مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
Printable View
مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
درجوانی غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد
درقفس ماندم ولی صياد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سيرم کرد
آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم يادم نکرد
دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
یک نفر نیست که از خامشی چشمانم
شب یلدای غزلهای مرا بشناسد
سفر عشق به ابادی خاموش دلم
یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسهای جانی طلب
میکنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشتهام سوزان و گریان الغیاث
ثریا زلف خود را شانه می کرد
دل عشاق را دیوانه می کرد
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
جان بابا از حوادث وز خطر ...... جز بسوی من ترا نَبوَد مفر
هین مرو از کشتی عونم به در ..... تا چو ابراهیم و یونس ای پسر
آب و آتش را نگهدارت کنم
با وجود آنکه در جُرم و گناه ..... عمر خود در کار خود کردی تباه
گر بکوی رحمتم آری پناه ..... سازمت خوش مورد عفو اله
پس به جُرم خلق غفارت کنم
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
دم غنیمت دان. که عالم یک دم است ...... آنکه با دم همدم است .او آدم است
دم زمن جو . کآدم زین دم است ...... فیض این دم.. عالم اندر عالم است
دم بدم .. دم تا بدم . یارت کنم
صاحب دم اندرین دوران منم .... بلکه در هر دوره شاه جان منم
باب علم و نقطه عرفان منم ..... آنچه کاندر وهم نآید آن منم
من به معنی بحر زُخارت کنم