تبسم بي تمناي علي هيچ
نواي عمر بي ناي علي هيچ
اگر عمر دو صد نوحت ببخشند
تمام عمر منهاي علي هيچ
منم سلام!!!
Printable View
تبسم بي تمناي علي هيچ
نواي عمر بي ناي علي هيچ
اگر عمر دو صد نوحت ببخشند
تمام عمر منهاي علي هيچ
منم سلام!!!
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
سلام به پایان و همه دوستان
ولی چو دید با کسی دیگر همدمش را
امان نداد کمی بیشتر قلب عاشقش را
وی را احاطه کرد پس از سالها سایه مرگ
سالهای سال نقل میکرد این قصه را برگ
که بگیرند بقیه از این داستان پند
مثل وی نیابند از یار خود گزند
در برابر ِ بيکرانيي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُلبرگ
به پروانهئي ماننده بود.
زمان، با گام ِ شتابناک برخاست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان ِ خشک
معجزهي ِ وصل
بهاري کرد.
سراب ِ عطشان
برکهئي صافي شد،
و گنجشکان ِ دستآموز ِ بوسه
شادي را
در خشکسار ِ باغ
به رقص آوردند.
در دیوارای خونه داره از تو صد نشونه
گلهای باغچه میگیرن ازفراق تو بهونه
کاش میشد با مهربونی پر کنی این فاصله ها رو
من میخوام اما چه فایده دل تو نامهربونه
جای خالیت مثل یه خار تو چشمام می شینه
کور می شه انگاری بی تو دنیا رو نمیبین
نه ز حشمت و نه ز حكمت و نه ز جادوي ما
كه ز لطف خود است رام ما آهوي ما
نوميدي ما لاف و گزاف است و دروغ
وقتي كه "اميد" خود مي آيد سوي ما
يك دشت مزار و جان غم بارهي من
آن ميهن من اين من آوارهي من
با اين همه تا "اميد" باشد گو باش
صد خنجر زخم و دل صد پاره ي من
گفت آزادي! بگفتمش مير من است
گفتا شادي! گفتم اكسير من است
گفت آينده! گفتم آنك پسرم
گفتا كه "اميد" گفتم او پير من است
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار
روزو شب شط زمان جاريست
آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست
خاطري را شاد بايد كرد
جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد
آزمندي ها زبيماريست
زر پرستي آتش اندوزيست
رستگاري در سبكباريست
...
تیر باران است , اعدام است , گوش کن
بشنو فریاد ستم دیده و جامی نوش کن
شاید این جام تو را عقل به سر باز آرد
که کمان بر کشی و آرش دیگر باشی
==
این saye هم با این آواترش , به این طبع لطیف شاعریش نمیخوره (( بار قبل دعوام کردی , این بار نشنیده بگیر ))
يك روز دوباره رو به من خواهي كرد
در كنج دلم باز وطن خواهي كرد
با آمدنت سپيد خوام پوشيد
با دست خودت مرا كفن خواهي كرد