چه بگويم به تو اي رفته ز دست
شدم از مستي چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمي فهمي اندوه مرا
چه کسي خواهد ديد مردنم را بي تو
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت
آن زمان که خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را کاشکي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تکان دستت که مهم نيست زياد
و تکان دادن سر
چه کسي باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
نميدانم طلوع ماه به چه اميديست ، تا وقتي تو در آسمان دلمي
دريا و من چه قدر شبيهيم
گرچه باز من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش
ببين دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست