زن پیش دکتر رفت و از او تقاضای قرص برای ترک اعتیاد همسرش کرد. دکتر نسخه ای نوشت و به زن داد و گفت خانم به همسرتان بگویید این قرصها را همراه با یک جو اراده بخورد. 6 ماه بعد زن پاک پاک بود دیگر اثری از اعتیاد در او دیده نمی شد.
Printable View
زن پیش دکتر رفت و از او تقاضای قرص برای ترک اعتیاد همسرش کرد. دکتر نسخه ای نوشت و به زن داد و گفت خانم به همسرتان بگویید این قرصها را همراه با یک جو اراده بخورد. 6 ماه بعد زن پاک پاک بود دیگر اثری از اعتیاد در او دیده نمی شد.
مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
-ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
- ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
مرد جواب داد:
-بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم.....
زنی در مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای ازمزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود .زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " .سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید و فکر کرد : " شاید حق با خدا باشد "
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ". چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد. مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت. پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟
مغازه دار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه
روزی که میخواست برود ده بذر گل به من داد و گفت این ده بذر را بکار. هر وقت جوانه زدند من برمی گردم.
من آنها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام نور امیدی در دلم روشن می شد. اما این یکی انگار خیالجوانه زدن نداشت.
ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نمی زند!....
حوا در باغ عدن قدم ميزد که مار به او نزديک شد و گفت:«اين سيب را بخور.»
حوا درسش را از خداوند آموخته بود. پس امتناع کرد.
مار اصرار کرد:«اين سيب را بخور تا براي شوهرت زيباتر بشوي.»
حوا پاسخ داد:«نيازي ندارم. او که جز من کسي را ندارد.»
مار خنديد:«البته که دارد!»
حوا باور نمي کرد.
مار او را به بالاي يک تپه برد. به کنار چاهي! سپس گفت:«معشوقه آدم آن پايين است. آدم او را در آنجا مخفي کرده است. نگاه کن.»
حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايي را در آب ديد و سپس سيبي که مار به او پيشنهاد کرده بود را خورد.
تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت... بله! اينجا بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.
گاهي مبارز بدون اينكه خواسته باشد گام اشتباهي برميدارد و به درون گرداب سقوط ميكند. استاد من به گرداب سقوط كردم، آبها عميق و تاريكند. استاد پاسخ ميدهد: يك چيز را بخاطر بياور. آنچه باعث غرق شدن ميشود فرورفتن در آب نيست ماندن زير آب است
نوشته شده در 8/4/1386 - 13:20:06 - توسط: مرجان زارع
این یک داستان نیست بلکه یک خاطره از یک ماجراجوی ایرانی هست که در ضمیمه پنجشنبه روزنامه همشهری چاپ شده بود که فکر کردم برای اینجا خیلی جالب باشه بعد از خوندنش احساسهای متفاوتی به انسان دست میده:
..... ده ها سفر برای دیدن ببر بنگال به هند داشتیم. آخرین بار عید سال گذشته به ایالت راجستان رفتیم. خیلی زود به بیشه ای که فکر می کردیم ببرها آنجا باشد رسیدیم ..... حسی عجیب می گفت که ببرها دارند به شما نگاه می کنند ولی شما آنها را نمی بینید . ... . پس از مدتی دیدیم که یکی از همراهان اشاره میکند و زیر لب می گوید "ببر، ببر..." من ببری نمی دیدم و و فکر می کردم اشتباه می کند. وقتی دقیقتر نگاه کردم دیدم 2 توله ببر به طرف ما می آیند با سرعت و دوان دوان! نمی دانم شانس خوب ما بود یا شانس بد یک توله گراز که از آنجا می گذشت. توله ببرها با وجود جثه بزرگشان معلوم بود تجربه شکار ندارند. آنها شروع به بازی با بچه گراز کردند. با پنجه به صورت گراز می زدند و گراز چند متر پرت می شد و دوباره می آمد. حدود ده دقیقه این ماجرا طول کشید تا اینکه یک ببر از دور پیدایش شد به نظر می آمد حضور ما را حس کرده چون توله ببرها و بچه گراز را به درون بیشه و پشت علفزار برد. بعد از خوردن بچه گراز 3 تا ببر مشغول بازی شدند. خیلی جالب بود! فیلمی را که از ببرها گرفته بودیم هتل محل اقامتمان به عنوان تبلیغی برای منطقه اشان نشان می داد!!!!
سلام
من برگشتم.
به نظر من این مطلب واقعا زیباست نظر شما چیه؟
چونه بي چونه
قیمت یه روز بارونی چنده ؟
یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری ؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟
اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره . چرا وقتی رعد و برق می یاد از زیر درخت فرار می کنی ؟
آخه بعضی وقت ها یادمون می ره چرا بارون می یاد . این جوری فقط می خواد بگه که منم هستم ، فراموش نکن که به خاطر همین بارون که بعضی وقت ها کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد ، کاش چتر داشتم ، دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه .
هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو روی سر ما گریه می کنه ؟ اون قدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود می شه . هیچ وقت از ابرا تشکر کردی .
هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه ماهانه می گیره یا قرار دادی کار می کنه ؟
چرا نیلوفر صبح باز می شه و ظهر بسته می شه ؟ بابت این کارش حقوق می گیره ؟ چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم ؟
تا حالا شده به خاطر این که زیر درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی ؟ قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی . قیمت بلیتش دل تومن !خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتاب گردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتاب گردون رو توی طبیعت ببینی گل های آفتاب گردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمیشن بلکه پر رنگ تر هم می شن ، لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی چون خاک روشو ، شبنم صبح پاک می کنه و می بره .
تو که قیمت همه چیز را با پول می سنجی تا حالا شده که از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده ؟ یه چشم سالم چنده ؟ چقدر بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم ؟ خیلی خنده داره نه ؟ و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان را به فحش و بد بیراه می گیری ؟ چی خیال کردی ؟ پشت قباله ات که ننوشتن . نه عزیز خیال کردی ! اینا همه لطفه ، همه نعمت که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری ، اکه صاحبش بخواد می تونه همه را آنی ازت بگیره .
اینو بدون که اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم ؟ یا این که چقدر بدیم تا یک کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم ، اون وقت می فهمی که چرا داری توی این دنیا وول می خوری ؟
( لیلا صوفی نژاد )
اين داستان اگه طولاني بود ببخشيد ولي جز داستانهاي كوتاه به حساب مياد
مرد، کنار دوچرخه. با بارهای زياد روی آن. مي گشت ميان آنها: گوجه های له شده، قوطی های کنسرو، لاشه ی مرغ. می گشت درحاليکه می بوييد، پرسان، ترسان و بی عار. عين آدمهايی گند که ميان گندآب، چيزهای گند ديگری را جابه جا می کنند و بسته های گنديده را با ناخن های پر از گندشان سوراخ می کنند. و می چرخيد سرش از بوهايی نه چندان خوش که در ذهن چيزهای نه چندان خوشتری را متبادر می کرد، زندگی چند روزه در فاضلاب وغذاهايی از موش و سوسمار و آبهايی با همين بوها.
چگونه بودند؟
اصلاٌ مگر بودند. شايد هم بودند. خسته و بی عار. لجن آلود. پاکيزه از هر پاکی.
کی اينگونه بودند؟
سالها پيش از آنکه بميرد، ولی نه آنقدر دور که آنها را مثل آشغالهاي بدردنخوری از آشغالدانی محله ای فقيرنشين، از ذهن خود به دوری بياندازد، هرچند چندان هم به اين کار بی ميل نبود.
