وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزل های فراقی
Printable View
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزل های فراقی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود ان شاهد هر جایی///
یاران همنشین همه از هم جدا شدند
مائیم و آستانه ی دولت پناه تو
وقت است کز فراغ تو و سوز اندرون
اتش در افکنم به همه رخت و پخت خویش///
شراب خورده و خوي كرده مي روي به چمن
كه آب روي تو آتش در ارغوان اندخت
تاب بنفشه میدهد طرهی مشک سای تو
پردهی غنچه میدرد خندهی دلگشای تو///
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود///
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم///
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هجر
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی ازادم///
مایهی خوشدلی آنجاست که دلـدار آنجاست
میکـنـم جـهـد که خود را مگـر آنجا فـکـنـم
:11:الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش///
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنیم؟
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم خانه ز بنیاد ببر///
The post reedited by NOKIA_n95
روی مقصود که شاهان به دعا میطلبند
مظهرش آینه طلعت درویشان است
تا بو که یابم آگهی از سایه ی سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می زنم
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکنم از برای تو///
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آم کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس اخر کجا شد مهر فرزندی///
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان///
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
...............................................زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
The post reedited by NOKIA_n95
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
یا رب کی آن صبا بوزد، کز نسیم اونقل قول:
گردد شمامه ی کرمش کارساز من
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
یاد باد ان که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل م دیده ی ما شاد نکرد///
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از كشته ندروي
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که بجاه از همه افزون باشی
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان بکف گرفته ایاغ
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
یار من باش که زیب فلک و زینت دهرنقل قول:
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است