به کجا روم ز دردت
چه دوا کنم چه چاره
که هزار باره خون شد
جگر هزار پاره
Printable View
به کجا روم ز دردت
چه دوا کنم چه چاره
که هزار باره خون شد
جگر هزار پاره
وقتي که نيستي عبور قرن ها را احساس ميکنمدلم براي تمام کوه هاي نهان دنيا ميسوزدو هر لحظه دلم تو را فرياد مي کندوقتي که نيستي هيچ کس نيستو من تنها و دلگير منتظر پايان دنيا هستم و مينشينم
در این شهر
این شهر غریب
این شهر پر نقاب
شهری که سلام مردمانش
از روی عادت است و بس!
و لبخند آفتابش
بیرنگ است و سرد
اگر گاهی
دلم می گیرد
تو به دل مگیر
دل در آن زلـف نـدارد غـم تـنهایی ما
به وطن هر که رسدیاد ز غربت نکند
ویژگی عاشق واقعی:
صبر و سکوتـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
/////////////
دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوت
با بیحیائییِ همه خطهاش
با هرچهاش ز کنگره بر سر
با قُبحِ گنگِ زاویههایش سیاه و تُند،
در گوشهایِ چشم
گویایِ بیگناهیِ خویش است...
تمام ماشین های
1:30 بعد از ظهر
اتوبان صیاد
از روی سایه ی جنازه مردی که روی پل ایستاده بود
گذشتند
باید مرده باشم ...
کتابـــ شــبِ مـــ ـن آکـــنده از آشفـــ ـتگی مُبهمیستــ
لبریز از خط خطی های ذِهنم بر پهنای خــ ـیال
تــــپش های قـلـ ـبم انگار می خــواهد
سُکوتــ شـــ ــب را شِکند
شاید در کتابـــِ شــــــبــِ مَن
جای اســ ـمـِ تـــــو خالیستـــــ. ...
" P e Y m a N"
وقتی می شد دلو به پنجره دوخت
یا می شد چشم ها رو به جاده فروخت
هیچ کسی سراغ ما رو نگرفت
هیچ کسی دلش برای ما نسوخت
غم اومد ، ثانیه ها رو غم گرفت
زندگی هم ما رو دست کم گرفت
غم اومد با دست های خاکستریش
هر چی داشتم همه رو ازم گرفت
غبار بود یا مه
چه فرق می کند
تـــــــــــــــو
گم شدی
__________
...ته نشین شده ام...
وا مانده ام....
چوب حراج زده ام...
آهااااااااااااااای رهگذر....!
دل :40:میفروشیم..........!!!
در اندوه همان بارانِ برگم
نمی بارم که بنویسی بهارم
من از تو ریشه دارم دردِ پنهان
نمی خواهم ببینی روزگارم
میدانی
دلتنگی
عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه
همه ات را آتش میزند
میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟
...
انکارش !
به یکباره خود را به لحظه ای عریان باختم
-لحظه ای که بازو به بازو با یاد تو می رقصید-
تکیه دادم به افسوس
و غرق حیرت
حسرت همان لحظه را خوردم!
:11:
درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمیبندم...
فریب وعده هایت را ندانستم ... ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه می خندم...!!!
برو دیگر که دل از غم رها کردم...خدا حافظ...خداحافظ که دیگر بر نمیگردم... که دیگر برنمیگردم
تو بودی آسمان من غمت همسایه ی قلبم...ولی خورشید چشم تو به بام دیگری پر زد...!
قسم بر سوز پنهانم تورا دیگر نمی خواهم...که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پرزد...
برو دیگر که دل از غم رها کردم...
در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افقها ماند...و من افسوس می خوردم!!!
شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد... ومن از تو جدا ماندم ولی ای کاش می مردم...
برو دیگر که دل از غم رها کردم...
زندگی همه جا جریان داشت
آدم یک گوشه اش را برای شنا انتخاب کرد
و ما دور آن گوشه دیوار کشیدیم.
همه ی زندگی جمع شد آن جا
بالا آمد
و بالاتر...
رویش پر از آدم های زودرسیده بود
ما مجبور شدیم
در اعماق شنا کنیم.
*
حالا داریم خفه می شویم
و با هر قُلُپ زندگی که می بلعیم
آرزو می کنیم زودتر پر شود
سر ریز کند
همه بیرون بیفتیم
که بعد دوباره
زندگی همه جا جریان داشته باشد.
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
من هر روز در تلاشم تا خا طرم بماند
و تو هر شب دعا مي كني
كه فراموش كني!
خاطراتمان چه بلا تكليف اند!!!
"میلاد تهرانی"
من و خیابان
وعیدی که
بی تو گذشت
دیگر چقدر پا به پای آسمان
تگرگ ببارم
مه بپاشم
و نگاهم را بدوانم
روی آسفالت
راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند،
بی هنگام ناپدید می شوند ...
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه» آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش»
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
نامه ات که رسيد
ديدم هنوز کال است
آن " دوستت دارمی"
که دوست داشتم برايم بنويسی
حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب میميريم
از خانه که میآئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!
"سید علی صالحی"
به شانه ام زدی که تنها ييم را تکانده باشی !!!
به چه دلخوش کنم ؟ ؟
تکاندن برف از روی آدم برفی ؟ ؟ ؟
.
.
.
ویرایش شد .
اینقدر عطر را روی تنت خالی نکن.....تو بوی گند خیانت میدهی لعنتی!!!
