دیري است كه خويش را
رنجانده ايم وروشن آشتي بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان كه جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هايم بردي نگين آرا
Printable View
دیري است كه خويش را
رنجانده ايم وروشن آشتي بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان كه جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هايم بردي نگين آرا
او در برابر تمام دنیا ایستاد
تنها مثل همیشه .... و کشته شد
چه سود از گریستن؟
ار ستایش های بیهوده و توجیح های حقیرانه؟
حکم سرنوشت به اجرا درآمده!
هنگامه طلوع بهار است و ايمني
شب هر چه تيره تر شود آخر سحرشود
اينك شكوه نوروز
آن سان كه ياد دارمش از سالهاي دور
و انگار قرن هاست که در انتظارمش
شیهه ی اسب کسی در نفس طوفان است
گوش کن می شنوی همهمه ی دریا را
سبز پوش است سواری گل و قرآن در دست
آب می پاشد یک مرقد ناپیدا را
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
اینم یه لوس بازی از طرف من
قوت شاعرهي من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گريزان ميرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون ميبست
با هزاران گله از ملک سليمان ميرفت
ميشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت
من هميديدم و از کالبدم جان ميرفت
چون هميگفتمش اي مونس ديرينهي من
سخت ميگفت و دلآزرده و گريان ميرفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگويد با من
کان شکر لهجهي خوشخوان خوش الحان ميرفت
چرا لوس بازی به نظرم نشون دهنده دقت هست
سلام :دی
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج و ردم نخواهد ماند
سلام:
دقت چیه. بگو بی حوصلگی.
داریم داغ عشق تو ای مه بجان هنوز
خاکستری شراره زنده بر روان هنوز
هنگامه ي خزانست
هنگام انتحار گل سرخ
در كوچه هاي سنگي
هنگامه ي طلوع شب از شب
و رود را ببين كه چه هرزابي ست
عشقي تمانده است
تو یکی بیا و از پشت دیگه خنجر نزن
ذوالفقار عشقت و تو یکی بر سرش نزن
دل مارو تو دیگه در به در این درو اون درش نکن
گل ما رو به خزونه
تو با عشقت دیگه پرپرش نکن