ای کاش من آن دو زلف عنبر برمی
تا بر رخ او زمان زمان بگذرمی
ای کاش من آن دو لعل چون شکرمی
تا از دهن نوش تو می برخورمی
Printable View
ای کاش من آن دو زلف عنبر برمی
تا بر رخ او زمان زمان بگذرمی
ای کاش من آن دو لعل چون شکرمی
تا از دهن نوش تو می برخورمی
یاد باد ان روزگاران یاد باد
روز وصل دوستداران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد ما
از من انان را هزاران یاد باد
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
و شبم یه رنگ شده رنگ سیاه جاده ها
زندگی بی معنا شده روی غبار لحظه ها
به من میگه صدای تو تاریکه مثل شب من
به من میگه نگاه تو سرده مثل دست های من
آره این حرف و صدای سایه هاست
*-
سلام
همیشه از و بدم میومده
تا مرغ دلم پر نكشيده برگرد
تا ريشه ي من زخم نديده برگرد
گيرم كه من اشتباه كردم باشد
دنيا كه به آخر نرسيده برگرد
پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
در اين دنيا غم خورده رفته
داغ داغ عجل سر و تن برده
چرا غم میخوری از بهر مردن
مگر انان که غم خوردند نمردند
با آنكه بر پرت ننشسته است مرهمي
خوشبوتر از شكوفه ي گل هاي مريمي
در سنگ ريشه بستن و با رنج گل شدن
درخورد روح توست كه صبر مجسمي
تا دست هيچ كس نرسد لحظه اي به تو
دورت كشيده اند چه ديوار محكمي
با اين همه به بوي تو آغشته است شعر
اين گونه از تو حرف زدن دارد عالمي
یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينهي مارا عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامهي جان منست
نامهي تو خط امان من است
اي نگهت خواستهي آفتاب
بر من ظلمت زده يك شب بتاب