تودم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس توران شاهی
Printable View
تودم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس توران شاهی
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نكني ناشادم
رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد بر افراز كه از سرو كني آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي مارا
ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم
شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شيرين منما تا نكني فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند توام آزادم
ميان ماسرگردانيه بيابان هاست.
بي چراغي شب ها. بسترخاكي غربت ها.فراموشي آتشهاست.
ميان ما ((هزارويكشب)) جست وجوهاست.
تو نازك طبعي و طاقت نياري
گرانيهاي مشتي دلق پوشان
چو مستم كرده اي مستور منشين
چو نوشم داده اي زهرم منوشان
نسيمي اين پيام آورد و بگذشت :
"چه خوش بي مهربوني هر دو سر بي"
جوان ناليد زير لب به افسوس :
"كه يك سر مهربوني ,درد سر بي
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدايا به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافيست
طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس
سكوت. بندگسسته است.
كناردره. درخت شكوه پيكر بيدي.
درآسمان شفق رنگ
عبورابرسپيدي.
نسيم دررگ هربرگ مي دودخاموش.
نشسته درپس هرصخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.!
زخوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرم سرد. خشك .تلخ .غمگين.
سلام
نگر تاکه دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان چون همی خواست و خفت
که ((میراث خود را بدارید دوست
که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
سلام
نگر تاکه دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان چون همی خواست و خفت
که ((میراث خود را بدارید دوست
که گنجی ز پیشینیان اندر اوست))
محمد تقی بهار
توانا بود هر که دانا بود ---- ز دانش دل پیر برنا بود