خیلی تاپ تنتون عالی بود به از 10 بهت 9 خورده ای میدم
بعضی شعراش خیلی خشنگ بودن شعر 7 و 6 که آخرش بود
راستی خیلی توضیحات خوبی داشتی خیلی عالی بودن
مرسی
Printable View
خیلی تاپ تنتون عالی بود به از 10 بهت 9 خورده ای میدم
بعضی شعراش خیلی خشنگ بودن شعر 7 و 6 که آخرش بود
راستی خیلی توضیحات خوبی داشتی خیلی عالی بودن
مرسی
آخه دوست داشتم یک سری شعر که از همون اول که این جا خواستم شرکت کنم به ذهنم رسیده بود، بذارم.نقل قول:
قابـلی نداشت، ممنون!نقل قول:
فکر نمی کردم که عــالی باشه. مرســـی
چرااااااااااااااااااا نفر بعدی نمیذاره آخه؟
گذاشتن تاپ تن ربطی به کاربر فعال بودن ِ بخش ادبیات نداره. اگه داره من ربطش رو نمی دونم !
ادبیات برای من از هر چیزی نسبی تره.
هر روز با روز بعدش فرق داره..
من نمیتونم یه اثر رو به طور مطلق انتخاب کنم.
تاپ تن امروز من شاید
سه بخش از تهوع سارتر باشه..
یه شعر از سهراب
یه بخش از سقوط آلبر کامو
فال حافظ دیشبم
شاید یه شعری از دوستام
حتی تابلوی بتی
اما یقینا فردا حس ِ امروزم رو به هیچ کدوم از این ها ندارم.
نمی خوام حس ِ امروزم رو ثبت کنم..
؛
گل.
دوست عزیز درسته که انتخاب 10 اثر ادبی سخت هستش و از بین این همه شعر و رمان و نمایشنامه و ... انتخاب کردن سخته ولی نمیشه گفت که ادبیات نسبی هستش.یعنی مثلا یه چیزی که خوب هستش نمیشه گفت مثلا شما دوست داری من دوست ندارم. اگه اثری خوب باشه و کسی که میخواد اونو بخونه درکش کنه و در زمینه ادبیات اطلاعات و علاقه داشته باشه حتما از اون اثر لذت میبره. مثلا میشه یه نفر کتابهایی مثل جنایات و مکافات - کمدی الهی-مثنوی معنوی-جنگ و صلح-دیوان غزلیات حافظ-بوستان و گلستان سعدی و... رو بخونه بعد ازش خوشش نیاد؟؟!! اگر به این صورت باشه پس معلومه که اصلا اون شخص ادبیات رو نمی شناسه یا اینکه خیلی کم اونو می شناسه:20: همون طور که ادبیات به این صورت هست مثلا شما نمیتونی بگی یه جای دنیا میگن دروغ خوب نیست ولی یه جای دنیا میگن دروغ خوب هست! حتی کسی که دروغ میگه هم هیچ وقت نمیگه که دروغ گفته چون که قبول داره دروغ بد هستش. خلاصه نمیشه گفت ادبیات نسبی هستش.نقل قول:
" زمان " مد نظرم بود. از ادامه اش مشخص بود: امروز یه حسی دارم .. اما فردا نه .نقل قول:
من مرید دانته بودم :دي.. اما الان می بینم دانته خیلی زور می گفت.. تمام عقایدش رو دیکته می کرد.
عاشق حافظ و دوست دار مولوی. از سعدی زیاد خوشم نمیاد.. یعنی بوستان منو نمی کشه که بخونمش. و شاهنامه هیچ وقت من رو به چیزی که می خواستم نرسوند. در مورد دروغی هم که مثال اوردی همه جا میگن دروغ بده.. اما دروغ همه جا دروغ نیست. اینجا جای بحث نیست.
خلاصه که من هیچ وقت به دنبال حرفه ای بودن تو ادبیات نبودم.. فقط واسه خودم خوندم و می خونم..
نه دوستان نگاه کنید ما میخوایم اینجا هر دفعه یکی بیاد 10 اثر خوب رو معرفی کنه(نه ده اثر مورد علاقه و حتما ده اثری رو که دوست دارین ده ثر که ارزشو دارن بقیه هم بشناسنشون )
حالا ممکنه این 10 اثر برای یکی جالب باشه برا کسی نباشه
آدمایی هم که انتخاب های زیادی دارن دور بعد هم میتونن پست بدن
بحث اینه که ما میخوایم آثار ادبی خوب رو جمع کنیم و هر دفعه یه نفر نماینده بقیه میشه و میزاره
فکر نکنم کار خاصی باشی که اینقدر بخواین شلوغ کنین ها بگید من نمیتونم یا نه نمیشه
من گله هام رو هم نکردم جاشم اینجا نیست که بگم
من واقعا به ادبیات علاقه داشتم میخواستم این تاپیک رو بزنم تا شعر های قشنگ رو آشنا شم و یاد بگیرم الانم خیلی خوشحالم که اینو زدم چون خیلی شعر های خوبی یاد گرفتم همشو هم جمع کردم خوشحالم میشم بقیه بهم کمک کنن تا شعر های دیگه رو یاد بگیرم
چرا دو هفته هستش که کسی نمیذاره؟
اگر اینجوری پیش بره تاپیک می خوابه و نفر بعدی دیگه در کار نخواهد بود:13: اگر nafas بخواد من می تونم هفته بعد بذارم. بازم شاید از هیچی بهتر باشه.
فعلا تا عید صبر میکنم وحید
من انتظار همکاری داشتم که هیچ کس همکاری باهام نکرد حتی ...........
البته هیمنجام اعلام میکنم تا من مسئولم دیگه alireza- sabz حق نداره شرکت کنه
2 هفته وقت داشت اعلام هم کردم بهشون بزارین
متاسفانه توجه نکردن
منم مجبورم اینکارو کنم
کسی که میاد باید خودش حواسش باشه بزاره
سلام
والا تا اونجا که من یادمه ایشون یه زمانی بن بودن!
در هر حال، اگر دوستان دیگه علاقه مند شرکت هستند، شدیدا خوشحال میشیم
در مورد تاپ تن به طور کلی هم، به نظرم انتخاب 10 تا به عنوان 10 اثر ادبی به طور مطلق اصلا امکان پذیر نیست
همون طوری که نفس گفت انتخاب ده اثر خوب، محبوب، یا هر چی ...
پ.ن: شرمنده ، من یه مدت مشکل دسترسی به نت داشتم نبودم. ایشالا از این به بعد تاپیک با نظم بهتری پیش بره
موفق باشید:11:
wow... خیلی خیلی عالی است....
من موندم چرا تا امروز این تاپیک را ندیده بودم...
جدا تکمه ی تشکر کافی نبود برای تاپ 10 دوستان....
کلکسیونی از بهترینها....