برای چه اينگونه بودند؟
می خواستند به گونه ای ديگر باشند، اما پدرشان آدم خلی بود و آنها را به آنجا کشيد وگرنه جاهای ديگری بود که می بايست آنجا می بودند:
کجا؟
در آن گنداب حرکتهای اسطوره ای او به هرکول می مانست که در همه ی آن نمی دانم چند خان با شکوه هر چه تمام بی هيچ ترس از شکست گام بر می داشت. سخت به فکرهايی از اسطوره و عظمت درباری مشغول بود و خود را لايق کاخهايی باشکوه تر از آنچه لايق آن باشد می دانست. نه تنها ميان شاهزادگان و درباريان که خود را صاحب تخت و تاج می ديد. شاید حتی گاه به پايين تر نيز بسنده می کرد، کارگر بار خالی کن در يک بندر بی نام و نشان با حقوق ماهيانه ای که بتوان دو بار در ماه برای صبحانه نان قندی خريد. نان را به بچه های خود خوراند و او، کلفت را می ديد که کنار کلفتهای بسيار ديگر با لباسهای سرخ درباری به پسر او، شاه آينده، برنج های درشت می خوراند و ملکه که با لبخندی مسير عبور قاشق از دست کلفت به دهان پسرشان را تعقيب می کند. و می دانست که در تعقیب اویند به گواه سرقتهای نشمرده ای که کرده بود و بعضی هاشان را به خاطر نمی آورد، خانه هایی پر از سکون و سکوت و تاریکی و همه چیز. برمی داشت آنها را و در کیسه می گذاشت. این بار هیچکس، حتی شریکش هم نبود و تنها تمام وسایل را از آن خود می دید و در حماسه ای از دلهره و ترس و شعف درون اشیا را بهگزین می کرد: مجسمه ها، طلاها و نقره ها، دندانهای طلا، سگک های کمربند، شمعدان ها و پرهای قو میان بالشهای زینتی(که در عمرشان سری بر رویشان فرود نیامده است).از شوق، از شعف، بی خود شده بود تمام خانه را چراغانی کرد. و داشت می رقصید و سپس داشت گریه می کرد(راهی زندان بود). نمی بایست این کار را می کرد، همیشه به خود متذکر می شدکه: نباید این کار شود دیگر نباید تکرار شود هیچ شوقی نیست آنها را خواهم برد و با دلی پر درد خواهم فروخت و وقتی که شمعدانهای طلایی بسیار شبیه به همانها در کاخ ناپلئون را برمی دارم هیچ شعفی در دلم جای نمی گیرد چون برای آن پولهای زبان بسته که برای این شمعدان رفته است احساس ترحم می کنم باید دانست که در هیچ خانه ای چراغی نیست و شمعی نیست و کبریتی نیست که بتوان کورسویی از نور به شکرانه روزی در آن بر پا داشت تو مرد خرفت بی عرضه حقت است که گونه هایت را سوراخ کنند و از چاه فاضلاب به آن لوله ای باز کنند کثافت احمق به آن خانه نرفتی ک ک که یک عمر در آن اتراق کنی خل بیچاره تو کاری داری حرف حرفه ات در میان است می بردی و فردایش گم و گور می شدی مگر خواستی که در آنجا ضیافتی به پا کنی و مهمان دعوت کنی یا اینکه با شکوه جلوه کنی تو از ای ای ن این چراغ چه می خواهی چردسازسربرنمیدا لعنت به تو پیرمرد. چند متر آن طرفتر می توانست ببیند که تمام آشغالهای اهالی یک کوچه جمع است. تمام خیابان روشن بود. دوچرخه اش را در دست می برد. سر یه آسمان می گرفت و مه را در صورت خود احساس می کرد. رندانه می رفت به سوی شکست. نه، به سوی پیروزی. و خود را بالاتر می دید. بالاتر و بالاتر و هر چقدر که بتوان دید بالتر. آنجا در آن شب به یاد ماندنی پیروزی می چرخید به دور خود و قاه قاه خنده سر می داد و دور سرش می چرخید: نوشگاه های شبانه روزی، چراغهای روشنشان، درختان همیشه سبز، ماه کامل، چراغهای گازی خیابان، آسفالتهای صاف، پیاده روهای بی چاله، مبلمان فروشی و خانه های متمولان. و آن پایین کار انتظارش را می کشید، کنار آب گل آلود و به خیابان ریخته، دستهای گلین خود را فروبرد و در میان تفاله های چای چسبیده به دستش دوباره چند قوطی کنسرو، قوطی شیرینی، قوطی غذاهای یکبار مصرف و حلبی ها بیرون آمدند، همانها که به کار او می آمدند. کمتر کسی بود که بخواهد در این وقت شب بیرون بیاید یا حتی بیدار بماند، همه معمولاً این