-
دوست داشتن...
این هم جواب مخلوق به نامه ای که خدا براش نوشته بود.
سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست
اگر جه پیمان خود را با تو بشکستم
نمی شد باورم اما، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا من گمان کردمکه دیگر راه برگشتی برایم نیست
خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را پشت سر بستی
حبیبا باورش سخت است
اما تو مرا اینک، برای آشتی خواندی؟؟؟!!!
به پاس آشتی با تو اینک
من خدایا عهد می بندم
از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت
بی توقع مهر می ورزم
خدایا! سینه ام را رحمت پاک گشایش مرحمت فرما
به لب هایم تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم ، مهرورزی را
خداوندا! بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی میکنم
طغیان مپندارش
کریما، من گناهی بنده ای دارم
و تو بخشایشی جنس خدا
آیا امید بخششم بی جاست؟
خودت گفتی بخوان
می خوانمت اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را،نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما
خودت گفتی، کسی را دست خالی بر نگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بار الها! راست می گویم
دگر من با خدایم،آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را مبدل کرد
خداوندا! ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو پریشان کرد
خدایا پیش آنانی که می گویند،من را تو نمی بخشی
تو مرسوایم مکن
من گفته ام ، من مهربان پروردگار قادری دارم
که می بخشد مرا
آیا به جز این است؟
خدایا، بین من با آن که نامت را نمی خواند
فرقی نیست
اگر من را به عدلت ، در میان آتشی اندازی
میان آتشت من باز می گویم
هلا ای مردمان
من مهربان پروردگار قادری دارم
که و را دوست می دارم
چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟
و گیرم صبر بر آتش
ولیکن صبر بر دوری تو هرگز
خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی
خدایا راست می گویی
غریب این زمین خاکیت
جز تو که را دارد؟
مرا مهمان دنیای خودت کردی
کریما تو پذیرایی از مهمان خود را خوب می دانی
تو صاحبخانه خوبم
تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟
خداوندا مرا جز تو خدایی نیست
و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را بر نمی تابی
اگر برگردم از پیش تو با دستان خالی
منکرانت شاد می گردند
خداوندا!شهادت می دهم هستی
شهادت می دهم،من مهربان پروردگار عادلی دارم
شهادت می دهم، من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم
شهادت می دهم من قطره ای از روح اویم
گرچه گاهی خود نمی دانم
شهادت می دهم، من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما
خوب چه باک از آن که گاهی هم بگیرد او
گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم
و من هستم که او می خواست من باشم
و می خواهم آن گونه ای باشم ، که می خواهد
بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم
بخوان با من
بخوان زیرا اگر با هم بخوانیمش
جواب هر دومان را زود خواهد داد
خداوندا! تو را من دوت می دارم
و می دانم تو نور آسمان زمین
هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی
تو گرمای محبت را ، عنایت کن
زمینی بنده ام اما یقینی آسمانی را عطایم کن
خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما بنشان
تو لبخند رضایت را عطامان کن
خدایا قلب ما را
منزل پاک خودت را از حسادت ها، رهایی ده
خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست
خدایا من چه می گویم
چنان کن که می خواهی
مرا آن کن که می دانی
-
چه قدر....
نمی تونی از کنار یک دل شکسته به راحتی بگذری .
پیش از تلاش برای دستیابی به موفقیت ابتدا این واژه شش حرفی را برای خودت معنا می کنی .
یکی از اساسی ترین پرسش های زندگی ات این است : امروز برای خوشحال کردن خانواده ام چه کاری می توانم بکنم ؟
وقتی کاری به تو محول میشود با آرامش و خلوص نیت آن را به بهترین شکل مکن انجام می دهی .
از کوچک ترین آموخته هایت هم به خوبی استفاده می کنی .
واژه بخشش در زندگی ات موج می زند . این واژه می تواند هر چیزی را شامل شود .از دارایی و ثروت گرفته تا ... یک لبخند پر از مهر ... تا ...یک جمله امید بخش و دلگرم کننده .می دانی که چقدر مهم و با ارزش است که به این سوال خوب بیندیشی : از کجا آمده ام ؟ آمدنم به چه منظور است ؟ به کجا خواهم رفت ؟ این پرسش معروف تو را نا خود آگاه به سمت تحقیق ، مطالعه و خود شناسی و خدا شناسی سوق می دهد .
دلتنگی هایت را فقط با خدا در میان می گذاری .
برای خوشحال بودن ، هزاران دلیل خوب پیدا می کنی .
خودت و دیگران را می بخشی .
به موفقیت دیگران حسادت نمی کنی بلکه از دیدن آن خوشحال می شوی .
فقط خوبی های دیگران را به خاطر می سپاری .
-
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
خواستم عشق رو روی دستام بگیرم ولی جا نشد .
