-
تابستان پر غصه
نگار اسدزاده
مادر در حالي كه فاتح و صادق را از خانه بيرون مي انداخت فرياد كشيد : « ندارم... ندارم...ندارم...»
سرظهربود. همه جا ساكت وآرام بود وهوا بسيار گرم بود واز گرما پرنده پر نميزد. فاتح وصادق زير درختي نشسته بودند. فاتح به كنده كاريهاي روي درخت نگاه ميكرد وصادق هم سرش را به ديوار تكيه داده بود و
برگهاي سبز درخت را تماشا مي كرد. سكوت كوچه را پسري نه، ده ساله در حالي كه د مپايي هايش را روي زمين مي كشيد بر هم زد. پسرك آمد وپهلوي فاتح نشست وخواست حرفي بزند كه فاتح گفت:« شريف! مامان هنوز هم داره به ما فحش ميده وعصبانيست؟ »
شريف: « نه بابا! داره با آبجي سودابه خوش وبش مي كنه وگل ميگه وگل ميشنوه.»
شريف در حالي كه با قطعه چوبي بازي ميكرد گفت :«بچه ها! يه بار من بچه بودم تقريباً شيش، هفت سالم بود
خب، بعد توي كوچه با بچه ها داشتيم بازي ميكرديم بعد من بودم، فاطي بود، مهدي بود وچند تا ديگه بعد هوا
هم ديگه قشنگ تاريك شده بود بعد من ...»
فاتح كه از طرز حرف زدن شريف كلا فه شده بود گفت :« مگه نمي توني عين آدميزاد درست حرف بزني و
هي اين قدر بعد ، بعد نكني.»
شريف : «خوب بابا حالا، بعد من از سر كوچه بابا رو ديدم كه داره مياد، بعد يكهو گفتم آخ! بابام اومد ودويدم
به سمت خونه و تا در باز بشه بابا هم بدوبدو كرد رسيد به من، بعد جلوي همون بچه ها دوتا پس گردني محكم
بهم زد و گفت كه دفعه ي آخرت باشه كه تا من رو ديدي بدوبدو بياي ننت رو خبر كني تا اون ننه ي... فوري
همه چيز رو قايم كنه ها!»
فاتح و صادق در حالي كه ميخنديد ند گفتند:« احمق! واسه چي اين كار رو كردي؟»
شريف:« آخه بابا ميدونين اون موقعها بچه ها تا باباشون رو مي ديدن دو دستي ميزدن توي سرشون ومي گفتن
خاك تو سرم شد ، الآن بابام ميگه واسه چي تا اين وقت شب تو كوچه موندي ، بعد من هم اومدم نشون بدم كه
آره بابا ، باباي ما هم عين باباهاي شما به بچه اش اهمييت ميده كه باباي ما هم چه قشنگ اهمييتش رو نشون
داد!؟»
صادق درحالي كه آهي از اعماق سينه مي كشيد سوسك درختي اي را زير پا له كرد وگفت:« مرتيكه هميشه ازاول زند گيش همينطور بي اعتماد وبد دل بوده وهست .»
فاتح با شانه اش به صادق زد و در حالي كه به سوسك درختي نگاه مي كرد اعتراض كنان گفت:« اه ،اه،اه!
واس چي بوش رو در اوردي.»
و بلند شد رفت سر كوچه و فرياد زد :« بياين بريم چشمه علي ، بچه ها »
صادق وشريف نيز از جايشان برخاستند وهر سه به سمت كوه د ويد ند .بعد از گذ شتن از كوه كوچكي به يك سراشيبي رسيدند. سراشيبي تندي بود و بچه ها از اينكه از سراشيبي پايين بدوند ، لذ ت مي بردند. دستهايشان را باز مي كرد ند وفرياد:« من يه هواپيماي جنگي ام، بووف...» و از سراشيبي پايين مي دويدند .
از بالاي سراشيبي پالايشگاه ومرقد امام معلوم بود. در روز از آن بالا، شهر چندان زيبا نبود اما شب هنگام ،
زماني كه چراغها روشن مي شدند، آنگاه شهر جلوه اي ديگر داشت وهمچون الماسي مي درخشيد.
كمي ايستادند تا نفسي تازه كنند كه شريف به خانه اي اشاره كرد وگفت :«بچه ها! چه انگورهايي !»
فاتح وصادق هم كمي به انگورها كه از شاخه ها به سمت كوچه آويزان شده بودند ، نگريستند. بعد از مدت
كمي فاتح گفت :« بياين بريم يه چند تا خوشه بچينيم و د لي از عزا د رآريم.»
صادق در حالي كه با هوس به انگورها مي نگريست ، گفت:« نه اون وقت خدا اين گناه مارو ناد يده نمي گيره
و يه بلا يي به سرمون مياد.»
فاتح رو به صادق گفت :« تو اگه مي خواي مي توني نياي.»
شريف دو دل بود و با اكراه گفت:« فاتح، آخه اگه آدم دزدي كنه خدا سنگش ميكنه.»
فاتح بلند خند يد وگفت:« بچه! اون وقت كلي آدم سنگي تو خيابون ها مي موند كه ، تازه اون سري كه از جيب بابا پول كش رفتيم بايد همون جا سنگ مي شد يم ديگه، پس بيا بريم و گوشت رو با اين مزخرفات پر نكن.»
شريف و فاتح به سمت انگورها دويد ند. صاد ق سرش را رو به آسمان كرد وبعد هم نگاهي به انگورها
انداخت . زير لبي گفت :« متاسفم.» وبه همراه فاتح وشريف به سمت انگورها دويد.
هنوز چند خوشه اي بيشتر نچيده بود ند كه پيرمردي فرياد زد :«آي آي آي بچه داري چي كار مي كني.»
بچه ها د يگر صبر نكرد ند وبا سرعت فرار كرد ند واز سراشيبي پايين د ويد ند. شريف از فاتح وصادق
عقب تر بود و دايم انگورها از د ستشان بيرون مي ريخت. ناگهان يكي از خوشه هاي انگور رفت زير پاي
شريف و شريف در سراشيبي ليز خورد وبعد از چند قل قل خوردن متوقف شد .صادق وفاتح فرياد زد ند :«
فرار كن ، پاشو ، پاشو بدو، پاشو»
شريف پشت سرش را نگاه كرد و پيرمرد را د يد كه همچنان به سمت آنها مي دود و چون فاصله زياد بود
نتوانست فحش هاي پير مرد را بشنود . انگورهايش را رها كرد وبا پاي زخمي شروع به د ويدن كرد.
نمي توانست تند بد ود ، د مپايي هايش جا مانده بود و پاهايش زخمي شده بود. صادق و فاتح پايين سراشيبي
منتظر شريف بود ند تا با او به سمت كوچه هاي پشت كوه فرار كنند. فاتح و صادق مدام فرياد ميزد ند :« بدو ، بدو » تا شريف رسيد يك دستش را فاتح گرفت ودست ديگرش را صادق و شروع به د ويدن كردند.
پيرمرد نزد يك تر شده بود كه ناگهان صادق خورد زمين. پير مرد عصايش را پرت كرده بود زير پاي
بچه ها تا آنها زمين بخورند وپيرمرد بتواند آنها را بگيرد و كتك مفصلي به آنها بزند.
صادق گفت :« خرفت» و عصاي پيرمرد را برداشت و با سرعت تر از قبل فرار كرد ند. در كوچه هاي
پر پيچ وخم وتنگ پشت كوه پنهان شد ند و بعد از چند د قيقه در حالي كه فقط صداي نفس نفس زدن هاي
خويش را مي شنيد ند از مخفي گاه خود بيرون آمد ند وبه سمت كوچه هاي تنگ اما آشناي خود پناه آوردند.
رفتند د وباره زير د رخت نشستند.شريف با گله گفت :« نه انگور دارم نه دمپايي. حالا جواب مامان رو چي
بدم؟ چه خاكي بريزم به سرم؟ خدايا...»
صادق با عصاي پيرمرد روي زمين ضربه زد و گفت:« عجب عصايي داره يعني عجب عصايي داشت.» و بلند خنديد. شريف پاچه هاي شلوارش را كمي بالا زد وبه پاهاي زخمي اش نگاهي انداخت وزير لبي به پيرمرد فحش داد. فاتح با افسوس گفت:« حيف اون انگورها كه همش زير پا له شد . پيرمرد خسيس نذاشت
حد اقل يك د ونش رو هم بخوريم.» و رو به شريف ادامه داد:« همش تقصير توي چلمن بود ش.»
شريف نگاهش را از روي زخمهاي پايش برداشت وبه فاتح نگاهي انداخت و گفت:« خيلي ميبخشين ها جناب، زمين خوردن من همش تقصير انگورهاي تو وداداش جونتون بود كه هي از دستتون ول مي شد و
مي رفت زير پاي من.»
صادق:«بچه ها ، اين حرفها رو ول كنين عصا رو بچسبين. بياين بريم پيش پيرمرد وبهش بگيم كه يك كيلو
انگور مي گيريم در عوض عصاش رو پس مي ديم.»
فاتح:« آره اون هم با همين عصا به تعداد د ونه انگورهاش ميزنه تو سرمون ومي گه بياين اين هم يك كيلو
انگور.» شريف :« تازه ، اگه لطف كنه و به اندازه ي همون د ونه انگورها بزنه تو سرمون، شانس
اورد يم.»
در حيني كه بچه ها در كوچه ها پرسه مي زد ند ، مادر و سودابه با يكد يگر درباره ي كلا س رفتن بچه ها
حرف مي زد ند. سودابه با چهره اي اند يشمندانه گفت:« ...خوب ، بفرستيد شون سر كار.»
مادر لحظه اي درنگ كرد وبعد گفت:« نه بابا، پسر بچه هستن ، يه وقت يه بلا يي سرشون مي يارن.»
سودابه گفت:« خيلي خوب ، پس اون سبزي هايي رو كه از بيرون مي گيريد واسه مرد م پاك مي كنيد رو
بد يد اينها پاك كنن بعد با پول كارشون بفرستيد شون سر كار .»
مادر بعد از لحظه اي چشم هايش از شادي درخشيد و گفت:« آره خوب فكري كردي ، پاشو صداشون كن.»
بعد از چند د قيقه بچه ها در حياط كوچك خانه كه هميشه بوي نم مي داد، ايستاده بود ند. سودابه موضوع
را به آنها گفت. بچه ها اول كمي با ترد يد به هم نگاه كرد ند وبعد هم با صدايي ضعيف موافقت خود را اعلا م
كرد ند.
فردا صبح مادر ده كيلو سبزي گرفت ورأس ساعت هشت بچه ها مشغول به كار شد ند تا ساعت ده شب.
سودابه بالاي سرشان نشسته بود تا مبادا سبزي ها را از قصدي به آشغالي بيندازند و يا علف قاطي سبزي ها
كنند. سودابه از طرز سبزي پاك كردن آنها كلا فه شده بود چون بچه ها هر يك سبزي اي كه برمي داشتند
با د قت به آن نگاه مي كرد ند وبعد از سودابه مي پرسيدند:« اين كه علف نيست؟»
يك هفته گذ شته بود وبچه ها در سبزي پاك كرد ن مهارت زيادي پيدا كرده بود ند. سبزي ها را خيلي سريع پاك ميكرد ند و مي شستند و مادر هم آنها را تحويل مشتري مي داد.
سه هفته به همين منوال گذ شت وبچه ها يك هفته ي باقي مانده را نيز با شور وشوق رفتن به كلا س
سپري كرد ند.
شب آخر با خيالي آسوده تا ساعت دو بعد از ظهر فردا خوابيد ند. وقتي برخاستند مادر مشغول حساب وكتاب
پول ها بود و ناهار هم حاضر بود .( برخلا ف هميشه كه ناهار ساعت پنج حاضر مي شد)
بعد از ظهر پدر به خانه آمد ومثل هميشه دعوا وكتك كاري به راه انداخت ورفت. هميشه همينطور بود.
پدر دو، سه هفته اي به خانه نمي آمد وبعد از دو، سه هفته كه به خانه باز مي گشت دعوا وكتك كاري اي
به راه مي انداخت و دوباره مي رفت...!
فردا صبح بچه ها در حياط منتظر مادر ايستاده بود ند تا مادر حاضر شود و بروند.
بچه ها تميز ترين لباسهايشان را به تن كرده بودند و فكر ميكرد ند دارند به عروسي مي روند. آنچنان شادي و سر وصدايي به راه انداخته بود ند كه اعصاب مادر به هم ريخته بود. مادر حاضر شد و رفت از كمد پول
بچه ها را بردارد اما ، جا تر بود و بچه نبود...
اين طرف د ويد ، آن طرف د ويد ، فرياد زد، بچه ها را به باد ناسزا گرفت، گريه كرد اما بيهوده بود.
د و هفته ي ديگر پد ر به خانه بازگشت و مادر بعد از كتك كاري و جر و بحث فراوان با او دست آخر
تنها جوابي كه شنيد اين بود:« خوب كرد م ، حالا مي خواي چي كارم كني!؟» ودر را كوبيد و رفت...
مادر مانده بود و يك د نيا غم بي چارگي وبچه ها مانده بود ند و قصر هاي ويران شده ي آرزوها و
رويا هايشان. سودابه گوشه اي كز كرده بود و مثل هميشه (بعد از دعواي مادر وپدر) سعي مي كرد از ريختن
اشك هايش جلوگيري كند.
بچه ها هم مثل هميشه بعد از دعوا نزد يك در حياط آماده ي فرار نشسته بود ند تا اگر مادر خواست عصبانيت خود را بر سر آنها خالي كند فوراً به كوچه بد وند ، به پناهگاه هميشگي.
مادر اين بار نه با عصبانيت بلكه با شرمساري وافسوس به بچه ها مي نگريست وبچه ها تلخي نگاه مادر را
خيلي زود درك كرد ند. بچه ها د لشان مي خواست مادر برخيزد و مثل هميشه به آنها فحش بدهد، كتكشان
بزند، از خانه بيرونشان كند، اما آنطور به آنها نگاه نكند.
يكي از بچه ها وزوز كنان گفت:« خر ما از كره گي دم نداشت.» و برخاستند و به سمت كوچه به راه افتاد ند.
مادر رفتن بچه ها را نگاه كرد. مثل هميشه با شور و شوق به سمت كوچه ند ويد ند بلكه همآنند سربازهاي
شكست خورده خود را به سمت كوچه مي كشيد ند.
قدم در كوچه گذاشتند، مثل همه ي ظهرهاي تابستان گرم و ساكت بود. انگار مثل هميشه خود را براي شنيدن
صداي بچه ها آماده كرده بود.