موقع شب چهار ساعت است که به خواب رفته اند ولی حتی مواقعی، دیوانه هایی هم پیدا می شوندبیدار بمانند و نه از روی اقتضای حرفه شان که از روی کیف و حال و شب زنده داری کنار دوستان و جلوی تلویزیون بنشینند و کمتر کسی شبها در تلویزیون به دنبال اخبار است و همه به لباسهای خوب و ماشینهای درجه یک بازیگران چشم دوخته اند و نمی پسندندشان و شاید گاه اخبار ببینند و سرنوشت یک زوج سینمایی را دنبال کنند که در دوازده روزنامه و مجله آن را دنبال کرده اند. بعد از یک ماه از گذشت آن ماجرا هنوز به دنبال آنند و امیدوارند بدانند قرار است شوهر، جواهر به حراج گذاشته شده ی تزار سابق روسیه را برای همسرش بخرد یا نه. اما این ها را می داند او که این بیرون است، سرما را روی تن خود حس می کند و شاید رهگذری در جواب این سوال او که کوچه شما چند خانوار است با اینکه هیچ کاری ندارد و عجله ای هم نیست، یک «چی؟» با تاکید بیشتر بر روی وجه سوالی موضوع بکند و کمی بر سرعت گامهایش بیفزاید و اگر با سوال دیگری از این قبیل که آیا در خانه تان قوطی کنسرو اضافی دارید مواجه شد قیافه اش بیش از پیش در هم برود. ولی او می داند که رهگذران در شب همیشه از خود خالی اند و از وجود خویش باخبر نیستند و از اینروست که شادند و شنگول. و حتی در ساعاتی که خورشید همه چیز را سایه دار می کند این وجه اخباری را به همه ی ابنا بشر تعمیم می دهد. اوست تنها کسی که زیر بار وجود کرمهایی لای گوشت و پوست خویش خم شود و از درد نیش آنان به خود بیاید و خود را بداند، که هست. گاه که بخواهد کرم را از پوست بیرون بیاورد بر آن کار فائق نخواهد آمد که کاری بس دشوار خواهد بود و با موانع اجتماعی( که اصالتاً و منطقاً بیهوده اند ولی جثه ی بزرگی دارند و همانطور که غلت می خورند بزرگتر می شوند تا آن حد که همه را در زیر می گیرند و له می کنند) روبرو خواهد شد و خواهد رفت به راه خود: ایستان، کشان کشان، افتان، خیزان، روان.
نوشته شده در 8/4/1386 - 15:02:21 - توسط: پوریا راد
نفس
همه با سوت داور پریدند توی آب. کرونومتر بزرگ استخر سرپوشیده به
سرعت می چرخید. شناگرها که زیر آب نفس کم می آوردند بالا می آمدند و از
دور مسابقه خارج می شدند. تام هنوز توی آب بود. زمان او بیشتر از بقیه طول
کشید. کتاب رکوردها باید اصلاح می شد. بلندگو اعلام کرد «تام گومبرون» برنده
نهایی است. جسد بیجان تام روی آب آمد.
روزهاي خواب و بيدار تابستان
نصيبو موانوکوزي مترجم : عليرضا كيوانينژاد
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
خورشيد کمکم طلوع ميکرد. در حالي که تو رختخوابم تقلا ميکردم، نور خفيفي از پنجره نيمهباز اتاقم روي چشمان خوابآلودم ميتابيد.
بلند شدم و مثل گربه به بدنم کش و قوسي دادم، از ترس ارواح دور شب گذشته که در خواب ديده بودمشان. استخوانهايم اما به طرز عجيبي صدا کرد و لرزيدم. يک صندلي کهنه کنار تخت بود. طوري روي آن خم شدم که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. راديو هنوز روشن بود و فضاي اتاق سرشار از صداي گويندهاي که گزارش هواشناسي را با شور و شوق ميخواند. داشت ميگفت که فردا تمام روز، هوا آفتابي خواهد بود و آسمان هم آبي. راديو درست تا خود شب روشن ماند، تا اينکه به خواب عميقي فرو رفتم. رويايي عميق که تجسم آن غيرممکن بود، مرا بلعيد.
براي تقسيمبندي زمان، مرگ را تجسم کردم. دستهاي بي سر و صداي مرگ جذاب بودند. محاصرهام کردند و گردنم را طوري گرفتند که احساس تهوع کردم. دلم به هم ميخورد. سعي کردم جلو خودم را بگيرم تا بروم به طرف لگني که گوشه اتاق کوچکم بود. يک ليوان نصفه را زود برداشتم و سر کشيدم و آب، لاجرعه از گلويم رفت پايين. بعد شير آب را باز کردم تا قبل از اينکه سرم را بشويم و مغز سرم خنک شود، آبش خنک شود.
