من دیگر
نیازی به تقویم ندارم !
وقتی مناسبت تمام روزهای من
بی تویی است !
/ نسترن وثوقی/
Printable View
من دیگر
نیازی به تقویم ندارم !
وقتی مناسبت تمام روزهای من
بی تویی است !
/ نسترن وثوقی/
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن
خاموش باش!!!
سالها نالیدن به کجا انجامید؟؟؟
تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی ...
و همیشه با خود میگویم
وقتی او می تواند
پس من هم می توانم
تاب آوردن دوری را می گویم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
__________________________________________________ _
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
__________________________________________________ _خــــــدا جــونــم
اینکه قلبم شکست به درک...
اینکه تنها شدم هم به درک...
اصلا دلمم شکست به جهنم!
ولی این منو آتیش میزنه که خودمو زنده گذاشتی
تا جلوی این شکسته ها شرمنده شم..!
تـنـهـایــی ،
شـکل هــوشــمـنـد "مـــرگ" اســت !
مـن
هـنـوز نـدیـدم
کـسـی رفـتـن را بـلـد بـاشـد
و
بـمـانـد . . .
/ سیروس جمالی /
دیگر بوی بهار هم سرحالم نمی کند
چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار ؟
وقتی که سنگ هم رحمی به بالم نمی کند
دست های اورا کـــــــه گرفتـــــی
دیگـــر به مـــن نگاه نکن ....
نگاه تـــو ...
بیشتـــر از دیـــدن دستهایتان آتشـــم میـــــــزنــــــد ....
دلم خوش نیست ،
غمگینم
کسی شاید نفهمد
کسی شاید نمی داند
کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی
تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته
میگویی :
عجب احساس زیبایی ،
تو هم شاید نمی دانی . . .
این روزها… احساس میکنم…
چقدر… شبیه سکوتم …! [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] !
با
کوچکترین حرفی …
میشکنم …!!!
.
چــــــــــــــرا توقــــــــــف کنم،چـــــــــــــــــــت را؟
پرنـــــــــده ها به ستوی جانــب آبــــــــــــی رفـــته اند
افق عمـــــــــــودی است
افـــــــــــق عمودی است و حرکت : فــــــــــواره وار
و در حدود بیـــــــــنش
سیـــــــــــــــاره های نــــــــــورانی میـــــــچرخند
زمیـــــــــن در ارتـــــفاع به تکــــــــــــرار میرسد
و چاهـــهای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتـــــــــــتی است
که در مخیــــــله ی تنـــــگ کـــــرم روزنـــــــامه نمیــــگنجد
چــــــــــــرا توقـــــــــــف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلــــــــــول های فاســــــــد را خواهد کشـــــــــــت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنــــــــها صداســـــــــت
صدا که ذوب ذره هـــــــــــای زمان خــــــــــواهد شد .
چرا توقـــــــــــــف کنــــــم؟
چه می تــــــــــــواند باشد مردابــــــ
چه می تواند باشد جز جــــــــای تخـــــــــــتتم ریزی حشـــرات فاســـــد
افکـــــــــار سردخـــانه را جـــنازه های بـــــــاد کرده رقـــــم می زنند .
نامـــــــرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنـــــهان کرده است
و سوســــــــک ....آه
وقتی که سوسک سخـــــن می گوید .
چرا توقــــــــف کنم؟!
همکــــــاری حروف سربــــــــــــی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقـــــــــیر را نجاتـــــ خواهد داد .
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانــــــده مــــــلولم میکند
پرنده ای که مــــــــرده بود به من پند داد که پـــــــرواز را بخاطربســــــــپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نــــــــور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوســند
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنــــها صداســــــــــت که میـــــــــــماند
در ســــرزمین قد کوتــــاهان
معیــــــتارهای سنـــــــجش
همیشـــــه بر مدار صفـــــر سفـــــر کردهاند !!
چــــــــــــرا توقـــــــف کنــــــم؟
من از عنــــاصـــر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه قلبــــــــــم
کار حکومت محلی کـــــــــــــوران نیست !
( فروغ )
.
.
وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه !! ...
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !! ...
نفرین به خودکارها هیچکدامشان بلد نیستند درد مرا بنویسند
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
راستش را بخواهی
بانو
امروز
اتفاق خاصی رخ نداد
فقط حدود عصر
بارانی کوتاه بارید
اما
زار زار
(سهیل ملکی)
از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .
مَـرض چِــڪـــ ڪـرבَטּ موبـایـلِتـــ בֿـوبــــ مـیـشـﮧ
حتـﮯ یـﮧ وَقـتـایـــ ـﮯ یاבِتـــ مـیـره گــوشــﮯ دارﮮ
دیـگـﮧ בِلـشـورهـ نَــנارﮮ ڪـﮧ گـوشـیـتـو جـا بـذارﮮ
از یـﮧ جایــﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .
وَقــتـــﮯ ڪـسـﮯ بِهتــــ مـیـگـﮧ בوسِتـــ בارَґ
لَـبـבֿَـنـנ مـیـزَنــﮯ و ازَش فــاصِــلـﮧ مـیـگـیـرﮮ
از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .
حَـرفــﮯ واسـﮧ گُــفـتَـטּ نَـנارﮮ
سـاڪِــتـــ بـوבَטּ رو بـﮧ בֿـیلـﮯ از حرفا تَــرجـیـح مـیـנﮮ
و مــیــرﮮ تو لاڪـــِ בֿـوבِتــــ
از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .
فقط یـﮧ حس בارﮮ...حس بی تفاوتـﮯ
نـﮧ از دوست בاشتـטּ ها בֿـوشحال میشـﮯ
و نـﮧ از בوست نـנاشتـטּ ها ناراحت
از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بعـנ . . .
توﮮ هـیـجاטּ انــگیــز تریـטּ لحظـﮧ ها هـґ
فقط نگاه می ڪنـﮯ . . .
از يــــه جــــايي بــــه بعــــد ...
ديگــــــه نــــــه دســـــــت و پــــا مــــي زنــــي...
نـــــه بــــال بــــال ميــــزنــــي
نـــــه دل دل ميــــــکني ...
نـــــــه داد و بيــــداد ميــــــکني ...
نــــــه گــــريــــه ميـــــکني
نـــــه مشتتـــــو ميــــکوبي تــــو ديــــوار..
نـــــــه ســــرتــــو مــــيزني
بــــه ديــــوار
نــــــــــه..
از يــــــه جــــايــي بـــه بعـــد فقـــط سکـــوت ميکنـــــ
سکـــوت...
سر از این کابوس
بر نمی دارم
هر بار
کسی در میزند و
تو
نیستی ...
/ نیلوفر ثانی /
دلتنگی
مرض عجیبی ست
آدم را آرام آرام نا آرام می کند
شب هایم درد دارد.....
وقتی ندانم چراغ اتاقت را کدام لعنتی خاموش می کند.....
ترسم از آن روزی که....
"من و تو"
"دور از هم"
در آغوش یک غریبه، بی قرار هم باشیم....
چند وقتیست هر چه می گردم
هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم
نگاهم اما
گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد
و من همیشه به دنبال کسی می گردم
که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد
گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد
آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که
خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد
راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس
هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد
نیست تأثیری در ایما، لالها فهمیده اند
اینکه ده انگشت، کار یک زبان را هم نکرد
نه هراس از آتش دوزخ، نه اخراج از بهشت
آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد
اصغر عظيمي مهر
دست تـــــــواگـــــر بود ،دســــت مندر جیـــــبم نبـــــود !!!
علیرضا روشن
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تو نیستی
و هراسی در دلم افتاده.
حال مادر لالی را دارم
که کودکش را...
در انبوه جمعیت گم کرده باشد
میشه بعضی هارو مثل اشک از چشم بندازی,
اما نمیتونی جلوی اشکی رو بگیری
که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری میشه... :n30:
نگران هیچ چیز نباش!
سپیدیِ گیسوانِ من
خبر از تلخیِ سرنوشت نمی دهند!
لرزشِ دستانم نیز
آنقدرها که می گوینـد
جدی نیست!
تنهایی... تنهایی... تنهایی
راستی چقدر به او عادت کرده ام!
دلتنگی هم که اصلا
حریفِ قلب من نمی شود!
سکوتم را که باور نکنی
دیگر همه چیز روبراه است!
تو نمی دانی، خدا که می داند
من فقط «هر روز چند سال»
پشتِ این پنجره...
انتظارت را می کشم!
امیر ساقریچی
دلگیرم
از دنیآ و روزگآرش
از بی کسی هآ و سکوت هآ!
این منم که اینگونه خسته ام
منی که همیشه خوب بودم و خندآن
منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!
نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!
چون “تـو”، “من” نیستی!
پس لطفا قضآوتم نکن…
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
باد
تنهاست
و هرچه را بیشتر میخواهد ،
بیشتر از خود دور میکند ...
و من آن بادم!
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دیشب در جاده های سکوت
...
در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم
...
کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد
...
و من تنها تر از همیشه به خانه برگشتم
...
همه جا هستی!
در نوشته هایم، در خیالم، در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت کنارم است...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
همیشــــه دلتنگی
به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست
گاه به علت حضور کسی در کنارت استـــــــ
که حواسش به تــــــــو نیستــــــــ
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ﻧﯿﻤﻪﺷﺐﻫﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩﺍﯼ، ﺩﻭﺩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ
ﺟﯿﻎ ﮔﺮﺑﻪ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺮﺳﻪﯼ ﺳﮓ، ﺑﺎﻍﻭﺣﺸﯽﺳﺖ ﭘﺸﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭﺕ
ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﯿﻞ ﻧﻬﻨﮓ! ﻣﺎﻩ ﮐﺖﺑﺴﺘﻪ، ﭘﯿﺶ ﭘﺎﯼ ﭘﻠﻨﮓ
ﺳﻄﺢ ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻪﻱ ﺯﻣﯿﻦ، ﺗﺐ ﺟﻨﮓ! ﺿﺠﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﮓ ﺗﻠﺦ ﺍﺧﺒﺎﺭﺕ!