پس گذاشتمش توی جیبم ، ولی جا نشد .
در کیفمو باز کردم ولی جا نشد .
تصمیم گرفتم ببرمش توی اتاق ، ولی جا نشد .
بنا براین یه خونه براش گرفتم ،ولی جا نشد .
با خودم گفتم یه باغ ! آره ! ولی جا نشد .
پس گذاشتمش توی قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه خوبه
تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگ تر با شه یعنی چی .
-
به: شما
تاریخ : امروز
از: رئیس
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم.
................
امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن
آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن .
آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با
اضطراب دنبال (پیگیری) نکن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که
الان درزندگی ات وجود دارد تمرکز کن .
ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای
آنها یک امتیاز بزرگ است.
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن
که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر
کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز
هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به
انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت
واقع شدن را نچشیده
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده
بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار
فرصت راه رفتن داشته باشد
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی
و بپرسی هدف من چیه ؟ شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که
عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند
وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی : به بیمار
سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند
ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی : متشکرم از
شما ، ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری که خودت هرگز
نمیدانستی
-
فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند
-
سلام
بسم الله الرحمن الرحیم
شکیبایی نهایت خردمندی
وقتی همه اوضاع به هم می ریزد و دل نازکان داد و هوار راه می اندازند و عجولان بر سر و صورت خود خاک می پاشند ، انسان خردمند لب به سکوت می بندد و صبر و شکیبایی پیشه می کند . صبر کردن یعنی کمک گرفتن از زمان برای رسیدن میوه ای که اگر نارس چیده شود تلخ است و چه بسا زهرآگین و سمی . صبور بودن یعنی تحمل همه تهمت ها و نا ملایمتی ها ، یعنی به جان پذیرفتن زخم زبان ها و دشنام ها ، یعنی پذیرفتن از دست دادن عزیزان و قبول کردن تنها سفر کردن و با این همه ساکت ماندن و صبر کردن و هیچ نگفتن !
-
سلام
بسم الله الرحمن الرحیم
پرونده پدر
نامت چه بود ؟
آدم
فرزند ؟
من را نه مادری نه پدری ،بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد ؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟
زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی ؟
امانت است
قدت ؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده ؟
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت ؟
در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق
رنگت ؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه چنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست ؟
نیمی مرا ز خاک ، نیم دگر خدا
شغلت ؟
در کار کشت امیدم ، به روی خاک
شاکی تو؟
خدا
نام وکیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین !!!
حکمت ؟
تبعید در زمین
همدست در گناه ؟
حوای آشنا
ترسیده ای ؟
کمی
زچه ؟
که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟
بلی
که ؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای ؟
دیگر گلایه نه ولی ...
ولی که چه ؟
حکمی چنین ، آن ه به یک گناه !!؟
دلتنگ گشته ای؟
زیاد
برای که ؟
تنها فقط خدا
آورده ای سند ؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟
بلی
چه کس ؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع ؟
می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا
-
-
-
تا مرا نگاه کنی ....!
باران نمی شوم که نگویی: با چه منتی خود را بر شیشه می کوبد تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیندازم. ابر می شوم که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره را بگشایی و مرا در آسمان نگاه کنی...
-
آرامگاه عشق ....
در بیکران دور در روزگار نور در شهری بی عبور زیر درخت مهر بر روی سنگ گور با جوهر سرشت با دست سرنوشت حرفی نوشته بود: آرامگاه عشق...
-
[b]بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد. امام حسین (ع)[/b]
-
طوریام نیست
خرد و خمیرم، فقط همین
کم مانده است که بی تو بمیرم!
فقط همین...
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز،
در نزد چشمهای تو گیرم
فقط همین...
با دیدنت زبان دلم بند آمدهست
شاعر شدم که لال نمیرم
فقط همین...
-
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
-
تو روزی با غمی سنگين ز شهرم کوچ خواهی کرد
و من در پرنيان خاطرات عشق پاک تو به نرمی گريه خواهم کرد.
رفيق نيمه راه من! سفر خوش، خير همراهت؛
تو قدر من ندانستی؛
درون آب ماهی قدر آب کی داند؟!؟
شکسته استخوان داند بهای موميايی را...
-
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است.
باز هم همان حکايت هميشگی!
پيش از آنکه با خبر شوی،
لحظهی عزيمت تو نا گزير می شود.
آی...!
اي! دريغ و حسرت هميشگی
نا گهان چقدر زود دير می شود...
-
او هوايم را داشت
که پياده رو ها ليز و يخبندان بود
بي هوا رفت
بي هوا ماندم
چه هوايش امروز
که پياده روها ليز و يخبندان است
در سرم پيچيده است...
-
بین بودن و نبودن یه فاصلهی کوچولو هست. فکر می کردم اگه نباشی دنيا خراب می شه؛ دیدم نه اگه نباشی، من ناراحتم دنیا راحت زندگی خودشو می کنه.
خیلیا مثل دنیان تو چی؟ اگه نباشم واست فرقی می کنه؟ یا توام......
-
مي شنوي ؟ اين زمزمه دلتنگ از خيالي دور را ؟
نه .....!
اين صداي بم محزون، اين كسي كه چون من غريب غريبانه بس دلگير مي نالد
نمي دانم شايد از او كه رفت
از او كه شد و باز نيامد
از دل مشغوليهاي من و تو مي خواند
و شايد از من بي تو سخن ساز مي كند
پس چرا چنين خسته ، دلشكسته ، بسته ؟!
تو هم اگر مثل او ياد روزهاي تلخ رفته گرده ات را
تا كرده بود شايد .... شايد همين گونه مي خواندي كه او مي خواند
او كه خاكستر خاطره ها را بر هم مي زند
او كه از قشنگترين، بهترين لحظه هاي رفته
صد سينه سخن دارد
او كه خوانده و مي خواند
آه اي زيباترين !
بي تو خاكسترم ...!
-
تو را دوست خواهم داشت
با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
-
در هر باد طنين صداي تو بود
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمي دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم
-
يک نفر...
يک جايی...
تمام روياهايش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايی کردی
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر...
يک جايی...
در حال فکر کردن به توست
-
جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند (2).
مشکل من با نقد این است
که هر گاه شعری به رنگ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده ام
و با زنان مشکل من این است
که هرگاه رابطهي خود را با تو تکذیب کردم
جرینگ دستبندهایت را
در طنین صدای من شنیدند
و پیراهن خوابت را
آویخته در گنجهي حافظهي من دیدند
* * *
هرگاه که به من تهمت عشق تو میزنند
احساس برتری می کنم
و کنفرانسی مطبوعاتی تشکیل می دهم
تصاویر تو را بر روزنامه نگاران توزیع می کنم
و بر صفحهي تلویزیون ظاهر می شوم
و گل سرخ رسوایی بر چاک پیراهن من است
* * *
عاشقان را می شنیدم
که از دلتنگیهای خود می گفتند
و به آنان می خندیدم
اما هنگامی که به هتل برگشتم
و قهوه ام را در تنهایی خوردم
دانستم چگونه دشنهي شوق در پهلو فرو می رود
و هرگز بیرون نمی شود
کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید
کلمات چون اسب چوبین شده اند
شب و روز در پی تو می پویند
و به تو نمی رسند
* * *
مرا به خود عادت مده
مرا به خود عادت مده بانوی من
که پزشک توصیه کرده است
بیش از پنج دقیقه
لبانم را در لبان تو رها نکنم
و بیش از یک دقیقه
در معرض آفتاب سینه ات ننشینم
مبادا که بسوزم
* * *
اگر مردی می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
تا به او تبریک بگویم
و پس از آن، او را بکشم
« نزار قبانی »
-
جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند (1).
پیش از اینکه محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
هندیان گاهشمار خود را داشتند
چینیان گاهشمار خود را... پارسیان گاهشمار خود را
مصریان گاهشمار خود را
و از آن پس که محبوبم شدی
شیوهي گفتار مردم این چنین شد
سالِ هزار پیش از چشمان او
سدهي دهم پس از چشمان او
* * *
در عشق تو به درجهي تبخیر رسیده ام
و آب دریا بزرگتر از دریا شد
و آب چشم بزرگتر از چشم
و مساحت طعنه
بزرگتر از مساحت گوشت
* * *
بیش از اینت دیگر نمی توانم دوست بدارم
با تو یگانه بیش از این نمی توانم شد
لبهای من دیگر کفایت پوشاندن لبهایت نمی کند
بازوانم دیگر برای طوق انداختن بر پهلو و میان تو کافی نیست
و کلماتی که میدانم... کمتر است بسیار
از شمار خالهایی که تنت را برودری دوزی کرده است
* * *
بیش از این نمی توانم
در بیشه های گیسوانت پیشروی کنم
که از سالها پیش
در روزنامه ها اعلاام کرده اند که من مفقودالاثر شده ام
و تا اطلاع ثانوی
همچنان در آن بیشه های شگفت...
من مفقودالاثر هستم
« نزار قبانی »
-
زهر شيرين
بسي گفتند:«دل از عشق برگير!»
«كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است، اما... نوشداروست.
***
چه غم دارم كه اين زهر تبآلود
تنم را در جدايي ميگدازد
از آن شادم كه در هنگامه درد
غمي شيرين دلم را مينوازد.
***
اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاودانيست.
وگر عمرم به ناكامي سَرآيد،
تو را دارم، كه مرگم زندگانيست.
ابر و كوچه، فريدون مشيري
-
لحظه خداحافظي نزديک است
همه در خواب هستند
اصلاً انگار همه كمبود خواب دارند
چه مردمان بي خيالي
پس زمان چه مي شود؟!
كاش مي شد آن را به عقب راند
بياييد بيدار باشيم
ولي افسوس خيلي دير است
لحظهي خداحافظي نزديك است.
-
مي روم تا که به دريا برسم
من به رودی مانم، می روم تا که به دريا برسم
من خزان را ديدم؛ با پيامی بر لب
که به نزد گل سرخی می برد
من در آن نزديکی، يک کبوتر ديدم
که هنوز منتظر آمدن جفتش بود
کودکی را ديدم؛ روی يک تخته سنگ
می نوشت:«آسمان مال من است.»
من به راهم ديدم، گور سردی که بر آن
دختری خم شده بود و قصه می گفت
ز شبهای فراق.
من شبی را ديدم، پر از روشنی
اما به يک روزنه می برد هجوم
من صدايی ديدم،گم شده بود
در آن سوی فضا.
من پسرکی را ديدم
آب می خورد از آبشخور اسب
من کلاغی ديدم،که ميان همه بودن ها
چشم بر نان يتيمی داشت
و به آگاهی من می خنديد....
من نديدم که کسی،
دست نوازش بکشد بر سر کودک شرم.
من نديدم که کسی، روی ادراک فضا راه رود
من نديدم که کسی، دست در آب کند
قلب خود را شويد.
من نديدم که کسی پاکيزگی و پاکی دهد
عاشقی را بچشد،
سادگی را فهمد
من فقط می دانم
من به رودی مانم
می روم تا که به دريا برسم.
-
وقتي كه...
وقتي كه ديگر نبود،
من به بودنش نيازمند شدم.
وقتي كه ديگر رفت،
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.
وقتي كه او تمام كرد،
من شروع كردم.
وقتي كه او تمام شد،
من آغاز شدم.
و چه سخت است،
تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگي كردن است،
مثل تنها مردن است.
«دكتر علي شريعتي»
-
نيايش در سکوت
ای حضور مقدس خاموش! در خاموشی سوی «تو» می آیم. سکوت طریق ستایش من است و نیایش من. «تو» صدای سکوت را می شنوی و پاسخ می دهی: "خاموش، خاموش خاموش". و "آنگاه آرامش آرامش آرامش". آمین!
جی.پی.وسوانی
-
اگر تنها ترين تنهاها شوم، باز خدا هست
او جانشين همهي نداشتن هاست. نفرين و آفرين ها بيثمر است. اگر تمامي گرگ ها هار شوند و از آسمان، هول و كينه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان من هستي.
-
پروردگارا !...
پروردگارا! نه در سوداري نام داريم و نه در دل آرزوي قصر طلا.
با دلي خوش... تني سالم... و سري سلامت و با چند سبد گل محبت، ما را به آروزي هميشگي خود برسان.
پروردگارا!
مگذار که آبرويمان، به خاک خفت فرو ريزد و پردهي حرمتمان با چنگال «نياز» دريده گردد.
و تو يا همصحبت و هموطنم!
گر فاصلهاي هست ميان من و تو
بردار به لبخندي
بردار به پيغامي
-
پروردگارا
پروردگارا به من آرامش بده تا بپذيرم آنچه را نميتوانم تغيير دهم.
دليري ده تا تغيير دهم آنچه را ميتوانم تغيير دهم.
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم.
مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند.
-
عشق دروغي بيش نيست
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
-
-
كاش غربتت پايان ميگرفت
كاش بودى و درميافتى
غم دورى تومرا ذره ذره آب كرد
كاش شكوفه هاى يادت پرپر نشوند
كاش پايان سخن پايان من باشد ولى
پايان من امتداد لحظه هاى جارى متن تو باشد...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-
کاش مى آمدى اما...
نشانى از آمدنت نيست...
دروغ نمى گويم آرى...!
دلتنگت شده ام
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-
آنهايى كه باتو خنديده اندممكن است تورا فراموش كنند ؛
ولى ...
آنهايى كه باتو گريه كرده اند هرگز تورا از ياد نخواهند برد !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-
آلبرت انيشتين ميگه :
عشق مثله يه ساعت شنى مى مونه ،
همزمان که قلبت رو پر ميکنه
عقلت رو خالى ميکنه .
ولى من خودم شخصا اصلا اين حرف رو قبول ندارم!
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-
خوشبختى به كسانى روى مى آورد كه براى خوشبخت كردن ديگران مى كوشند !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-
مترسك رو دوست ندارم ،
چون پرنده ها رو مى ترسونه ؛
ولى دوسش دارم چون ميتونه تنهايى من رو درك كنه !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]