---------- Post added at 02:50 PM ---------- Previous post was at 02:47 PM ----------
تنها شادی زندگی ام این است که ؛ هیچکس نمیداند تا چه اندازه غمگینم...
امروز هم با نوازش انگشتان سردزمستان
از خواب بهارپریدم...
امروز هم آسمان ،دلگیر و تیره می بارد
و هنوز سرو ،بار زمستان را به دوش کشیده
وخورشیدبا زمین و زمان قهر است
و من هنوز هم نمیدانم...
که چرا دل سرد و غمگینم
با لبان آتشین و خندانم هم نوا نشد
و...
امروز هم باز نگشت
قناری زردِسخن
که روزی از شانه هایم پریده بود...
از تکان های مداوم دست های بـاد خسته ام..!
پاییز میخواهم و سقوط..
یک تـه کـفش ! خرد شدن..
خـش !!
چقدر تنهــــــــــا ماندم ...
بـــــــــرای بوییدن یک گل ، برای شنیدن یک صـــــــــدا
برای خواندن یکــــــ ... شعر
چقدر تنهـــــــــا ماندم ...
برای غرق شدن در یک نگــــــــــاه
برای یــــــــافتن آرامش ِ یک نوازش و برای سوختن در شعله عشق
چقدر تنها ماندم ...چقدر تنهــــــــا ماندم ... !
من خنده زنـــــــم بر دل ، دل خنده زند بر من
آنجـــــــاست که می خندد . . . دیوانه به دیــــــوانه ... /.
یادت رفت
وقتی که رفتی
در را پشت سرت ببندی
نمی دانستی به جز تو
هیچ کس را
اذن ورود نیست !
...
آن قدر دل کندن از تو سخت است.
که در آخرین کوپه از آخرين واگن قطار نشسته ام!
تا هر چه قدر می شود...
ديرتر ترکت کنم!!!
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو ش یرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرمگ است و افسون است و جادوست ...
گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ...
گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم
...
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... !
گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... !
خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم
با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ... !
کلاغی باشم که قار قار کنم
پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم ... !
برو احساس برو
برو از کنج دلم عشق برو
برو بیرون شادی
برو بیرون برو از من بگریز
دگرم نیست ز آن دم یادی
دگرم نیست به ماندن نایی
کرده این دل هوس یاری یاران اما
دگرم نیست ز یاران یاری
سفری هم بجز از مرگ ندارم
کفنی هم بجز از برگ ندارم
یادم آید که من از سنگ نبودم، نفر جنگ نبودم
برگ زرد خشک و بیرنگ نبودم
شدم از دوریتان پرپر و دیگر نیم آن بوته احساس لطیف
شده ام شسته اشک
سرد سرد است تنم
زخم و پر اخم دلم
چون که هر دم برود بر دل من
تیغ آن گل که زدم خود به سرم !
تنها گناه این دل من زود باوری ست
لختی بمان که این غزلم بغض دیگری ست
لعنت برین دلم که به دام تو شد اسیر
تکرار لحظه لحظه ی هر سال من یکی ست
ها !با توام که در دلم آشوب کرده ای!
باورکنم که در دلم این عشق آخری ست
بیچاره دل که در سر کوی تو جان سپرد
آیا مرام شهرتان اینگونه دلبری ست ؟
فریاد من به پاست که : ((خاموشم )) ای غزل
تنها گناه این دل من زود باوری ست
مرا دریاب
تو ای تنهاترین شاهد
تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا
بجز تو آشنایی من نمییابم
بجز تو تکیهگاه و همزبانی من نمیخواهم
مرا دریاب
تو میدانی که من آرام و دلپاکم
و میدانی که قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و یاد تو
نخواهد زد
و میدانی که من ناخوانده مهمانی در این ظلمتسرا هستم
مرا دریاب
که من تنهاترین تنهای بیسامان این شهرم
خداوندا... مرا بنگر.. مرا دریاب
خیره می شَوم بهـ انتهای ناپیدای جاده
یــ ــخ زدنِ لحــ ــظهـ ها را حـــس می کـــنم
باز خورشــ ــید غروبـــ کردُ
راستای جاده ناپیدا شُــد
مـ ــن ماندمُ
هجـومهـ افــ ــکارِِ پریشــانی ُ
انتـــ ــظارِ آمَـــ ــدنتــــ
" P e Y m a N"
آنقــــــــــدر نــــ ــیــامدی تـــآ
آرزوهــآیــم پیـــــر شــدنــد ..
میـــ لنـگنــــد بــی تـــــو !
لحظه لحظه ی وجـــودم راچه ساده از ذرات تنم گذشتی!!!!............
در پیش قـــــدم هایت قربانی کردم
آرزویم این بود
که آرام بگذری
اما...
می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش
این همه خواستن دست هات بدون حتی نوازش
می دونم واست سواله واسه تو گریه دردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیشه همه بدی هام چطوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم میگذری باز منو میری باز سراغتو میگیرمبه همین سادگی رفتی باز سراغش عزیزم
به عشقمون قسم تو عزیز تر از چشمامی
هر جا هستی خوب و خوش باشتو رو محض لحظه هامون نشه باورت باشه!
یه وقتی نگی که دوست نداشتمت به خدا گفتم که دوست دارمت یه وقتیاگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری آب میشی میمیری
اینو از همه شنیدم . . .
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی از دلم نمیری عمرم نفس هامی که هنوزی
. . . تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن . . .:45: