دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گويي تو بدين شکر دهاني
*-*-*-*-*-*
مژگان جان شرمنده یه شمکل سخت افزاری پیدا شد تا حلش کردم طول شکید
Printable View
دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گويي تو بدين شکر دهاني
*-*-*-*-*-*
مژگان جان شرمنده یه شمکل سخت افزاری پیدا شد تا حلش کردم طول شکید
دلم را همچون پرنده ای آزاد رها می کنم
شاید که به لانه ی عاشقی رسد
کلام مرا باز گوید
تا مترجم ضربان قلبم آن را برگرداند
سلام به همه دوستان به خصوص آقا محمد گل
شب خوش
سلام
...................
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
...
زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیدست کار
.... ....
الان من باز سلام کنم Saye میگه چی شد این دیگه چیه؟!!:11:
تمنانقل قول:
و
دل تمنايي مي خواهد
تمنايي به گستره ي دشت ها و افق ها
تمناي درك شدن ها
تمناي پذيرش ها
و
فهم ها
و تمناي يكي شدن ها
و
چه قدر تنهاست اين دل
تنها و بي كس
نه بود حادثه اي،
از تصادم لحظه هاي درك شدگي
نه وجود گوش شنوايي،
در انحناي واشده ي زمان
نور پنهاني بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است ...
باز دل نامهربانی می کند
یاد ایام جوانی می کند
تا که شیدایم نماید ، دزدکی
با دو چشمانم تبانی می کند
گوییا باور ندارد پیری ام
کین چنین جفتک پرانی می کند
باز می لرزد ز تیر یک نگاه
می کشد در کوچه های سینه آه
بی اراده می روم دنبال او
گرچه می دانم که باشد کوره راه
هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست
جز من و دل با دو تا چشم سیاه
سلام
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
سلام. خوبید؟
هنگام بهارگلی همچون آن که از ساقه بریدیمخواهد روییدپس به نام زندگیهرگز مگو هرگز
زان بيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من
گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را
در ديدگان غمزده اش جستجو كنم
وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاكستر از حرارت آغوش او كنم
چشمان من به ديده او خيره مانده بود
رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما
آهي از آن صفاي خدايي زبان دل
اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد
آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم
باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود
ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت
من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود