-
در دنیا بی قفس که مانده
در این زندان جز نفس چه مانده
درد روزگار کرده ما را اسیر
قلب روزگار کرده ما را اسیر
روز سیه در شب مهتابی نمایان شد
گاری زمستان در بهاران نمایان شد
ابر ها خاموشند از درد تو
آسمان خاموش است از بغض تو
آوایی به جز آوای غربت نگاههایت نیست
ناله ای به جز ناله ی سکوت نگاههایت نیست
سارا نوری
-
مگر ميشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بينشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه ميشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نميکني، ها!؟
باشد، گريه نميکنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه ميافتد.
-
دوستی با دشمن دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت می کند
بر زمینت می زند نادان دوست
-
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
داغهای ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خردهی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا ابر دست سودم، نوبهار از دست رفت
-
تو در من زنده اي من در تو ما هرگز نمي ميريم
من و تو با هزاران دگر
اين راه را دنبال مي گيريم
از آن ماست پيروزي
از آن ماست فردا با همه شادي و بهروزي
عزيزم
كار دنيا رو به آبادي ست
و هر لاله كه از خون شهيدان مي دمد امروز
نويد روز آزادي ست
-
تا رقتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم
سلام دوستان........
حال شما؟
من كه مدتي كمتر ميام ...
و البته شما هم راحتتر....
خوش باشيد
پايان
-
مرا خزانی نيست
در زمستان بی حضورت
که نوری از بر بی ريشه ای
می تابد بر گيسوان يار
Payan سلام .. خوبي
-
روح گلرنگ شراب
در تنم ميگردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم ميکند اي
غنچهي رنگين!
پرپر!
سلام پایان جان
ان شا ا... خیره اما دلمون تنگ می شه
-
رفتی و به هرچه خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دلدادگی دادی
-
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره