هنوز حرف هایت
پرده های دلم را می نوازد
و صدایت در کلاس خیالت می پیچد :
((آن مرد با اسب آمد
آن مرد در باران آمد))
هنوز چشم انتظار آن روزم که آن مرد با اسب بیاید
و در باران اشک هایم
تن بشوید
و راه چون تو شدن را
به من بگوید
ای معلم خوبی ها...
Printable View
هنوز حرف هایت
پرده های دلم را می نوازد
و صدایت در کلاس خیالت می پیچد :
((آن مرد با اسب آمد
آن مرد در باران آمد))
هنوز چشم انتظار آن روزم که آن مرد با اسب بیاید
و در باران اشک هایم
تن بشوید
و راه چون تو شدن را
به من بگوید
ای معلم خوبی ها...
از غم عشق تو اي صنم روز و شب ناله ها مي کنم من
وز قد و قامتت هرزمان صد قيامت به پا مي کنم من
دست بر زلف تو مي زنم روز خود را سيه مي کنم من
چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
فعلا خداحافظ
زر فشانند و ما سر افشانيم
مر خداوند عقل و دانش را
عيب ما گو مکن که نادانيم
هر گلي نو که در جهان آيد
ما به عشقش هزاردستانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشاکنان بستانيم
تو به سيماي شخص مينگري
ما در آثار صنع حيرانيم
هر چه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بي وجود صحبت يار
همه عالم به هيچ نستانيم
فعلا
نه خالي روي گونه داري
نه باراني بلند مي پوشي
فقط
ميان حياط قدم که مي زني
کبوتر ها به جاي پشت بام
روي شير آب مي نشينند
و چشم مي دوزند به ساق پاهايت
ومن تازه مي فهمم
که چرا ديگر
هيچ کبوتري روي مناره ها نمي نشيند__________________
دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید
قشنگ بودنقل قول:
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم ...
مرد را بینم که پای پر پری * در دست
با صفیر آشنای سوت ,
سوی بام خویش خواند تا نشاندشان.
بالهاشان نیز سرخ است ,
آه , شاید اتفاق شومی افتاده ست .
[مهدی اخوان ثالث]
سلام به همه
تا غبار سر كويت نشوم ننشينم
وگرم خود همه بر باد هوا بايد رفت
سلمان ساوجي
سلام:20:
تا ما گدای آن رخ و درویش آن دریم
ننشست خسروی، که ز سلطان او شدیم
گفتم: ز درد عشق تو شد اوحدی هلاک
گفتا: چه غم ز درد؟ که درمان او شدیم
سلام دوستان