ﺩﺍﻍ ﯾﮏ ﺧﻨﺪﻩﯼ ﭘﻼﺳﯿﺪﻩ، ﺭﻭﯼ ﻟﺐﻫﺎﺕ ﺳﺨﺖ ﻣﺎﺳﯿﺪﻩ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﻤﯽ «ﺑﻐﺾ» ﯼ، ﺭﺧﻨﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﺑﺴﯿﺎﺭﺕ
ﺧﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻥ؛ ﺗﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻥ؛
ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﻏﻠﺘﺎﻧﺪﻥ؛ ﻗﻮﺱ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﺩﺍﺭﺕ!
ﺳﺎﯾﻪﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽﺯﻧﯽ ﻭ ﺭﻭﺡ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ
ﭘﯿﻠﻪﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻐﺾ ﻣﯽﺗﻨﯽ ﻭ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻧﮑﺎﺭﺕ
ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ، ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ
ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺩﻭﺭ ﺣﺠﺮ ﻣﯽﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺗﻪ «ﻏﺎﺭ» ﺕ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﺻﻔﺮ ﻭ ﯾﮑﯽ، ﺑﻐﺾﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽﺗﺮﮐﯽ
ﺗﻮ «ﯾﺦ» ﯼ ﮐﻪ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﻭ ... ﻫﺎﻟﻪﯼ ﻧﻮﺭ، ﮔﺮﻡ ﺁﺯﺍﺭﺕ
ﺟﺴﺪﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﮐﺸﯽ ﻭ ﻃﺮﺣﯽ ﺍﺯ ﯾﮏ «ﺍﺩﺍﻣﻪ» ﻣﯽﮐﺸﯽ ﻭ
ﺻﻮﺭﺗﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﻣﯽﮐﺸﯽ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﯼ ... ﺩﯾﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﺎﺭﺕ!
ایمان عباس پی
دلتنگی پیچیده نیست ...
یک دل ...
یک اسمان ...
یک بغض ...
و ارزو های ترک خورده ...
شاید که راه نجات
غرق شدن در دریا باشد
ساحل دور نیست
اما کسی
انتظار نمی کشد
»شهاب مقربین
در آن شهری كه مردانش عصا از كـور می دزدند
همان شهری كه اشـك از چشم، كفن از گور می دزدند
در آن شهری كه خنجـر دسته ی خـود نیز می برد
همان جایی كه پشت از دشنـه ی خون ریز می دزدند
در آن شهری كه مردانش همه لال و زنان كورند
همان شهـری كه از بلبـل، دَم آواز می دزدند
در آن شهری كه نفرت را به جای عشق میخواهند
همانجایی كه نور از چشـم و عقل از مغز می دزدند
در آن شهری كه پروانه به جای شمع می سوزد
همان شهـری كه آتـش را ز اشك شمـع می دزدند
در آن شهری كه زنده مرده و مرده بُـوَد زنده
همان جایی كه روح از تن و تن از روح می دزدند
در آن شهری كه كافر مؤمن و مؤمن شود كافر
همان جایی كه مُهـر از جانماز باز می دزدند
در آن شهری كه سگها معرفت از گربه آمـوزند
همان شهری كه سگها بـره را از گـرگ می دزدند
در آن شهری كه چشم خفتـه از بیـدار بیناتر
همان جایی كه غـم از سینـه غـم ساز می دزدند
من از خوش باوری آنجـا محبت جستجـو كـردم
در آن شهری كه فریاد از دهان باز می دزدند...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
و یک روز
یک روز خیلی بد
رفتنم را برای همیشه باور خواهی کرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثل یک خاطرهی دور
تلخ و شیرین ولی دور
خیلی دور ...
نیکی فیروزکوهی
صدای پا تو که می روی
و صدای پای مرگ که میاید...
دیگر چیزی را نمیشونم...
رفتم کنارش نشستم
غریب نگاهم می کرد
من اما از سال هایِ دوری گفتم برایش
از صبوری گفتم برایش
نشانش دادم ,
عکس هایی از او
که هنوز نگه داشته بودم
یادگاری هایی که هنوز نگه داشته بودم
گفتم که همیشه چشم به راهش
که انتظارش
گفتم که برای دیدارش
گفتم
گفتم
گفتم
گفتم : چرا چیزی نمی گویی !؟
غریب نگاهم کرد
او
مرا نمی شناخت .
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
شهامت میخواهد
دوست داشتن کسی که
هیچ وقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد !
" گاه یک حرف ؛
یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد و
گاه یک حرف ؛
یک عمر آدم را سرد می کند " ...