-
نامه تمام گشت ، به جانان که ميبرد؟
پيغام کالبد به سوي جان که مي برد؟
اين خط پر ز مهر به دلبر که ميدهد؟
وين دردسر به مهر به درمان که ميبرد؟
اين نامه نيست پيرهن کاغذين ماست
پرخون زدست هجر، به جانان که مي برد؟
جانان مرا به هجر تو هر مونسي که هست
غم مي برد ولي غم هجران که مي برد؟
گفتي نگاهدار به فرمان خويش دل
دارم ولي بگوي که فرمان که ميبرد؟
دردا که دل ز خسرو بيچاره ميرود
واگاه ني ز بردن دل ، آن که ميبرد!
امیر خسرو دهلوی
-
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیدهام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیدهام که مپرس
حافظ
-
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسي کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
مولوی
-
شب که میرسد از کناره
گریه میکنم با ستاره ها
وای اگر شبی ز آستین جان
بر نیاورد قصد چاره ها
همچو خامشان بسته ام زبان
حرف من بخوان از اشاره ها
حسین منزوی
آواز همایون شجریان
-
این که گوید از لب من راز کیست***بنگرید ایــــــن صاحب آواز کیست ؟
در من اینسان خودنمایی مـیکند***ادعای آشنایـــــــــــی میـــــکنــــد
متصل تر ،با همه دوری ،به مــن***از نگه با چشــــــم و از لب با سخن
عمان سامانی
-
ني حريف هرکه از ياري بريد
پردههااش پردههاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي کي ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي کي ديد
مولانا
-
دو صد دانا در این محفل سخن گفت***سخن نازک تر از برگ سمن گفت
ولی با من بگو آن دیده ور کیــــست***که خاری دید و احوال چمــن گفت
اقبال لاهوری
-
تو مگر خود مرد صوفي نيستي
هست را از نسيه خيزد نيستي
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
خود تو در ضمن حکايت گوشدار
مولانا
-
روی اگر چند پری چهره و زیبا باشــد***نتــــــــــوان دید در آیینه که نورانی نیست
شب مردان خدا روز جهان افروزست***روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
سعدی
-
تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد
داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد
دلبران بی دل شدند زانگه که او بربست بار
عاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد
سنايي