شد غم عشقِ حيرت افزايش
چاشني بخش نغمه ي نابش
دل آسوده اش چو شيدا گشت
ناله هاي ني اش غم افزا گشت
بر دلش تا شعاع مهري تافت
زير و بم هاي نغمه اش جان يافت
ني لبك با لب آشنا مي كرد
شوري از هر نوا به پا مي كرد
Printable View
شد غم عشقِ حيرت افزايش
چاشني بخش نغمه ي نابش
دل آسوده اش چو شيدا گشت
ناله هاي ني اش غم افزا گشت
بر دلش تا شعاع مهري تافت
زير و بم هاي نغمه اش جان يافت
ني لبك با لب آشنا مي كرد
شوري از هر نوا به پا مي كرد
دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش
هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
---------------
کل کل با M.B.M [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شب درازیست
نه شب بیدلی
صدای پای بی صدایی است و
چهار هزار شاخه ی گل *ل
که بار تبر به دوش می کشند
دستی که زخم می زند ٬ نا پيداست
اما زخم٬
عريان تر از طلوع آيينه در روز است
شايد که تن به تيغ دوست سپردن
راهی به سوی توست...
تاز چشم دشمنم آيينه دار خويشتن
در جهان,چون من عزيزي نيست,خوار خويشتن
پيش رو دارم خزان را چون درخت ميوه دار
زرد روئي مي كشم از برگ وبار خويشتن
صبر سنگم نيست ورنه اين سپهر پست را
چاك مي كردم گريبان از شرار خويشتن
نيستم موج سبكسر,خارو خس آرم بكف
گوشه گيرم همچو ساحل در كنار خويشتن
هر كه باشد در پي آزار كس,چون عنكبوت
ميشود در بند تنهايي,شكار خويشن
بس كه عطر افشان غيرم درسفال خشك خاك
همچو ريحانم مصون از زخم خار خويشتن
پير بازي بازي خورده ام در كوي رندي ها هنوز
درس ميگيرم ز طفل ني سوار خويشتن
غنچه ام را چون سر دلتنگي ياران نبود
رخت خود بيرون كشيد از نوبهار خويشتن
رفتم از دنيا و دستم ماند بيرون از كفن
تا مگر گل چينم از شمع مزار خويشتن
شيون از سرخي چشم آسمان همچون عقيق
از غريب افتادگانم در ديار خويشتن
شيون
نماند به يک گونه کار جهان
چو بادی است نيک و بد آن جهان
چو رخ زی پذشخوار گر آورند
وزان جايگه دين و شاهی برند
رسد کار آن بدسگالان به جان
هم آواره گردند از خان و مان
چو آيد بر ايشان زمانه بسر
ببينند ز اوّل نشان ضرر
چگونه بود آخر کارشان؟
کجا بشکند تيز بازارشان؟
ناتمام است، ناتمام
از تو دري كه به پرواز
از از تو گشوده مي شود
ناتمام تر
پروازْ شكلِ مثلهي آزادي است
پروازْ شكلِ مثلهي آزادي است
و من شبيه تو در اين …. شنيده نميشود
تند تند تر
از خيابان ها
تنها تبي است سوي پنجره
تند تند تر
هراسْ مثل تجاوز يك آسمان
تند تر
رخسار زنان و رنگ گُل ها را
در پشت غبار كينه پنهان ساخت
گهواره ي مرگ را بجنبانيد
چون گور به خوردن كسان پرداخت
در زير رواق كهنه ي تاريخ
بر سنگ مزار شهرياران تاخت
تنديس هنروران پيشين را
بشكست و بهاي كارشان نشناخت
آنگاه ترانه هاي فتحش را
با شيون شوم باد موزون كرد
دیدم همان لبخند
دیدم هنوز جسارت اعتراف در من مانده بود
در نامه هایت آورده ای:
(( چشم ها و تکه ای از دستش را یافته ای ...))!
خواستم کمی شاکر باشم
اما
این ساده نیست
برایت تسلا وامید
بوسه دور فرستادم.
گاهی هراس در من آوار می شود
وقتی در باغچه
دستهایم پرتغال های سیاه و سفید را لمس می کند.
در ابعاد اين عصر خاموش من از متن تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من
شبيخون حجم تو را
پيش بيني نمي كرد