دوست آنست که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
Printable View
دوست آنست که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
یک زمانم ز خویشتن برهان
کز وجودم ز خود پشیمانست
چند گویی که می نخواهم خورد
که ز دشمن دلم هراسانست
می خور و مست خسب و ایمن باش
مجلس خاص خاص سلطانست
تمام نا تمام من با تو تمام میشود
دستهايم مي افتند
اين يكي حتما تويي
ميدوم
يك زنگ ديگر...
ميرسم
پشت در اما تو نيستي
وقتي هيچ دعايي مرا به تو نمي رساند
بعد از كدام زنگ
پشت كدام در پيدايت كنم؟
ديگر نمي دوم
هرگز نمي رسم...
خیلی شعر قشنگیه به نظرم
خیلی قشنگ بود
مرسی عزیزم
مهربان یارا گل ستانی
خانه ی مردم آسمانی
یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان
اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو
گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو
جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار
واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو
اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو
خواهش می کنم
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدست
نه باید های ما
منم خواهش میکنم
آنانكه خـــاك را به نظر كـــــيميا كــــنند
آيا بود كه گوشه ي چشمي به ما كنند؟
سلام دوستان همگي خوب هستيد؟
شبتون مهتابي:11:
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را ویرا نه کردی عاقبت
روزتون آفتابی:)
تو را چه سود فخر به فلک فروختن
هنگامی که هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند ؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها به داس سخن گفته ای
الان که شبه !