-
بناگاه ترا مینامم
و با تو سخن میگویم
و به دستهای خود مینگرم
که پر از توست
و در سرتا پای خود
تن ترا حس میکنم
نام تو در سرم میپیچد
که رساتر از های و هوی دنیاست
ولی تو را به فراموشی میسپارم
چون باغبانی که
گلها را به سکوت باغ میسپارد
زیرا باز به سوی تو خواهم آمد
زیرا به ناگاه ترا خواهم نامید
و با تو سخن خواهم گفت
تا انتهای جهان
جهان از پایان من
شروع می شود
و آنجا که انتهای من است
کوه های بلند سر کشیده اند
و رودهای خروشان جاری هستند
و من از پایان جهان شروع می شوم
و آن جا که کوه ها هموار گشته اند
و رودها از رفتن باز ایستاده اند
آن جاست که قلب من در تهی خود
چون آتشفشانی می تپد
-
دستانت رابسويم آوردي
برق هميشگي درچشمانت بود
به راست وچپ مي غلتيد
رقص برگهاي پاييزراتداعي مي کرد
وآغوش زمين همواره گرم است
چه بگويم
آخراين دستانم نبودکه بي تاب شده بود
لبانم دلتنگي مي کرد
دلواپس بود
وسايبان چشمانت راطلب مي کرد
وتوتنها به دستانم اميدواربودي
دستانم خشکيده بود
چندگام مانده بود
وحال يک گام
گفتي
هيچگاه دستانم را برايت مهيانخواهم کرد
وبي هيچ درنگي رفتي
لبهايم خشکيد..!
-
سخت است هنگام وداع ....
آنگاه كه درمي يابي چشماني در حال عبور است...
پاره اي از وجو تو را نيز همراه با خود ميبرد...!!!
-
ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه مي روي
-
به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
چشم عاشق تو رو که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم
-
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم
-
هر جا که می رسم
تو به پیشوازم می آیی
حال آنکه
همیشه ترا
پشت سر می گذارم و …
راه می افتم
ماجرا از چه قرار است؟…نمی دانم
یا تو معجزه می کنی
و یا من
تو را و جهان را خواب می بینم
-
به دیدارم بشتاب
این شکوفه ها
به همان سرعتی که باز می شوند
فرو می ریزند
هستی این جهان
بر پایداری شبنم می ماند بر گلبرگ
-
با بی کران پاییز در پستو
درها را می بندم
پنجره ها را می بندم
و در این عصر بارانی
برایت چای دم میکنم
با طعم گلهایی که از بهار سالها پیش چیده بودیم
تو را به خدا
بیا
خوشبخت باشیم .
-
این شعر را فقط کسی میفهمد
که در پایان یک روز خسته کننده ی بلند
تنهاءیش را با تاکسی پیر لکنته ای به خانه می برد
تاکسی پشت چراغ قرمز می ایستد
و عطر تند زنانه ای از ماشین بغل دستی
آرام می خزد و کنار پیر مرد
روی صندلی کهنه و کثیف می نشیند
و مرد
(پیر مرد)
یاد آن چشمهای آبی می افتد
که روزی در آینه ی همین ماشین
عاشقشان شده بود .
شاید .