بازم ممنون از این تاپیک
و ببخشید اگه یک spam شد... امیدوارم بتونم نظرم را برای تک تک تاپ 10 دوستان بدم
بازم ممنون [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نه عزیز اسپم چیهنقل قول:
منم خوشحالم شما خوشتون اومده
شما هم به این تاپیک بپیوندین
:11:
-------------------------------------------
کسی خواست دوباره بزاره میتونه
مثل جناب vahidgame
با سلام و تبریک سال نو خدمت همه دوستان عزیز.
با هماهنگی که انجام شدش هفته بعد من دوباره میذارم.
توضیحات: سعی کردم این دفعه فقط آثار ادبی قدیمی بذارم که بیشترش هم شعر هستش. چون می خواستم این سری فقط آثار قدیمی بذارم دیگه آثار معاصر نذاشتم. سری بعدی اگه به من دوباره رسید سعی می کنم فقط آثار معاصر میذارم.
از شاعرهای قدیمی سعی کردم از اونایی که مشهورتر هستن بذارم. چون محدودیت وجود داره در بین این اثرهایی که از شاعرهای مختلف گذاشتم از بزرگانی مثل نظامی و فردوسی و عطار و... نذاشتم. ولی سعی کردم آثاریی که انتخاب می کنم آثار خیلی خوبی باشه.
پیشنهاد می کنم هر 10 اثرو بخونید.همه این 10 اثرو من خودم خیلی دوست دارم مخصوصا حکایات سعدی و همین طور 2 تا اثر آخری که گذاشتم.
1-غزلی از سعدی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند سروی به لب بامی
روزی تن من بینی قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
2-غزلی از مولانا
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
3-غزلی از حافظ
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان میشنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد
4-حکایتی از گلستان سعدی
غافلی شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه به سلطان آباد کند. بی خبر از قول حکیمان که گفته اند: هر که خدای را٬ عز و جل٬ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد٬ خداوند تعالی همان خلق بر او گمارد٬ تا دمار از روزگارش برآرد.
سرجمله حیوانات که شیر است و اذل جانوران خر ٬ و به اتفاق ٬ خر باریر به که شیر مردم در.
مسکین خر اگرچه بی تمیزست
چون بار همی برد٬ عزیزست
گاوان و خران باربردار
به ز آدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد٬ در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.
حاصل نشود رضای سلطان
تا خاطران بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد
با خلق خدای کن نکویی
آورده اند یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:
نه هر که قوت بازیوی منصبی دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرود بردن استخوان درشت
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار
5-گزیده ای از فیه ما فیه مولانا
بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالم صرف می کنم٬ علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم. آخر٬ این همه برای توست. اگر فقه است٬ برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی. و اگر نجوم است٬ احوال فلک و تاثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی٬ امن و خوف- همه تعلق به احوال تو دارد٬ همه برای توست. و اگر ستاره است - از سعد و نحس - به طالع تو تعلق دارد٬ همه برای توست. چون تامل کنی٬ اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بینهایت باشد٬ بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.
6-حکایتی از گلستان سعدی
طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ.گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد: یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سوم برآمدن موی پیش. اما در حقیقت یک نشان دارد بس: آن که در بند رضای حق٬ جل و علا ٬ بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست٬ به نظد محققان بالغ نشمارندش.
به صورت آدمی شد قطره آب
که چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نیست
به تحقیقش نشاید آدمی خواند
***
جوان مردی و لطف است آدمیت
همین نقش هیولایی مپندار
هنر باید که صورت می توان کرد
به ایوان ها٬ از شنگرف و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسان
چه فرق از آدمی تا نقش دیوار؟
به دست آوردن دنیا هنر نیست
یکی را گر توانی دل به دست آر
7- یک رباعی از خیام
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است
پا بر سر سبزه نا بخواری نهی
کان سبزه به خاک ماهروئی رسته است
8-شعری از شیخ محمود شبستری
نگردد علم جمع هرگز با آز
ملک خواهی سگ از خود دور انداز
علوم دین ز اخلاق فرشته است
نباشد در دلی کاو سگ سرشت است
حدیث مصطفی آخر همین است
نکو شنو که البته چنین است
درون خانه ای چون هست صورت
فرشته ناید اندر وی ضرورت
برو بزدای اول تخته ی دل
که تا سازد ملک پیش تو منزل
از او تحصیل کن علم وراثت
ز بهر آخرت می کن جراثت
کتاب حق بخوان از نفس و آفاق
مزین شو به اصل جمله اخلاق
9-غزلی از حافظ
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
10-غزلی از مولانا
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
سلام وحید جان مرسی از تاپ تنت
شرمنده وقت نکردم بیام نظر بدم
+
نفر بعدی یعنی sepid12ir هفته دیکه میرازه
+
اگه بشه با کمک چند تا از بچه ها میخوام از بین هر 10 تاپ تن شعرای قشنگشونو در بیاریم بزاریم تو یک فایل ورد یا پی دی اف بیرون کنیم
حالا بیشتر خبر های تکمیلی میدم
کسی خاص کمک کنه خبرم بده تا ببینم چی میشه سعی میکنم از بچه های فعال تاپیک که اکثرا تو تاپیک دیدم انتخاب کنم احتمالا یه گروه 5 نفره شیم
سلام
مثل اینکه نوبت منه !!
همچین تاپیکی انقدر غنی و پربار هست که به شخصه خودم را در جایی نمیدیدم که بخوام در این تاپ 10 شرکت کنم....از طرفی هم فکر میکنم باید کسانی باشند که این تاپیک را بالا نگه دارند...
به هرحال همین ابتدا از جسارتی که کردم و در این تاپ 10 شرکت کردم عذرخواهی میکنم:11:
ادبیات، بخصوص ادبیات پارسی انقدر غنی و وسیع هست که شاید تا آخر عمر مجال مطالعه ی تک تک آثار بزرگان و مشاهیر ایرانی را نداشته باشیم...
البته ما به همین فرصت کم قانعیم : )
به هر حال قرعه به نام ما افتاده و سعی میکنم از اندک مطالعه ای که داشتم و برخی آثار برگزیده را به مرور زمان در دفترم یادداشت کردم، 10 تا را انتخاب کنم...
اگرچه کیفیت آثار بزرگانی چون مولانا، حافظ، سعدی و نظامی و ... انقدر بالاست که انتخاب 10 آثار جدا دشوار هست و جسارت میخواد ...
10 اثری که انتخاب کردم لزوما ده اثر برگزیده نیست، بیشتر به دلیل رابطه ای است که با این آثار برقرار کردم... و هر کدامشون یادآور موقعیت مکانی و زمانی خاص هست که بیشتر مربوط به چهار سال اخیر زندگی من میشه
معمولا با توجه به حال و هوای خاصی که دارم قطعه ی ادبی حتی یک جمله را در دفتری یادداشت میکنم... انتخاب من هم محدود به دفترم میشه که هر برگش یادآور خاطره ای است ...
ببخشید سرتون را درد آوردم... بریم سر اصل مطلب
.........................
با کدوم اثر شروع کنم ؟
حضرت مولانا...
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود...
برا کسانی که من را میشناسن انتخاب این اثر از بین آثار و اشعار غنی مولانا چندان عجیب نیست ... چرا که تک تک مصرع های این شعر دغدغه ی زندگی من و شاید تنها یار زندگی من شده.