بچه ها در كوچه گريه مي كرد ند ومادر به صداي هق هق گريه ي بچه ها گوش مي داد...
-
صاحب مرده ها
فرشته توانگر
مادرم تلفني خبر داده بود كه از آبادان مي آيد تا مدتي پيش من بماند. براي آوردنش از ترمينال كارانديش قرار بود صبح زود راه بيفتم.
تاكسي كه روبه روي در نگه داشت، پياده به قسمت اتوبوس ها رفتم. بعضي از مردم روي نيمكت ها نشسته و بعضي ديگر، سرپا، به ديوارها تكيه داده بودند. انگار مي خواستند وانمود كنند كه روزي عادي را پيش رو دارند. اما چهره هايشان چيز ديگري را نشان مي داد. آن چشمان دو دو زن و آن بي قراري، يك جوري، آنها را لو مي داد.
مادرم كنار اتوبوسي كه تازه داشت مسافرهايش را پياده مي كرد، ايستاده بود. داشت دوروبرش را مي پاييد. مثل كسي كه رهايش كرده باشند سرگردان بود. از دور، تا مرا ديد، شناخت و خنديد. همديگر را بوسيديم.
« چه لاغر شدي ! »
« تو هر وقت منو مي بيني، همينو مي گي. »
چمدانش را از دستش گرفتم. گفت كه سفر خسته كننده اي داشت چون تمام شب مردي را كنارش نشانده بودند. طرف هم خواب بود و هيچ ملاحظهي او را نكرد ؛ لابد فكر ميكرد حالا كه با پيرزني سروكار دارد، فرقي نمي كند جدا بنشيند يا به او بچسبد.
« برگشتن با هواپيما برو » يك دست آزادم را درو شانه هاي لاغرش حلقه كردن و با هم به طرف تاكسي هاي ترمينال راه افتاديم.
مجسمه سعدي، سفيد و اندكي خميده و كتاب به دست، روي سكو ايستاده بود. ظاهرا" تازه شسته شده بود. هر وقت به اينجا مي رسيدم، فراموش مي كردم به چهره اش نگاه كنم ؛ اما حالا، نگاهش كردم. قبلا" مجسمه ي فردوسي را در ميدان فردوسي تهران به همين شكل ديده بودم. با چشمان يك مسافر به مجسمه ي سعدي نگاه ميكردم و همين طور، ديوارهاي باغ دلگشا و اين حالت نمي دانم چرا، پرت افتاده اي شهر. انگار آخرين بار بود و ديگر خيال برگشتن به آنجا را نداشتم.
***
مادرم نگاهي به دور و برخانه انداخت و گفت : « چه بي روح ! » و باز : « عجب خانه و زندگي اي براي خودت درست كرده اي ! »
از دو سال پيش به اينجا نيامده بود. دلم مي خواست با چشمان او به « خانه و زندگي » خودم نگاه مي كردم نمي دانستم جواني هايش چقدر به من شباهت داشت. كنارش نشستم و خودم را به او چسباندم. دلم مي خواست گونه ام را به گونه اش بسايم اما رويم نمي شد.
تنها، به اين دليل كه حس كنم زماني با هم يكي بوده ايم. حالا كه تا ابد از هم جدا شده بوديم، چطور مي شد تصور كرد كه زماني با هم يكي بوديم ؟ بيشتر به معجزه اي مي مانست.
پرسيد : « توي دانشگاه براي خودت كسي رو پيدا نكردي ؟ »
پوزخند زدم. نمي دانستم چطور به او حالي كنم كه دانشگاه آن محيط رويايي كه او خيال مي كرد، نيست. گفت خيلي دست و پا چلفتي ام و بعد، از زندگي خودش حرف زد. از اينكه پدر من هم دير به خواستگاري اش رفت و بختش دير باز شد. فكر مي كرد من هم مثل او هستم. همان طسور كه قدمان و رنگ پوستمان و حالت چشمانمان به هم شبيه است. و باز، مثل هميشه، خاطراتش را به ياد آورد؛ از خانهي پرجمعيتي گفت كه در آن زندگي مي كرد. حالا، از آن جمعيت، با خود او، تنها، سه نفر زنده مانده بودند، مادرم همه را به خواب مي ديد. حتي آنهايي را كه در آن خانه زندگي نمي كردند. پسرخاله ها و دخترخاله ها و عموها و حتي همسايه ها را. همه ي آنهايي را كه مرده بودند در خواب مي ديد. يك شب در ميان مي ديدشان. گاهي هر شب. مي گفت آنها زنده اند. اگر زنده نبودند به سراغ او نمي آمدند. مي گفتم آنها مرده اند. بايد مي پذيرفت كه مرده اند. آنها را واضح و روشن مي ديد، درست مثل وقتي كه زنده بودند. با همان لباس ها، همان مدل موها، همان خنده ها، همان تكيه كلام ها گاهي وارد زندگي فعلي او مي شدند. مي آمدند و با پدرم و خواهرم و من حرف مي زدند. هميشه چيزي به ما مي دادند. هيچ وقت چيزي نمي خواستند. اين از « مناعت طبعشان » بود. مادرم مي گفت آنها زنده اند ؛ زنده اند چون قسمتي از وجود او هستند و مادرم آنها را با خودش به اين طرف و آن طرف مي برد و آنها در وجود او به زندگي شان ادامه مي دادند.
من هيج وقت خواب مرده ها را نمي ديدم. مادر مي گفت براي اينكه صاحب مرده اي نيستم. اما من هم به اندازه ي خودم مرده هايي داشتم : مادر بزرگم و پسر دائي ام كه چند سال پيش رفته بودند. اوايل، گاهي، فقط در بيداري به آنها فكر مي كردم ؛ اما وقتي مي خوابيدم خواب نمي ديدم يا اگر مي ديدم، مربوط به گرفتاري هاي خودم بود ؛ گرفتاري هايي كه اغلب، به صورت كابوس هاي تكرار به سراغم مي آمدند. مثلا" در شهري بزرگ گم شده ام و راه خانه را بلد نيستم. يا جنگ تازه شروع شده و من در حال فرارم اما بمبها و هواپيماهاي دشمن به هيچ كس امان نمي دهند. در آن لحظه، توي خواب، واقعا" باور مي كردم كه چنين بلاهايي به سرم آمده. بخصوص، هرچه بيشتر تكرار مي شدند، بيشتر باورشان مي كردم. درست، مثل مادرم كه به زنده بودن مرده هايش اعتقاد داشت. درباره ي خاله ام جوري حرف مي زد كه انگار، من هم او را ديده ام. انگار، خاطره ي مشترك هر دوي ماست. او را بيشتر از بقيه در خواب مي ديد. گاهي، من هم فكر مي كردم كه مي بينمش. فكر مي كردم كه همين الان كنار ما نشسته و دارد به حرف هايمان گوش مي دهد. هر دوي آنها را مي ديدم كه براي اولين بار سوار درشكه شده اند. مادرم چهارده ساله است و خاله ام هفده ساله. با هر حركت اسب آنها بالا و پايين مي پرند؛ گوش هاي نوك تيز و كوچك اسب، يالش كه در باد تكان مي خورد و دمش كه به اين سو آن سو مي پرد، آنها را به خنده مي اندازد. سرهر پيچ خيابان، روي هم مي افتند و خنده هايشان شديدتر مي شود. آن قدر مي خندند كه از چشمانشان اشك جاري مي شود و پهلوهايشان را با دو دست مي گيرند.
***
مادرم در حالي كه داشت كاس برگ هاي رزها را با قيچي باغباني مي چيد، گفت : « اگر نچيني شون خوب گل نمي كنند »
هيچ كدام را نچيده بودم. از باغباني سر در نمي آوردم ؛ اما بدم هم نمي آمد يادبگيريم.
گفت : « چرا اين قدر خودتو دور گرفته اي ؟ چرا دير به دير به ما سر مي زني ؟ »
و گفت : « چقدر اينجا، صداي ماشين مي ياد، آدم كر مي شود ! »
و بعد دوباره گفت : «مي دونستي يه سگ آورده ايم ؟»
مي دانستم. توي تلفن برايم تعريف كرده بود.
گفت : «چهارماهشه. داره بي ريخت مي شه. اوايل خيلي ناز بود. مادرش يك سگ ولگرد بود. يك سگ ولگرد با موهاي زرد و كوتاه و پوزه ي دراز و باريك، مثل خودش.»
حياط قديمي مان پر از گل هاي كاغذي صورتي بود. سگ لابد، زير سايه ي همان درخت گل كاغذي لم مي داد. كسي توي خانه راهش نمي داد. مدت ها، پيش تر از آن، گربه نگه مي داشتند. بعد پرنده و حالا نوبت سگ بود. قبل از آن هم، در زمان بچگي من گاهي مرغ، گاهي خرگوش و گاهي هم گربه توي خانه جولان مي دادند. در همه ي دوره ها گربه ها حرف اول را مي زدند. همه را خوب به خاطر داشتم. فقظ مانده بود سگ را ببينم. در زمان بچگي مادرم هم، در خانه حيوان نگه مي داشتند. اين عادتي بود كه او وارد خانه ي ما كرد و پدرم در آن دخالت نداشت.
گفت : «يادت مي ياد بچگي هات چقدر گربه دوست داشتي ؟»
گفتم : «حالا هم دوست دارم اما از سگ خوشم نمي ياد.»
همان طور كه داشت گل هاي خشكيده را مي چيد، تماشايش كردم. دست هايش قرمز بودند و پر از لكه و رگ هاي آبي زير پوست چروكيده اش ورم كرده و بيرون زده بودند. پوست صورتي فرق سرش از زير موهاي تنكش پيدا بود و گوش هايش نسبت به اندازه ي معمول، بزرگتر به نظر مي آمدند. تا به حال، اين قدر او را پير و شكسته نديده بودم.
گفت : «يادت مي ياد جمعه ها با هم مي رفتيم جمعه بازاز و تو، اونجا، هميشه كلافه بودي؟»
گفتم : «اما تو، اونجا رو خيلي دوست داشتي اگر نمي رفتي، آدم فكر مي كرد ممكنه يه اتفاقي برات بيفته. اگر من بات نمي آمدم، خودت تنها مي رفتي.»
و باز گفتم : «ديگه نميري ؟»
سري جنباند. يعني نه.
گفتم : «يادت مي ياد، يه دفعه، توي سروصداي مردم و جيرجير ساعت ها و داد و بي داد فروشنده ها يه منظره ديدم ؟ منظره اي از يك جنگل، روي يكي از پوسترهاي مردي كه عكس و پوستر مي فروخت با اينكه فقط يه عكس بود اما از همه ي اون سرو صداها و شلوغ پلوغي ها واقعي تر بود. درخت هاي جنگل، نور خورشيد و مثل منشور به اطراف مي پراكندند و نور مثل توري..... درخت هاي بلند و سربه فلك كشيده دست ها شدند به طرف آسمون دراز كرده.... انگار داشتند با آدم حرف مي زدند..... واي...... واي..... !»
گفت : «يادته مي خواستي حروف الفباي انگليسي رو يادم بدي و من ياد نمي گرفتم؟»
گفتم : «آره. يادمه.»
***
در سالن فرودگاه، تا ميز كنترل همراهش رفتم. بليط را با شناسنامه اش مقايسه كردند. بعد، بليط و كارت پرواز را دادند دستش. ديگر بايد از هم جدا مي شديم. من مي دانستم اما او، انگار، نمي دانست يا شايد، خودش را زده بود به آن راه.
گفت : « مگر نميياي ؟ »
گفتم : «تا اينجا بيشتر نمي تونم بيام.»
رو به رويم ايستاده و به من زل زده بود.
گفتم : «برو اتاق بازرسي.» با انگشت اتاق را نشانش دادم. نگاهي به پرده ي آويزان اتاق بازرسي خواهران انداخت و بعد، به طرف من برگشت.
گفتم : «برو ديگر. خداحافظ.»
مأمورها داشتند نگاهش مي كردند. پرده را كنار زد و رفت تو. ديگر نديدمش.
***
درست، چند ساعت بعد از رفتن او، موقع شستن ظرف ها متوجه شدم دارم با خودم حرف مي زنم. نمي دانستم دقيقا" چقدر طول كشيد. اما، انگار، كسي داشت به حرفهايم گوش مي داد كه من آن قدر تند تند و پر حرارت حرف مي زدم و حتي سئوال هايش را هم جواب مي دادم. وقتي حس كردم، ضربه اي، آرام به شانه ام خورد، يكهو از جا پريدم. برگشتم و به دور و بر آشپزخانه نگاهي انداختم. حتي صدايي نمي آمد. از آن مواقعي بود كه سكوت آن قدر توي گوش آدم زنگ مي زند كه آن را به خارج مي اندازد. رفتم و نواري توي ضبط گذاشتم. صداي مواج و بلند خواننده فضا را پر كرد. در حالي كه ظرف ها را آبكشي مي كردم، پاي راستم روز زمين ضرب گرفته بود. آهنگ كه تمام شد، آهنگ بعدي، چندان چنگي به دل نمي زد. ضبط را خاموش كردم، اما باز.... شيرآب را بستم و گوش خواباندم. صدايي بود شبيه پچ پچ دو نفر آدم. دستكش هايم را در آورده و روي ظرفشويي انداخته و از آشپزخانه بيرون آمدم. پاهايم خود به خود داشتند مرا به سوي اتاقي مي بردند كه ته ساختمان بود ؛ اتاقي خالي بدون هيچ اسباب و اثاث، در بسته بود. عادت داشتم در اتاق هايي را كه لازم نداشتم ببندم ؛ اما چراع اتاق روشن بود يادم هم نمي آمد كه من آن را روشن گذاشته باشم. شايد، مادرم سهوا" اين كار را كرده بود. شايد همين طوري آرنجش..... گاهي از اين كارها مي كرد. براي اينكه علامتي داده باشد يا به من تلنگري زده باشد؛ براي اينكه حس كنم او هنوز حضور دارد.
چراغ را خاموش كردم و به تاريكي اتاق زل زدم. بعد، در را بستم و دوباره به آشپزخانه برگشتم.
-
سلام
اين حدود 95% داستانها از صفحه اول تا همين پست آخري هستش
نقل قول:
کد:
http://web63.persiangig.com/document/dastan.zip
البته بعضي از داستانها كه طولاني تر بودند توش نيست
به هر حال اگه به كار مياد دانلودش كنيد
موفق باشيد
-
غريبه يا غريزه
مولود جرنگي
ميدود جلو: اجازه بديد كمكتون كنم.
- لازم نكرده .
- سنگينه ؟
- هست كه هست.
سماجت ميكند . ميايستي . بارت را زمين ميگذاري و چپ چپ نگاهش ميكني از فرصت استفاده ميكند ميدود جلو، كيسه ها را بر ميدارد و سريع دور ميشود تا در خانه. موقع رفتن ميگويد: خسته نباشيد.
ميماني . آخر اين از كجا پيدا شد ؟ كشيك ميكشد كي ميروم و كي ميآيم.
دفعه اول توي پنجره منتظر ايستاده بود تا همسايه روبرويي را ببيند. تا وانت بار رسيد، پايين آمد. و ديد اثاثيه زياد و كمك كم را ؟
اما تو عادت كرده اي به اين كارها، به بردن و آوردن، پس لزومي نداشت از او كمك بخواهي كه خودش خواست - و دويد جلو و تا آخر كار همراهي كرد. تو آنروز هيچ كس را خبر نكرده بودي از فاميل .
خانه پدر كجا از اين كارها ميكردي كه حالا ميكني ؟!
حالا كسي تنهاييت را بهم ميريزد . تلفن . و صداي آشنا اصلاً نميداني شماره را از كجا پيدا كرده ؟
آنسوي خط:
- براتون يه قطعه دارم ميخواهيد بخونم خوشتون مياد . و شروع ميكند : ميآيي از ابتدا - غمگين . نگران . كاش درد درونت را ميفهميدم و ...
گوشي را ميگذاري لحظاتي بعد صداي بوق ممتد مجبورت ميكند دو شاخه را از پريز بكشي. خودت را ميكاوي . احساس چيزي حرفي نداري براي گفتن . اما او ابتداي شور و مستي . آخر چگونه ميتواني به او بگويي:
- من شوهر دارم آقا دست از سرم برداريد.
حتماً بعدش بايد توضيح بدهي و او توضيح بخواهد . بابي از جهت آشنايي . حالت بهم ميخورد از اين افكار . از اين تيپ آدمهاي سمج . اصلاً چرا نميرود سراغ يه دختر؟
توي اين كوچه كه دخترها زيادن؟
تو آنها را ديدهاي . هر روز دنبال رنگ و قلم مو ميروند. براي نقّاشي. هنرمند نيستند اما بكارشان ميآيد. ميشود موها و ناخنها را هم رنگ كرد . مثل رنگ كردن ديگران وقتي از رنگ كردن خودشان خسته ميشوند . بعضيها ميگويند :
اينم خودش هنريه. هنر دلبري!
ياد حرف پسر ميافتد :
- خيلي دلبري عزيزم !
مثل برق گرفتهها برگشته و نگاهش كرده :
- كثافت حالمو بهم ميزني !
و سريع دور شده . و يك هفته بيرون نيامده . تلفن را كشيده و برادر آمد و گفت :
- نيستي ؟ زنگ نميزني ؟ شوهر زنگ زده و ...
نگران ، ياد شوهرت مياُفتي دو سال كم نيست براي يك عادت يكساله . كه گفتي :
- نرو
- نميشود
- مرا ببر
- نميشود
- مرا رها كن
- نميشود
- چرا نميشود ؟ چند دفعه ميگوئي نميشود ؟
اين را پسر ميگويد. گريهات ميگيرد.
- داري گريه ميكني ؟ من باعث شدم ؟ بگيد چي شده ؟
دستپاچه ادامه ميدهد:
- باور كنيد دست خودم نيست . آخر چرا نميخواهيد با من حرف بزنيد ؟ يه چيزي بگيد .
و بعد التماس و ... و شوهرت آنسوي خط :
- صبر كن عجله ميكني. من هنوز پول يه خونه رو در نيارودم . راستي برات چند تا عكس و يه خرده خرت و پرت فرستادم . حتماً خوشت مياد :
پسر ميگويد :
- از شما خوشم اومده.
و تو ميانديشي به خوش آمدنها . يكي در خرت و پرت فرستادن و ديگري در جاري شدن با او.
خودت چي ؟ از كدام ؟ از اينكه پس فردا صاحب خانه شدي و شوهرت آمد . ماشين خريد تا پسر ببيند شوهرت را . تا بداند كه بيكس و كار نيستي . آنوقت ميرود سراغ دخترهاي همسايه
بازو در بازو و بتو كه ميرسد ميخندد :
- ببين زياد هم دستپاچلفتي ، نيستم.
براي شما تمام لذتهاي دنيا خلاصه شده ، به نشون دادن دوست دخترهاتون.
شوهرت ميگويد:
- دوست شدم اينجا با چند نفر
- دختر يا پسر بلا ؟
- اين چه حرفيه ميزني عزيزم . من موي تو رو با صدتا دختر عوض نميكنم
اين حرفها را ، همان اَوايلش زده بود وقتي كه تازه رفته بود و تند و تند زنگ ميزد .
نوشته بود :
- آزادي . آزادي روابط . بايد ببيني .
و تو گفته بودي :
- چطوري ببينم؟ راستي نميخواي برگردي؟
منتظر همين كلمات . عكس فرستاده زياد . مثل دخترهاي همسايه با هر كدومشون نشسته وايستاده خندان و حتي گريان شانه به شانه سر به سر و احتياط كرده بود و جلوتر رفتهاش را نفرستاده بود بعد نوشته:
- با همكارهايم آشنا شو.
و توضيح داده بود در مورد مو بلنده ، كوتاهه و ... آنگار فراموش شده بودي نبودي فقط بودي تا پول خارجي دريافت كني و بعد ريال و بعد بروي خريد ترجيح دادي ديگر توي اين پاساژ و آن پاساژ علاف نشوي تا سر خريد بهترينها كلنجار نروي تا آنها مجبور نشوند شلوارشان را جا به جا كنند . تا آنها را استفاده كني و عدهاي را دنبال خودت بكشاني و توي شلوغي وادار شوند دستي برسانند و تحمل و تحمل اما گوئي خيال ندارد برگردد . آخرين بار خودش گفته بود:
- تا پول خونه راه زيادي مونده .
و تو ميبيني تا پايان اين سناريوي نافرجام . كه حاضري تحملش كني . و تحمل نيشخند زنهاي شوهردار. كه بگويند: كم بخور و گرد بخواب .
و سريع با شوهرانشان دور شوند . كه نكند موقع جواب دادن چشم در چشم شوهرانشان . كه نكند دلشان طوري شود . حالا آمدهاي كوچه اي ديگر . آدمهاي ديگر . ناشناس اما گوئي همه حس ششم دارند . فهميده اند شوهرت نيست كه ميپرسند از خودشان : تا كي ؟ احتياج ندارد ؟ نياز و غريزه پس چي؟
پسر از نياز حرف زده بود.
- راه رفتنتون قشنگه ،انگار ميرقصيد . ميشه يه دفعه بيام خونتون برام برقصيد ؟
گوشي را گذاشتي و گفته بودي :
- خفه شو ديگر.
سرت را ميان دستهايت ميگذاري . ميخواهي ديوانه شوي . از بس كه نشسته اي و فكر كردهاي چندبار خانه فاميل سردي رفتار . آخر تقصير تو چيه ؟ بلند ميشوي براي رفتن به خانه پدرت . تا اتاقهاي خالي از هياهو و هيجان را نبيني . ابتدا بايد كوچه را ببيني . اين مزاحم سمج نباشد . هيچ كس . سريع از پله ها پايين ميآيي . پشت در ميماني . صداي باز شدن در همسايه .
منتظر ميايستي . آهسته لاي در را باز ميكني . دو تا دختر از در بيرون ميآيند دور ميشوند . پشت سر آنها پسر ميآيد . با يك شلوار گرمكن تنگ . خوشحال است . منتظر دور شدن آنها . به خانهات نگاه ميكند . در را ميگشايي . بيرون ميآئي . ميماند ، از تعجب زبانش بند ميآيد . ميروي دنبالت ميدود :
- خانم . خانم . خانم . بذاريد توضيح بدم . باور كنيد باور كنيد ...
-
غرور
حميد صــابري
- «مامان!»
- «بله، ليدا جان»
- «مادر بزرگ دوباره دارد گريه مي كند»
زن جوان وارد اتاق شد ديوارهاي اتاق از نقاشي و عروسكهاي مختلف كه به اطراف نگاه مي كردند پر بود، كنار رختخوابي كه زير پنجرهي نيمه باز بود ايستاد ، به چهره پيرزن كه در رختخواب بود نگاهي كرد، قطرات اشك از چشمان بستهي پيرزن سرازير بود. صورتش از سفيدي نوراني مي نمود، اشك بين چروكهاي زياد صورتش سرگردان بود. روسري سفيد، موهاي سفيد و رختخوابي با ملحفه هاي سفيد جذابيتي به چهرهي مادر داده بود كه فاطمه نمي توانست به راحتي حرف بزند:
«مادر ! چرا گريه مي كني؟ .... چرا چشمهايت را باز نمي كني؟.... طوري نشده است ، انسان هست و بيماري.... بس كن ! ....
ليدا جان ! لباسهاي مادر بزرگ را بياور»
دختر در حاليكه كلي كتاب و دفتر اطراف خود پهن كرده بود و گوشهي اتاق روي آنها خم شده بود گفت: «من نمي توانم ، دارم تكليفهاي رياضي ام را مي نويسم»
- «پس به خاله زهرا بگو»
دختر مدادش را به وسط دفترش كوبيد و از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه برگشت.
خاله زهرا با يك كيف وارد اتاق شدو به آرامي به طوريكه مادر نشنود گفت: «تازه لباسهايش را عوض كرده بوديم»
دو دختر به آرامي لباسهاي او را در آوردند. انتهاي موهاي سپيد مادر حنا بسته بود، حتماً به خاطر بيماري، چند هفته اي بود كه توان حنا بستن نداشته. چشمان مادر همچنان بسته بود و قطرات اشك آهسته در چين هاي صورتش حركت مي كرد گويي مرده اي است كه او را كفن مي كنند و اشكهاي جا مانده از دنيايي دارد كه بايد خارج شود.
فاطمه آهسته ملحفه را تا روي سينه مادر كشيد وهر دو خواهر به آهستگي از اتاق خارج شدند.
-«تقصير ما چيست ؟ چقدر اصرار كرديم كه توي آن خانه تنها نمان ؟ .... خانه ما كه نمي آيد كه چي از شوهرم خوشش نمي آيد.... چرا ؟.... تار ، چه ميدانم گيتار مي زند.... نماز و روزه را جدي نمي گيرد .... نمي دانم .... گفتم به تو احتياج دارم ، تا از سر كار بيايم بچه ها دو ساعت تنها هستند ، وقتي هم بيايم تا آخر شب كار خانه هست و كله سحر هم بايد بروم .... اينطوري خوب شد ؟ .... همسايه ها زنگ بزنند بگويند مادرتان را به بيمارستان بردند ، نمي گويند بچههاي بي معرفتش كدام گوري هستند؟ ... آبرو برايمان نماند»
-«توي آن محله ، همه رقيه بيگم را مي شناسند . مگر نديدي زنها هر جا مي ديدنش دستش را مي بوسيدند و با چه حالي دخترآقا صدايش مي كردند . اگر مراسم نذري و آش شله قلمكار كسي نمي رفت بعد چقدر گله مي كردند. هر كس نذر سفره كبود داشت يكراست به خانه ما مي آمد ، سفره سبز و كاسه ، بشقاب سبز و گلدان و گل سبز و شيريني با تزيين سبز سريع آماده بود. براي روضه بي بي رقيه و موسي بن جعفر تا مادر نخود و كشمش و چند دانه اسپند و خرما داخل پلاستيك منگنه نمي كرد بقيه شروع نمي كردند .... خوب ، اينجا توي طبقه چهارم آپارتمان كه همسايه ها سالي يكبار با هم جمع نمي شوندوسالي يكبار چهارشنبه ها ختم سوره انعام نمي گيرند كه هيچ ، اسم و فاميل همديگر را نمي دانند ، بـيايد كه چه؟»
صداي اذان مغرب از پنجره نيمه باز خودش را وارد خانه كرد ،فاطمه پلاستيك دواها را برداشت و به اتاق مادر رفت چشمان مادر باز بود به فاطمه نگاه مي كرد، لبخند فاطمه شكفت، با خوشحالي به طرف مادر رفت و كنارش نشست يكدفعه نيم خيز شد، تشك مادر خيس خيس بود ولي چشمان مادر اشكي نداشت.
-
قاعده بازي
ماهك طاهري
خيلي اتفاقي براي بار دوم هم او را مي بيند. در خانه را كه باز مي كند زن روبرويش به وارسي همان يك گلدان پيچك دو رنگ آنقدر خودش را مشغول كرده تا يكي بيايد و در راباز كند. نه، او حتم داشته كه آن يكي همان است كه بايد در را باز كند.
همه ماجرا ، راستش به عيد هم نمي كشد. همان روزهاي آخر اسفند قال قضيه كنده مي شود. خودش معتقد بود: عيد جفت شيش آوردن آدمي است كه دارد مات مي شود. اگر ماهي پشتك بزند و آب در آينه برقصد كه همه اش حرف است ؛ حتما سكه از سكه مي افتد آنهم در ظرف بلوري كه لابد تراشه هاي آن چناني دارد .اين حرف و حديث ها همه حرف همان آدمي است كه دارد مارس مي شود .ديگران همه ميدانند امروز چه عيد باشد ، چه نباشد ، در تقويم پس و پيشش ديروز و فردا بوده است؛ آنها حساب دخل و خرج عيدي هايشان را مي كنند.
خانه اش در يك مجتمع مسكوني قرار دارد .آپارتمانهاي يك شكل با روپوش كرم قهوه اي كه تا افق صف بسته اند با آسانسورهايي كه شايد سر بر آن آستان كه كس تا كنون نساييده است ، هم بسايند .تنها حسن اين آپارتمانها در دو واحدي بودنشان است . مي گفت: اينطوري زياد شلوغ نمي شود . شايد بشود گفت يك حسن موقتي هم دارند: درست در مقابل در ورودي هر خانه راهرو كوچكي است كه سرويس دستشويي توالت آنجا قرار دارد . مي گفت: ميداني اين اعصاب لعنتي روي همه جا اثر مي گذارد . حساب توالت رفتن هاي پيش از ديدار را از دست داده بود.
سماور را كه از پريز مي كشد مي آيد دم در كه به توالت برود؛ انگار كه يادش برود يا اتفاقي باشد مستقيما به سمت در ورودي ميرود. دستگيره در را مي چرخاند و هنوز از در كاملا بيرون نرفته ؛ يادش بيايد چكار دارد ؛ او سرش را بلند مي كند:
پيراهن نازكي با گلهاي ريز صورتي بر تن دارد .مدل ترك، انگار همان جا نشسته باشند و بر تنش دوخته باشند. وقتي سرش را بلند مي كند؛ لبه هاي اشارب مشكي اش را با دست به پيش سينه اش مي آورد .لختي بازوهاش گلهاي تو خالي اشارب را صورتي مي كرده است . سلام كه رد و بدل ميشود؛ تازه يادش مي آيد كه بايد براي چيز خاصي دم در آمده باشد ؛ چون هميشه همين طوري بوده است. حافظه ياريش نمي دهد اما زبانش به عادت مي گويد : گويا كسي در ما را زد؟ زن ، پنج انگشت را ميان موهاي طلاييش ميبرد و فرقي از كنار باز مي كند ؛ همانگونه كه ايستاده است؛ چشم هايش جند لحظه به او خيره مي ماند وحرف هزار و يكم را با دومين نگاه ميزند يعني كه من نديده ام ولي اگر شما فكر ميكنيد ؟! و نگاهي كه ديگر سخن ازشماره گذشته است. او به خانه بر مي گردد و زن هم حتما، به وارسي خاك گلدان مشغول مي شود .
پاگرد پله هاي طبقه پنجم نبايد جاي خاصي باشد؛ مگر كه اتفاق بيافتد: ظهر روز يكشنبه بعد زن را در پاگرد پله هاي طبقه پنجم ميبيند : باراني يشمي رنگ بلندي به تن دارد و اشارب مشكي اش را اين بار حايل موهاي طلاييش كرده است و اين بار از پنجره به بيرون نگاه مي كند. او كه تازه از سر كار بر گشته؛ آنفدر سريع پله ها را بالا مي ايد كه وقتي به پاگرد مي رسد درست ، مثل هميشه كه اگر آشنايي ببيند سلامي مي كند و مي گذرد؛ به سلامي قناعت مي كند. در واقع زماني متوجه مي شود اين زن است كه در پاگرد ايستاده ؛ كه خودش پاگرد را دور زده و پله هاي بعدي را چند تايي بالا رفته است . بر مي گرددوبقدر جند ثانيه اي به زن خيره مي شود .زن هم چنان از پنجره به بيرون نگاه مي كند ؛ بي آنكه به پشت سر نگاهي انداخته باشد.
به خانه مي رود. نمي داند چرا حرفي نزده؟ حتي نمي داند اگر مي خواست حرفي بزند چه بايد مي گفت؟ اصلا، مگر، اتفاق خاصي افتاده بود كه حرفي بر اي گفتن باشد ؟ نميداند كه او هنوز توي پاگرد ايستاده ؟ حتي نميداند كه او داشته چه چيز را نگاه مي كرده، آنقدر خيره ، آنقدر مبهوت ؟!
مي شود دوباره چايي دم كرد و به توالت رفت وباز به توالت رفت و خيلي اتفاقي، اصلا يكهويي، در را باز كرد و ندانست كه چه پيش مي آيد؟ چرا نصف چايي توي نعلبكي ريخته است؟ چرا دمپايي هاي توالت روي هم ايستاده اند؟ اين خوب است؟ بد است؟ اصلامعني اش چيست؟ كاشكي ،مادرش اينجا بود. او معني همه اينها را خوب مي داند .دست كم، آنقدر حرف مي زند كه صداي شير بازمانده دستشويي آدم را كر نكند!
شايد در توالت باز است! نه؛ اينها همه اش بهانه است. او مي خواهد دم در برود. اما دلش مي خواهد؛ يكهويي برود؛ اتفاقي بشود!
بلند مي شود. دم در مي رود. پله ها را سريع پايين مي آيد تا به پاگرد پله هاي طبقه پنجم برسد. او رفته است. به پشت پنجره مي آيد؛ دنبال رد نگاه او مي گردد. نمي داند كه زن در خيابان چه چيز را نگاه مي كرده است؟
باران تندي مي بارد؛ انقدر كه خيابان خلوت شده است. يادش نمي آيد باران از كي شرو ع شده است؟
اتوبوسي كه به خيابان وارد مي شود؛ آنقدر دور مي شود كه وقني در ايستگاهي مي ايستد تا مسافري سوار شود؛ به شبحي مي ماند كه در باد و باران محو شده باشد.
مي گفت: او رفته است و ديگر بر نمي گردد. قاعده اش هم، هميشه، همين طوري بوده است.
-
سه قصه
عسل روئين دژی
قصه يک: پــروانــه
دست و پاهام درد گرفته، چقدر تو خودم مچالـه بمونـم؟
بالهام چروک شد ، حيف اين بالهای قشنگ نيست که نتونه جلوه کنـه؟
ديگه خسته شدم ، جام تنگ و خفقـان آوره
ميخوام برم بيرون، ميخوام خودم باشم، تا کی ادای کرمها رو دربيارم؟
اين پيله کهنه رو بشکافم، "من بايـد پــرواز کنــم ".
قصه دو: سقــوط
پرواز کردم،، از عشقت،، پـر گرفتم، به اوج رفتـم، بالا، بالای بالا
هر لحظه می انديشيدم که تو هم با من هستی ، با مـن
بالای ابرها ، جائی که فرشتگان عريان چنگ و عود می نواختند ، هر چقدر نگاه کردم تورا نديدم
هيچکس به غير از من و فرشتگان ( و خداوند که شاهد همه ماجراهاست ) آنجا نبــود .
از آن بالا پايين را نگريستم ، روی زمين ، تو را ديدم ، قلبم لرزيــد ، صدايت کردم ،
تو را فرياد کشيـدم ، تو به کار خود مشغول بودی ، من را نشنيـدی .
تمام هستي ام به يکباره دوران کرد و فرو ريخت، ازآن بالا سقوط کردم، سقــوط
قصه سه : نستــرن
بعد از ظهر بود و هوا ابری، باران ريزی هم می باريد. اون نشسته بود لب بوم و محو تماشای نسترن، کار هميشگي اش.
تعجبی نداشت حتی گربه ها هم ديگه کاری به کارش نداشتن و قصه اش شده بود ورد زبونها.
سر ظهر کلاغه بيخ گوشش خونده بود که پاييز اومده و نسترن رفتنيه از اونوقت تا حالا بغ کرده بود، بغض داشت، کز کرده و سرما زده لب بوم زير بارون نم نم نشسته بود ، رفتن نسترن را باور نداشت.
دم دمای عصر لب بوم داشت با دلش و خاطره هاش کلنجار ميرفت که يهو يه تگرگ وحشی باريدن گرفت و چشم پر اشک گنجشک افتادن اولين گلبرگ نسترن رو ديد ، با چه حالی بالهای خيس و سست از سرمايش را باز کرد و زير اون تگرگ پر زدو رفت بالای سر نسترن ، اونقدر بال بال زد که شايد بالهای کوچکش سقفی بشن برای گلش.
هر دونه تگرگ مثل تيری بود که به بدنش فرو ميرفت ، ديگه چشماش جائی رو نميديد حتی نسترن رو، اونقدر بالا و پايين پريده بود که ديگه نايی براش نمونده بود و داشت جون ميداد . نفهميد چطور شد که روی خاک نرم باغچه افتاد ، ولی نه ، نرمی از خاک نبود از گلبرگهای پرپر شده نسترن زير رگبار تگرگ بود.
رگبار تموم شده و شبنم روی برگهای گياهان توی باغچه به هوای لطيف و نجوای جوی پر آب کوچه همگی حس بودن داشتند ، گربه هه که داشت از سر ديوار رد ميشد با بی اعتنايي بدن خيس و بی جون گنجشک را که توی بستر صورتی نسترن خوابيده بود وراندازی کردو دمی چرخاند و رفــت ، کلاغ بالای کاج پير وسط ميدون نشسته بود و با دل راحت غار غار می کرد.
تن تو نازک و نــرمِ مث بــرگ
تن من جون ميده پرپر بزنه زيـر تگرگ
پايان
-
عبور و مرور
امير تاجالدين رياضي
« برندهي تنديس در سومين دورهي جايزهي داستاننويسي صادق هدايت »
كنار جاده، دورتر از حريم قانوني، روي بيابان كه تك و توك سبزههاي هرز اينجا و آنجايش را پوشانده، يك مبل، يك راحتي كهنه، با پهنهاي از صحراي خالي در پشتش تك و تنها مانده است.
- آنجا چه ميكند؟!
از نزديك آنقدر هم كه به نظر ميآيد پفكرده و چاقالو نيست، با آن روكشِ مخملِ خاكخوردهي رنگ و رو رفتهاش، با آن فنرهايي كه از نشيمنش بيرون زده، و دستههايي به شكل دو ستون افقي اسفنجپوش كه تختهبند جا به جا شدهاش روكش مخمل را پاره كرده است: پرتابيِ دنياي ابتذال، تبعيديِ فرهنگ مصرف.
چه ميگويم؟ هنوز اينها را نديدهام، من فقط ميگذرم؛ نشسته و بيحرف، با نگاهي كه از پشت پنجرهي ماشين به دور انداختهام، به قهوهاي و كمي سبز دشت، به سنگ و خاك و بوتهها، با سرعت 120 كيلومتر در ساعت.
راه آسفالتهي پر چين و ترك شيشهي پنجره را ميلرزاند. در بيابان جاده – آن دورها – نقطهي سياهي ميبينم؛ كسي است كه نشسته. و وقتي نزديكتر ميشوم – صد متر مانده – عوض ميشود. سرش گردن باريكي پيدا ميكند و بالا ميرود؛ ميشود تك درختي كه از سرازيري پشت سياهي بيرون زده. نه، كسي ننشسته، كسي نيست؛ فقط يك مبل خالي فراموششده است كه ميان دشت افتاده و من به سرعت پشت سر ميگذارمش.
- آنجا چه ميكند؟!
دوباره از نو به آن ميرسم. و باز هم؛ راهم بيابتدا و بيانتهاست. رفت و برگشتي كه در آن مدام ميآيم، ميرسم و ميگذرم، يك بار، دو بار، ده بار، صد بار ...
بريدهاي از يك سفر نامعلوم، مضحك، كسالتآور و بعد كمكم اعصاب خرد كن كه هر بار از پنجره ميبينمش؛ عصر دلگيري است.
چه چيزي را بايد ديد؟ چه چيزي را بايد ببينم؟ مبل افتاده در آن دورها را؟ اگر ميديدمش يا نه فرقي داشت؟ ميان دشت افتاده بود و به بودنش در تاريك و روشن ادامه ميداد. يا نه، آنجا افتاده تا من بيايم، برسم و از كنارش بگذرم، درست مثل راهي كه كيلومترها طي شود تا در آخر، آن دور دور، به يك ناديدني برسد؛ با اين خاصيت مشابه، اما نيمهي راهي است كه در بيابانش نشستهاي به يك مبل بدل ميشود. يك مبل كهنه، با روكش مخمل آلبالويي رنگ.
- كه چه يك مبل؟!
هر قدر نگاهش كنم، باز همان است – بي تغيير، بي كم و زياد – يك مبل خالي. هزار بار ديگر هم كه نگاه كنم، همان است. از نزديك جز اين نيست.
باز از دور بهتر است، از پشت شيشهي لرزان. آنجا – آن طور كه رها شده – به كسي ميماند وامانده و تنها. يك چاقالوي پف كرده؛ نگاهش كن، چه كسي ميتواند باشد؟ خيلي آشناست. كجا ديدمش خدايا؟ آشناست. خيلي نزديك. يك چاقالوي گنده، و خيلي مهم البته كه تا حالا مانده. خيليها را فراموش ميكنيم، آدمهايي كه ديدهايم، جاهايي كه بودهايم، موقعيتهاي خوب و بد، ناكاميها، دردها. اما اين يكي هنوز مانده؛ يك چاقالوي گمنام مهم، مانده از دوران بچگي. قطعا" از همان دوره كه اينطور محو است.
- محو است يا بازي درآورده و خودش را نشان نميدهد؟
هر چه هست براي پيدا كردنش بايد زحمت كشيد، دقت كرد و احتمالا" حرص خورد. يك چاقالوي گنده، يك چاقالوي ...
تنها چاقالوي گندهي مهم و گمنامي كه به ياد ميآورم، دلقكي است در يك سيرك. معركه، بينظير. اسمش چه بود؟ بونزو، بونزا، شايد هم پونزا، يا يك همچنين اسمي.
خندان و گريمكرده، با بند شلوار و پيراهن راهراه قرمز و سفيد، روي همهي اعلانها.
- بشتابيد، بشتابيد، سيرك بزرگ با نمايشهاي جالب و ديدني بعد از اينجا و آنجاي دنيا، حالا در شهر شماست ...
واي از دست آن گندهي بامزه! اما اين؟ نه، اين يكي خندهدار نيست. اصلا". شايد كمي غمآلود هم باشد. آغشته به غم. زمزمهاي كه آرام شروع ميشود و با تكرار و تكرار در لا به لاي حفرههاي تاريك ذهن ميپيچد، قوت ميگيرد، بدل به نور ميشود، روشن ميكند، و آنچه در تاريكي است نشان ميدهد. اتفاقي و ناگهاني، مثل نگاه گذرا به يك عكس در آلبوم خانوادگي؛ عكس اعضاي خانواده، فاميل، دوستان، عزيزان، و عكسهاي خودت. عكسهايي از كودكي خودت. پيكر كوچكت در كنار از ياد رفتهها، آنها كه فراموش شدهاند. كمي اِ و اَ. كمي كشمكش ميان اين و آن، ميان پي در پي «خدا رحمت كند». و بعد آن گوشه خودت را پيدا ميكني، درست در دايرهي غفلت؛ لبريز از شادي، ايستاده با دو دست باز بر دو ستون گوشتي آغوش كه پشت سرت، پشت كنارهي كمرنگ دايره، فراموش شده است. آن آغوشِ گرم و نرم پشت سر كيست؟
- مهم نيست، مبل است، اين را ببين، اينجا را ...
نه، صبر كن! ميخواهم ببينمش. خودت را – بزرگ شده در مركز دايره – ول ميكني. ول ميكني تا از هالهي دورت بگذري و به آغوش برسي، آغوش پشتت. و ميرسي. مبل نيست. هيچ مبلي تبسم ندارد؛ مانده در پس دايره، باوقار و تنها؛ مادربزرگ است.
با همان قواره، با همان سنگيني كه روي راحتي مينشست و كتاب ادعيه ميخواند. با دو پاي باز – چون ستونهاي اقتدار و استقرار خانه – و پيراهن بلندي كه آنها را ميپوشاند، و نوك انگشتهايي كه از دمپايي بيرون ميماند.
همان كه بود. مثل آن روزها و حتا بعد از آن – كمي كمتر، هر چند نامحسوس – وقتي كه با دو چمدان، پشت به خانهي پدربزرگ آمد و با خودش يك پاكت سيب آورد. با همان وقار و باز هم تكيدهتر، شكستهتر، وقتي كه با دستها روي سرش شاخ درست ميكرد، گيلي گيلي ادا در ميآورد، قاپم ميزد تا در ريسه خندهها، با دستهاي كوچكم زانوهايش را بگيرم و در سينههاي بزرگش فر روم، حتا آن روزها و روزهاي بعدش كه رقيبم شده بود ... گاهي ماندن با كوچكي همنشين ميشود؛ شده بود. جايم را ميگرفت، با نرمي و لطافت تبسمهايش، با آن در آغوش كشيدنهاي وقت و بيوقت پدر و مادر.
- كاش بميرد!
نه، زبانم را گاز نخواهم گرفت، كاش بميرد، اي خداي بزرگ ... ، و شبي در اتاق من بود كه مرده بود. چاقتر و شفافتر از هميشه. جا گرفته تا سقف و بعد همه جا. همه جا را گرفته بود، همه جاي اتاق را، مثل بادكنكي كه بزرگ و بزرگتر شود.
روي تن نرم و شفافش بالا رفته بودم؛ بالاتر، تا سقف. رها و آسوده، با دو پايي كه از تحمل وزن هيكل آزاد شده باشد؛ برگشت از هبوطي كه سقف تنها مانعش بود.
مانده در لذت و رنج، ميان سقف و تناش، با چشمهاي نيمه باز، درونش را ميديدم، خالي و شفافي كه با بزرگ شدنش دهانم را ميبست، گونههايم را ميفشرد، نفسم را ميگرفت، خفهام ميكرد؛ تلاش براي رهايي از سقفي كه برداشتني نبود.
بايد ميل به بزرگتر شدن از او گرفته ميشد. بايد آرام ميگرفت، بايد ميتركيد و تكههاي بيآزارش همه جا پخش ميشد، و با دستهاي من شده بود. آزادي باد، گونههاي سيلي خوردهي من در سقوط، و چه صداي مهيبي! انگار همهي بادكنكهاي شهر را با هم تركانده باشند.
خانه در نيمه شب لرزيد و هيچكس را جز من بيدار نكرد.
هيچ كس؛ نه مادر، نه پدر، و نه مادربزرگ را كه سالم و نتركيده روي تختش خوابيده بود و باد را ميبلعيد و بيرون ميداد.
از روز بعد – درست يادم نيست – همان روزها بود كه همه چيز ميافتاد، ميشكست.
خانم بالا ميگفت: كار اجنه است. كار از ما بهتران.
پدر ميگفت: كار خانم بالا است؛ عادت همهي خدمتكارها اين است، ظرفهاي خانه را ميشكنند و صدايش را در نميآورند.
مادربزرگ باور ميكرد و ميگفت: عينك من را هم بر ميدارند تا جايي را نبينم.
مادر اما مصر ميگفت: كار مادربزرگ است. فراموشي آورده، غفلت ميكند، عينكش را به چشم نميزند، چون عينكش را نميزند جايي را نميبيند و چيزهاي سر راهش را ميشكند. براي تقويت اين فرضيه، خاطرهي دو دفعه ديده شدن مادربزرگ كنار ريخت و پاشها را هم ضميمهي استدلالش كرده بود. به اين ترتيب شكستنيها ميان هالهاي از اجنه، فراموشي و خانم بالا مانده بود.
من اما به دور از هر جنجالي، راه خودم را ميرفتم؛ آرام و ناپيدا در لاكي كه پيش ميرفت. با اسباببازيهايم جا را برايش تنگ كرده بودم؛ حفظ موجوديت بود كه حفظ موقعيت دور از معصوميت بچگي است؛ تنازع بقا به هر روش ممكن.
- مادر جان، اين اتاق براي بچه تنگ شده، اگر امكانش باشد اتاقتان را با اتاق بچه عوض كنيد ... آنجا جمع و جورتر است و براي شما راحتتر. اگر بشود، اگر راضي باشيد!
ميهمان هميشه با خوشرويي ميپذيرد.
- خانم جان، اتاق شما جادار است، اين چند قلم جنس مدتي گوشهي اتاق شما باشد؟ اشكالي كه ندارد؟
- مادر به آن دست نزنيد لطفا". نيازي به مرتب كردن نيست. همان طور كه باشد خوب است.
- خانم جان خواهش ميكنم آنجا نرويد.
- اين حرفها را به بچه نزنيد خانم.
- مادر آن كار را نكن، آن را بر ندار، چند دفعه بايد گفت، كجا گذاشتيش؟
- خانم ... اي واي خانم ... بس است تمامش كنيد، وقت خواب شماست. ديگر الان مهمانها ميرسند، برويد، برويد اتاقتان، زودتر ... خواهش ميكنم.
- مادر اگر اين كار را تكرار بكني، ديگر از كاموا خبري نيست ...
يك خانه از ابتدا فاسد نيست. اين حرفهاست، اين كلمات، اين گفتم گفتهاي پراكنده و ريز ريز شده در ظرف روز است كه به ديوارهايش ميچسبد – لكهاي اينجا، لكهاي آنجا – سفيدياش را ميبلعد، سياه و مسمومش ميكند، طوري كه ماندن در فضايش سخت و نفسگير ميشود؛ و اينگونه است كه خانه شادابي و سلامتياش را از دست ميدهد، مريض ميشود، ميميرد، ميگندد، ميپوسد ...
مانده بود، ميان حرفها و ديوارها، با تبسم، نه خندان و سر مجلس، كه در حاشيه، كه دست و پا گير؛ اشغالگري با دو چمدان و يك لبخند كمرنگ كه تنها يك چهارم از حجم اتاق را پر ميكرد، با خرت و پرتهايي كه آرام دور خودش جمع كرده بود.
براي اشغال يك اتاق – با محاسبهي ذهني حسابگر – البته همان هم زياد است. هر چند كمتوقع، هر چند قانع، موجودي كه زنده است، دست و پا ميزند، فكر كردن دارد، بايد به فكرش بود، مسئوليت دارد.
- كاش ميرفت.
گفته شده بود. نه با زبان كه با نگاه، زير لب، با فكر، با روبرويي.
وقتي در سرازيري پلهها افتاده بود و سرش شكسته بود – نديده بود كه افتاده بود – وقتي بيروسري مانده بود با باند سفيدي، وقتي نوار دور موهاي نقرهاياش را پوشانده بود و گنگ و مضحكش كرده بود، اين آرزو جان گرفته بود.
- چه اتفاقي افتاده؟
پدر آخرين نفر است كه رسيده و دكتر را مجبور كرده تا براي چندمين بار به اين سؤال جواب دهد.
- هيچ، به خير گذشته، مشاعرش كار ميكند، فقط كنترلش را از دست داده. بيشتر از اينها به توجه نياز دارد، متوجه كه هستيد؟ مراقبت!
- بله بله آقاي دكتر، متوجه هستم، بله البته.
اقرار به گناه هميشه سبكي ميآورد. سبكي، دل آسودگي و گستاخي براي روبرو شدن با خود. بايد اقرار كرد، آن هم در لحظهاي كه خود را خاليتر از آن مييابيم تا حرفي براي گفتن داشته باشيم. اما اقرار به چه؟ سهم من از اين تحليل، از اين رانده شدن به حاشيهي تاريكِ دلآزاري چه بود؟ من فقط جا را برايش تنگ كرده بودم. نه اينكه ريختنها كار من باشد نه، شايد، اولها كمي، يك بار، شايد، اما نه، قسم ميخورم. اولها هم نه، چطور ممكن است اينقدر بيرحم بود ... من شايد ... عينكش را ... اما همهاش اين نبود. شكستن و شكسته شدن ذاتي هر خانهاي است، لازمهي زندگي است، اما همهاش اين نبود، خودش شروع كرده بود، واقعا" خودش شروع كرده بود به نديدن و ريختن، به شكستن، به خراب كردن و آن آخرها به خراب كردن رختخوابش.
بايد ميرفت.
- فقط تو پسرش كه نيستي، فقط مادر تو كه نيست.
همهي آن وقتهاي بيوقار، همهي آن وقتهاي در هم شكستگي و بدتر از آن وقتي كه براي هميشه به آسايشگاه ميرفت، و هيچ سيبي نداشت، هيچ چيز نداشت، جز يك چمدان و لبهايي كه متبسم نبود ... همهي آن وقتها و حتا بعد از آن كه رفته بود و جايش مانده بود براي مبلي ديگر؛ چيزي كه بهتر از او ميشد رويش ساعتها، آسوده و بيوحشت، بالا و پايين پريد ...
- پسر آخر خرابش كردي ... شكست از دست تو ... پايين بيا.
بعد از ظهر گرمي بود. مادربزرگ پاكت سيب را از دست پدر گرفت و نگاهم كرد؛ رقيب ميديد.
پدر گفت: مادر پسرم را نشناختي؟ و اشاره كرد تا جلوتر بروم.
روي نيمكت فلزي، زير سايهسار درختها نشسته بود، پدر هم كنارش.
گريه كرد؛ چرا نميآيي به ديدنم، با خودت كه را آوردي؟
پدر گفت: مادر، پسرم!
مادربزرگ گفت: عقل دارم هنوز، تو خودت پسربچهاي، و زبانش را برايم در آورد و فحش داد؛ پسرش را بغل كرده بود.
پدر شرمش آمد، غريبه باشم انگار، گفت ميتوانم بروم انتهاي باغ قدمي بزنم. نرفتم. كمي دورتر ايستادم به تماشايشان. خودم خواسته بودم ببينمش. از آن دور، از آن فاصله، درست مثل يك مبل بود. مبل پف كرده و چاق كه پدر رويش نشسته باشد.
- آقا سرتان درد ميكند؟ حالت تهوع داريد؟ خاصيت ماشين است و راه طولاني، ميخواهيد نگه دارم، من خودم يك دفعه ...
نه، راحتم بگذار، ميخواهم تمركزم را حفظ كنم. كجا بودم؟ بچگي، شكستنها، اتاق كوچك، اسباببازيها، افتادنها و حالا اينجا، اين مبل لرزان پشت شيشه؛ اين به نظر شانهها، دستها، پاهاي باز دامنپوش، و سري كه سر نيست، فضا پر كني كه هيبت نشستهاي را ميسازد.
- آنجا چه ميكند؟
- صندلي نگهبان پيري است شايد.
بلند پرسيدهام و راننده جواب داده است.
نگهباني از چه؟ نه، حصاري نيست، اتاقكي نيست. تا چشم كار ميكند بيابان است. آنجا چه ميكند؟ خاطراتش را مرور ميكند.
چه مزخرف! «مبل خاطراتش را مرور ميكند؟» مروري نيست، منم كه مدام عبور ميكنم، در سرعت صحنهها كه روي هم ميافتند، و با هزاران بار تكرار، پشت سر هم جان ميگيرند؛
و مبل تازه ميشود.
نميگويم درخت ميشود يا تخته و پارچه، ميگويم تازه ميشود.
پشت شيشهي نمايشگاه دل ميبرد، خريده ميشود – مبارك است انشاء الله – حمل ميشود، جزئي از زندگي ميشود، با وسايل ديگر خانه به طرف عادي شدن جفت و جور ميشود.
عادي ميشود در روزمرگي جايي مثل گوشهي اتاق نشيمن. با خندهها، با چرا تشريف نياوردين، شب خوبي بود، با زيرسيگاري، با دود و خاكستر، با بشقاب ميوه و غذا، با استكان، با پاهاي پسربچهي ميهمان كه به گوشههايش ميخورد، با بالا و پايين پريدنهاي شادي – اثاث سالم و تميز شرط است! جهنم، فداي سر بچهها – با كيك، با دستمال گردگيري، با ولو شدن از خستگي كار روزانه، با دوربين عكاسي، با آفتاب و مهتاب، با عينك و ميل و كاموا، با سوزش آتش سيگار غفلت، با كتاب ادعيه، با انباري و گرد و خاك، با سكوت و موريانهها، با گربهي زائو و بچههايش، با دري كه قفلش باز شده، با نور دستهاي كهنهخر و بعد ... بيابان؟ اما چطور بيابان؟
- با پاي خودش؟
باز هم مزخرف! مبل با پاي خودش در بيابان؟
بس است ديگر، او يا آن، شيءاش بگيري يا انسان، يقين روي بيابان، روي دشت خالي، كنار برهوت تنهايي من، خود اوست، مادر بزرگم كه نشسته، با همان وقار، با همان پهنا، با همان نشانهها، همان سر و همان پاهاي باز و پيراهني كه تمام هيكل درشتش را ميپوشاند، و دستهايي كه كتاب ادعيه را گرفتهاند. از پنجره ميبينمش، كجاست اينجا؟ كيلومتر 18 جادهي طهران – كرج يا كيلومتر 18 جادهي تهران – كرج؟ يا هر كجاي ديگري كه بيابان و جاده دارد.
- اين فقط خاطره است!
نه حرفي نزن، اين بار ميايستم. از سرعت 120 كيلومتر در ساعت پياده ميشوم. ماشين بي من ميرود. ميغلتد، درب و داغان ميشود، از هم ميپاشد، بيصدا، بيدرد. تلاشي ماشين و راننده را ميبينم. باد موهايم را به هم ميريزد، لباسهايم را ميكشد، گوشهايم را با پرخاش و درشتي پر ميكند، خاك و خاشاك همه جايم را ميپوشاند. كله پا شدهام. پرت شدهام، زخمي يا مردهام شايد؟ هر چه باشم، با باقيماندهام پيش ميروم، زير مهتاب، رو در رو با او، با سايهاي كشيده روي پايههاي تخت و كوتاهش، روي نشيمن و دستههاي جا به جا شدهاش، روي پشتي، روي روكش پوسيدهي رنگ و رو رفتهاش، روي دو شاخهي فنر در رفته و بيرون پريدهاش ...
- ميتواند باشد. ميتواند باز هم باشد.
جاي گرم و راحتي در اين باد و بيابان. جايي براي نشستن، تكيه دادن، حرف زدن، ريسه رفتن، خوابيدن. ميخواهم كه باشد. با ما، با من، در خانهام، با همسر و دخترم.
بايد اول فنرها را جا به جا كنم؛ مرمت و التيام. دستم در پارگي فرو ميرود. فنرها در بند و بستها جا نميروند. فشار ميدهم تا بروند. فنرهاي جمعشده را زير تسمههاي سست قرار ميدهم. چهارچوب – در اين تقلا – در پيچ و مهرههاي لق ميرقصد. تكههاي پنبه و اسفنج را در جايشان مرتب ميكنم. كارم تمام نشده، فنرها با صدا از جا در ميروند؛ دستم را زخمي ميكنند. از درد به آنچه مانده چنگ ميزنم. خونم روي بند و بستها ميريزد. در نوسان فنرهاي در رفته و دست بيرون كشيدهام چه ميماند؟ چه مانده است؟ هيچ، جز يك مشت خاكاره و پنبه و اسفنج پوسيده كه اگر باز شود، باد با خودش خواهد برد.
-
کوتاه ولی جالب
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: ?چرا خدا تو را براي چنين
بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
-
پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..
-
روزي مرشدی در ميان كشتزارها قدم مي زد كه با مرد جوان غمگيني روبرو شد.
مرشد گفت: حيف است در يك چنين روز زيبايي غمگين باشي.
مرد جوان نگاهي به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: حيف است؟! من كه متوجه منظورتان نمي شوم!
گرچه چشمان او مناظر طبيعت را مي ديد اما به قدري فكرش پريشان بود كه آنچه را كه بايد دريافت نمي كرد.
مرشد با شور و شعف اطراف را مي نگريست و به گردش خود ادامه مي داد و در حالي كه به سوي بركه مي رفت از مرد جوان دعوت كرد تا او را همراهي كند.
به كنار بركه رسيدند، بركه آرام بود. گويي آن را با درختان چنار و برگهاي سبز و درخشانش قاب كرده بودند. صداي چهچهه پرندگان از لابلاي شاخه هاي درختان در آن محيط آرام و ساكت، موسيقي دلنوازي را مي نواخت.
مرشد در حالي كه زمين مجاور خود را با نوازش پاك مي كرد از جوان دعوت كرد كه بنشيند. سپس رو به مرد جوان كرد و گفت: لطفاً يك سنگ كوچك بردار و آن را در بركه بيانداز.
مرد جوان سنگريزه اي برداشت و با قواي تمام آن را درون آب پرتاپ كرد.
مرشد گفت: بگو چه مي بيني؟
- من آب موجدار را مي بينم.
- اين امواج از كجا آمده اند؟
- از سنگريزه اي كه من در بركه انداختم.
- پس لطفاً دستت را در آب فرو كن و حلقه هاي موج را متوقف كن.
مرد جوان دستش را نزديك حلقه اي برد و در آب فرو كرد. اين كار او باعث شد حلقه هاي جديد و بزرگتري به وجود آيد. كاملاً گيج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفي متوجه منظور مرشد نمي شد.
مرشد از او پرسيد: آيا توانستي حلقه های موج را متوقف كني؟
- نه! با اين كارم فقط حلقه هاي بيشتر و بزرگتري توليد كردم.
- اگر از ابتدا سنگريزه را متوقف مي كردي چه؟!
از اين پس در زندگي ات مواظب سنگريزه هاي بسيار كوچك اشتباهاتت باش كه قبل از افتادن آنها به درياي وجودت مانعش شود. هيچ وقت سعي نكن زمان و انرژيت را براي بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهي. آثار اشتباهات بسته به بزرگي و كوچكي آنها بعد از گذشت مدتي طولاني و يا كوتاه محو و ناپديد مي شوند. همان طور كه اگر منتظر بماني حلقه هاي موج هم از بين خواهند رفت. اما اگر مراقب اشتباهات بعدي ات نباشي هميشه درياي وجودت پر از موج و تشويش خواهد بود. بهتر است قبل از انجام هر عملي با فكر و تدبير عواقب آن را سنجيده و سپس عمل كني. دست و پا زدن بيهوده بعد از حادثه اي فقط اوضاع را بدتر مي سازد، همين و بس!
-
دیروز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .
زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .
مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .
-
به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از ان سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید: (زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین میریزد.پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((آماده.............هدف...... ........))در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمی میگوید((حالا میفهمی که چه احساسی داشتم)).
-
این یک حقیقت تاریخی است
گنت گو بينو نويسنده فرانسوى در كتاب سه سال در آسيا در باب رشوه خوارى زمامداران ايران در دوره قاجاريه چنين مى نويسد: يكى از عيوب بلكه از بلاهائى كه در ايران ريشه دوانده و قطع ريشه آن هم بسيار مشكل و بلكه محال است رشوه گيرى است . اين امر به قدرى رايج است كه از شاه گرفته تا آخرين ماءمور جزء دولت رشوه مى گيرد. و در عين حال هيچكس هم صدايش در نمى آيد. گوئى تمامى ماءموران و مستخدمين ايران از بالا تا پائين هم پيمان شده اند كه موضوع را مسكوت بگذارند. قبل از اينكه به ايران بيايم در لندن كتاب حاج بابا اصفهانى به دستم افتاده و در حين خواندن اين كتاب به نظرم رسيد كه در زمان سلطنت فتحعليشاه ، وزير مختار انگليس مقدارى سيب زمينى براى دولت ايران هديه آورده و گفته بود كه اگر اين گياه را در ايران بكاريد هرگز دچار قحطى نخواهيد گشت . زيرا كشت و زرع آن به سهل است و محصول فراوان مى دهد و بخوبى جانشين نان مى گردد. ولى صدر اعظم فتحعليشاه قبل از دريافت سيب زمينى گفته بود چقدر به من رشوه مى دهيد كه كشت اين گياه را در ايران رايج كنم .
-
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد
-
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
-
اگه دوستانی علاقه به داستان نویسی کوتاه دارند این سایت مسابقه برگزار کرده که جالب است
کد:
http://www.dastan-ir.com/
-
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
-
ساحره صدایم می کرد
ورد زبونش این جمله بود: دستای تو معجزه می کنن . تو معجزه گری دختر.
عادت همیشگیمون بود . عادت همیشگیم بود که دست نوشته هامو که بازده شب زنده داریام بود رو میز آشپزخونه بذارم .
و او بعد از صرف صبحانه چند بار بلند بلند نوشته هارو می خوند و چرخ زنان در حالی که عینکشو رو بر میداشت چشماشو ریز می کرد و بعد گونه هایم را میان دو انگشتاش می فشرد و لبخند ظریفی تحویلم می داد: من که می گم تو معجزه می کنی .
و من در حالیکه محصور دستان او بودم خودمو از تو آغوشش بیرون می کشیدم و می گفتم :یعنی باور کنم
:چیو . سحر کلامتو یا... و دیگه مهلت حرف زدن به من نمی داد.
چهار دور خونه را دنبالش می رفتم و گوش می کردم
گوش می کردم و مست می شدم .مست از گفتار شیرین و گوش نوازش
حرفی نمی زدم تا وقتی از در بیرون می رفت و آن موقع بود که زیر لب جواب تمام حرفاشو می دادم: برو که قصه امشبمو نوشتی نویسنده تویی نه من
ومثل همیشه انگار که حرفمو شنیده باشه تو چشام براق می شد که: (چی گفتی )و من طبق معمول جواب می دادم :گفتم مراقب خودت باش
اما
حالا کجاست . دلتنگم.. دلم برای ساحره تنگ شده. دلم برای دستاش تنگ شده ......
می خوام برم . می خوام برم پیشش . می خوام باقی مانده دفترمم را هم ببرم پیشش . از دستایی که یه روز معجزه می کرد که تا حالا کاری بر نیامده شاید این بار دفترم شعرم نوشته ام معجزه کنه
و بتونم بهش بگم معجزه تو بودی نه من
-
غسالخانه
احمد زاهدي لنگرودي
دو روزي ميشود كه مردهام. سه روز پيش كه هوا خيلي سرد بود و برف زيادي روي زمين نشسته بود, اتومبيلي سفيد, نمرهتهران, با زني سرخ پوش تصادف كرد و گريخت؛ قفسهي سينهي زن تركيد و خون, لباس زن را پوشاند.
رانندهي قبلي كه نويسندهي اين داستان است (و حالا مرده) بسيار ترسيده بود.
«خيلي ترسيده بودم, براي همين فرار كردم.»
پزشك قانوني با يك جسد روبهروست؛ مردي كه خودكشي كرده. علتِ مرگ؛ خودكشي با قرص خواب.
«درواقع طرف نمرده, بلكه خواب است؟!»
«خواب به خواب شده ازبس مردهاست .»
خندهي آن پزشكان مانند ناهار خوردن مردهشوي چندش آور بود؛ پليس در تحقيقات خود از خانهي مرد, نامهاي مشكوك پيدا ميكند.
اينجانب به اطلاع ميرسانم كه در ساعتهشتصبحروزچهارشنب 3/12/79 در خيابان كاج با زني سرخ پوش تصادف كرده و گريختهام. اگرچه سطح خيابان به دليل برف اتومبيل تهران ...
پليس با هوشمندي كم نظيري به اين نتيجه ميرسد كه نويسنده ( مردهي فعلي ) نامه را بعد از خوردن قرصها نوشته است.
«به هر حال ما موظفيم پرونده را تكميل كنيم.»
شب سه روز پيش, در خانهام هرچه را كه دستم ميرسد بههم ميريزم. در و ديوار خانه دور سرم ميچرخد. بيخود فكر ميكنم كه آن زن را من كشتهام. (حالا كه مردهام به فكر آنشب ميخندم. مرگ چيز خوبي است. انسان را پخته ميكند. همانطور كه انسان هويج يا سيبزميني را ميپزد و بعد ميخورد). ساعتي ميگذرد كه قرصها را خوردهام. با اينكه از تشويشهاي درونيام خلاص شدهام, اما پشيمانم. قلم و كاغذي برميدارم تا اعتراف كنم.
در سردخانه باز ميشود و كسي بالاي سرم ميايستد .
«خودشه!»
آشنايي جسدم را شناسايي ميكند. پليس, خوشحال از تاييد مرگ من پرونده را مختومه اعلام ميكند. عكسي هم از جسد من, بعد از كالبدشكافي لاي پروندهام گذاشته ميشود. در تصوير, قفسهي سينهام شكافته شده و چشمهايم ـ انگار به زور بيدار باشم ـ باز است. تا غسالخانه با اتومبيل پليس راهي نيست.
مردهشوي ايستاده بالاي سرم؛ آستينهايش را بالا زده, انگشتهايش را ورز ميدهد.
«حتماً عاشق بوده؛ از همانها كه لباس تنگ ميپوشند و كنار خيابان پرسه ميزنند.»
شيلنگ آب را روي من ميگيرد؛ سرم ناخواسته ميچرخد. كنارم زني را ميبينم, مثل خودم مرده, و انگار مردهشوي محترم با او حرف بزند, حرفهايش را تاييد ميكند.
«خانم! چهطور شد كه مرديد؟»
بهسردي جواب ميدهد.
«از زندگي خسته بودم.»
قفسهي سينهي زن شكافته شدهاست!
-
ساعت مچي
5 سالم بيشتر نبود. مجبور بودم تمام روز را كار كنم براي ساعت مچياي كه پسر خالهام قولش را داده بود.
ساعت را به دست كردم و از خوشحالي داخل كوچه ميدويدم.
پيرمردي از من پرسيد: ساعت چند است؟
و من نميدانستم
؛؛؛جعفر قاسميسيد محله؛؛؛
-
فريم به فريم
مجيد قنبري
بايد مي رفتم. نمي شد که نروم. براي نرفتن نياز به بهانه اي داشتم، اگرنه براي ديگران دست کم براي خودم و همسرم. اما چيزي براي گفتن نبود. اين بارمستقيما" به جشن دعوت شده بودم.
پدر داماد با دستهاي خود کارت دعوت را به من داده بود، اما چگونه مي توانستم بروم.کارت را باز کردم و خواندم متني شعرگونه و لطيف داشت ولي به نظرم نامها باهم جورنبودند. اما مگرمي شد اين را بهانه کرد ونرفت. براي همه چيز نگران ومضطرب بودم ازلباسي که بايد ميپوشيدم گرفته تارفتارم درمقابل مهمانها. آيا بايد ميخنديدم؟ اخم ميکردم؟ يا بي تفاوت ميماندم؟ چه چيزآنجا درانتظارم بود؟ لابد سيمين در حالي که دستش را در دست داشتم مرا به داماد معرفي مي کرد و مي گفت : معشوق سابقم مهران. يا مي گفت: دوست صميصمي ام، مهران. نمي دانستم مغزم کار نميکرد وجواب گو نبود. واقعا" براي او که بودم؟ گيريم که هشت سال پيش دختري به يک نفر گفته باشد دوستت دارم يا اينکه به تو محتاجم ونم اشکي در چشمهايش جمع شده باشد. خوب اين دليل برچه ميشود؟ پابند شدن دل بستن؟ اما به کي، صوقي، سيمين يا همسرم؟
پدر صوقي را چند ماه پيش بطور اتفاقي در منزل يکي از دوستان ديدم. شکسته تر شده بود،با پشتي کماني وصورتي چروکيده که تنها دو چشم خشکيده درآ ن قابل تشخيص بود. از دخترش مي گفت و از دفتر شعرش، تنها چيزي که برايش باقي مانده بود. صوقي را سالها قبل شناخته بودم،هنگامي که شاگرد دبيرستاني در رشت بودم. شايد هم درستترباشد که بگويم او را هرگز نشناختم. هرروز در راه مدرسه مي ديدمش، يعني آن قدر مي ايستادم تا او را ببينم. آن وقت او ميآمد با روپوش سرمه اي ويقهً سفيد توريش، با دو رشته موي بافته بر روي دو شانهً کوچک و گردش.
صداي شرشر آب مي آمد. همسرم بود که خود را براي جشن عروسي سيمين آماده مي کرد. ومن با خود کلنجار ميرفتم که چرا زندگي نمي بايست فيلم باشد؟ آ ن هم براي ما که بيش از هر کس در زندگي نقش بازي کرده بوديم . در آ ينه به صورت شکسته و خستهً خود نگاه کردم. چند سال بر من گذشته بود، يا چند قرن؟ اين خطوط روي پيشاني يا چروک زير چشمها کي پيدا شدند يا چه وقت عميق شدند؟ نه، نمي توانستم بروم آ ن هم وقتي که دفتر شعر صوقي روي طاقچه بود و آخرين جمله ا ز آخرين بند شعرش در مغزم طنين مي انداخت : "مرا به دريا افکنيد ....." .
پيرمرد مي گفت : آ رزو داشتم عروسش کنم، مي داني که تنها دخترم بود. در مقابل آينه به خودم گفتم : براي دوست داشته شدن چه موجود زشتي هستي. از زماني که با خانواده از رشت به تهران آمديم، ديگر صوقي را نديدم. يکي دو نامه هم برايم فرستاد ولي بعد از آ ن ديگر خبري از او نداشتم.
نفهميدم زنم کي رفت، فقط از سکوت خانه فهميدم که ديگر نيست. نزديک ظهر بود که خبربستري شدن رحمت، صميمي ترين دوستم را در بيمارستاني آوردند. سکته کرده بود. اضطرابم با دلتنگي در آميخت. نشستم و زانوهايم را بغل کردم. آفتاب بازوان طلايي اش را تا ميانه اتاق کشيده بود و روي گلهاي قالي يله شده بود. روز زمستاني خوبي بود و همه چيز براي جشني که برپا ميشد مهيا. همسرم که از آرايشگاه برگشت من هنوزحمام هم نکرده بودم . فريادش بلندشد که : " پس چرا نشستي ، يه کم عجله کن ! ". من هنوز اين پا و آن پا مي کردم. اين جور وقتها بود که ميفهميدم خانه ام چقدر کوچک و تنگ است . با برداشتن پنج گام طول پذيرايي و ناهارخوري را طي مي کردم با پنج گام دوباره برميگشتم . از هر طرف به ديواري مي رسيدم. تنها پنجره خانه ، پنجره بزرگ پذيرايي بود که آن هم رو به ديوار زشت آجري و دودزدهً خانه همسايه باز مي شد. ياد پدربزرگ افتادم که چند ماه پيش تر مرده بود، درسنٌ نوددوسالگي. چهره مچاله وپژمرده اش در مقابل ام جان مي گرفت. سعي کردم او را در سنٌ بيست سالگي مجسٌم کنم، بازگشتي به هفتاد سال قبل. به سالهايي که من نبودم. دلم مي خواست بدانم آ ن زمان زندگي چگونه بوده وپدربزرگ جوانم در بيست سالگي چه احساسي داشته؟ چشمهايم را بستم تا بتوانم جواني را دريک قرن پيش در ذهن خود مجسم کنم ولي با اولين کپه خاکي که بر صورت بي رنگ پدربزرگ در ذهنم پاشيده شد، به خود آمدم. همسرم را ديدم که در مقابل آينهً ميزتوالتش با دقت چيزي را در چشم خود فرو مي کرد، يا دهانش را به حالت عجيب و غريب باز و بسته مي کرد وبر لبهايش رنگ مي ماليد.
پيرمرد گفته بود : مدتها از صوقي خبر نداشتم. هر جا مراجعه کردم، بي نتيجه بود. اجازه ملاقات نمي دادند. تا اينکه يک روز خودشان تلفن کردند. نه، نمي توانستم بروم. رفتن قبول تمام شدن بود ومن نمي خواستم تمام شوم. اين بيشتر به خاطر ا و بود که به زودي زندگي جديدش را آغاز ميکرد. خبر ازدواج را براي اولين بار از خودش شنيدم. خوشحا ل شدم. حس کردم سبک مي شوم، انگار باري از دوشهاي خسته ام برداشته مي شد. گوشي تلفن در دستم بود که گفت : مهران، همه چيزتمام شد. پرسيده بودم: ولي چرا با اين عجله؟ جواب داد: خيال خيلي ها را بايد راحت ميکردم. باز هم تحقيرم مي کرد. من صدايم لرزيده بود: سيمين ... سعي کن حداقل تو... خوشبخت باشي. گوشي تلفن را گذاشته بودم و با خود گفته بودم: "مرا به دريا افکنيد..." .
باز هم پدربزرگ را به ياد آوردم، با عمر طولاني اش وکارهاي بي شماري که بي شک انجام داده بود. ولي ما هيج نمي دانستيم. هيچکس نمي دانست براو چه گذشته، چه احساسهايي را تجربه کرده، چه شبهايي را به صبح رسانده يا چند بار از ته دل گريه کرده؟ او تمام شد بي آنکه براي ما گوشه اي از زندگي دروني خود را باقي گذارد وحالا من مي بايست بروم. رحمت سالها پيش به من گفت: تو فرق فيلم وزندگي را نمي فهمي. تنها اشکال تو همين است. ولي من هنوز از خودم ميپرسم چرا زندگي فيلم نيست؟ يک نفر بايد باشد که از زندگي ما صحنه به صحنه فيلم بردارد. گيرم با دوربيني متفاوت که نه به وقايع بلکه به ثبت حالات واحساسها به پردازد. حداقل يک نفر بايد باشد که هميشه وهمه جا ما را ببيند وبفهمد درآن لحظه چه غوغايي درون مان برپاست، مثل لحظه اي که يک نفر ميرود و ديگري تمام شده برجاي مي ماند. مثل دوستم رحمت که روي تخت بيمارستان خوابيده بود ومرگ را انتظار مي کشيد وزندگي اش مانند شير آبي که ناگهان با چرخش دستي بسته شود وسپس تا مدتها تک قطره هايي درون حوضچه، چکه چکه فرو افتد واز آن چيني محو بر سطح آب نشيند، اندک اندک محو مي شد. چرا يک نفر نبايد صوقي را ديده باشد، روز آخر که صبح زود بيدار کرده بودند، همان وقت که با چشم هاي سرخ وپف کرده پا به حياط گذاشته بود ولرزيده بود. حتما" در آن تاريک روشناي سحر صداي دريا و امواجش را هم شنيده بود و شايد هنگامي که چشم بند تيره اش را مي بستند، زير لب نا ليده بود: "مرا به دريا افکنيد... " .
پيرمرد مي گفت: با عموي صوقي با هم رفتيم. دل اينکه تنها بروم، نداشتم. همين که وارد ساختمان شديم دو نفر به سمت ماآمدند. درشت هيکل بودند و ريش توپي پري داشتند. منتظرمان بودند. يک جعبه شيريني با چند متر پارچه چلوار سفيد که به دقت تا خورده بود به من دادند. آن که مسنتر بود و صورت گوشتالويي داشت با من دست داد. لبخند زد و گفت: پدر جان تبريک ميگويم. ما ديشب دامادتان بوديم. و بعد تکه مقواي کوچکي را که روي آن شمارهاي نوشته بود به طرفم دراز کرد. دوربين تصوير بسته ونزديکي چهره پيرمرد که در مرز خنده وگريه مانده است، مي گيرد. دوربين به آرامي مي چرخد ودر ذهنم مهمانها را مي بينم که کف مي زنند. سيمين ميخندد و پيرمرد با جعبه اي شيريني در دست، در مرز خنده و گريه مانده است.
پيرمرد خونسرد بود، مثل اينکه با خودش حرف مي زد.سالها از آن روز گذشته بود ولي اين ها مي بايست جايي ثبت ميشد تا ديگران بدانند برپيرمرد چه رفته است. يک نفر بايد پيرمرد شيريني بدست را فرداي عروس شدن تنها دخترش ديده باشد، هنگامي که به انگشتهاي زمخت پرمو و انگشتر عقيق مرد ريشو خيره بوده است. زنم با اخم نگاهم مي کرد. سَردعوا داشت. امّا بهانه فراهم شده بود. بايد به بيمارستان مي رفتم. به همسرم قول دادم که تا چند ساعت ديگر به او ملحق شوم ولي او نمي دانست که من نمي توانم بروم، چون هميشه خود را در مقابل دوربين حس کرده ام. اصلا" چرا زندگي نبايد فيلم باشد تا پدربزرگ آنقدر غريب نميرد؟ يک نفر بايد باشد تا بفهمد يا بداند چرا من به اين جشن نميروم، تا آخرين قطره هاي زندگي رحمت را ببيند يا صوقي را در آن صبح سرد، وقتي که نسيم دريا موهاي طلايي اش را مي آشفت، ديده باشد. اگر هشت سال پيش کسي به من گفته دوستت دارم، يا گفته به تو محتاجم ومن دستهايش را نه در خيا ل خود که در واقعّيت فشرده ام، يک نفر بايد اين همه را شنيده باشد يا اشکهايش را ديده باشد وگرنه حتي من که به چشم ديده ام وبا دو گوش خود شنيده ام نيز به همه چيز شک خواهم کرد.
...کات.
-
فوايد قانون
فهيمه ميرزا حسيني
پرداختن به پيچيدگي هاي زندگي واقعا از حد و توان من خارج است . كسي حرفم را باور نمي كند . مردم حوصله شنيدن اراجيف مرا ندارند . آنها مشغول زندگي كردن و احيانا در مواقع نادري لذت بردن از آن هستند . من همانند افراد نااميد حالت تهوع ندارم و همچون انسانهاي اهل زندگي هم شوق بهره بردن از لحظات آن را ندارم. وقتي مي نويسم اين زندگي عادي مايه رنج است و تحمل مي خواهد مي توانم چهره خنده رويان بالانشين را تصور كنم كه برخي با چين و چروك پيشاني و برخي ديگر از پشت مدرن ترين ابزار حركتي سرتا پايم را برانداز كرده و مي گويند : چشمهاتو ببند و با مشت هواي اطرافت رو بكوب ... من كه منظورشان را نمي فهمم.... كوبيدن بي هدف هوا آنهم با چشمهاي بسته كار ديوانه هاست. به خودم گفتم دستشان را خوب خوانده ام آنها مي خواهند با اينكار سندي مبني بر ديوانگي ام از من بگيرند تا بعد بتوانند به راحتي مثل تكه آشغال بي مصرفي در لا به لاي چرخ دنده هاي ابزارهاي حركتي بازيافت زباله خردم كنند ... اما يكروز يكي از آنها با بي حوصلگي اينطور برايم توضيح داد كه : اگر تو مشتهاي پرت را حواله هواي اطراف خودت كني آنهم با چشمان بسته شايد مزه اي نداشته باشد اما همين كه مشتت فقط يكبار حواله تكه اي از بدن كسي شود آنوقت آنچنان لذتي خواهي برد كه ديگر مشت كوبيدن مي شود كاراصليات . از لحاظ قانوني هم هيچ مشكلي نخواهي داشت چرا كه قانون هرگز مشت فردي را كه با چشم بسته زده شده محكوم نخواهد كرد ... به من گفت تو آدم نا كسي هستي نكند كه به دنبال سندي عليه من ميگردي تا از زبان خودم آنهم با چشم باز اعتراف گرفته و بعد براي اولين بار در تمام عمرم مرا محكوم كني. اما من به او گفتم كه اين به نا كسي من مربوط نيست من فقط نا آگاه هستم ... از اينكه مودبانه صحبت كردم ناراحت شد چاقويي از جيبش درآورد و چشمهايش را بست و شروع كرد به حمله هاي پياپي در هوا ... يك ساعت بعد تقريبا چهار جاي بدنم زخمي شده بود . بي انصاف قصد كشتنم را داشت و در اين راه با وضعيتي كه موذيانه انتخاب كرده بوداز حمايت قانون هم استفاده مي كرد. بالاخره بعد از تقلاي بسيار مجبور شدم روي زمين دراز كشيده و با سكوت كردن از شرش خلاص شوم . تصميم گرفتم كه از دستش شكايت كنم . اما به كجا ؟ همين شب گذشته در جريان يك دادگاه علني خودم با چشمان باز ديده بودم كه قاضي قبل از قرائت حكم با همين روش ــ كوبيدن مشت هاي متوالي در هوا با چشمان بسته ــ شاكي را از پا در آورده بود . اگر چه صبح امروز خبر شكايتي كه خانواده شاكي عليه قاضي دادگاه تنظيم و آن را به دبيرخانه دادگاه تسليم كرده بودند را نيز در روزنامه ها خوانده بودم بااين حال اين نكته كه (از سوي هيات تحريريه) در ذيل آن اضافه شده بود به نظرم جالبترمي رسيد كه : شكايت بي موردي است چون پسر بزرگ شاكي هم عصر ديروز دو ساعت پس از اتمام جلسه دادگاه قاضي را روي پله هاي خروجي ساختمان يافته و با همان روش ــ كوبيدن مشت هاي متوالي در هوا با چشمان بسته ــ از پاي در آورده بود . گويا گزارشگر تيز بين چاقوي كوچكي را در دستهاي پسر شاكي ديده بوده است . به هرحال هم قاضي و هم پسر شاكي هر دو از حمايت قانون بهره مند خواهند بود كه البته اين از فوايد قانون است . تصميم گرفتم كتاب كامل قانون را خريده و تا انتها بخوانم و در صورت امكان آنرا حفظ كنم . هر چند هنگام پرداخت پول كتاب با كتابفروش كه قصد دزديدن كيفم را داشت در گير شده و چشمهايم را با همان روش ــ كوبيدن مشتهاي متوالي در هوا با چشمان بسته ــ ..............
-
زنی
به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....
-
یك نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی كه خود ما آنرا نمی شناسیم رداي فارغ التحصيلي است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. هنگامي كه از ما سوال مي شود كه این لباس و كلاه چیست؟ پاسخ مي دهیم این لباس شیطونك است كه اینها تنشان می كنند! اما هنگامي كه از يك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی سوال شود این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید؟ می گویند ما به احترام ?آوی سنت? (پور سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام ?آوی سنت? كه همان ?ابن سینا?ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم. باورتان می شود؟!
-
این یک حقیقت تاریخی است:در جريان جنگ احد، طلحه بن ابى طلحه عبدرى ، همسر خود را سلافه دختر سعد بن شهيد انصارى را با خود به جنگ با مسلمين آورده بود. در روز جنگ دو پسر اين زن بنامهاى مسافع بن طلحه و جلاس بن طلحه بعد از پدر و عموى خود پرچم كفار را بدست گرفتند و هر چهار نفر به قتل رسيدند و هر يك از اين دو برادر كه نزد مادرشان سلافه آوردند از ايشان مى پرسيد كه پسر جان ! چه كسى تو را از پاى در آورد؟ پسر گفت : مردى كه از تير وى از پاى در آمدم همى گفت : بگير كه منم پسر (ابوالافلح ) اينجا بود كه مادرش نذر كرد تا در كاسه سر عاصم بن ثابت بن ابى الافلح شراب بنوشد.
در ماه صفر سال چهارم هجرت گروهى از دو طايفه عضل و قاره نزد پيامبر آمدند و اظهار اسلام كردند و چند نفر مبلغ خواستند و پيامبر اكرم شش نفر را به همراه آنها فرستاد و از جمله عاصم بود اما آنها در بين راه خيانت كرده خواستند آنها را به كفار تسليم نموده چيزى بگيردند ولى عاصم و دو نفر از دوستانش گفتند به خدا قسم كه ما عهد و پيمان مشركى را هرگز نخواهيم پذيرفت و آنگاه به جنگ پرداختند تا به شهادت رسيدند. آنها مى خواستند سر عاصم را از سر جدا كنند و براى (سلافه ) بفرستند تا در كاسه سر او شراب بنوشد. اما زنبوران بسيار چنان پيرامون پيكرش را گرفتند كه اين كار امكان پذير نشد و منتظر ماندند تا شب برسد آنگاه سرش را از تن جدا كنند. اما شبانه آب رودخانه پيكر عاصم را برد و كسى بر آن دست نيافت و بدين جهت بود كه عاصم را (حمى الدبر) لقب دادند و بدين ترتيب خداى تعالى كاسه سر عاصم را از دست سلافه نجات داد.
-
زن دستش را در موهای دختر کرد و رشته ای از موهایش را در دست گرفت و گفت : مامان امروز مهمون داره . گل گل خانوم باید چی کار کنه ؟! دختر سرش را کمی عقب برد . زن به چشمان دختر نگاه کرد و گفت : جواب مامان رو نمی دی ؟!؟ دختر خودش را تکان داد و روی پا بلند شد و گفت : خب می دونم !! چلا هل لوز می پلسی ؟! باید بلم تو اتاخ . دلو ببندم . با علوسکام بازی کنم .
زن دختر را بغل کرد و گفت : حالا شدی گل گل مامان . پس برو تو اتاق و با عروسکات بازی کن . مامانی هم بعدا میآد باهات بازی می کنه ! باشه عروسکم ؟!؟
دختر شستش را در دهانش کرد و حرفی نزد . زن دختر را به اتاق برد . دختر عروسکش را بغل کرد و گفت : خوبی مل مل خانوم ؟! مامانی املوز مهمون داله . باید ساکت باشی و گیه نکنی !
زن در اتاق را قفل کرد . به اتاق رفت . به ساعتش نگاه کرد . دیر کرده بود . عطر را از روی میز برداشت . صدای زنگ آمد . زن دکمه ی بالایی یقه اش را باز کرد .
دختر موهای عروسک را ناز کرد و گفت : مهمون مامان اومد ! بذال صندلی رو بیالم ببینم کیه ! گیه نکن بلای تو ام تعلیف می کنم .
زن روی مبل نشست . مرد کتش را درآورد . دختر گفت : همون آقا همیشگیس ! دختر از روی صندلی پایین آمد . عروسک را بغل کرد و روی تخت دراز کشید . تلفن زنگ زد . دختر به سمت تلفن برگشت . زن لبانش را از روی لبان مرد برداشت . به تلفن نگاه کرد . مرد زن را به طرف خود کشید . دختر عروسک را ناز کرد و گفت : مامانی گفته تلفن و بل ندالیم .آخه وخ نداله با بابایی صبت کنه . خب مهمون داله !
فرنوش زنگوئی
-
هولمن هانت هنرمند بزرگ تصویری از حضرت عیسی را نقاشی کرده است که در ان مسیح در باغی ایستاده است در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگر به دری می کوبد.
یکی از دوستان هانت به او گفت:
هولمن تو در این نقاشی مرتکب اشتباه شده ای این در دستگیره ندارد.
این اشتباه نیست زیرا این در قلب بشر است که تنها می تواند از درون باز شود.
-
تنها یک قدم ...
بزرگی می گفت:
یکی از وعاظ معروف روزگار برای سخنرانی به مسجدی وارد شد. به سبب شهرت و آوازه نام ایشان و سخنرانی های زیبایشان افراد زیادی پای منبرش جمع شدند به صورتی که در مجلس جایی نبود. در این هنگامی شخصی گفت: « آقایان یک قدم بیائید جلو» تا افراد بیشتری بتوانند از مجلس و منبر استفاده ببرند.
به ناگاه دیدند که سخنران جلسه به جای اینکه بر بالای منبر برود از همانجا بازگشت.
پرسیدند: چرا برگشتی؟!
آن شخص سخنران گفت: « تمام حرف ها را همین فرد گفت! من می خواستم یک ساعت برای شما سخنرانی کنم که آقایان! خانم ها! شما را به خدا یک قدم به جلو بیائید. برای شناخت خدا، برای اطاعت از خدا . برای عبادت خدا یک گام بردارید که فرموده است ای بنده من اگر تو یک قدم به جلو بیائی من ده قدم به سوی تو خواهم آمد. تمام حرف های مرا این شخص گفت. شما را به خدا یک قدم جلو بیائید»
و رفت ...
(شايد تكراري بود!!)
-
سرزمين خاكستري
مدتي پيش وقتي توي دنياي خودم بودم و قدم زنون از كنار پياده روي شلوغي رد مي شدم پسر بچه اي رو ديدم كه فال مي فروخت. دو سه قدم ازش گذشتم ولي دلم خواست برگردم و يه فال بخرم، برگشتم و يه فال خواستم. اصرار داشت كه دو تا فال بده بهم. خلاصه به همون يكي راضي شد و يه فال خريدم و راه افتادم...
اما تموم راه رو تا خونه به پسركي فكر مي كردم كه اونقدر كوچيك بود كه حساب و كتاب نمي دونست و به سختي تونست باقي پول من رو حساب كنه... پسركي كه هنوز با مرغ عشق هاي قفسش اخت نشده بود و بارها مرغ عشقاي قفسي دست كوچولوشو گاز گرفتن و نوك زدن و مجبورش كردن از اول امتحان كنه...
(... بي عدالتي ها فراوونن!!! خدايا به فرياد مردمم برس... كه جز تو كسي به فكر دستاي كوچولوي پسرك آفتاب سوخته ي سرزمين خاكستري من نيست...)
-
ما هم يه جور حبابيم..
تو اتاق نشسته بودم و خيره به صفحه ي تلويزيون و غرق افكار مهاجم و هميشگي...
به دفعه يه حباب بيرنگ و شاداب ديدم كه نزديكاي تلويزيون چرخيد و رقصيد و آروم فرود اومد و ديگه ديده نشد...
خيلي برام عجيب بود!!! فاصله ي ظرف شويي آشپزخونه اي كه مامانم مشغول جمع و جورش بود تا تلويزيون راه كمي براي پاهاي نداشته ي اون حباب نبود!
همه افكارم يه دفعه ايستاد و همه ي ذهنم خيره شد به اون حباب! نمي دونم اون موقع شبيه علامت سوال بودم؟ يا شبيه علامت تعجب! فقط به اين نتيجه رسيدم كه اون حباب يه نشونه بود... به حباب كه اونقدر شكننده و به نظر ناتوون مي ياد با يه دنيا اميد به پروازش ادامه مي ده و به نقطه ي فرود هرگز فكر نمي كنه...
ما هم يه جور حبابيم...
-
هر کی اعتراض بکنه سرش را می کنیم زیر خاک
یال و کوپالی نداشت کوتاه امدم زنگ زدم به مسئول خط شان
راننده ای با این نشانی هر چی دلش خواست گفت تهدیدهم می کرد
گفت پیگیری می کنم
روز بعد با ماشینهای همان خط امدم راننده کنار ماشینها خطی ایساده بود.به محض اینکه مرا دید گفت دلت خنک شد
ماشینمو خوابوندن .سه تا محصل دارم
-
چرخه ی عشق
یک روز صبح ،کشاورزی در صومعه ای را زد. راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد : برادر دربان عزیز! این بهترین محصول تاکستانم است. آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.
" ممنونم، الآن برای پدر روحانی می برمش، حتماً خیلی خوشحال میشود."
" نه! این را برای شما آورده ام!"
" برای من؟! من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم!"
" هر موقع در میزنم، شما در را برای من باز میکنید. وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم،شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب میدادید. دلم میخواهد این خوشه ی انگور، بخشی از عشق آفتاب و زیبایی باران و معجزه ی خدا را به شما برساند."
برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند؛ واقعاً زیبا بود. برای همین تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد. پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق میکرد.
پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد، اما یادش آمد که یکی از برادرهای صومعه بیمار است.گفت: "این خوشه را به او بده. خدا میداند شاید کمی دلش را شاد کند."
اما انگورها مدت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند. او هم فکر کرد: "برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذایش را به من داده. مطمئنم این انگورها خوشحالش میکند." وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد، برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت: " مال شماست. شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید. حتماً میدانید با این شاهکار خدا چه بکنید؛"
زیبایی آن خوشه انگور برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت: این انگورها آنقدر زیباست که هیچ کس بیش تر از برادر خادم و نگهبان آنبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی میدانستند، قدرش را نمیداند.
برادر خادم هم به نوبه ی خود، انگورها را به جوان ترین نوآموز داد تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچکترین جزء آفرینش حضور دارد.
وقتی نوآموز انگور را گرفت قلبش سرشار از عظمت پروردگار شد؛ چرا که تا آن موقع خوشه ی انگور به آن زیبایی ندیده بود.
همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد و به یاد اولی کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود؛ او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند. برای همین پیش از غروب خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد.
" بخورید و لذت ببرید؛ شما همیشه اینجا تنهایید. این انگورها میتواند حالتان را جا بیاورد."
برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است. انگورها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید.
" " " بدین ترتیب چرخه بسته شد؛
چرخه ای از خوشبختی و شادی که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند؛ " " "
-
داستانی درباره یک پسر و یک درخت امده است که عشق بدون قید و شرط را به بهترین شکل ممکن نشان می دهد.
درخت خیلی خوشحال است که ان پسر نزد اوست.پسر غمگین است و می گوید:
من پول لازم دارم درخت می گوید:من پول ندارم ولی سیب دارم.اگر می خواهی می توانی تمام سیب های مرا چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست اوری
ان وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد تمام پول هایش را خرج می کند بر می گردد و می گوید:من می خواهم خانه بسازم و پول کافی ندارم چوب تهیه کنم. درخت می گوید:شاخه های مرا قطع کن . انها را ببرو خانه بساز.
و ان پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد .ان وقت درخت شاد و خوشحال بود.پسر بعد از چند سال بدبخت تر از همیشه بر می گردد و می گوید :می دانی من از همسر و خانه ام خسته شده ام می خواهم از انها دور باشم اما وسیله مسافرت ندارم.
درخت می گوید :مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی اب بینداز و برو.
پسر ان درخت را از ریشه قطع می کند و به مسافرت می رود و درخت هنوز شاد شاد است
-
کالين ويلسون که امروز نويسنده ي مشهوري است، وسوسهي خودکشي که در 16 سالگي به او دست داده بود را اين گونه توصيف ميکند:
وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم. زهر را در ليوان پيش رويم خالي کردم، غرق تماشايش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالياش را در ذهن ام تصور کردم. سپس اسيد را به بيني ام نزديک کردم، و بويش به مشامم خورد؛ دراين لحظه، ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد... و توانستم سوزش را در گلويم احساس کنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم. احساس آسيب آن زهر چنان حقيقي بود که گويي به راستي آن را نوشيده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز اين کار را نکرده ام.
درطول چند لحظه اي که آن ليوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه مي کردم، با خودم فکر کردم: اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگيام را هم دارم....
-
گل سرخ نگاهي به گل وحشي كه در سراشيبي دره روييده بود انداخت و گفت :اي بيچاره دلم برايت ميسوزد هميشه در وحشت از ريشه در آمدني و هنگام غروب آفتاب اول از تو رو برميگرداند. اما من آسوده خاطر روي زمين نشسته ام. فردا صبح طوفاني همه چيز را از ريشه كنده بود به غير از گلهاي وحشي كه در سراشيبي دره ريشه دوانده بودند.
-
جوجه هايش گرسنه بودند . طوفان همه ماهي ها را به اعماق دريا كشانده بود . مرغ دريايي هر روز تكه اي از گوشت زير بال خو را با منقار ميكند و پنهاني به جوجه هايش ميداد تا آنها را از مرگ حتمي نجات دهد. روزها گذشت و جوجه ها هر روز بزرگتر و قويتر ميشدند و مادر نحيف تر.يك روز بچه ها جمع شدند چون ميخواستند در مورد موضوع مهمي با مادر صحبت كنند. آنها گفتند از مزه گوشتي كه هر روز ميخورند خسته شدند......
-
طلوع
هر چند كه نميديدمش، با هم قرار مسابقه گذاشتيم. در گرگ و ميش دره، به راه افتاديم.
نسيم صبح، تن را نوازش ميكرد و درختان مانند غولي در جلوي چشمانم ظاهر ميشدند و نم نمك كه به آنها نزديك ميشدم، مهربان تر به نظر ميرسيدند.
پرندگان آهسته همديگر را بيدار ميكردند تا به تكاپوي روزي خويش روند. شيب دره، تند و نفس گير بود و هر قدمي، يك نفس زمان ميگرفت. نيمههاي راه كه ايستادم نفسي تازه كنم، ديدمش كه از قله سرازير شده است. با هر جان كندني كه بود، قدمهايم را تندتر كردم.
وقتي به چشمه رسيدم، ديدم كه زودتر از من رسيده و مسابقه را برده است. نور زرد خودش را آرام بر چشمه و دشت اطراف پهن كرده بود و بدون هيچ غروري مرا نيز گرم در آغوش گرفت.
رضا زينلي
-
شبی یک کشتی بخار در حالی که دریا را می پیمود گرفتار طوفان شد.کشتی چنان تکان می خورد که همه مسافران بیدار شدند.انان وحشت زده از طوفان تسلط بر خود را از دست داده بودند برخی از انان فریاد می کشیدند و عده ای دعا می کردند .
دختر 8 ساله ای ناخدای کشتی نیز انجا بود سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد از مادرش پرسید:"مادر چه شده است ؟ مادر گفت که طوفان غیر منتظره کشتی را گرفتار کرده است .کودک ترسید و پرسید ایا پدر پشت سکان است ؟مادر پاسخ داد :بله پشت سکان است .دختر کوچک با شنیدن این پاسخ دوباره به رخت و خوابش بازگشت و در عرض چند دقیقه به خواب رفت.
دریا همچنان طوفانی بود اما دخترک با اسودگی در خواب به سر می برد.
-
كرم بارها پرسيده بود:آن بالا چه خبر است؟ اما كسي جوابش را نداده بود يا نشنيده بود . همه سخت در تكاپو بودند تا زودتر از ديگري به آن بالا برسند. چند باربه ذهنش رسيد كه روي يكي از شاخه هاي درخت لانه اي درست كند و همانجا بماند، اما سوداي هر لحظه بالاتر رفتن وسوسه اش ميكرد.در طول راه به خيلي ها تنه زد تا توانست به بلندترين و نرم ترين شاخه درخت برسد. وقتي آن بالا رسيد بادي وزيد و پرتش كرد كنار دهها كرم ديگر روي زمين