فاصله با آرزو هاى ما چه کرد... کاش مى شد در عاشقى هم توبه کرد ! [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
Printable View
فاصله با آرزو هاى ما چه کرد... کاش مى شد در عاشقى هم توبه کرد ! [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
WooKMaN جان لطف داری ممنون:11:نقل قول:
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
جان و دردت هر دو در یک خانه خوش
گر وصال است از تو قسمم گر فراق
هست هر دو بر من دیوانه خوش
من چنان در عشق غرقم کز توام
هم غرامت هست و هم شکرانه خوش
دل بسی افسانهی وصل تو گفت
تا که شد در خواب ازین افسانه خوش
گر تو ای دل عاشقی پروانهوار
از سر جان درگذر مردانه خوش
نه که جان درباختن کار تو نیست
جان فشاندن هست از پروانه خوش
قرب سلطان جوی و پروانه مجوی
روستایی باشد از پروانه خوش
گر تو مرد آشنایی چون شوی
از شرابی همچو آن بیگانه خوش
هر که صد دریا ندارد حوصله
تا ابد گردد به یک پیمانه خوش
مرد این ره آن زمانی کز دو کون
مفلسی باشی درین ویرانه خوش
تو از آن مرغان مدان عطار را
کز دو عالم آیدش یک دانه خوش
عطار
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
وقتي سرم براي خطر درد ميکند
حتا غزل مرا زخودش طرد ميکند
من نيز آتش دلم اي مهربان من
دمسردي تو گاه مرا سرد ميکند
حواي من ! بخند که لبخند با دلم
کاري که سيب با پدرم کرد ميکند
گفتي که مرد باش! رهاکن مرا! برو !
اين کار را نهمرد که نامرد ميکند
باورکن اي ستارهي من رفتنت مرا
در کوچههاي خاطره شبگرد ميکند
تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست
من هم سرم براي خطر درد ميکند
حسين حاجهاشمي
پرنده ها
به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها
به تماشای آب های سفید
زمین عریان مانده است و
باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید ...
م.آزاد
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دل دیوانهی من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود
دوش با طرهاش از تیرگی بخت مرا
گلهای بود ولی قدرت تقریر نبود
عشق میگفتم و میسوختم از آتش عشق
که در این مسالهام فرصت تفسیر نبود
کی جهان سوختی از عشق جهان سوز اگر
در جهان جلوهی آن حسن جهان گیر نبود
بس که سرگرم به نظارهی قاتل بودم
هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود
یارب این صید فکن کیست که نخجیرش را
خون دل میشد و دل با خبر از تیر نبود
نازم آن شست کمانکش که به جز پیکانش
خواهشی در دل خون گشتهی نخجیر نبود
با غمش گر نکنم صبر، فروغی چه کنم
که جز این قسمتم از عالم تقدیر نبود
فروغی بسطامی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر
بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر
بقهر از من فکندی دل بیک دیدار مهرویا
چنان چون حیدر کرار در ان حصن خیبر بر
تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتابد بر
غم عشقت نه بس باشد جفا بنهادی از بر بر
تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی
ز زلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر
ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبو ل دارم
که هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر
اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری
یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر
ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری
سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر
مدارای ( بنت کعب ) اندوه که یار از تو جدا ماند
رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر
ر ا بعه بلخی
از عاشقى گر در دلت سوزى نهان است
اندوه عشقت در دلم آتشفشان است
گر در دلت صدها نشانى از وفا هست
اى نازنين ما را وفا نام و نشان است
گر گوشه چشمى به اين دلخسته دارى
زيبا، عجب اين قلب محزون مهربان است
گر اهل دردى من سرا پا انتظارم
گر مرد راهى،ياعلى،
اما بگويم
پاييزم و رنگ دلم رنگ خزان است
عشق ويران كردن خويشتن است.
عشق دق الباب نمی كند
مودب نيست
حرف شنو نيست
درس خوانده نيست
درويش نيست
حسابگر نيست
مطيع نيست
عشق ديواررا باور نمی كند
كوه را باور نمی كند
زخم دهان باز كرده را باور نمی كند
مرگ را باور نمی كند
عشق تنها یار را باور دارد
هر ثانیه این زندگی که رد میشه و میگذره
گفتن دوستت دارم ها لحظه لحظه مشگل تره
عمر جوونی ما خیلی کوتاه
اگه عاشق نباشی عمرت تباه
عشق اولین عشق آخرین معنای بودن
سیبی را از باغ بهشت از شاخه چیدن
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا
اگر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما، عميق و ژرف، عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟؟؟؟؟؟
محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق بر انگيزد
«حميد مصدق»
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟
ای دیروز من! ای گذشته من! ایا فردای دور دست باز خواهی گشت تا تو را واخواست کنم.
اگر قلب تو دوزخی باشد ، چگونه انتظار داری که در دستهایت گل شکوفه کند.