ميتوانستم صداي گوينده را بشنوم که ميگفت، نسيم ملايمي در حال وزيدن است و دريا هم در اکثر دقايق روز، آرام.
بيرون، رو درختها، پرندهها مشغول خواندن بودند، بين صداي ديوانهکننده عبور ترامواها و ماشينها از زير درختها. مردم در حال رفتن به سر کارشان بودند. من در يک لحظه فکري به سرم زد. بعد آرام در حالي که انگار از خلسه بيرون ميآمدم، افکار يک روز جديد به ذهنم آمد. روزي که در کمين بود و ميتوانست مرگي به همراه داشته باشد. يک مکاشفه. مرگ در خيابانها بود و کسي به آن توجهي نداشت. براي اينکه به نظر ميرسيد، هيچ کس، ديگري را نميشناسد. هنوز هم انگار هر کسي در خيابان قدم ميزند. اين خيابانها مکمل قسمتي هستند که بزرگياش فقط با خود مرگ سنجيده ميشود.
سرم هنوز خيس بود. گامهايم را به طرف تختخواب برداشتم، رويش نشستم. تختخوابم غژغژ ميکرد و من ولو شدم روي روتختي کهنه صورتي و به برگريزاني که آرام روي سقف جريان داشت، نگاه کردم. حالا پرندهها با صداي بلندتري آواز ميخواندند و من سرانجام توانستم صداي زني را بشنوم که با فرزندش حرف ميزد. از پنجره بيرون را نگاه کردم. آسمان آبي بود با ابرهاي به هم پيوسته سفيد که آرام در حرکت بودند. دودکش آجرقرمز همانجا بود، مثل هميشه. ديوارهاي زهواردررفتهاش بلندتر از ساختمانهاي اطراف بودند. دودکش بهوضوح عليه آسمان آبي بود. شبيه بناي يادبودي که سکوتش را از محيط، وام گرفته باشد. پشت سرش يک تپه سبز ديدم با چادرهايي که روي آن واقع شده بود. در سمت غربي تپه، رديفي از خانههاي چوبي با سقفهاي قرمز و خانههايي که بخشهايي از آن پشت درختهاي کاج مخفي شده بود.
از طبقه پنجم که اتاقم در آن بود، توانستم بخش بيشتري از شهر را ببينم، با خطوط راهآهن که عبور و مرور آنها مثل نوعي هرج و مرج بود. صبح، ايستگاه شلوغ بود. قطاري داشت تغيير مسير ميداد و يکي از کارگرها مشغول راهنمايي راننده بود. کارگري که شلوار آبي پوشيده و کلاه لبهدار قرمز سرش بود، پرچم زردي را حمل ميکرد که با آن به راننده قطار علامت ميداد. توي دست راستش ميله آهني محکمي نگه داشته بود که از آن فاصله دور شبيه اسلحهاي بود که ميتوانست هر کسي را با کوچکترين ضربهاي از پا درآورد.
ميتوانستم او و حرکاتش را از پنجره ببينم. آپارتمان قديمي که من در آن اقامت داشتم، فقط يک بلوک تا ايستگاه راهآهن فاصله داشت. دودکش هيچ دودي را بيرون نميداد. پنجشنبه بود و کارخانه قهوه، تعطيل. هر چهارشنبه و جمعه، دودکش انگار دودي خاکستري بالا ميآورد که بويش مشمئزکننده بود. دود، شبيه همسايهاي تنبل، تمام روز آن بالا آويزان بود. مثل وصلهاي ناجور که به فيلمنامه اضافه ميشود.
بعد ناگهان، هر چيزي غمگين شد. مرد، با پارچه زرد توي دستش، پيرتر و غمگينتر به نظر رسيد. رنگش هم پريده بود. درختان کاج که چشمانداز خانهها بودند، غمگين و ويرانشده به نظر ميرسيدند. قطارهاي منتظر در ايستگاه شبيه تابوتهاي موتوري بودند. تجمع کوچک مردم را ميديدم که در ايستگاه ساکت ايستاده و به نظر مدتها بود که مرده بودند و کسي تلاش نميکرد آنها را به زندگي برگرداند. و من به آشپزخانه خالي برگشتم. عميقاً در تفکر و آرامش در قبال رفتارهاي گوناگون نسبت به مرگ.
