک را در بطن خود احساس کرد . حالا بازی تمام شده بود .
-
روزي يک پري که در درخت انجيري خانه داشت به "لستر " آرزويي جادويي پيشنهاد کرد تا هرچه ميخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو ،دو آرزوي ديگر هم داشته باشد .و با زيرکي به جاي يک آرزو صاحب سه آرزو شد .
بعد با هريک از اين سه آرزو ، سه آرزوي ديگر در خواست کرد!
وبا اين حساب ، افزون بر سه آرزوي قبلي ، مالک نه آرزوي ديگرهم شد!
آنگاه با زرنگي تمام ،با هريک از دوازده آرزو سه آرزوي تازه طلب کرد!
که ميشود چهل و شش تا ... يا پنجاه و دوتا ؟!
خلاصه با هر آرزوي تازه،آرزو هاي بيشتري کرد.
تا سرانجام مالک پنج ميلياردو هفت ميليون وهجده هزار و سي وچهار آرزو شد!
آن وقت آرزو هايش را کنار هم روي زمين چيد و آواز خواند و پاي کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد !
بيشتر و بيشتر و بيشتر ... وآرزو ها روي هم تلنبار شدند .
در حاليکه مردم لبخند ميزدند ، مي گريستند ،عشق مي ورزيدند و حرکت ميکردند ،
لستر ميان ثروتهايش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _
نشسته بودو مي شمرد و مي شمرد وهي پيرتر و پيرتر ميشد.
تا سرانجام يک شب وقتي به سراغش رفتند ،او را ديدند که ميان انبوهي از آرزو مرده است.
آرزو هايش را که شمردند ، معلوم شد حتي يک آرزو کم و کسر ندارد .
همگي ترو تازه!...
بياييد ، بياييد ، از اين آرزوها چند تايي برداريد و به لستر بيانديشيد
که در دنيا ي سيب ودوستي و زندگي
تمام آرزو هايش را به خاطر آرزوي بيشتر تباه کرد!!!
-
سلام
من خیلی وقته که عضو فروم هستم ولی پستی نداشتم.از این به بعد می خوام بنویسم.این موضوع رو انتخاب کردم چون از داستان خوشم میاد.
این هم داستان کوتاهی که چند وقت پیش توی یه روزنامه(گمونم نسل سه)خوندم.
دوروز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد .آشفته وعصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد وبدوبیراه گفت فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت فرشته سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت بازهم فرشته سکوت کرد دلش گرفت و گریست وبه سجده افتاد این بار فرشته سکوتش را شکست وگفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقیست.بیا ولا اقل این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت:اما بایک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد؟
فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خود گفت:وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد ومی تواند ...
او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما ..... اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز را آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد وبخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: کسی درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود.
-
حکايت - سایه
سیدبرهان الدین فایده می فرمودغسخن فاظلانه می گفتف. ابلهی گفت، در میان سخن او، که ما را سخنی می باید بی مثال باشد. فرمود که تو بی مثالی؛ بیا تا سخن بی مثال شنوی. آخر تو مثالی از خود، تو این نیستی، این شخص تو سایه توست. چون یکی می میرد، می گویند فلانی رفت. اگر او این بود، پس او کجا رفت؟ پس معلوم شد که ظاهر تو مثال باطن توست تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گیرند.
-
هر كه اول بنگرد پايان كار .... اندر آخر او نگردد شرمسار
به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگهاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در وبلاگ "هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست" به نشاني
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
حكايتي از «داستانهاي مثنوي» دربارهي عاقبتانديشي آمده است كه در ادامه ميخوانيد:
«پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت: ترازويت را به من بده تا اين خرده هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايهاش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد من غربال ندارم. پيرمرد گفت: حالا ديگر مرا مسخره ميکني ، من ميگويم ترازو ميخواهم تو ميگويي غربال ندارم ، مگر کر هستي؟ همسايه گفت: من کر نيستم ولي درک کردم که تو با اين دستهاي لرزان خود چون خواهي که خُردههاي طلا را به ترازو بريزي و وزن کني مقداري از آن به زمين خواهد ريخت ، آن وقت براي جمع آوري آنها جاروب خواهي خواست ، و بعد از آنکه طلاها را با خاک جاروب کردي آن وقت غربال لازم داري تا خاک آنها را بگيري ، من از همين اول گفتم که غربال ندارم.»
-
« تبر »
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!
