-
سوگند چشم
من چه نویسم که در دلت بنشیند
من چه سرایم که در تو همهمه ریزد
برگ دریغی ز شاخ فکر تو افتد
چشمۀ مهری ز سنگ چشم تو خیزد
آن همه کم بود ، شعرو شور و کنایه ؟
با رگ سرد تو این ترانه چه گوید ؟
شخم زند خاک سینه را تپش دل
جز گل یادت در این عقیم نروید
از من هر کوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
هر روز از خویشتن بریدم پیوند
هر شب در کوچه های یاد تو بودم
خانه ام از خندۀ غریبه خموش است
خاطرم آزرده از نوازش یاران
نام تو غلطد درون خونم کافیست
از پس این در چه ضرب پنچه چه باران
با همه مهتاب هایی که پای تو را شست
با همه خورشید ها که چشم مرا سوخت
چون گل تصویر سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پیام تو اندوخت
گفتم شاید شبی تو ، چون همه شب من
چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
پنجره بر باد سرد بگشایی
ماه به رخسار وهمناک تو باد
گفتم شاید شبی ز خشمی زیبا
پاره کنی پردۀ شمایل پرهیز
گیسو افشان کنی به صفحۀ دفتر
کاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیز
شاید تنها منم به یاد تو خرسند
شعرم شاید نه غم دهد نه ملالت
نامم چون میوه ای فراموش از چشم
خشک شده لای شاخسار خیالت
شاید اما گمان بد نکنم هیچ
آن همه افسانه های مهر هوا نیست
چشم تو سوگندش ار دروغ آید
یک سخن راست در زمین خدا نیست
"منوچهر آتشی"
-
یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!
یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم!
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم!
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک
دنیاست!
یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !
کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!
یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !
یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!
نمی داند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد!
یکی را دوست میدارم ...با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما..........من دیوانه تنها او را دوست میدارم !
مهدی لقمانی
-
گل من قلبت را به خداوند بسپار...
آن همه تلخی و غم این همه شادی و ایمانت را...
گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار
به خداوندی که
خوب می داند گل من
سهم تو از دل چیست...!
-
رهایم کن
تنهایی خوش تر است
میخواهم در خاموشی خانه ام
با خیالت خوش کنم
تو هم به کوچه میندیش
پشت آن پنجره خبری نیست
فردامان فریب خورده ی فانوسی است بی فرجام
و دم به دم به تاریکی میرویم
حیرت مکن
غرور بزرگت شکستنی است
و کم کم شکوه چشمت از تماشا می افتد
نه ! دروغ است
رویایت ریشه گرفته !
نه ... این همه دوری
که تکرار هزار حادثه هم کمرنگ نمیکند
اشتباه گفتم
خاموشی خوب نیست
همصدایم باش ...
-
جاده سیراب از باران
من خیس گریه
تورا منتظر میمانم
تشنه ی دیداری دوباره
صبر میکنی برای نگاهم ؟
خسته تر از آنم که چشمهایم
بیهوده ببارد
اندکی صبر می آیم ... !
-
شبی مرا به خانه قلبت روانه کن
مرا آشنای آن نگاه شاعرانه کن
رها مکن مرا در اوج ناباوری بیا
مرا میهمان جمله های عاشقانه کن
تبسمی نکردی و رفتی تو بی وداع
مرا اسیر تبسمی خالصانه کن
سالهاست منتظر لحظه با تو بودنم
شبی مرا به خانه قلبت روانه کن
-
تو را به دادگاه خواهند کشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی ...
جزئیات جنایت معلوم نیست...
فقط اثر انگشتت را روی قلب شکسته ام یافته اند ...
-
تو را برمي گزينم براي همراهي
و گم مي كنم خود را در آغوشت.
اما مرا در دستانت همچون تندبادي سركش و بي رحم شكل ده
ويرانگر و دگرگون كننده طبيعت
نه براي نفرت ورزيدن از تو
كه فقط و فقط براي هميشه دوست داشتنت
-
چگونه اینقدر عاشقانه
در آسمان بلند خورشید
ستاره می شوی ؟!
که شانه های سبز باد را
با نگاهی شاعرانه
با چند قطره شبنم قسمت میکنی
تو آنقدر پرنده میشوی
که نمی دانی چگونه در انحصار کودکانه جاده ها
قدم برداری
وگاهی آنقدر دیوانه
که شانه هایت را بی محابا به دوش میکشی
وجهان
با یک چشم بر هم زدن
پشت پلک های خسته ات دفن میشوند!
-
نیامدی که بمانی حضور یادم رفت
وقصه دل وسنگ صبور یادم رفت
میان حجم شب وازدحام تاریکی
چنان به گریه نشستم که نور یادم رفت
چنان به جذبه چشمت دلم هوایی بود!
که سوز سرکش آن زخم شور یادم رفت
خزان غم زده بودم ملامتم نکنید
اگر حکایت باغ بلور یادم رفت
من آخرین نفر از آخرین قبیله عشق
میان ماندن ورفتن عبور یادم رفت