اینم یک داستان دیگه
پنجره های طلایی
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد . هر روز صبح قبل طلوع خورشید از خواب برمی خاست و تا شب به کار های سخت روزانه مشغول می شد . هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا اندکی استراحت کند . در دور دست ها خانه ای با پنجره های طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقذر زندگی در آن خانه با وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : اگر آن ها قادرند پنجره های خانه خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالا خره یک روز به آن جا می روم و از نزدیک آنرا می بینم .
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کار ها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .بعد از ظهر بود که به آن جا رسید با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی هیچ خبری نیست و در عوض خانه ای بسیار رنگ و رو رفته و با نرده هایی شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و ائ را به سمت ایوان برد . در حالی که آن جا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب ، خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشد .
چيزهاي کوچک
ريموند کارور مترجم : شقايق قندهاري
آن روز صبح زود هوا دگرگون شد و برفها در آب شدن رنگ آبي کثيف به خود گرفت. باريکههاي آب از لبه پنجره کوچکي که تا سر شانه ميرسيد و رو به حياط پشت خانه بود، پايين ميآمد. اتومبيلها در خيابان بيرون، که رو به تاريکي ميرفت، با سرعت از لابهلاي گل و لاي ميگذشتند.
وقتي زن آمد دم در، مرد در اتاق خواب مشغول چپاندن لباسها در چمدان بود.
زن گفت: خوشحالم تو داري ميروي! خوشحالم تو داري ميروي! ميشنوي؟
مرد همچنان وسايلش را در چمدان ميگذاشت.
- مرتيکه! چقدر خوشحالم تو داري ميروي!
زن زد زير گريه: حتي نميتواني توي صورتم نگاه کني، ميتواني؟
زن سپس متوجه عکس بچه روي تخت شد و آن را برداشت.
مرد به زن که نگاهي انداخت، او اشکهايش را پاک کرد و پيش از رفتن به اتاق نشيمن، به مرد خيره شد.
مرد گفت: آن را پس بياور.
زن گفت: فقط چيزهايت را بردار و از اينجا برو.
مرد جوابي نداد. او چمدان را بست، کتش را پوشيد، و قبل از خاموش کردن چراغ اتاق خواب، نگاهي به دور و بر اتاق انداخت. بعد به اتاق نشيمن رفت.
زن در حالي که بچه را بغل گرفته بود، در آستانه در آشپزخانه نقلي ايستاد.
مرد گفت: من بچه را ميخواهم.
- ديوانه شدي؟
- نه، اما من بچه را ميخواهم. يکي را ميفرستم دنبال وسايلش.
زن گفت: تو به اين بچه دست نميزني.
بچه از چند لحظه پيش داشت گريه ميکرد و زن پتو را از دور سرش باز کرد.
زن با نگاهي به بچه گفت: اي واي،اي واي.
مرد به سمت زن رفت.
زن گفت: محض رضاي خدا!
زن يک قدم عقب رفت و داخل آشپزخانه شد.
- من بچه را ميخواهم.
- از اينجا برو بيرون!
زن رويش را برگرداند و سعي کرد بچه را در يک کنج پشت اجاق گاز نگه دارد. اما مرد جلو آمد. او از آن سمت گاز دستش را دراز کرد و با دستش بچه را محکم گرفت.
مرد گفت: بچه را ول کن.
زن جيغ کشيد: برو ديگر، برو!
بچه سرخ شده بود و جيغ ميزد. آنها در حين نزاع گلداني را که پشت اجاق گاز آويزان بود، انداختند.
مرد جلوتر آمد و فضاي حرکت زن را محدودتر کرد تا زن بچه را رها کند. مرد بچه را همانطور سفت گرفت و با تمام قدرت زن را هل داد.
مرد گفت: بچه را ول کن.
زن گفت: نکن، تو داري به بچه آسيب ميزني.
مرد گفت: من به بچه آسيب نميزنم.
از پنجره آشپزخانه هيچ نوري نميآمد. مرد در تاريکي قريب الوقوع با يک دستش با انگشتان گرهخورده زن کلنجار رفت و بچه گريان را زير دست ديگرش تا نزديکيهاي شانه بلند کرد.
زن احساس کرد لاي انگشتانش به زور دارد باز ميشود. حس کرد بچه از او دور ميشود. به محض شل شدن دستهايش جيغ کشيد: نه!
زن اين را ميخواست، اين بچه را. او دست ديگر بچه را محکم کشيد. او بچه را از دور کمر گرفت و به عقب خم شد. اما مرد بچه را ول نميکرد. مرد حس کرد بچه دارد از دستش سر ميخورد بيرون و خيلي محکم بچه را به سمت خودش کشيد.
و به اين صورت در اين مورد تصميمگيري شد.
دوست من
دوست بسيار خوبي بود. از بچگي با هم بوديم. هميشه همراه و همرازم بود.
هيچ گاه حركت مشكوك از او نديده بودم. فداكار و دوست داشتني بود.
بعد از ساليان دراز به واسطه اعتمادي كه به او داشتم نقشهام را براي سرقت بزرگ با وي در ميان گذاشتم و از آن استقبال كرد.
برنامه، ساماندهي شد و به مرحله نهايي رسيد. هنگام اجراي طرح، با ادب كيف جيبي خود را درآورد و كارتي را نشان داد كه عكس خودش روي آن نصب شده بود.
كارت اداره آگاهي بود. لحظهاي بعد دستگير شدم.
چكمه
زمستان بود و غروب يك روز باراني. مصطفي از مدرسه به خانه باز ميگشت.
به محض ورود به خانه يك راست به سراغ پدرش رفت و بي مقدمه گفت: پدر،
هم كلاسيهايم در مدرسه چكمه دارند ولي من ندارم. پدر گفت: پسرم، تو خودت بهتر ميداني كه هنوز كار درست و مناسبي پيدا نكردهام، از طرفي آنها بچههاي پولداري هستند و حتما پدرشان هم كار خوب و پر درآمدي دارد. مصطفي گفت: ولي پدر، يكي از همكلاسيهايم حتي پدر هم ندارد ولي چكمه ميپوشد.
پدر ديد چارهاي ندارد مگر اينكه به هر قيمتي شده، چكمهاي براي مصطفي بخرد.:27:
داستان زاغ و روباه
روباهي از راهي ميگذشت. زاغ روي درخت ساندويچ پنير ميخورد.
تا روباه را ديد ضبط صوت را روشن كرد و صداي سگ همسايه پخش شد و روباه دويد و سر پيچ گم شد. :38:
تقلب
صبح زود، ناشتا با چشمهاي سرخ و پف كرده، كتابهايش را زير بغل زد و راهي مدرسه شد.
تا صبح مشغول نوشتن كاغذ بود. دستش توي جيب، كاغذ را لمس كرد. اين كار به او آرامش خاصي داد.
سر جلسه امتحان، كاغذ را بيرون آورد. چشمانش سياهي رفت، دستانش خشك شد.
قبض تلفن به زمين افتاد. اشتباهاً شلوار برادرش را پوشيده بود.:24:
سلم
بعد از مدت ها آمدم و بخش دهم داستا ها رو آماده کردم.
از ملت هم ميخوام قبل از اينکه بخوان براي اولين بار داستاني بنويسن اين pdf ها رو بخونن. تا تکراري نباشه داستان ها شان! از هيچ چي که بهتره. در ضمن درباره داستان هاي ثقيل الفهم !! هم آخرش نکتش را بنويسيد.
و اي ملت داستان کوتاه يعني کوتاه!!! و آموزنده و يا داراي نکته اي لطيف که بلند کننده ي احساسات باشه نه اينکه بعد از اينکه خونديش به خودت بگي: خوب بقيش؟
و اي مدير اين تاپيک! بعضي صفحاتي که من save کردم با آنچه الآن ميبينم تفاوت داره!!! آيا شما صفحات رو تغيير ميدهين؟ مثلا مثلا صفحه 45 من با انجا فرق داره.
و دوباره اي ملت! اگر بعد از خوندن داستاني فکر ميکنيد ارزش pdf شدن داره در پست مربوط به خودتون بگيد. تا pdf ها ترکيبي از ايده ها داشته باشه نه فقط انتخاب من!
اين هم لينک:
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
پسرك دستش را با احتياط و كمی ترديد جلو آورد. لبانش می لرزيدند. مجبور بود مدام با مچ آستين دست ديگر عرق پيشانيش را پاك كند. عجب گرم بود هوا!
نگاهش هراسان از اين سو به آن سو می دويد. "خب شايد برای بار اول طبيعی باشد!". از اين بهانه مسخره خنده اش گرفت. نخنديد. صدای ضربان قلبش را به وضوح می شنيد.