-
بساط شيطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
-
بقا را طلب كن
فتحعليشاه روزي در ميان دو تن از زنهاي خود ، يکي به نام «جهان» و ديگري به نام «حيات» نشسته بود و اين شعر را مي خواند :
نشسته ام به ميان دو دلبر و دو دلم ............. كه را به مهر بگيرم در اين ميان خجلم
« جهان » گفت : « تو پادشاه جهاني ، جهان تو را بايد »
« حيات » گفت : « حيات اگر که نباشد جهان چه کار آيد »
يکي از بانوان حرمسرا به نام «بقا» در پشت در ، اين سخنان را شنيد و گفت :
حيات وجهان هر دوشان بي وفا است .............. بقا را طلب کن که آخر بقا است
-
سلام به همگی.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
مطالبتون خیلی خوب بود.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دست همتون درد نکنه.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
*********************
اگر كوسهماهیها،انسان بودند
(از برتولت برشت )
دختر كوچولوی مهماندار كافه از آقای كوینر پرسید :"اگر كوسه ماهیها انسان بودند،آن وقت نسبت به ماهیهای كوچولو مهربانتر نبودند؟"
او درپاسخ گفت:یقیناً،اگر كوسهماهیها انسان بودند برای ماهیهای كوچك دستور ساخت انبارهای بزرگ مواد غذایی را میدادند. اتاقكهایی مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكی، ازگیاهی گرفته تا حیوانی. ترتیبی میدادند تا آب اتاقكها همیشه تازه باشد و میكوشیدند تا تدابیر بهداشتی كاملاً رعایت گردد. به طورمثال اگر بالهی یكی ازماهیهای كوچك جراحتی برمیداشت، بلافاصله زخماش پانسمان میگردید، تا مرگش پیش از زمانی نباشد كه كوسهها میخواهند. برا ی جلوگیری از افسردگی ماهیهای كوچولو، هراز گاهی نیز جشنهایی بر پا میكردند.چرا كه ماهیهای كوچولوی شاد خوشمزهتراز ماهیهای افسرده هستند. طبیعی است كه دراین اتاقكهای بزرگ مدرسههایی نیز وجود دارد. دراین مدرسهها چگونگی شنا كردن در حلقوم كوسه ها، به ماهیهای كوچولو آموزش داده میشد. به طورمثال آنها به جغرافی نیاز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهیهای بزرگ و تنبل را پیدا كنند كه گوشهیی افتادهاند. پس ازآموختن این نكته، موضوع اصلی تعلیمات اخلاقی ماهیهای كوچك بود.آنها باید میآموختند كه مهمترین و زیباترین لحظه برای یك ماهی كوچك لحظهی قربانی شدن است. همهی ماهیهای كوچك باید به كوسه ماهیها ایمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامیكه وعده میدهند،آیندهای زیبا و درخشان برایشان مهیا میكنند .
به ماهیهای كوچولو تعلیم داده میشد كه چنین آیندهای فقط با اطاعت و فرمان برداری تضمین میشود واز هرگرایش پستی، چه به صورت ماتریالیستی چه ماركسیستی و حتی تمایلات خود خواهانه پرهیز كنند و هرگاه یكی ازآنها چنین افكاری را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسهها خبر داده شود.اگر كوسه ماهیها انسان بودند، طبیعی بود كه جنگ راه میانداختند تا اتاقكها و ماهیهای كوچولوی كوسه ماهیهای دیگر را به تصرف خود درآورند. دراین جنگها ماهیهای كوچولو برایشان میجنگیدند و میآموختند كه بین آنها وماهیهای كوچولوی دیگر كوسهها تفاوت فاحشی وجود دارد. ماهیهای كوچولو میخواستند به آنها خبردهند كه هرچند به ظاهرلالند، اما به زبانهای مختلف سكوت میكنند و بههمین دلیل امكان ندارد زبان همدیگر را بفهمند. هرماهی كوچولویی كه در جنگ شماری از ماهیهای كوچولوی دشمن را كه به زبان دیگری ساكت بودند، می كشت نشان كوچكی از جنس خزهی دریایی به سینهاش سنجاق می كردند و به او لقب قهرمان میدادند.
اگر كوسهها انسان بودند، طبیعی بود كه دربینشان هنر نیز وجود داشت. تصاویر زیبایی میآفریدند كه در آنها،دندانهای كوسهها دررنگهای بسیار زیبا و حلقومهایشان بهعنوان باغهایی رویایی توصیف میگردید كه درآنجا میشد حسابی خوش گذراند. نمایشهای ته دریا نشان میدادند كه چگونه ماهیهای كوچولوی شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ماهیها شنا میكنند و موسیقی آنقدرزیبا بود كه سیلی ازماهیهای كوچولو با طنین آن، جلوی گروههای پیشاهنگ، غرق در رویا و خیالات خوش، به حلقوم كوسهها روانه میشدند.
اگر كوسه ماهیها انسان بودند، مذهب نیز نزد آنها وجود داشت. آنان یاد میگرفتند كه زندگی واقعی ماهیهای كوچك، تازه درشكم كوسهها آغاز میشود. ضمناً وقتی كوسه ماهیها انسان شوند، موضوع یكسان بودن همهی ماهیهای كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نیز پایان مییابد. بعضی ازآنها به مقامهایی میرسند و بالاتراز سایرین قرار میگیرند.آنهایی كه كمی بزرگترند حتی اجازه مییابند، كوچكترها را تكه پاره كنند. این موضوع فقط خوشایند كوسه ماهیهاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمههای بزرگتری برای خوردن دریافت می كنند. ماهیهای بزرگتر كه مقامی دارند برای برقرار كردن نظم در بین ماهیهای كوچولو میكوشند وآموزگار، پلیس ، مهندس در ساختن اتاقك یا چیزهای دیگر میشوند. و خلاصه اینكه اصلاً فقط هنگامی در زیردریا فرهنگ به وجود می آید كه كوسه ماهیها انسان باشند .
-
سرگذشت دانه برف
(از صمد بهرنگي)
يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
* * *
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]