رخ متاب از وحدت و همبستگی
میوه ی شیرین دهد همبستگی
Printable View
رخ متاب از وحدت و همبستگی
میوه ی شیرین دهد همبستگی
ياد آمد هان،
داشتم مي گفتم:آنشب نيز
سورت سرماي دي بيدادها مي كرد.
و چه سرمائي،چه سرمائي!
باد برف و سوز وحشتناك.
ليك خوشبختانه آخر،سرپناهي يافتم جائي.
گرچه بيرون تيره بود و سرد،همچون ترس؛
قهوه خانه گرم و روشن بود،همچون شرم
گرم،
از نفسها،دودها،دمها
از سماور،از چراغ،از كپه ي آتش؛
از دم انبوه آدمها
و فزونتر زآن دگرها،مثل نقطه ي مركز جنجال،
از دم نقال.
...
لم داده يک کفتار در پايان اين شعر
با احتياط آقا! نيا! ميدان مين! - شعر-
تو لذت آن ميوهی ممنوعه بودی
من شاعرِ بی واژهيِ بی سرزمين، شعر!
يا روی پاکتها خودم را مینويسم
يا میکشم دور خودم ديوار چين - شعر-
تقدير من يک عمر پرسه در خيابان
با آدمکهای غليظ و تهنشين، شعر!
حالا بيا نزديک، فالت را بگيرم
حافظ که نه! با خون شاعر بر زمين - شعر-
بغض تمام ابرها را من سرودم
باران نمیبارد بيايی زير اين شعر!
vaghean ke JUSTMP3 aaaaaaaaaali boOOd eyvaal
نقل قول:
رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها
آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی
دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم
آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی
یاد نداری تو مگر
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
يك بامداد
-يك صبح راستين-
خورشيد اگر به كام تو برمي امد
...
يك قاب،كوه و دامنه
يك پنجره،پرنده اگر با تو مي رسيد
...
يك دشت پهن،لاله ي تر؟
نه! يك كاسبرگ
يك آه از فراغ و دل آسودگي
-اي خسته ي ملول و سمج!
اي سنگ زنده،صبر مجسم! -
يك زندگي شكست، گوارايت مي بود
دل چون آینهی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقهی شوریده سران
نمي شود به اينطرف بيايي آه نه به من نگو
دو نقطه بسته راه جمله را علامت سئوال
نخواستند آه من و تو به هم ….ولي براي چه
براي چه نخواستند مادو تا.. علامت سئوال
تو رفته اي و…ردپاي تو كه مانده است
به روي صحنه، بعد واژه ی كجا…علامت سئوال
دوباره شاعري كه داخل گيومه بود مي گريست
و بين هق هق شكسته شش هجا علامت سئوال