اگرچه سخن حضرت علی وصف کننده ی تمام ابیات این اثر هست:
«خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا قرار گرفته است و به سوی کجا می رود»
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
//
خواجه خافظ شیرازی...
سپردم به خودش... گفتم هم یه فالی گرفته باشم هم به عنوان اثر برگزیده اینجا قرار بدم...
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
//
بابا طاهر....
محبوب من... شاید بخاطر کوتاهی و سادگی اشعارش...
سادگی در درد و دلی که با خداوند داره، برام خیلی شیرین و دوست داشتنی است...
مصرع اول این دو بیتی را که میخوانم ، فریاد پیرمردی در گوشم میپیچه که از ته دل خداوند را صدا میزنه...
و در مصراع های بعد، تصویر تنهای پیرمرد که یار و یاوری جز خداوند نداره...
خداوندا بفریاد دلم رس
تو یار بیکسان مو مانده بیکس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار مو چه حاجت کس
//
صائب تبریزی....
حس پژمردگی، حس پوچی و بیهودگی، حسی که چندین ماه و شاید چند سالی است در پیله تنهاییم جا خوش کرده... !!
ای کاش عاشق میشدم...
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتادهام
چون نگاه آشنا از چشم یار افتادهام
دست رغبت کس نمیسازد به سوی من دراز
چون گل پژمرده بر روی مزار افتادهام
اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی
نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتاده
عقدهای هرگز نکردم باز از کار کسی
در چمن بیکار چون دست چنار افتادهام
نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست
گوییا آیینهام در زنگبار افتادهام
همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست
دور از مژگان ابر نوبهار افتادهام
من که صائب کار یکرو کردهام با کاینات
در میان مردم عالم چه کار افتادهام؟
//
حکایتهای گلستان سعدی...
هرچند کوتاه ولی آموزنده اند ..
با خواندن این حکایت همیشه لبخندی به لبم میاد که خواندن این حکایت را برام دلنشین تر هم میکنه...
چقدر ساده و راحت سعدی از غیبت میگه:
یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم
ور ندانی که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چه کار
//
وااای ... به ششمین انتخابم رسیدم...
نوبتی هم باشه نوبت استاد شهریار هست...
گهگداری به این نتیجه میرسم که شکست عاطفی و احساسی در زندگی یک پیروزی است، یک فرصته...
فرصتی برای تکامل...
فرصتی برای عاشق شدن...
عاشقی، عاشقه که همواره game over بشه ...
و چه خوب که در تجریه ی عشق زمینی (دوست داشتن) تجربه ی بازنده شدن را داشته باشیم...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
//
از سهراب سپهری در شعر نو نمیتونم به راحتی بگذرم...
اهل کاشانم من، روزگارم بد نیست...
جدا شاهکاری است در شعر نو.... شاید چندصد بار این شعر را خواندم و هر زمان که میخوانم برام تازه است...
ولی انتخاب امروزماز کوچ و هجرت است به ناکجا...
حس غریبی هم به همراه داره
هرچند اکثر اشعار سهراب ، حس غریبی داره که با دلتنگی آغشته شده ...
کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
//
فریدون مشیری...
حرف دل همگی ماست...
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
منهموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟
//
و اما دو اثر اخر که انتخاب کردم...
دو اثر نه چندان شناخته شده ... و در ظاهر کمی سطحی و ساده...
ولی عمیق ...
شعری که هفته ی پیش در پروفایل یکی از دوستان خواندم...
شعر از مهین رضوانی فرد
اگرچه شاعری نام آشنا نیست ولی حرفهاهی است که همگی ما بهش نیاز داریم...
ما گم شدیم ، ناامیدیم...
زندگیم پر شده از غصه
شاید با خواندن این شعر، امید از دست رفته را حتی اندک بتونیم برگردونیم...
ماه من، غصه چرا
آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
ماه من،غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم ،همه خوشبختی توست!
ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید
نشانم میداد…
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر:
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست،خدا هست
وچرا غصه؟!چرا؟
//
و در اخر داستانی کوتاه از نویسنده ای ناشناس...
من به دلیل رشته ی تحصیلیم داستانهای کوتاه زیادی خواندم...بیشتر به انگلیسی البته...
اگر بخوام بهترینهام را انتخاب کنم شاید داستانهای چخوف و همینگوی باشه
چخوف داستانی داره به اسمMisery که در صدر داستان کوتاه هایی است که خواندم ولی کمی طولانی است و در این پست نمیگنجه...
بنابراین یک داستان کوتاه انتخاب کردم که بعد از خواندنش شاید برای لحظه ای شما را به تامل وادار کنه...
اگه اینطور بشه که در انتخابش موفق بودم، اگر هم نه،خب حتما باید در انتخاب دقت بیشتری میکردم :46:
داستان کوتاه سنگتراش
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
//
در تاپ 10 خودم، جای آثار مشاهیری چون عطار نیشابوری، نظامی، فردوسی، بهار، نیما یوشیج و ... از بزرگان ایرانی خالی است...
در کنارش جای خالی بعضی آثار غیرپارسی، چون شکسپیر، ویلیام بلیک و بزرگان و اساطیر سایر سرزمین ها حس میشه...
و همینطور داستانهای کوتاهی چون Misery, I'm a fool, everyday use, the bet و و و ...
چقدر ادبیات گستره است و شیرین ...
اگرچه به شخصه با مطالعه ی اندکی که در ادبیات انگلیسی داشتم، ادبیات سرزمین های دیگر را همپای ادبیات پارسی نمیبینم و ادبیات فارسی را چندین و چند پله بالاتر از ادبیات انگلیسی میدونم.... شاید به دلیل چاشنی عارفانه ی آثار فارسی است...
//
ممنون از nafas عزیز بابت اجازه ای که بهم داد تا در این تاپیک شرکت کنم ...
امیدوارم خیلی بد سلقیه نباشم و باز هم جسارت من را بپذیرید در انتخاب ده اثر برگزیده ی ادبی...
خوش باشید
سپیده :11:
من با وجود علاقه ام به ادبیات مطالعه ام چندان زیاد نیست ، و خب به طبع در حدی نیستم که در مورد این شاهکار ها نظری بدم...
اما اون آثاری که ارتباط بیش تری باهاشون برقرار کردم رو می نویسم:
از کجا آمده ام از حضرت مولانا...
من چون دیوان شمس رو کمتر خوندم ، به مثنوی های مولوی بیش تر عادت دارم تا غزلیاتش...
اما به طور کلی حس خاصی داره اشعار رومی که آدم رو مجذوب می کنه...به جرات می تونم بگم تاثیر گذاری مولانا در بیان عقایدش (اقلاً برای من) چند برابر دیگر شعرا بوده...
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم :40:
بابا طاهر....
مهم ترین ویژگی بابا طاهر دوست داشتنی ، یعنی گویش خاصش ، سادگی ، بی آلایشی و لطافت بی نظیری به دو بیتی هاش میده که شیرینی بیانش رو چند برابر می کنه...
