-
بنال بلبل اگر با منت سر ياري است
كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زاري است
در آن زمين كه نسيمي وزد ز طره دوست
چه جاي دم زدن نافه هاي تارتاري است
راهي ست راه عشق كه هيچ كس كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل به فرياد داد خواه رسيد
-
صبا ز منزل جانان گذر دريغ ندارد
و از او به عاشق بي دل خبر دريغ مدار
به شكر آنكه شكفتن به كام بخت اي گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
-
هر جا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست
تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست
زلف او دام است و خانش دانه آن دام ومن
بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست
-
دلم تنگ است
دلم تنگ است
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی ست
نمی دانم چرا در قلب من
پاییز طولانی ست...
-
دبدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود
تعبير رفت و كار به دولته حواله بود
آن نافه مراد كه مي خواستم ز بخت
در چين زلف آن بت مشكين كلاله بود
-
شربتي از لب لعلش نچشيدم و برفت
روي مه پيكر او سير نديدم و برفت
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
باربر بست و به گردش نرسيدمو برفت
-
حلق آویز شده بر دار تنهایی
ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده
گمشده در نفس های خون آلود
در چرخشی به دور محور خود
بر ویرانه ی آرزوهای از دست رفته اش ...
و سکوتی که تمام اتاق را پر کرده است
چشمان بی تابش ، در جستجوی چیزی
یا آمدن کسی ...
پشت آخرین پلک زدن ها به سیاهی می رود
-
پشتم لرزید ،
آن زمان که سرمای مرگ را احساس کردم
گریه کردم
که می دانم هیچ چشمی بر مرگ من نمی گرید
کسی برای قبر من
شیر سنگی نمی تراشد
پس وصیت می کنم ،
تمام نداشته هایم را
تمام تنهایی هایم را
تمام اشک هایم را
و تمام آرزو های که ، تا ابد آرزو می مانند
با یک سلام و یک خداحافظ ...
آغاز و پایانی بی نظیر را
در یک عمر انتظار مهر و موم می کنم
یک عمر آشفتگی و اشک
با گریه متولد شدم
و در گریه پایانم ...
آری ،
پایان باشکوه تنهایی من
در شمارشی معکوس برای آغازی نو
لبخند به لب چشمانم را می بندم ...
-
دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم
در آغوش بگیرم ...
اما ،
چقدر فاصله دارم از تو
انقدر که فقط لبخند های تو را می بینم
و تو مرا هیچ ....
-
در شبی سرد به وسعت تمام زمستان های عمرم
با بی حوصلگی تمام
قلم می چرخانم بر کاغذ سفید
به یادگار این شب سرد ، خودم را می کشم
میان سفیدی کاغذ و سرمایی اتاقم ....
زمستانی سرد ،
با گوش های دراز
از لای پنجره ، سرک می کشد و
می لرزاند قامت تنهاییم را
تمام حجم اتاقم ، لبریز شده از حس یخ زدن
پتو را به دور خودم می پیچانم و
برای لحظه ای چشمانم را می بندم
برخورد دندان هایم به هم
لرزش نوک قلم بر کاغذ
و آغاز یخ زدن
حیف است یخ زدن افکارم
سخت است انتظار خورشید
شاید این زمستان تمام نشد
پس ...
نخ کبریتی می کشم و
پتو را با آن آشنا می کنم
سوختن بهتر از یخ زدن است
شاید از خاکسترم ققنوسی آفریده شود
شایدم ...درون کوزه ای در رودخانه رها شوم
مهم نیست
مهم امید به پرواز آتش است و تولدی دیگر ...
بر فراز شعله های دفترم پرواز می کنم ...