هميشه ايمان داشته ام
سکوت
شرافتی دارد
که گفتن
ندارد ؛
حتی وقتی که می خواهی بگويی : خداحافظ
Printable View
هميشه ايمان داشته ام
سکوت
شرافتی دارد
که گفتن
ندارد ؛
حتی وقتی که می خواهی بگويی : خداحافظ
یکی تو ،
یکی من !
این آجرها که می چینیم ،
خانه ی ماست
یا
دیوار بین مان ؟!
خواب هایِ خوب و بــد زیــاد می بیـنم
و هَر شـب
تـو نـزدیک هَمــان خـوابِ خوبــم هستی
فــکر می کنـم
تــا خوشبـختیم
یـک غَلـت دیــگر مانده
و ایـن غَلتــــهای لعـنتی مـن را
از خواب بیدار میکنـند هَـر شب
تمامی اندوه من
جنگلی ست خشک
که در آن
پرندگان خونین بال
نوای فغان سر داده اند
بهتر از این برهوت را
تو یقیناً خواهی یافت
اما
من به همین ها دل خوش کرده ام
نشسته ام و خیره.
درختی خشک را می کارم
و به خِس خِس صدایی گوش فرا می دهم
به زودی زیر درختِ عُریان دفن خواهم شد،
در میان لاشه های پرندگان،
و تو شاید این جا را حتی در خواب هم نبینی...
چه قدر سرد
و چه قدر بی روح...
و من این سردی ها را خواهم پوسید
دلتنگی هایم را نشاندم روی دوش بادبادک
و فرستادمشان به آسمان
..............
باران می بارد!
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
هربار به تو فکر می کنم
یکی از دکمه هایم شل می شود
انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد
و چیزی به نبضم اضافه می شود
قلبم محکوم شد به ساده بودن!......
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن!...
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..
دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!....
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!..
دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!....
پاهايم محکوم شد به تنهارفتن!.......
آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!...
"وجودم" محکوم شد به" تنها"بودن!!..
و "جسمم" محکوم شد به" مردن.
قدمهایم را برمیدارم
میروم
از کنار تمام روزها رد میشوم و تمام خاطرات
به تو که میرسم می ایستم
توانِ حرکتم نیست
غم نبودنت چقدر بزرگ است
و حس بودنت چقدر شگفت انگیز
میخواهم تا ابد در همین نقطه بمانم
جایی که تو هستی و من و زندگی
کاش زمان همینجا متوقف بماند !!!
من که خدا نیستم بگم صد بار اگر توبه شکستی باز آی. . .
رفتی???. .
بسلامت
میمیـــانَمـــ برایـــتـــ
وَ میمیرَمـــــ از ســَردی ِ نگاه ِ یــَخـــــــ زَده اتــــــ
اما هستَمـــ هنوز
پا بَرجا و مُحکــَمـــــــ
بــَر عَـهدیـــ که بَستیـــ و بَستَمــــ
مَنـــ هَمچنانـــ هَستَمـــ.
روبه روی ِ قابــــ ِ عــَکسیـــــــ کــه
زُلــــ زده به اشکـــــــ ِ چشمانــــــ ِ سیــاهَـــمـــ...!
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
جراحت قلبم را
با کدامین مرحم التیام بخشم
وقتی دیگر کسی نیست تا طبیبم باشد...
ای دل
خودت را به بی تابی نزن
کسی سراغت را نمی گیرد
میبینی؟؟؟
دیگر تنها نیستم
جای تو را بغض پر کرده...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
آن سال ها بال و پرت را پس گرفتی
از باد ها خاکسترت را پس گرفتی
از آن تجاوز لحظه ای دل بیم نگرفت
زیرا که تو سر تا سرت را پس گرفتی
غصــه نخــور ؛
کنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . .
خیلـی که دلـم بگیـرد ،
گـــــــــریـــــــــــه میکنـم !
جدایی نادر از سیمین اسکار میگیرد.
جدایی من از تو عمرم را
آرامتــر ورق بــزن ؛
گوشـــه ي خيـــالم را ....
بوسـه بوسـه خــوابشـان کرده ام
خـاطــراتت را......
قلب مرا میان غمت جا گذاشتی
تا در حریم غربت من پا گذاشتی
رفتی و در سکوت تماشا نموده ام
تنهایی ِ مرا تو چه تنها گذاشتی
رفتی و سهم عشق برای دل تو بود
سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟
یک بغض کال، یک سبد از درد بی کسی
سهم من غریب که اینجا گذاشتی
گفتی بهار می رسد اما دروغ بود
در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی
مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت
من را میان غصه چو لیلا گذاشتی
گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای
آن را تمام گردن حوا گذاشتی
یک قطره اشک سهم من از روزگار شد
در لحظه ای که پای به دنیا گذاشتی
پنجره اتاقم را بخار گرفته است
و با بغضي وهم الود
ودستان مرطوب
باسردي گناه سرود شب را زمزمه مي كند
و اينك
بخار غليظ تر شده است
اين بار...
با گرماي اشكهاي مكرر
كه بي پروا برگونه هايم مي غلتند...!!!
های سهراب منم
من صدایت کردم!!؛
کفش هایت با من
داشتم می گفتم؛
قایقت جا دارد؟
پشت دریا
آن سو
هر کجا راهی هست
هر کجا قایق تو خواهد رفت
ذهن من می آید
بخدا چینی تنهایی من هم افتاد
تک به تک پژمردند
روشنی من، گل، آب
قفسی را که در آن کرکس نیست
من ندانسته گرفتار شدم
بین مردم ماندم؛
بی گمان پای چپر های همه شیطان است
و خدا دورتر از آنکه زمین می تابد
دست هر کودک ده ساله ی شهر
ساختار تبری است
سبزه ها را یک یک می شکنند
راست می گفتی تو؛
دور باید شد از این خاک غریب
آب دریا هم تا گل نشده
باید رفت
با تو هستم سهراب
من صدایت کردم؛
قایقت جا دارد؟؟
دیگران میپرسند
چرا با دیـــــــوار حرف میزنی
تــــو میگویی
همه چیز را نباید گفت
امشب از آن شب هايي است که ، دلم هواي آغوشت را کرده
افسوس
که جز پاهاي بغل کرده ام مهمان ديگري ندارم . . .
خودم را به شادیِ تو فروختم
و
...حواسم نبود که
حواست به بهایِ من نیست
حال
خیالت را می فروشم تا
خودم را پس بگیرم
خیلی سختــــه
تـــ ـــو با " بُغض " بنویســــی
و
اون با " خـــنده " بخونه
هی که دلم می گیرد
می خواهم از بام هفت آسمان
با سر پرت شوم
به قعر یک آغوش خالی
دردم از دوری یار است ولیبی کسی بود که هرگز کمرم راست نکردرنج ها دید به خود این دل منلیک جز عشق تو در خواست نکردبار سنگین غمت صبر فراوان خواهدپروا ز غمت که اوج غم هاست نکردبوسه ی عاشقی و لعل لب و تنهاییدل من هر آنچه می خواست نکردتو رفتی و غم آمد و این دل نگهیبه امیدی که نهان به پشت فرداست نکردعشق تو گر چه گناه است ولیترس از آن روز که بر پاست نکرد
ديشب آن قدر باران آمد
که اگر بگويم ياد تو نبودم
باران با من قهر ميکند...
آن قدر از پنجره بيرون را نگاه کردم
که اگر بگويم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر ميکند...
آن قدر دلتنگ خوابيدم
که اگر بگويم خواب تو را نديدم
خوابت هم مرا ترک ميگويد....
می خواستم روزی که می آیی سرم باشد
بعد از تو من این روسری را٬ سر نخواهم کرد!
با درد و رنج زندگی آن هم بدون تو
یک عمرسرکردم ولی دیگر نخواهم کرد
من با توام، من در توام، نه! من توام اصلا
وقتی که باهرشعر می آیم به دنیایت
هربار وقتی شانه خواهی کرد مویت را
من پشت این آیینه ها دارم تماشایت...
حس کن مرا! وقتی دلت می گیرد ازدنيا
حس کن گرفتم دست هایت را که برخیزی
یک بار چشمت را ببند و آرزویم کن
من باتوام حتی اگر از من بپرهیزی
از زندگی بیزارم و از مرگ می ترسم!
این است وصف دردهای بی سرانجامم
رودی شدم آواره ی "هرجاکه بادا باد"
در آتشی می سوزم و انگار آرامم
هرچند بعد از تو خداهم می بُرَد از من!
من باتوام هرچند دیگر دست هایت را...
پیغمبرهرکس که هستی باش بعد ازاین
از خاطرت اما نبر غار حرایت را
قاصدک روی دستم نشست ...
چشم بستم ...
می خواستم تمام آرزوهای ته مانده را بخوانم !
اما ...
دست ها لرزید ...
قاصدک را فوت کردم !
بدون هیچ آرزویی ...!
یک پیاده روی تقریبا خلوت...
یک مرد،یک زن،یک زندگی...خوشبختی و بدبختیشان پای خودشان...
یک پسر،یک دختر،یک رابطه...پاکی و ناپاکی اش پای خودشان...
یک مرد،یک مرد،یک رفاقت...معرفت و صداقتشان پای خودشان...
و در انتهای پیاده رو...
یک من...یک تنهایی...یک رنج...آخر و عاقبتش پای خدا.....
سکوتم گریه میکند
فریادم
در گلو بیتوته کرده
به لطف ابر
خیابان خیس است
به لطف روزگارمان
کوچه غمناک و تنهاست
قابیل تنهاست
اشکی نمانده !
(باران رنجبر)
(نامه های قابیل)
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ياد کودکيهايمان بخير ...
انگشت هايم را سمت تو غلاف ميکردم ...
تو هفت سنگ ِ مرا به سينه ات ميزدي ... من از گرگ هاي تو به هوا ميپريدم ...
دوچرخه سواري را روي زانوي زخم شده ي هم آموختيم ...
آنقدرخوب رکاب زديم که جايي براي برگشت نبود ...
حالا بيا تمام ِ بي کسي هاي مرا
سُک سُک کن
چه فرقــے دارد " شهــر ِ ما خانــه ے ما باشــد " يا نـباشـد ؟
وقتــے تــو
نــه در شهر ِ ما هستــے
...
و نـه در خانــه !!!!
18- در صورت تمایل به قرار دادن عکس همراه با شعر ، از عکس هایی با محتوا و سایز مناسب استفاده کنید. عکس های نا مناسب حذف خواهند شد.
غرور نبود
خودخواهی نبود
تکبر نبود
آنچه از چشمانت جاری در آخرین دیدارمان !
هیچ یک از اینها نبود .... می دانم !
همه اش تلخ ،
سیل صبر کردنهای بیهوده ی خــــــــــودم بود !
گر چه می دانم دوستم دارد،
اما امشب غمگینم
چون نگاهش به شیرینی رویاهای من نیست
حَـراج كرده ام ؛
تنهائيـم نصفِ قيمت . . . ؛
سوگِ خاطـره ها خـَرج مي خواهد ديگــر
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
حجم عظیم روز های پوچ
حالا حجم بغض هایم می شود
من که شکستنی نبودم
می شکنم تا
دوام بیاورم
روی ویرانه های این تازه شکسته
خانه ای خواهم ساخت
که زخمش نزند
شمشیر هیچ چشمی . . . ه
خانه ای خواهم ساخت
با پنجره ای رو به کلبه های بیابانی گذشته ام
که هر نگاه ، زخم های کهنه را مرهم گذارد
و پنجره ای دیگر
رو به قصر هدف هایم
هر روز با هر نگاهم
یک قدم نزدیکتر
جوانه های امید
درجوانی پژمرد
آرزوهای بزرگ
کنج سینه ها مرد...
زندگی مثل قطار
در دل صحراها
مقصدش دره ی مرگ!
قصه ی ما این بود
در شیرینی بوسه هایمان غرق بودیم ...
که شوری اشک را بر لبانمان احساس کردیم !
و دریافتیم که این بوسه بوسه ی تلخ جدائیست ...!
چقدر سرد است!
وقتی...
دلتنگتم و نیستی
با من بگو:
" وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت، آنگاه..."
اما مگو "هــــــرگز "
هــــــرگز چه دور است، آه
هــــــرگز چه وحشتناک،
هــــــرگز چه بی رحم است...