کم تر کسی به مختصری و موجزی او می تونه چنین گیرا و دلنشین ابراز احساس کنه...
تو یار بیکسان مو مانده بیکس :40:
سهراب سپهری ، کفش هایم کو...
حس خوب!
سهراب نماد یک حس خوبه...لطافت و ظرافتی بی مانند رو در قالبی جذاب ، با آهنگ ساخته ی خودش و زبان خاصه ی کوچه باغ دلش ، طوری در گوش زمزمه می کنه که تا اعماق وجود آدمی رسوخ میابه...
به طور قطع او نه تنها شاعر و نقاش بزرگی است ، بلکه موسیقی دانی است خبره...کسی است که طبیعت و محیط پیرامونش را خوب ، و با احساس ، می بیند و با کلمات موسیقی می نویسد...
جهان مثل او نخواهد دید...
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند :40:
مهین رضوانی فرد - ماه من
در پروفایل سپیده این اثر رو خونده بودم...شعر شیوا و روان ، اما اثر بخش و زیبایی داره...
امید...
چیزی که این روز ها کمیاب شده...
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم ،همه خوشبختی توست! :40:
//
اون داستان کوتاه هم تاثیر گذار و زیبا بود ، البته من داستان رو از قول مورچه ای شنیده بودم که چرخه ی قدرت رو طی می کنه و می فهمه که خودش قوی ترینه...
تاپ تن زیبایی بود...
چند تا از آثار رو برای اولین بار می خوندم ...
ممنون سپیدی که قطعات برگزیده ات بهانه ای شد برای چند دقیقه لذت...
به نظر من این تاپ تن خیلی عالی بود. واقعا ممنون:11:
8 تا اثر اول که تقریبا همه اونا جزو آثار خیلی معروف بود و واقعا جزو آثار به یاد ماندنی هستن.
دو تا اثر آخرم خیلی خوب بودن. مخصوصا داستان کوتاه سنگتراش که فوق العاده زیبا و پر معنا بودش.
در انتخابش موفق بودین. واقعا داستان خیلی زیبایی بودش. خیلی هم تامل برانگیزه.نقل قول:
یک داستان کوتاه انتخاب کردم که بعد از خواندنش شاید برای لحظه ای شما را به تامل وادار کنه...
اگه اینطور بشه که در انتخابش موفق بودم، اگر هم نه،خب حتما باید در انتخاب دقت بیشتری میکردم
فکر کنم یکمی تعارف می کنید:31: آثاری که گذاشتین خیلی عالی هستش.امیدوارم دوباره نوبت شما برسه و ما استفاده کنیم:46:نقل قول:
امیدوارم خیلی بد سلقیه نباشم و باز هم جسارت من را بپذیرید در انتخاب ده اثر برگزیده ی ادبی...
در ضمن به نظرم هر کسی میتونه اینجا ده اثر بگزیده بذاره. یه چیزی که مشخصه اینه که انتخاب ده اثر خیلی سخته اونم از ادبیات که خیلی خیلی وسیع هست. مهم اینکه هر کسی با سلیقه خودش اینجا ده اثر بگزیده رو بذاره و دیگران هم از اون استفاده کنن.
به نظرم ادبیات جوری هست که نمیشه گفت که مثل فیلم و بازی های کامپیوتری و ... مثلا چند تا منتقد حرفه ای تصمیم بگیرن که 10 تا اثر برتر تاریخ رو انتخاب کنن.الان ادبیات فوق العاده غنی خودمون رو در نظر بگیرید حتی نمیشه انتخاب کرد که کدوم شاعر مثلا در مکان اول هستش. این قدر هر کدوم از این شاعرا اثرهای زیبا دارن که انتخاب اینکه کدوم شاعر برتر هستش غیر ممکنه.
در کل همه دوستان 10 اثر برگزیده خودشون رو بذارن تا ما استفاده کنیم. فقط امیدوارم دیگه هر هفته یه نفر باشه که آثار برگزیده خودشو بذاره و مثل چند دفعه که دوستان عزیز بد قولی کردن نشه...
مرسینقل قول:
حضرت مولانا...
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود...
همیشه چند بیتش حفظ بودم ولی بقیش بلد نبودم
شعرش خیلی قشنگیه
تلمیح بسیار خوبی اشاره کردی دمت گرم نکته کنکوری بودنقل قول:
«خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا قرار گرفته است و به سوی کجا می رود»
من عاشق این لهجه بابا طاهرمنقل قول:
خداوندا بفریاد دلم رس
تو یار بیکسان مو مانده بیکس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار مو چه حاجت کس
اگه رفته باشین تو آرامگاهش یه پیر مردی نشسته و نی لبک میزنه و اشعار باباطاهر میخونه
البته شاید الان نباشش ولی قبلا بودش
خیلی جالب بود
خوشگل بودنقل قول:
نوبتی هم باشه نوبت استاد شهریار هست...
مثله شهر مهرداد اوستا که توی تاپ تن roz_karen بود
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ :40:
نقل قول:
از سهراب سپهری در شعر نو نمیتونم به راحتی بگذرم...
نظری ندارم از بس شعراش سخته نه سخته ها فقط خودش مفهمیه چی چی گفته برای اکثر مردم ملموس نیست
فریدون مشیری...
خوشگل بود خوبه آدم بره تو دشت بره فریاد بزنه شعره رو
بقیش هم باید بخونم
مرسی از بچه ها که باز تاپیک رو رونق دادین
ایشالله بقیه رو هم ببینیم
:40:مرس از سپیده :11:
مرسی از همتون که تنها نزاشتینمون
سلام
خب من فعلا سرم خلوت شد
شرمنده دیگه من نبودم کسی هم کمکم نکرد که تاپیک باز بمونه
باز اومدم این تاپیک رو راه بندازم
کسی خواست شرکت کنه خبر بده
این هفته هم شنبه کسی میزاره تاپ تن رو
فعلا :11:
آخه آدم با اين آواتار لعنتي دلش مياد پست ادبي بده؟ :دي
ده اثر برگزيده من شايد اونقدرها كه لازم باشه برگزيده و غني نباشن چون مهمترين علت انتخابشون حسي بوده كه بهشون داشتم. خيلي هاشون هم كامل نيستن چون اولن تو نوشتن تنبلم :27: دومن خودمم وقتي يه چيزي خيلي طولاني بشه زورم مياد بخونمش پس اگه مورد نصفه نيمه اي بود كه خوشتون اومد خودتون برين دنبالش :دي
اگه تكراري داره شرمنده چون وقت نكردم پستاي جديد بچه ها رو بخونم.
1
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچك ها به يكديگر
آن بام هاي بادبادك هاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها...
فروغ فرخ زاد
2
يك آسمان پرنده
يك آسمان پرنده، رها، روي شاخه ها،
در باغ بامداد،
يك آسمان پرنده، سرگرم شستشو،
در چشمه سار باد
يك آسمان پرنده، در بستر چمن،
آزاد، مست، شاد
از پشت ميله ها
بعضي به هاي هاي شكستم:
قفس مباد!
