زشتی نیست به عالم که من از دیدهی او
چون نکو می نگرم جمله نکو میبینم
با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را
که من این عشوه در آیینهی او میبینم
Printable View
زشتی نیست به عالم که من از دیدهی او
چون نکو می نگرم جمله نکو میبینم
با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را
که من این عشوه در آیینهی او میبینم
تو گوهر سرشکی و دردانهی صفا
مژگان فشانمت که به دامن نشانمت
سرو بلند من که به دادم نمیرسی
دستم اگر رسد به خدا میرسانمت
یک دهان نالان شده سوی شماکاین دهان این سری هم، زآن سَر است
های و هوئی در فکنده در سما
لیک داند، هر که او را منظر است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
.خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم
ای کعبهی مراد ببین نامرادیم
دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گویی چراغ کوکبه بامدادیم
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
دست مشاطهی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانهی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشهی من همه در گوشهی انبانهی تست
ترسم که بيايي و من آن روز نباشم
اي کاش که من خاک سر راه تو باشم ...
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
رسد آن روز که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ را باور کنی
می رسد روزی که در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی