دختركاني فرزانه تراز مردان
عید پاک زود فرا رسید مردم تازه از سفر با سورتمه دست کشیده بودند. هنوز برف سطح مزارع را پوشانده بود و جویبارها در روستا جاری بود. نهرهایی که از روی کود و گل مزارع می گذاشت در کوچه میان دو مزرعه برکه ای بزرگ تشکیل داده بود و دو دختر بچه از دو خانواده جداگا نه – یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر – در کنار آن با هم بازی می کردند. مادران دو دختر بچه جامه های تازه دوخت به تن آنها کرده بودند. نقش جامه ی دخترک کوچکتر آبی و طرح دخترک بزرگتر زرد بود و هر دو روسری های سر خ به سر داشتند. دخترکها پس از آیین غشای ربا نی به کنار برکه رفته جامه های زیبایشان را به یکدیگر نشان داده شروع به بازی با یکدیگر کرده بودند. آنان تصمیم گرفتند توی برکه ی آب بازی کنند. چیزی نمانده بود دخترک کوچکتر توی برکه برود که دخترک بزرگتر گفت: این کار را نکن مالاشا مادرت دعوات می کنه. بیا کفش ها و جوراب هامونو در بیاوریم. كفشها و جورابهايشان را در آوردند دامنهایشان را بالا زد ند از دو طرف برکه به آب زد ند تا به هم برسند وقتی که آب به زانوی مالا شا رسید گفت : (عمیقه آکولوشکا من می تر سم .)آکولینا جواب داد : (نترس مالاشا عمیقتر از آن نمی شه .)وقتی به نزدیکی هم رسیدند آکولینا گفت : (ببین مالاشا آب بازی نکن با احتیاط قدم بردار .)همینکه آکولینا این را گفت ،مالاشا یک پایش را تلپی انداخت توی آب و صاف آبها را به لباس آکولینا پاشید لباس آکولینا خیس شد و آب از سر وصورتش راه افتاد وقتی آکولینا لکه های روی لباسش را دید از دست مالاشا عصبانی شد و با داد وفریاد دنبال مالاشا دوید که بگیرد و بزندش . مالاشا از عاقبت درد سری که درست کرده بود ترسید با شتاب از برکه بیرون رفت و دوان دوان با سوی خانه راه افتاد .
در همین هنگام مادر آکولینا سر و کله اش پیدا شد و پیراهن خیس دخترش را و لکه های که روی آستین او مانده بود را دید و گفت : دختره ی نکبتی کجا خود تو این جور کثیف کردی ؟
مالاشا عمدا روی من آب پاشید .
مادر آکولینا مالاشا را گرفت و زد پشت گردنش. مالاشا توی خیابان داد و بی داد راه انداخت. آن وقت مادرش از خانه بیرون آمد و گفت : چرا دخترمو می زنی؟ این را گفت و شروع به بد و بی راه گفتن به همسایه کرد. با هر کلمه نزاع میان دو زن بیشتر بالا می گرفت. مردان هم از خانه بیرون آمدند و جمعیتی بزرگ در خیابان تشکیل داد ند همه فریاد می زدند و هیچ کس به سخن دیگران گوش نمی داد. دعوا ادامه یافت وهر کس یقه ی دیگری را می گرفت و کم مانده بود آشوب بزرگی بر پاشود که مادر بزرگ آکولینا از خانه بیرون آمد به میان جمعیت رفت و التماس کنان گفت:بیایید دوستان! یادتون باشه امروز چه روزیه. قاعدش اینه که امروز شاد و خوشحال باشین نه اینکه این جور برای خودتون درد سر درست کنین.
به حرف پیر زن گوش ندادند و نزدیک بود او را کتک بزنند واگر آکولینا و مالاشا نبودند پیرزن هرگز نمی توانست جمعیت را وادار به آشتی کند .
در حالی که زنان با هم کلنجار می رفتند آ کولینا پیراهنش را تمیز کرد وبه داخل برکه ی داخل کوچه برگشت . سنگی کوچک بر داشت و با آن خاک اطراف برکه را خراش داد تا جویی بکند و آب از راه آن به خیابان برسد. وقتی که آکولینا سر گرم حفر جوی بود مالاشا با تکه ای چوب برای کندن آبراه به کمکش آمد. مرد ها می خواستند شروع به كتك زدن یکدیگر کنند که ناگهان آب راهی که بچه ها کنده بودند سبب شد که آب برکه به طرف خیابان سرازیر شود و به همان نقطه ای برسد که هنوز پیر زن در آن جا ایستاده بود و می کوشید که مردان را آرام کند. دخترکها در دو سوی برکه می دویدند.
آکولینا فریاد زد :بگیرش مالاشا! بگیرش. مالاشا هم می خواست چیزی بگوید اما آن چنان خنده اش گرفته بود که حرف زدن برایش دشوار شده بود.
تکه ی چوب که آکولینا آن را پرتاب کرده بود رقص کنان در راستای آبراه به سوی جمعیت در حرکت بود و دخترک ها که از دیدن آن به صدای بلند می خندیدند از پی آن به میان مردان دویدند.
پیر زن نگاهشان کرد و به مردان گفت: از خدا بترسید! شما دهاتی ها به خاطر این دختر بچه ها دعوا می کنین اما خود ان ها مدت ها ست که همه چیز رو فراموش کردند و شاد و خندان با هم بازی می کنن. آفرین عزیزان دلم. ان ها عقلشان از شما بیشتر است!
مردان به دخترها نگاه کردند و شرمسار شدند. آن گاه زدند زیر خنده و به خانه هاشان بر گشتند.
اگر به صمیمیت بچه ها نباشید، شما را به ملکوت اسمان راه نمی دهند.
اولين بار كي همديگر را ديديم؟
زن را صدا زده بود . صداي تلوزيون بيش از حد بلند بود و صدا تا نشيمن نميرسيد. يا ميرسيد و زن جواب نميداد. همانطور لخت از حمام بيرون آمد، رفت توي اتاق و از ميان لباسهاي در هم توي كمد حوله را پيدا كرد و روبدوشامبر آبي رنگش را پوشيد. وقتي رفت توي اتاق نشيمن، ديد زن ايستاده جلوي تلویزيون، لباسهاش همه جا ولو بودند. دامن چين دارش را پوشيده بود همان دامني كه پسر عمويش از تركيه برايش آورده بود. . زن چشمهاي آبي روشن و موهاي قهوهاي مايل به بور داشت . در يخچال را باز كرد و بطري آب را برداشت. ليوان روي پيشخوان آشپزخانه را پر كرد و براي بار چندم، چشمش به موهاي زن كه حالا كوتاهتر از هر موقعي شده بود افتاد و زل زد به زنجير طلايي كه قبلِ این پشت موهايي كه تا عرض شانهها ميرسيد گم ميشد . درازي گردن تناسب اندامها را بهم ميزد. كنترل تلوزييون را انداخت روي كاناپه و رفت جلوي آيينهي تمام قد نشيمن ايستاد. ساعت شماطه دار چند بار دنگ دنگ دنگ نواخت و مرد پرده ي كلفت پنجره را كنار زد .باد چارچوب پنجره را لرزاند. زن آرام گفت: فرهاد زنگ زده بود. كارت داشت. وقتي مرد بر گشت و نگاه كرد زن ايستاده بود جلوي آينه تمام قد و داشت به لبهاش ماتيك ميزد.از توي آينه مرد را ميديد و مرد نيم رخ زن را و پشت گردنش را بيرون از آينه ميديد. :گفت يه زنگ بهش بزني، البته خودش هم داره ميياد. پرده را ول كرد، رفت روي مبل كنار تلوزييون نشست :اشتباه كرده. من كه گفتم كاري به كارش ندارم. دستها را پشت سرش گذاشت و لم داد. چشمها را بست. هر وقت اسم فرهاد ميآمد، ناخودآگاه ترس ورش ميداشت. ميترسيد این فرهاد توي زندگيش دخالت ميكرد. ميترسيد از اينكه فرهاد پسرعموي زن بود. زن ولو شد روي كاناپه. از روی ميز بسته سيگار كنتش را برداشت و يك نخ از سيگارها را گذاشت ميان لب ها و همانطور سيگار به لب: اصرار داشت تو هم بيايي. مرد جابه جا شد و چشم باز كرد. چيزي نگفت. به نظرش چهرهي زن در این حالت مسخره به نظر ميآمد. لبخندي بر لبان زن ماسيد. فندك را از روي ميز برداشت، سيگارش را گيراند و سرش را تكيه داد به كاناپه و دود را از ميان لبها بيرون فرستاد. مرد گفت: شايد مسخره به نظر بياد. بعضي وقتا فكر ميكنم قضيهي عروسي این و اون يه جورايي به فرهاد ربط داره. همين كاوه و دختره. حتماً ميدونستي فرهاد آشناشون كرده و بعد از همديگه خوششون اومده. زن گفت: مشكل تو اينكه فكر ميكني فرهاد...پاش را انداخت روي پاي راستش: فكر ميكردم با هم حرف زديم. مرد شانه بالا انداخت. زن نميدانست كاوه پشيمان شده و با مرد حرف زده، يا ميدانست و به روي خودش نميآورد.چيزي توي كاسه ي سرش مي جنبيد.
-:از كجا معلوم. بقيه حرفش را خورد. انگار داشت فكر ميكرد به حرفي كه تا نك زبانش آمده بود. زن نگاهش كرد و منتظر ماند تا مرد حرفش را بزند. وقتي ديد مرد سكوت كرده، گفت: خوب از كجا معلوم چي. مرد رو برگرداند. وقتي نگاهش ميكرد زبانش بند ميآمد از گفتن حرف هايي كه این چند سال ته دلش جا خوش كرده بودند. ذل زده بود به تلوزييون. بعد از مكثي طولاني گفت: از كجا معلوم قبلء كاوه، فرهاد ودختره رو هم نريخته باشن. صداي شكستن چيزي دويد توي حرفش. سرش را برگرداند. از جاي كه نشسته بود زن را وقتي كمر راست كرد پشت پيشخوان ديد. دوباره خم شد و صداي بهم خوردن چيزي آمد و بعد هيكل زن را ديد در حالي كه انگشت به دهان ايستاده بود پشت پيشخوان آشپزخانه و به جايي روي زمين ذل زده بود. رو به مرد انگشتش را ميمكيد. مرد گفت: چيزيت كه نشد. زن سرش را بالا انداخت. مرد كنترل را برداشت و نشانه رفت سمت تلوزييون. كانالها را تند تند عوض كرد و روي كانالي كه برفك نشان ميداد خاموشش كرد. سرش را كه برگرداند، ديد زن نشسته روي كاناپه. انگشتش را با پارچه سفيدي بسته بود. مرد گفت: يادته اولين بار كي همديگه رو ديديم. زن داشت با پارچهاي كه به انگشتش بسته بود ور ميرفت.گفت :حالا چه وقت اين حرفاست. مرد گفت: فرهاد زنگ زد مغازه. آخر شب بود. حتماً خوب يادته. زنگ زد گفت تنهام يا كسيام هست. زن گفت: خوب. كمر راست كرد و تكيه داد به مبل . چيني ميان ابروهاش جمع شده بود و مرد را نگاه كرد . مرد گفت: اون شب نميدونستم تو هم با اوني. اونوقتا فرهاد چند تا مغازه پائينتر از پاساژ ما بوتيك داشت. تو هم مي اومدي مغازش ولي تا اون شب نديده بودمت. زن گفت: حالا چي شده ياده اونشب افتادي! مرد نگاهش كرد گفت : نميدونم شايد ميخوام بدونم تو هم يادته يا نه. زن نفسش را بيرون داد و با بي حوصلگي گفت: يه چيزايي يادمه ولي نه مثل تو. يه جوري از اون روز حرف ميزني كه انگار خيلي برات مهم بوده. بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. مرد دنبالهي حرفش را نگرفت. به نظرش لوستر وسط سقف نشيمن بارها تكان خورده بود و حالا هم تكان ميخورد. ذول زد به لوستر و سرش را تكيه داد به مبل. توي حمام فقط سرش را شامپو زده بود و زير دوش آب ولرم ايستاده بود و تند بيرون آمده بود. فكر كرده بود اگر اتفاقي هم بيفتد بهتر است لخت نباشد. با خودش گفته بود، اگر كسي با لباس، زير آوار بماند بهتر از این است كه لخت باشد. بار اولي كه زمين لرزيد. قاب عكس روي كمد افتاد روي فرش و چند تكه شد . توي این يك ماه و نيم گذشته این بار دومي بود كه زمين ميلرزيد. بار اول هم فرهاد آمده بود سراغشان. رفته بودند جايي بيرون از شهر تا صبح توي ماشين خوابيده بودند. این بار به زن گفته بود همينجا توي آپارتمان ميماند. نميخواست فرهاد نقشي توي زندگيش داشته باشد. به زن گفته بود كه نميخواهد فرهاد اينقدر نگرانشان باشد. زن گفته بود: مشكلت اينه كه هميشه يه جايي تو اون گذشتهها هستي. حالا چند ساعت از وقتی که همه جا لرزید می گذشت و می دانست حتماً پس لرزه ای هم هست. مثل دویدن چیزی ته زمین بچگی ها یکبار دیده بود و چیزی گنگ یادش مانده بود ، ولی بعد ها وقتی مادرش تعریف کرد انگار آن صحنه ای که او دیده با صحنه ای که مادرش تعریف میکرد فرق داشت مادرش می گفت : زمین طوری لرزید که بخاری افتاد روی فرش . خانه مان یکوری شد و وقتی بهتان گفتم زمین روی یک گاو ایستاده و هر وقت یک تار موی گاو حرکت میکند زمین هم میلرزد . گیر داده بودی به گاو و به اینکه این گاو چقدر بزرگ است . مرد خندید . خاطرات چیزی شیرین را در او زنده می کرد. خودش رااز روی مبل کند و رفت کنار پنجره ایستاد . توی خیابان آن پایین همه یا توی ماشین هاشان یا دور هم جمع شده بودند. حسی میگفت باید همین جا بماند. نباید بیرون میرفت. ولی زن اصرار داشت و فرهاد هم زنگ زده بود حاضر شوند تا مثل همان بار اول بروند جایی بیرون از شهر . صدای تلوزیون سکوت اتاق را شکست وقتی برگشت زن دوباره ایستاده بود جلوی تلوزیون .مرد با صداي كه انگار از ته چاه بلند مي شد گفت: مگه نمیخوای بری زن گفت: چی -:فکر کنم فرهاد دیگه باید برسه -:تو امروز یه چیزیت هست چيزي مثل تيغ بيخ گلويش گير كرده بود. صورتش را خاراند. توی حمام وقت نکرده بود ریشش را اصلاح کند . دوباره بیرون را نگاه کرد . نور آفتاب روی پنجره های ساختمان های روبرو منعکس میشد و آن پایین ماشین ها وسط خیابان ها ایستاده بودند . فکر کرد اگر پس لرزه شدید تر باشد ، مثلاً هفت ریشتر . آنوقت میتواند از همینجا بپرد بیرون و لااقل یک بار توی عمرش تجربه ی سقوط از ارتفاع را داشته باشد.