قرار بود بگم دوست دارم چه سؤالی ازم پرسیده بشه، که پرسیده نشد ...
سؤال خاصی تو ذهنم نبود، ولی در پاسخ به اون خاطرهای که جای جوابشو خالی گذاشتم، یه چیزی بگم عریضه خالی نمونه :دی
چند هفته قبل استاد ترجمه مون، یه شعر منظوم انگلیسی رو داد که ترجمه کنیم ...
ترجمهی اشعار انگلیسی، اونم از نوع منظوم کار بسیار دشواریه ...
شما علاوه بر اینکه مجبورید به متن وفادار بمونید، باید حس رو هم منتقل کنید ...
خانومم تصمیم گرفت شعر رو در فارسی هم به نظم ترجمه کنه ...
با اینکه ترجمهاش خیلی وقتش رو گرفت (حدود 7 ساعت) و گاهی واقعاً قافیه نداشتیم که واسه بعضی ابیات استفاده کنیم، ولی انصافاً کارش خیلی خوب و تمیز در اومد :دی
من درگیر یه پروژه کاری دیگه بودم و فرصت ترجمه درسی رو نداشتم، واسه همین هم گذاشتم بین دو تا کلاس تو همون فرصت 10 دقیقهای یه چیزی بنویسم و بهش تحویل بدم
رفتیم سر کلاس، متنو گذاشتم جلوم و شروع کردم به ترجمه ... تو همون فرصتی که داشت حضور و غیاب میکرد، شعرو به این شکل ترجمه کردم :
در همین گوشه کنار
در همین گوشه کنار
من رفیقی دارم
توی این شهر بزرگ
که تهش پیدا نیست
روزها و هفتهها میگذرند
سالها نیز
تا به خود می آیی
هیچ گاه اما
چهرهی رفیق دیرینم را
من نمیبینم
زندگی، این روزها
صحنهای سخت و هراسانگیز است
او خبر دارد من
همچو روزهای قدیم
که در خانهشان را میزدم
و در خانهمان را میزد
دوستش میدارم
یاد باد آن روزها
که جوان تر بودیم
اما امروز اینجا
فرصت کافی نیست
از همه خسته شدیم
خسته از بازی چرخ روزگار
سعی بر هم زدن نام و نشان
به خودم میگویم
« یکی از این روزها
به جیمی سر میزنم »
تا نشانش بدهم
که به فکرش هستم
ولی این فرداها
پشت هم میگذرند
و من و تو هر روز
دور و دورتر میشویم
در همین گوشه کنار
یا کمی آن سو تر ...
« خبری بد دارم
جیمی مرده امروز ... »
سهم ما در پایان
در همین گوشه کنار
یک رفیق مرده است ...
ترجمهام زیاد مهم نبود، چون ایراد زیاد داره و کلی ادیت میخواد، جدای از این مجبور بودم تا 95 درصد به متن وفادار بمونم
ولی واکنشها برام جالب بود ...
همهی بچههای کلاس به صورت خطی و تحتاللفظی ترجمه کرده بودن و مثل روزنامه از روش میخوندن ...
خانومم ترجمهی قافیه دار و منظومش رو خوند، استاد خیلی خوشش اومد و گفت براش دست بزنن :دی
بعد به ترجمهی من که رسید، تا وقتی خوندنم تموم شد، جیک از کسی در نمیاومد :دی
استاد (یه دختر بیست و شش هفت ساله که اتفاقاً از مترجمان یکی از این خبرگزاریهاست) کلی تحت تأثیر قرار گرفت و بازم گفت دست بزنن :دی (کلاً این کارو در طول یه سال یه بار هم نمیگه انجام بدن!)
بعد از اینکه کلی تعریف و تمجید کرد، گفت خانم تو سبک مریم حیدرزاده شعر میگه، آقا به سبک سهراب سپهری :دی :دی
بعد هم کلی اومد ترجمهی منو بررسی کرد و هر قسمتی که رد میشد، میگفت یه دور ترجمه رو بخونم :27:
============================
خب، به پایان آمد این دفتر، صندلی همچنان داغ است :دی
از همهی دوستان و کاربرای عزیز برای سؤالاتشون ممنونم ...
این یه هفته خاطرهی بسیار خوبی بود واسم ...
یه سری سؤالات باعث شدن واسه چند دقیقه هم که شده ذهنمو مرور کنم، به خیلی چیزا فکر کنم و یه سری صحنهها رو به یاد بیارم ...
اگه در جواب دوستی نتونستم اون قدری که برای دیگری زمان صرف کردم، وقت بگذارم، به بزرگی خودش ببخشه و اینو بذاره به حساب کمبود وقت صندلینشین متأهل
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اگه فرمت بندی نگارشی رو دوست نداشتید، بذارید به حساب بد سلیقگی من و به بزرگی خودتون ببخشین بازم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
مطمئناً بعداً، یا حتی همین الان هم برگردم و جوابای خودمو بخونم، در 60 درصد موارد، جوابای بهتری به ذهنم میرسه ... اما خب اینا چیزایی بود که در لحظه به خاطرم رسید و در پاسخ نوشتم ...
از سروش و تینای عزیز ممنونم بابت زحماتی که برای این تاپیک و کلاً انجمن متفرقه میکشن ...
امیدوارم بازم از این فرصتا دست بده، ما هم باهاش دست بدیم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
امضا ...
یازده آذر ماه هزار و سیصد و نود و یک ...