هیچ کس را سبک مغز بر نشمار، زیرا ما به راستی نه خردمندیم و نه سبک مغز. ما برگهای سبز در خت سبز زندگی هستیم و زندگی بی تردید در فراسوی خرد و سبک مغزی جای دارد.
فعلا اینا رو داشته باشید تا بعد
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جم وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دس بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاه دگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
خذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم و تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که :دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نه رمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزدره خبر هم...
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
(فریدون مشیری)
بسم الله الرحمن الرحیم
پرونده پدر
نامت چه بود ؟
آدم
فرزند ؟
من را نه مادری نه پدری ،بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد ؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟
زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی ؟
امانت است
قدت ؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده ؟
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت ؟
در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق
رنگت ؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه چنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست ؟
نیمی مرا ز خاک ، نیم دگر خدا
شغلت ؟
در کار کشت امیدم ، به روی خاک
شاکی تو؟
خدا
نام وکیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین !!!
حکمت ؟
تبعید در زمین
همدست در گناه ؟
حوای آشنا
ترسیده ای ؟
کمی
زچه ؟
که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟
بلی
که ؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای ؟
دیگر گلایه نه ولی ...
ولی که چه ؟
حکمی چنین ، آن ه به یک گناه !!؟
دلتنگ گشته ای؟
زیاد
برای که ؟
تنها فقط خدا
آورده ای سند ؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟
بلی
چه کس ؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع ؟
می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا
85/3/7
جنست ؟
نیمی مرا ز خاک ، نیم دگر خدا
اين تيكش واقعاً عالي بود
حوصله کنید!
می خواهم فقط مضمون گریه های شما را ادامه دهم،
با من می آیید!؟
ما به خودمان مربوطیم،
پشت سرمان حرف است،هوای بد است،حدیث است
ما از پی ردپای باد نرفته ایم،نمی رویم.
ما دوست داریم،
علاقه داریم.
می رویم کنج یک جای دور،
رویاهامون را یواشکی برای هم
شبیه ترانه می خوانیم.
ما به خودمان مربوطیم
ما زیر باران نشسته ایم
طوری که شما فکر می کنید
ما داریم رو به دریا گریه می کنیم.
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو لنگری ست -
خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند.
نگاه ات شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر جامه ئی کرد،
بدان سان که کنون ام
شب بی روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است.
و چشمان ات با من گفتند
که فردا روز دیگزی ست -
آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است!
وینک مهر تو :
نبرد افزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.
---
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت نا به هنگام ام گزیری نبود
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
----
میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست -
نگاه ات
شکست ستمگری ست -
و چشمان ات با من گفتند
که فردا روز دیگزی ست.
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...
چشم انتظاري
آه، چه شبها که سکوت فراق
از پشت پرده هاي سياه عيان مي شد
چشم ستاره شد و نور ماه
درهم شد و محو شد و نهان مي شد
گويي که آن سياه آسمان
نسيم مست با او در مدارا بود
هنوز آنشب نگاه خسته اي
ببام خانه هاي شهر پيدا بود
افق خاليست اما من پر از از ابرم
درختي در کنار راه مي رويد
در ان سوي چشم انتظاريها
درختي در کنارم راه مي پويد
امشب ستاره ها هم در من چکيده اند
امشب به سوي توست دست نيايشم
امشب به پارسايي تو دل نهاده ام
امشب صفاي عشقم و گرماي آتشم
نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است
اين خاتم وجود من ارزاني تو باد
دانم اگر چه پيشکشي بي ارزش است
آري دوستت دارم
تو را مانند گلهاي بهاري دوست دارم
عشق جانسوز تو را با بي قراري دوست دارم
نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناري
اي پرستوي ز بام من فراري دوست دارم
تا تو مي خندي به رويم با دو چشم مست وحشي
زندگي را با همه بي اعتباري دوست دارم
گريه با من الفت ديرينه دارد در غريبي
مرغ بارانم که دائم اشکباري دوست دارم
گر بپرسي دوستم داري هزاران سال ديگر
با زبان شعري گويم آري دوستت دارم
دوست داشتن
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
بدادم برس اى اشک
دلم خيلى گرفته
نگو از دورى کي
نپرس از چي گرفته
منو دريغ يک خوب
به ويروني کشونده
عزيزمه تا وقتي
نفس تو سينه مونده
تواين تنهايي تلخ
من و يک عالمه ياد
نشسته روبرويم
کسي که رفته بر باد
کسي که عاشقانه
به عشقش پشت پازد
براي بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن
براي اون که سايه اش هميشه روسر من
کسي که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو اباد کرد و
خودش ويرون شد از درد
بدادم برس اي اشک
دلم خيلي گرفته
نگو از دوري کي
نپرس از چي گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه اس پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
بدادم برس اي اشک
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند:
زمان،
کلمات
و
موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند:
آرامش،
امید
و
صداقت.
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند:
رؤيا ها ،
موفقيت
و
شانس .
