بار فراق دوستان بس که نشسته در دلم
می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم
بار بی افکند شتر چون برسد به منزلی
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
Printable View
بار فراق دوستان بس که نشسته در دلم
می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم
بار بی افکند شتر چون برسد به منزلی
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
می خزم از هی هات دنیا
چارهی جز با تو بودن ندارم
غم زمیکده جان زه جانان
اب خونین تازیانه شورین
من که تو دارم غم به رخسار ندارم
ازعشق تو مهری دارم که دلم را می خواند
ابی اسمونی
من تا که برم ز دیار مهربانی منزلگاه مهربانی
جای خواب و بیداری
لحظه لحظه تو را دارم
خاطراتم همچو تو دارم
من مثل تو گل فشانی دارم غرق
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك قريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشهي عشق
قهرمانان را بيدار كند
لطفا اشعار تکراری ننویسید
...........
در باد
در خاک
در آب
در آتش
که بود که آرام مرا می جست ؟
انگار شقایق را نمی فهمید
شاید هرگز سایه ای از بید بر او نیفتاده بود
انگار ماهی از حباب برای او نگفته بود
و شاید تپشی را در چشم
درپس نگرانی شقایق
به من گفت
او غریبه است
ایینه را نمی شناسد
بگو
شقایق زندانی است
...
تمام شهر گرفتار ترس و بيم شدند
تو زنده بودی و اين بچه ها يتيم شدند
هرآن که ماند گرفتار واژه «خود» شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
به باد طـعنه گرفتند کار مردم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را
امروز یک سال از دیروز بزرگتر خواهی شد
می دانم
چشمانت انتظار هدیه ای را قدم می زند
هدیه ای خواهم داد
جعبه ای مملو از واژه هایی گنگ
راستی ، گذشت ، مردانگی ، مروت
روزی که آن را باز کردی
شایدموهایت به میهمانی آسیاب رفته باشند
و شاید بزرگ شده باشی
بزرگ
...
گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟
پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟
گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
...
داني از زندگاني چه مي خواهم؟
من تو باشم ،،، تو
پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بُوَد
بار ديگر تو
بار ديگر تو
در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود
من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
خسته مباشی پاسخی پژوک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود
بنشین ! نشستم گپ زدیم ام نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود
گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بعضی
با دستهای آشنا در من بکار قفل بستن بود
و خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود
گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
...