فريدون مشيري
3
بدرود ...
...
آن سوي ستاره من انساني مي خواهم :
انساني كه مرا بگزيند ، انساني كه من او را بگزينم ،
انساني كه به دست هاي من نگاه كند
انساني كه به دست هايش نگاه كنم ،
انساني در كنار من
تا به دست هاي انسان ها نگاه كنیم
انساني در كنارم ، آينه ئي در كنارم
تا در او بخندم ، تا در او بگريم ...
شاملو
4
حکایت نی
...
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
...
مولانا
5
آتش و دريا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسي اين چنين آشنا شده است ؟
هنگامي دستم را دراز کردم
که دستي نبود.
هنگامي لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبي نداشتم.
و هنگامي تشنه ي آتش شدم ،
که در برابرم دريا بود و دريا و دريا.....!
......
گل، شمع، آفتاب
گل من پرپر نشوي !
كه بلبلي در باز شدن غنچه ي لبخند تو،
زبان به سرود باز كرده است.
شمع من خاموش نگردي !
كه چشمي در پرتو پيوند تو،
به ديدن آمده است.
ساقه گلبن بهار من نشكني !
كه دلي در رويش اميدوار تو،
دل بسته است.
آفتاب من غروب نكني !
كه شاخه ي آفتاب گرداني به جست و جوي تو،
سر بر داشته است...
علي شريعتي
6
خنده ی تو
...
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره،
بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را
روشني را، بهار را
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.
پابلو نرودا
7
نه شكوفه، نه پرنده
اي بينوا درخت
كز ياد آسمان و زمين هردو رفته اي
آيا در انتظار بهاري مگر هنوز؟
مرغان برگ هاي تو ، يك يك پريده اند
آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟
اين عنكبوت زرد كه خورشيد نام اوست
ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو
تاري ز روزهاي طلايي نمي تند
ديگر نگين ماه بر انگشت شاخه هات
سوسو نمي كند
چشمك نمي زند
...
اي بينوا درخت
آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟
از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي
آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟
نادرپور
8
آواز بلند
وقت است كه بنشيني و گيسو بگشايي
تا با تو بگويم غم شبهاي جدايي
بزم تو مرا مي طلبد آمدم اي جان
من عودم و از سوختنم نيست رهايي
تا در قفس بال و پر خويش اسير است
بيگانه پرواز بود مرغ هوايي
با شوق سرانگشت تو لبريز نواهاست
تا خود به كنارت چه كند چنگ نوايي
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
...
هوشنگ ابتهاج
9
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام
قيصر امين پور
10
روزگاري به زبان گل ها سخن مي گفتم.
حرف هاي كرم پروانه را مي فهميدم.
به وراجي سارها در دل لبخند مي زدم.
و در رختخواب با پروانه اي درد دل مي كردم.
روزگاري سوال جيرجيرك را مي شنيدم و پاسخ مي دادم.
با هر دانه برفي كه بر خاكي مي افتاد و جان مي داد، گريه مي كردم.
روزگاري به زبان گل ها سخن مي گفتم.
ديدي چگونه آن روزها رفتند؟
چگونه آن روزها رفتند...؟
شل سیلور استاین
سلام مرسی
حکایت نی
این ادامه داشته دیگه ؟نقل قول:
...
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
...
خوشگل بود :40:نقل قول:
گل، شمع، آفتاب
گل من پرپر نشوي !
كه بلبلي در باز شدن غنچه ي لبخند تو،
زبان به سرود باز كرده است.
شمع من خاموش نگردي !
كه چشمي در پرتو پيوند تو،
به ديدن آمده است.
ساقه گلبن بهار من نشكني !
كه دلي در رويش اميدوار تو،
دل بسته است.
آفتاب من غروب نكني !
كه شاخه ي آفتاب گرداني به جست و جوي تو،
سر بر داشته است...
+
در کل تاپ تنت با بقیه فرق داشت با همه در واقع
خب چرا سرچ نکردی نشستی خودت نوشتی ؟
کاش دوستان همکاری می کردن تا تاپیک اینجوری نمیشد:13:
همکاری میکنیم
من امشب یا فردا میزارم
از نظر من اولين اثر غزليست با رديفي شگف آور از بيدل دهلوي
زندگاني در جگر خار است و در پا سوزن است
تا نفس باقيست در پيراهن ما سوزن است
سر به صد كسوت فرو برديم و عرياني به جاست
وضع رسوايي كه ما داريم گويا سوزن است
و الا آخر....
اثر دوم باز هم غزليست با رديفي شگف آور از زرين تاج بانوي بزرگ پارسي سراينده غزل بسيار معروف گر به تو افتدم نظر چهره به چره رو به رو....
اما غزل
خال به كنج لب يكي طره مشك فام دو
واي به حال مرغ دل دانه يكي و دام دو
محتسب است و شيخ و من صحبت عشق در ميان
از چه كنم مجابشا پخته يكي و خام دو
وعده وصل ميدهي ليك وفا نميكني
من به جهان نديده ام مرد يكي كلام دو
و الا آخر....
شرمنده اينا رو حفظي زدم ادامشون رو به طور دقيق يادم نيست
آخه الان پيش كتابام نيستم
دوستان من واالله زوور خودمو زدم به خیلیا هم گفتم کسی محل نزاشت !
حالا هر کسی میخواد بزاره یه پی ام بهم بده بعد شنبه بعدیش بیاد بزاره
و بالاخره من: دی
سلام؛
از اونجا که چند شعر بلند هستند، بخشی از آنها را که بیشتر دوست می دارم را می گذارم؛
1
استاد شاملو / در آستانه ؛
.
.
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
2
نصرت رحمانی / میان دیدن و بودن؛
سواد وحشت و کشتارگاه و سایه تیغ
و بیم رستن فواره های خون
نگاه را بردار
سوی دریچه بگردان
ولی چرا ؟
چرای ، بره نوباوه را نظاره کنیم
به واهمه های علف
چرا ؟
عزیزمن آرام
به پشت سکه نگاهی کن
به پاسخ عطش ساطور
جواب باید داد
در این سترگ بیابان
عجیب گیتی هموار است
کوچک و خوشبخت
میان دیدن و بودن هزار فرسنگ است.
3
هوشنگ ابتهاج ( ه. ا .سایه) / زندگی؛
...
چه فكر ميكني
جهان چو ابگينه شكسته ايستكه سرو راست هم در اوشكسته مينمايدچنان نشسته كوهدر كمين اين غروب تنگكه راهبسته مينمايدتزمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنجبه پاي او دمي است اين درنگ درد و رنجبسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزندرونده باشاميد هيچ معجزي ز مرده نيستزنده باش.
4
نادر ابراهیمی / بار دیگر شهری که دوست می داشتم؛
خواب.
تنها خواب، هلیا !
دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بینند.
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم.. نمی دانم..
و این جایش ؛
هر آشنایی تازه ،
اندوهی تازه است ..
مگذارید که نام شما را بدانند و
به نام بخوانندتان.
هر سلام ،
سرآغاز دردناک یک خداحافظی است ..
