-
من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریــــده ام *** زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شـد
ای آتش آتشفشان این خانه را ویـــــــــرانه کن *** این عقل من بستان ز من بازم ز سر دیوانه کن
خامش کنم فرمان کنم واین شمع را پنهان کنم *** شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد
مولانا
-
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
-
من آن مسکین تذروبی پرستم
من آن سوزنده شمع بیسرستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی خشکیده نخل بیبرستم
بابا طاهر
-
ما گدايان خيل سلطانيم
شهربند هواي جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنيم
گر برانند و گر ببخشايند
ره به جای دگر نمیدانيم
چون دل آرام مي زند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
سعدي
-
من مي نه ز بهر تنگدستي نخورم
يا از غم رسوايي و مستي نخورم
من مي ز براي خوشدلي ميخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستي نخورم
خیام
-
مهتاب به نور دامن شب بشکافــــــــت *** می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی *** اندر سر خاک یک به یک خواهد تافـت
خیام
-
تا کي از صومعه، خمار کجاست
خرقه بفکندم، زنار کجاست
سيرم از زرق فروشي و نفاق
عاشقي، محرم اسرار کجاست
همه کس طالب يارند وليک
آن بتِ دلبر ِ هشيار کجاست
چون من از بادهي غفلت مستم
مفلسي مست پديدار کجاست
همه در کار شديم از پيِ خويش
کاملي، در خور اين کار کجاست
گرچه مَردم همه در خواب خوشند
زيرکي، پُر دل بيدار کجاست
روز روشن همگان در خوابند
شبرُوي عاشق عيار کجاست
گرگ پيرند همه پردهدران
يوسفي بر سر بازار کجاست
همه در جام بمانديم مدام
اثر گَردِ رهِ يار کجاست
گشت عطار در اين واقعه گُم
اندرين واقعه عطار کجاست
عطار (یکی از زیباترین اشعار عطار که واقعا دلم نیامد، به عُرف مشاعره، به چند بیت بسنده کنم... با عرض پوزش از دوستان گرامی)
-
تلخی نکند شیرین ذقنـــــــــم *** خالی نکند از مـــی دهنم
عریان کندم هر صبحدمـــــــی *** گوید که بیا من جامــه کنم
از ساغر او گیج است ســــرم *** وز دیدن او جان اســت تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک *** چون می رود او در پیرهنم
مولانا
-
ميخواستم که ميرمَش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم ِ سحر نکرد
جانا کدام سنگدلِ بيکفايتي ست
کو پيش ِ زخم ِ تيغ ِ تو جان را سپر نکرد
کلکِ زبان بُريدۀ حافظ در انجمن
با کَس نگفت راز تو تا ترکِ سَر نکرد
حافظ
-
در گوش دلم گفت فلک پنهانــــــــی *** حکمی که قضا بود زمن میدانی
در گردش خویش اگر مَرا دست بدی *** خود را برهاندمی زسر گردانــی
خیام