مرغ سحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
زاه شرر بار اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن
Printable View
مرغ سحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
زاه شرر بار اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن
نگاه کن شاعر ! به اندازه ي مشت هاي تو
ماه به افق هاي فردا پاشيده اند
آنقدر که در وسعت آسمان
پرواز ممکن است
و در تپش نگاهت
عبور کبوتر در چشم هاي تفنگ گم نمي شود
و من هنوز پس مانده ي پرها را بر رد پاي پرواز نديده ام
مرا عهدیست بـــا جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت و خاطر از آن شمع چـو گل جویم
فروق چشم و نـور دل از آن ماه خُتن دارم
مرا تو دانهء عاری ز رنگ مکر بده
که من دریغ نچیدم بده به نام خدا
به من تو هیچ مده سکه را و کاغذ را
تو آن خـوشی بعیدم بده به نام خدا
تو تیر و تیغ نبخشم از آن دهان و لبت
غزل ز کس نشنیدم بده به نام خدا
وقتی کلاه سرم بذاری منم شوخیم میگیره:46:
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
كو حريفي كش سرمست كه پيش كرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
یک دل بسینه دارم و یک شهر دلستان
بازار من ز گرمی سودا شکسته است
هر چیز بشکند زبها اوفتد ولیک
دل را بها و قدر بود تا شکسته است ...