5
قیصر عزیز / روز ِ مبادا
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها..
مثل همیشه اخر حرفم
...و حرف آخرم را با بغض می می خورم
عمری ست لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا
اما
در صغحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها..
هر روز بی تو
روز مباداست !
6
دانته / کمدی الهی ، جلد اول : دوزخ ؛
جملاتی که روی در دوزخ نوشته شده :
از من داخل شهر آلام می شوند
از من به سوی رنج ابد می روند
از من ، پا به جرگه ی گمگشتگان می گذارند.
عدالت، صانع والای مرا به ساختنم بر انگیخت:
پدید ارنده ام قدرت الهی بود،
و عقل کل، و عشق نخستین.
پیش از من چیزی آفریده نشده بود
که جاوید نباشد، و من خود عمر جاودان دارم.
ای آنکه داخل می شوی ، دست از هر امیدی بشوی
7
حمید مصدق/ قصیده ی آبی خاکستری سیاه؛
..
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب ! عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
و البته اینجایش ؛
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
8
فروغ فرخزاد / پرنده مردنی ست؛
دلم گرفته است دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
9
سید علی صالحی/ آخرین عاشقانه های ری را: دفتر چهارم؛
حواست به من هست؟! چرا تا ترانه ای به خاطرمان می آید می رویم پنجره ها را می بندیم؟یکی از همین روزها
هر وقت دیدی
مادرت رفته کمی دورتر، آنجا
مشغول ِ گردگیری ِ کتابخانه ی من است،
باور نکن!
او رفته دارد گریه می کند.
تو باید صدای ضبط را
تا انتهای فراموشی ِ جهان
از ترانه لبریز کنی...!
حواست به من هست... بابا؟
من به همین دلیل
دلم می خواهد آن قدر ببوسمت
که مرگ یادش برود
پی ِ کدام کبوتر ِ خسته آمده بود،
یا آمده بود اصلا از کلمات ِ روشن ِ این بی چراغ
چه بخواهد...!؟
ارثِ علاقه یا میراثِ ماه؟
من که فقط یک شاعرِ گمنامِ اهلِ شوخی ام!
10
حافظ
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
دوش از این غصه نخفتم که رفیقی میگفت
حافظ ار مست بود جای شکایت باشد.
پ.ن : حالا که نگاه کردم دیدم چقدر جا گذاشتم؛ سهراب، شمس، نیما، فریدون، فرخ، .. قدیمی هایش بماند حالا.
سلام دوستان !
با هماهنگی هایی که با nafas عزیز شد ، قرار بر این شد که این هفته من ده اثر برگزیده را ارایه بدم .
بسیار خوب در اولین ساعات شنبه ، خدمت شما ....
اول . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اثری جاودان از مولانا (از دیوان کبیر – شمس تبریزی -)
· در مورد این اثر چیزی نمی گم چون در اندازه ای نیستم که در مورد آثار مولانا صحبت کنم .
مرا گویی که رایی من چه دانم / چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جانها / نمیترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی / چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو / ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست / اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد / ار آن ترک خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا / به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز / ز من یکتا دو تایی من چه دانم
پ.ن : چند سال پیش استاد ناظری این غزل را به شکل تصنیفی در آوردند و در آلبوم «مولویه» منتشر کردند . به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم که این تصنیف را گوش بدند.
دوم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
بخشی از کتاب شازده کوچولو (اثر آنتوان دوسنت اگزوپری با ترجمه ی احمد شاملو)
· شاید بارها این را خونده باشیم و تحسینش کرده باشیم ، اما من پیشنهاد می کنم یکبار دیگه بخونیدش . خودتونو رها کنید توی این متن ! شما را نمی دونم ولی من با همه ی وجودم عاشق اینم .
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا.
همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -
آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون
تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد.
گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. ...
سوم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شعر مهتاب (اثر نیما)
· به نظر من این شعر به طور کلی بیانگر روزگار نیما هست . در مورد شعر توضیح زیادی نمی دم و شما را ارجاع می دم به نقدی که آقای « اصلان غزللو » در مورد این شعر نوشتند .
مي تراود مهتاب،
مي درخشد شبتاب،
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك،
غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند.
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر.
در جگر ليكن خاري ، از ره اين سفرم مي شكند.
نازك آراي تن ساق گلي،
كه به جانش كشتم،
و به جان دادمش آب؛
اي دريغا به برم مي شكند.
دست ها مي سايم ؛ تا دري بگشايم؛
بر عبث مي پايم؛ كه به در كس آيد.
در و ديوار به هم ريخته شان ،
بر سرم مي شكند.
مي تراود مهتاب .
مي درخشد شبتاب.
مانده پاي آبله از راه دراز؛
بر دم دهكده مردي تنها؛
كوله بارش بر دوش،
دست او بر در مي گويد با خود : غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند.
چهارم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شعری از رهی معیری
· من به شخصه اعتقاد دارم رهی معیری را آنطور که باید نشناختیم . حتی من کسانی را دیدم که ادعا دارند در ادبیات و شعر سررشته دارند و حتی مدعی شاعری هم هستند ولی حتی اسم رهی معیری را هم تا حالا نشنیدند . این شعر را اینجا می ذارم چون واقعا به نظرم بی نظیره و از یادمون نمی ره .
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم / در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار / پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود / عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی / چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود / در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقي زجانم برده طاقت ورنه من / داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش / نغمهها بودی مرا تا هم زبانی داشتم
پنجم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شعر فریاد (اثر مهدی اخوان ثالث)
· در مورد اخوان و شعر اون حرف نمی زنم چون بنده به شکل افراطی عاشق ایشون و اشعارشون هستم و اگه چیزی بگم شاید به گمان دوستان بزرگنمایی کرده باشم .
خانه ام آتش گرفته ست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
به دشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر»
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
ششم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
قطعه ی ادبی (اثر دکتر علی شریعتی)
· من دکتر شریعتی را یه روشنفکرِ آگاهِ فیلسوفِ ادیب می دونم . تقریبا تمام آثار ایشونو مطالعه کردم و به دوستان پیشنهاد می کنم حتما کویر را بخونند . در مورد این قطعه ای که آوردم بگم : کاملا واضحه که شریعتی با این قطعه داره از وضع نا بسامان جامعه ی خودش حرف می زنه ، اما نکته ی جالب اینه که می شه اینو بسطش داد ، چه توی زمان و چه توی مکان . این خصوصیت یک اثر جاودانه !
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاك
اندامم چه خواهد ساخت ،
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را...
هفتم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
من درد مشترکم ... (اثر احمد شاملو)
· هیچ !
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
هشتم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
کوتاه و زیبا از دکتر شفیعی کدکنی
· آثار دکتر شفیعی کدکنی در عین ایجاز بسیار مبسوط هستند . شما به همین اثری که آوردم دقت کنید .می شه اینو خوند و مدت ها بهش فکر نکرد ؟
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است :
که زمین چرکین است .