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند:
عشق،
اعتماد به نفس
و
دوستان
نميدونم شما هم خبر دارين هر سال اين موقع چه فاجعه اي رخ ميده يا نه؟!
تا وقتي كه درخت و برگ پيش تابستونن، عاشقانه زندگيشون رو ميكنن...اما همين كه سر و كله ي پاييز پيدا ميشه، باد خزون مدام به پرُ پاي برگ بي گناه ميپيچه و زير گوشش اينقدر ميخونه تا اونو از راه بدر كنه! ...برگ هم كه گول خورده، رنگ سبزش رو ميبازه و رنگ زردِ گناه سراسر ِ وجودش رو فرا ميگيره...درخت تحمل ديدن اين خيانت رو نداره، برا همین برگ رو از خودش ميرونه!...حالا برگ غرق بوسه هاي باد شده و تو آسمونا پرواز ميكنه، غافل از اينكه تا چند لحظه ي ديگه باد اونو رها ميكنه!... برگِ تنها که جايي رو نداره، كنار كوچه كز ميكنه و چشم به آسمون ميدوزه....حالاست كه ياد گذشته عذابش ميده!....ياد روزايي كه كوچه زير سايه ي تنش بود، روزايي كه درخت مهربون و عاشق مست عطر نفسش بود
بعد از خدا پیامهای توست
که تنهایی را از من دور می کند
که از دریای آگاهی کمتر فاصله بگیرم.
...........
اید ان روزی که مهمانت شوم
کاش مهمانم کنی
شوق دیدار تو در جان و دلم
میشود یادم کنی؟؟
میشود گویم سخنها
با تودلبر با تمنا
یاد ان ایام شیرین
یاد ان سیمای چون ماه
خاطراتی همچو رویا
نغمه هایی عاشقانه
در کلام جان نوارت
یا د ان جام و پیاله
یاد ان چشمان مستت
یاد ان جام شرابت
میگساریهای نابت
مست میکردی مرا
از شراب ان نگاهت
گرچه رفتی از نگاهم
مانده ای اندر خیالم
غرق رویای تو ام
در تمنای تو ام
خسته ام ای یار دیرین
از ریا ومکر و از کین
دوستیهای ددانه
عشقهای ظاهرانه
قلبهای پر زنفرت
کم شده عشق و صداقت
کو نشانی از محبت
.....................
هیچ کس مثل تو نیست
هیچ یاری چون تو نیست
تاقتم کم گشته است
میشود یادم کنی
نیک مهمانم کنی؟؟؟؟
گرچه رسوای زمانم
بیوفایی بی مثالم
بعد هجرت دل شده تار
گشته ام تنها و بیمار
غرق در این باتلاقم
میشود دستم بگیری؟؟
یا بری بر اسمانم؟؟
یاد ت اید لحظه ای را
عهد کردی با دلم
شاد گردانی دل غمدیده را
باز ایی ومرا با خود بری
میهمان بر اسمانم میکنی
از غم و غصه رهایم میکنی
سخت مشتاق تو ام
در تمنای تو ام
کاش میهمانم کنی
کاش میهمانم کنی
ملاصدرا می گه:
خداوند بی نهايت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نياز تو فرود می آيد
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ايمان تو کارگشا می شود ...
خداحافظ براى تو چه آسان بود
ولى قلب من از اين واژه لرزان بود
خداحافظ براى تو رهايى داشت
براى من غم تلخ جدايى داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو اى محبوب خوب من :40:
ديرى است که با درد خود هم آشيان شدم ؛
و هنوز سکوت با من است .
کاش به جاى تو ، بر سکوت عاشق بودم ...
باران كه ببارد
زمين ذهن تو از آب ، خشك مى ماند !
كه حرمت آيينه و آفتاب را ... محرم نبوده اى !
باران كه ببارد ،
رؤياهايت هميشه زرد مى مانند ؛
كه آسمان باورم ، بغضى پاييزى دارد ...
دلم براى خودم ميسوزد .
حس ميکنم خلوت بيابان را بر هم زده ام ...
عجب جاده ى کوتاهى بود !
ابتدايش دعا کردم زودتر تمام شود ،
اما ...
پايان اين جاده ، پايان من است ... [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
مى خواستم برايت هديه اى بفرستم ،
نسيم گفت مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم ؛
باران گفت مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را پاک کنم ؛
وقلبم گفت مرا بفرست تا دوستش داشته باشم ؛
و تو شدى همه وجودم ... [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دوستت دارم [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اینو جدا حیفم اومد تازه واردین نخونن
تکيه داده ام به باد
روى ريسمان آسمان ايستاده ام...
بر لب دو پرتگاه ناگهان...
ناگهانى از صدا..
ناگهانى از سکوت...
زيرپاى من دهان دره ى سقوط باز مانده است...
ناگزير
با صدايى از سکوت
تا هميشه...
روى برزخ دو پرتگاه
راه مى روم..
سرنوشت من ...سرودن است!
چرا ...