در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام .
من در اين تاريكي،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام .
Printable View
در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام .
من در اين تاريكي،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام .
آدمـــــی را دیــــدم با ســــــــایــﮧ ی خـود درد و دل مــــــــی ڪـرد . . . !
چـه رنجـــــــی مـــــے کـــشد او
وقتـــــــــی هوا ابــری ســـــــــــت. . .
با تشکر مهران...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
بـه انـدازه ی یـک همـنشیـنی سـاده
روی صنـدلی روبـه روی مـن
در هـمیـن کـافـه ی نـزدیـک
قـدر یـک قهـوه نـوشیـدن
تکـرار شـو ../.
هر شب
خوشبختی ات را
آرزو میکنم
و فقط خدا میداند
"حسودی"
امانم را بریده است
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
باید که ز داغم خبری داشته باشد ،
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل
بازیچه ی دست تبری داشته باشد
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !
آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !
حسین جنتی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تنها باشي
روز تعطيل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكني
بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
باران كه می بارد
همه چیز تازه میشود
حتی داغ نبودنِ تو!
چـه جمـلـه ای !پــــُر از کـلیـشه …پـــُـر از تـهـوع …جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :” ســرد اسـت “…یـخ نمـی کنـی …حـس نـمی کنـی …کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـهچـه سرمایـی را گـذرانـدم
چروک های صورتم
ترک های زلزله ای است
که خبر رفتنت
در اعماق روحم ایجاد کرد
و موجش
تا پوسته رسید
هــمــه ی درد منــی تو غم دنیا که غمی نیست
مــن ازت خاطـــره دارم خاطـــره درد کمی نیست
روبـه روی مــن عــزیزم روزگـــــار روشنــی نیست
دائم از حال تو می گم حال من که گفتنی نیست
مـُحَرم روزگار من است !!
وقتی هر روز دسته های ِ شعرم ...
عزا دار ِ تو اند
چرا وقتي که آدم تنها ميشه
غم و غصه اش قد يک دنيا ميشه
ميره يک گوشه پنهون ميشينه
اونجا رو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه
وقتي که تنها ميشم اشک تو چشام پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه
ياد اون شب ها مي افتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمي شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب ميزنه
اشک اين ابرا زياده ولي دريا نميشه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
غم تنهایی - فریدون فروغی
قدِ خاموشی ِ یک زیرگذر ، غمگینم
مثل گنجشک ( که خورده به سپر) غمگینم
رفتم از دست و نیاورد به دستم ، دستی ..
من ازین – دست " مکرر" ، چه قَدَر غمگینم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دلم هوای خودم را کرده است
ایــن روزهـــا
بیشــتر از هــر زمــانی
دوسـت دارم خــودم باشــم !!
دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم
و نه هـــراس از دســت دادن را ..
هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم بخواهــد
دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت ..
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
موهات در دست باد ...
شلاقی ست بر پیکر ِ آسمان
ابرها از درد ِ کبودی می گریند
من،این چشم های بی تو رابه کجای این شهر بدوزمکه هنوز نرفته باشی؟کامران رسول زاده
من مانده ام
و یک لیوان قرمز
تنها !.
و فصل مشترکمان قند است
که از عشق
دیگر
درون دلمان آب نمیشود .
من مانده ام
و یک دیوان حافظ
تنها !.
و خدایی که سرانگشت تقدیرش
به هر صفحه ای میرسد
یک فال می آید
همیشه
خدا/حافظ .
دلم قدم زدن میخواهد . . .
در یک وجبی پیاده رو . . .
یک قدم تا آسمان . . .
پرواز با بوی یاس ها . . .
خیس و نمناک شدن با باران . . .
دلم کمــی آرامــش میخـــواهد با یک نــخ سیگــار !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
از با تو بودن برایم عادتی ساختی
که هرگز بی تو بودن را باور ندارم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
بوی خونم
چرا تو را برنمیگرداند
کوسهی آبهای گرم
- گروس عبدالملکیان
- کتاب: هیچچیز مثل مرگ تازه نیست
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نشانی ات را
بر پیشانی چه کسی بخوانم ؟
به هر دری می زنم
خانه ی تو نیست !...
/سارا شاهدی/
یکی باید باشد...
وقتی سکوت شب دیوانه ات می کند...
بیخ گوشت آرام غزل بخواند...
که خامت کند...
که خوابت کند...
که دیوانه ات کند...
و آرام بگوید:
مــــــــــــــــــــــــ ن هستــــــــــــــــــــم !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
آدم چیست ؟!
آه و دم ...
آه از دمی که
این همه ساعت طول میکشد !
شمس لنگرودی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
زن کـه بـاشـی
تـمـام تـارهـای مـوهـایـت را بـه بـاد مـی دهـی
شـایـد عـطـر زنـانـه ات
مـشـامـش را بـیـدار کـنـد ...
خاطره ها که هجوم می آورند
بی اختيار
از حرکت باز می مانم
و تمام وجودم بی صدا می شود
نه اينکه لال می شوم ... نه ...
من فقط در آن لحظه
به احترام دل مُرده ام ،
سکوت می کنم !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
سیگار
در دستان تو
و من
دور از دستانت
هر دو سوختیم...!
ﻭَ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ
ﭼﻪﻗﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ
ﺍﮔﺮ ﮐﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻮﭼﮏ
ﺻﻤﺪ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻭَ ﺷﺎﺯﺩﻩﯼِ ﮐﻮﭼﮏ
ﺁﻧﺘﻮﺍﻥ ﺭﺍ
ﻭَ ﻣﻦ
ﺗﻮ ﺭﺍ ...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تهی میشوم
در سینه ام
حسی
به شدت ناگهانیترین اتفاق
خودش را میکشاند
به زیرِ صفر
یـخ می زند قلبی
که تپیدن را از تو میدانست
و ایستادن را
برای تو .
کجای زندگی باشم وقتی تو نیستی ؟
/ نیکی فیروزکوهی /
زیر آوار این لحظه های غریبسوسوی هیچ ستاره ای برای من نیستدلم گرفتهیک دلتنگی همیشگی مدام همراه من استکاش تو را ندیده بودمسپنتامینو
اتاق خالی
یه تخت کهنه
یه مرد خسته
یه عمر مُرده
من با تو زیر باران نرفتم اما..
.باران که می بارد دلم برایت تنگ تر می شود
راه میافتم بدون چتر
من بغض می کنم آسمان می گرید
حق با تو بود
در رابطه ی ما
همیشه یک چیزی کم بود
مثلا تو
هیچ وقت نبودی
ییلماز اردوغان
ترجمهی سیامک تقی زاده
دلتنگی مان...
همان دلتنگیِ همیشگی ست
و چه بي قرار ،
از هر اتفاق تازه مي ترسيم
آن قدر که
دوست تر داريم
در ميان کوچه هایِ کودکی مان
پرسه های بی خيالِ پر قيل و قال را
دوره کنيم و معصومانه
بر پيشانیِ خاطره بوسه زنيم
و همۀ اینها
به این می ماند
که بخواهیم ،
برگ ها را نگه داریم تا نریزند !
و روزها را... تا نروند !
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تمام کمد ها را زیر و رو می کنم
لباس های بهاری ،
بارانی ها ،
پالتوها را می پوشم ،
شال گردنم را می بندم ..
اما هنوز هم در سینه ام
سوز می آید
انگار هیچ لباسی جز آغوشت
گرمم نمی کند !
/سمانه سوادی/
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
از پنجره باران می بارد !
چرا دیگر هیچ چیز نمی بینم !
جز ،
وهمی مواج
از حضور بی حضور تو !
خسته ام
روح من تب دارد
شعرهایم قولنج کرده اند
و سر خیالم درد می کند
کاش گره بغض ابرها باز شود
مگر تراوش باران تازه ام کند
شکسته ها را پیوند میزنند
ولی شکست ها رو نه
هیچ جوری با هم بودن
برد تو نیست ......
سکوت میکنم....
در لحظه هایی که تنهایی چنان مثوب بغض انسان میشود...
سکوت کردن را غنیمت شمار...
در انتظار توام
در چنان هوایی بیا
که گریز از تو ممکن نباشد ..
تو
تمام تنهاییهایم را
از من گرفتهای
خیابانها
بی حضور تو
راههای آشکار جهنماند …
/ شمس لنگرودی /
مسـخ ...
ماه
میان پنجره ایستاده است
زن
میان آینه
و مرد
بر لاشه جامههایش.
صورتکی بزک کرده
میان آینه
خاک میخورد
و مرد
عاشق تصویری است
که پرنده کوچکی
آن را
زیر نور ماه
در چارچوب آینه
و در خاطره نرینگی مرد
دیرگاهی است که
رها کرده و
رفته است...