نهم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
خانه دوست کجاست ؟ (شعری از سهراب سپهری)
· بی تردید شما هم با من موافق هستین که اشعار سهراب را نمی شه هر وقت و با هر حال و هوایی خوند . شعر سهراب سرشار از روح شاعرانه و احساسات لطیف هستش . من خیلی زیاد با این شعر ارتباط برقرار می کنم و واقعا هر بار که می خونمش لذت می برم .
درفلق بود که پرسيد سوار
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد.
وبه انگشت نشان داد سپيداری وگفت.
نرسيده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.
ميروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می ارد،
پس به سمت گل تنهائی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاويد اسا طير زمين می مانی
وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صميمیت سيال فضا، خش خشی می شنوی.
کودکی می بينی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
وازاو می پرسی
خانه دوست کجاست ؟
باغی سبز کجاست؟
دهم . [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
بودن یا نبودن . (پرده ی سوم ، صحنه ی اول از نمایشنامه ی هاملت اثر ویلیام شکسپیر ترجمه ی دکتر علاءالدین پازارگادی)
· بی شک این مونولوگ تاثیر برانگیز ترین متنی هست که از شکسپیر خوندم . بین همه ی غزلواره هایی که از اون خوندم و میون سطر به سطر تمام نمایشنامه های اون هیچ متنی با ارزش تر از این پیدا نمی شه !
بودن یا نبودن : معما همین است . آیا شرافتمندانه تر است که ضمیر انسان تیر طالع شوم را تحمل کند یا در برابر توفان بلا قد برافرازد و سلاح برگیرد و آن را پایان دهد ؟ مردن و به خواب فرو رفتن ، و دیگر هیچ ! آیا از طریق چنین خوابی می توان گفت که رنج درونی و هزاران فشاری که طبیعت در وجود ما به ودیعت نهاده است پایان داد ؟ این غایت کمال و منتهای درجه ی آرزو است . ولی مردن و به خواب فرو رفتن ، خوابیدن و احتمالا خواب دیدن ، اشکال در همین است ؛ چون در آن خواب مرگ آسا وقتی از تلاطم زندگی برکنار شده ایم رویاهایی که به سراغ ما می آیند ما را به تفکر وا می دارند . آن فکری که چنین زندگی طولانی را فاجعه می شمارد مستوجب احترام است ؛ چون چه کسی مایل است تازیانه و تحقیر زمانه و بی عدالتی یک ستمگر ، و اهانت مردی مغرور ، و رنج عشقی که مردود شده ، و تاخیر قانون ، و جسارت صاحبان مقام ، و خفتی را که از طرف نالایقان نصیب شخص شایسته می شود تحمل کند در حالی که خنجری برهنه می تواند او را از قید زندگی برهاند ؟ چه کسی می خواست بار زندگی را تحمل کند و زیر فشار طاقت فرسای آن عرق بریزد و ناله کند اگر ترس از چیزی که پس از مرگ می آید وجود نداشت ؛ ترس از آن سرزمین مجهولی که از مرزهای آن هیچ مسافری باز نمی گردد و اراده را مبهوت و وادارمان می کند که آن همه بدبختی را تحمل کنیم تا به سوی بدبختیهای دیگری که از آن بی خبریم بشتابیم ؟
پس وجدانمان بر حذرمان می دارد و « جسارت طبیعی » با « فکر آخرت » سست و بی حال می شود و کارهای خطیر و بزرگ از مسیر خود منحرف می گردد و نام عمل را از کف می دهد .
واقعا مرسی از rude boy /عزیز بابت تاپ تن زیباش
و همچنین از amir69
صوتیش رو شنیدی ؟نقل قول:
شعر فریاد (اثر مهدی اخوان ثالث)
از اینجا دانلود کن خیلی خشنگهکد:http://www.forum.p30world.com/showthread.php?t=426303
بقیه شعر ها و متن ها خیلی فوق العاده هستن
حالا منتظر هستیم ببینیم نفر بعدی کی میخواد بزاره
با سلام به دوستان گرامی و همراهان همیشگی انجمن ادبیات
نوبت به ما هم رسید
امیدوارم که از این تاپ تن خوشتون بیاد [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
با تشکر ویژه از nafas
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد
پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است !
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را…
مرثیه از احمد شاملو (به مناسبت درگذشت فروغ فرخزاد)
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها ، تا فراتر می رفت.
دره مهتاب اندود ، و چنان روشن کوه ، که خدا پیدا بود.
در بلندی ها ، ما.
دورها گم ، سطح ها شسته ، و نگاه از همه شب نازک تر.
دست هایت ، ساقه ی سبز پیامی را می داد به من
و سفالینه ی انس ، با نفس هایت آهسته ترک می خورد
و تپش هامان می ریخت به سنگ.
از شرابی دیرین ، شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب ، روی رفتارت.
تو شگرف ، تورها ، و برازنده ی خاک
فرصت سبز حیات ، به هوای خنک کوهستان می پیوست.
سایه ها بر می گشت.
و هنوز ، در سر راه نسیم ،
پونه هایی که تکان می خورد ،
جذبه هایی که به هم می ریخت.
از روی پلک شب از سهراب سپهری
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین .
احساس از دکتر علی شریعتی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شاهی طلبی برو گدای همه باش
بیگانه ز خویش و آشنای همه باش
خواهی که تو را چو تاج بر سر دارند
دست همه گیر و خاک پای همه باش
ابوسعید ابوالخیر
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
گفت حتما می آیم
منتظر باش
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه و ای کاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
کوچه و خلوت و باد
و کاسه اشکم از دست افتاد
یک دل ِ پر
زیر باران شر شر
یک نفر رد شد و گفت :
بادها بی خداحافظی میروند
ابرها هم همینطور ...
عرفان نظر آهاری
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
خیـــــــــام
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوش آن دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طواف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم
اگر زخون دلم بوی مشک می آید
عجب مدار که هم درد آهوی ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
با خودم حرف می زنم
با تکه های خودم حرف می زنم
با تکه تکه های خودم حرف می زنم
رابطه مجهول و
دستم دور بازوی تو حلقه
این رقص اما ، به انتهای خود نمی رسد
من ، کم رنگ
تو ، نامرئی
رابطه مجهول و
نفسهات روی نفسهایم بُر که میخورد
دردی قلقلکم می دهد .
تکه ها را تکرار می کنم
تکه تکه ها را تکرار می کنم
غربت ، نه عطر تند ادویه داشت
نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته هایغیر طبیعی
غربت ، فقط مرا به شب
شب ، وارد معرکه رگ می زند
و رد خون
پاک نمی شود از این همه آسمان و تیرگی .
تکه حرف می زنم
تکه تکه حرف می زنم
خوابِ این همه کارتن
گوشه ی خیابان های سرد تهران ، پاره کهشد
ماه افتاد توی دامنم و
آب از سرم گذشت
روجا چمنکار
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم شبیه نیمی شیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند
حسین پناهی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
در کنار رودخانه می پلکد
سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است
صحنه ی آییش گرم است.
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار
رودخانه.
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه
علی اسفندیاری(نیما یوشیج )
سلام بعد 100 روز خوابیدن این تاپیک اومدم بگم دوباره راه میوفته !
فهته دیگه هیوا ( Miss Artemis ) میزاره
هفته بعدش هم ایشالله کسی پیدا میشه بزاره اگه نشد شاید خودم گذاشتم باز !
نمیدونم هر کس خواست بهم پیغام بده بزارم تو لیست
سلام
ببخشید که دیر شد.....حسابی شرمنده [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]من متن کامل شعرهایی که طولانی هستن رو در محتوای مخفی میذارم که خوندنش راحت تر بشه+ راستش توضیح بعضی حس ها کمی سخته ....نتونستم برای بعضی اشعار توضیحی بذارم....
1
اولین قطعه ای که میخوام بذارم شعری ست بسیار زیبا از سید علی صالحی...با حال و هوایی ساده و بسیار ملموس ....شاید این شعر رو با صدای فراموش نشدنی مرحوم خسرو شکیبایی شنیده باشین
سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
محتوای مخفی: شعر کامل
2وابگذارید مرا....
علی اطهری کرمانی
عاشقم ، سوخته ام ، وابگذارید مرالحظه ای با دل شیدا بگذارید مرامن در افتاده ام از پا ، دگر ای همسفرانببُرید از من و تنها بگذارید مراسرنوشت من و دل بی سر و سامانی بودبه قضا و قدَر اینجا بگذارید مرا
محتوای مخفی: شعر کامل
3
خوان هشتم ....تخیل مهدی اخوان ثالث در باره ی هفت خوان رستم....و شاید بشه گفت پشت صحنه ی شخصیت رستم
حتی وزن اشعار فردوسی حماسی ست .....سبک مهدی اخوان ثالث کاملا متفاوته با سبک فردوسیولی باز هم یه جورایی حماسیه ....ولی از یه جنس دیگه
,...یادم آمد , هان
داشتم می گفتم , آن شب نیز
.سورت سرمای دی بیدادها می کرد!و چه سرمایی , چه سرماییباد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
,گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس...قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم.همگنان را خون گرمی بودقهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
.راستی کانون گرمی بود
,مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرمآن سکوتش ساکت و گیرا
-و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم
.راه می رفت و سخن می گفت
,چوب دستی منتشا مانند در دستشمست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
.تند و گاه آرام می پیمود
,همگنان خاموش
,گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید
پای تاسر گوش
,-"هفت خوان را زاد سرومردیا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
;آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد
خوان هشتم را
,...,من روایت می کنم اکنون
"من که نامم ماثمحتوای مخفی: شعر کامل
4رویارویی خسرو و فرهاد....پاسخ های فرهاد خیلی دلنشین و جالبهنظامی
نخستین بار گفتش کز کجاییبگفت از دار ملک آشناییبگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟بگفت انُده خرند و جان فروشندبگفتا جان فروشی در ادب نیستگفت از عشقبازان این عجب نیستبگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
5
بدون شرح !
هر بار که مرا میدید، ساعتها گریه میکرد!آخرین بارکه بسراغم آمد،دیوانه وار میخندید ،وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید، با طعنه گفت :
تعجب مکن که چرا می خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم
بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی،و من های های گریستم !...تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان، در گوشه ی چشمش لنگر انداخت ؟با طعنه گفتم بنا بود گریه نکنی . پس این قطره اشک چیست؟!
اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت این قطره اشک نیست نقطه است میفهمی؟نقطه ،این آخرین نقطه ای ست که با آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم.من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم ، جز .....به یکپارچگی شان .......در .....نامردی ......
6
این شعر هم از مهدی فرجی
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
7یکی از زیباترین اشعار مولانا از نظر من
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنترک من خراب شب گرد مبتلا کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کناز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهبر آب دیده ما صد جای آسیا کنخیره کشی است ما را دارد دلی چو خارابکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کنبر شاه خوبرویان واجب وفا نباشدای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کندردی است غیر مردن آن را دوا نباشدپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کندر خواب دوش پیری در کوی عشق دیدمبا دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کنگر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرداز برق این زمرد هی دفع اژدها کنبس کن که بیخودم من ور تو هنرفزاییتاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
8سهراب همیشه همسفر دلتنگی های من بوده و هست
مسافردلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
محتوای مخفی: شعر کامل
9
شاید بشه گفت دیدگاهم نسبت به زندگی مثل این شعره ....البته متاسفانه شاعرش رو نمیدونم ....اگر کسی میدونه ممنون میشم بهم بگه
میدانم نمی شود معنا کرد ...
زندگی زیباست اگرچه سخت است
جاده ای است هموار اگرچه پرپیچ و خم است
دفتری است کوچک اگرچه پر معناست
آسمانی است آبی اگرچه گاهی بارانی
خاطراتش زیباست اگرچه پر معماست
و در آخر ...
دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد.
10
آخرین اثر حال و هوایی متفاوت با 9 تای قبلی دارهمربوط به کتاب یادداشت های یک استعداد درک نشده اثر علی زراندوزدر واقع مطالب کتاب بخشی از ستون دنباله داری به همین نام (یادداشت های یک استعداد درک نشده ) است که از سال 81 تا 86 در ماهنامه ی گل آقا چاپ میشد.فضای داستان در محیط یه تیمارستان هست و اشخاصی مثل سزار، سقراط ، دکارت ، مارکس ، ژان والژان ، داش آکل ،چرچیل ، صادق هدایت و ....رو در این تیمارستان میبینیم....کمی عجیب و بسیار جالبه
نود و چهارشنبه
امروز خیلی ساکت بود تا این که ارشمیدس از توی حمام داد زد : یافتم!یافتم!سزار پرسید: چی چی را یافتی اَرَشی ؟ارشمیدس گفت : سنگ پا را های ....لاکردار یک ساعت است دارم دنبالش می گردم.نیوتن گفت : خب شد من نیروی جاذبه را کشف کردم وگرنه این ارشمیدس چه جوری می توانست داد بزند؟!
.....
نود و یک شنبه
این افلاطون عجب مغزی دارد.به طرز وحشتناکی باهوش است.فکرش را بکنید در تمام این مدتی که من او را می شناسم حتی یک بار هم ندیده ام کسی بتواند او را در بازی شطرنج شکست بدهد.امروز هم همه ی بچه ها را برد!انیشتین معتقد است که این جریان ربطی به هوش و استعداد افلاطون ندارد، بلکه تنها دلیل برنده شدن او این است که او همیشه با مهره های سیاه بازی می کند که 2 تا رخ و 7 تا وزیر بیشتر از مهره های سفید دارد! این انیشتین واقعا حسود است.هر کسی می تواند بفهمد که او این دلایل احمقانه را از روی حسادتش می تراشد.به قول اعلیحضرت لویی هفتاد و پنجم : حسود را بردند جهنم گفت نخیر آقا ، امروز وقت ندارم چون بعد از ظهر با سِر دوک نیم سوز قرار ملاقات دارم !
سلام خحسته نباشید منم خیلی دوست دارم شرکت کنم اگه مقدور باشه