بايد چيزی می گفت. بايد توجه مرد را به خود جلب می كرد... .
" آقا تورو خدا يه كمكی بكنين. شب جمه اس آقا به خدا ثواب داره خدا امواتتونو ..."
بقيه حرفش را خورد. كلمات را سريع و با صدايی لرزان ادا می كرد. تقريبا اين جمله ها را ناليد. سرش را به زير انداخته بود. دستش اما همچنان دراز بود. خودش فهميد كه خراب كرده.
دوباره سعی كرد. اين بار كلمات را شمرده شمرده و واضح تر بيان كرد... .
"باز هم خوب نبود" در دلش گفت. فكر كرد :" اين جوری كه من گفتم اگه يه پولی ازم نگيره خوبه!" از اين كنايه خودش خنده اش گرفت. نخنديد.
احساس ضعف می كرد. احساس بی چارگی. مثل ... مثل ... اصلاً مثل يك گدا كه گير يك آدم خشك افتاده باشد كه همينطوری زل بزند توی چشمهاش. مثل يك مترسك.
شکمش مالش رفت. صبح از بس عجله داشت صبحانه نخورده راه افتاده بود.
سرش پايين بود. اعصابش خرد شده بود. مرد هنوز خيره نگاهش می كرد.
ذرات عرق را که از پيشانيش ليز می خوردند تا نوک دماغش, حس می کرد... اْه
"كات!" مرد گفت. با صدای بلند ادامه داد: " نفر بعد".
به همين سادگی . قبول نشده بود.
نقل قول:
سلام دوست عزيز
از زحمتتون براي پي دي اف كردن داستانها تشكر مي كنم.
در مورد صفحات به اين دليل كه داستانهاي تكراري وجود داشت و الان حذف شده باعث شده پستها جابه جا بشن و ترتيب جديدي ايجاد بشه.
براي انتخاب داستانها براي پي دي اف شدن هم شما به انتخاب خودتون ميتونيد عمل كنيد. بنده هم به زودي سعي در پي دي اف كردن داستانهاي اين تاپيك مي كنم و اين كار رو شروع مي كنم.
از توجه و زحمت شما ممنونم
پايدار و پيروز باشيد:20:
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
-
زن و شوهر(فرانتس کافکا)
كسب و كار به طور كلى آنقدر خراب است كه گاه گدارى وقتى در دفتر وقت زياد مى آورم، كيف مستوره ها را برمى دارم تا شخصاً سراغ مشترى ها بروم. از جمله مدت ها بود قصد داشتم يك بار هم سراغ «ن» بروم كه قبلاً با هم رابطه تجارى مستمرى داشتيم كه سال پيش به دلايلى براى من نامعلوم، تقريباً قطع شد. براى ناپايدارى هايى از اين دست هم حتماً نبايد دليل ملموسى وجود داشته باشد؛ در شرايط بى ثبات امروزى بيشتر وقت ها يك هيچ وپوچ يك حالت روحى كار خودش را مى كند؛ بعد هم يك هيچ و پوچ، يك كلمه مى تواند كل موضوع را دوباره سروسامان بدهد. اما ملاقات با «ن» كمى دست و پاگير است، پيرمردى است اين اواخر بسيار رنجور و گرچه هنوز خودش امور كسب را در دست دارد، اما، كمتر به مغازه مى آيد؛ براى ملاقات با او بايد به منزلش رفت و آدم بدش نمى آيد اين نوع انجام معامله را هرچه بيشتر عقب بيندازد.غروب ديروز اما بعد از ساعت ۶ راه افتادم؛ البته ديگر ساعت مناسبى نبود اما مسئله كار بود نه ديد و بازديد. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد كه شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاق پسرش رفته كه ناخوش احوال و بسترى بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اول اين پا آن پا كردم اما بعد ديدم بهتر است هر چه زودتر اين ديدار ناخوشايند را تمام كنم. در همان هيبتى كه بودم با پالتو، كلاه و كيف مستوره ها به دست از اتاق كوچكى رد شدم و به اتاقى كه در آن چند نفرى در نورى مات دور هم نشسته بودند و محفلى كوچكتر درست شده بود، رفتم.لابد غريزى بود كه اول نگاهم به دلالى كه خيلى خوب مى شناسمش و به نوعى رقيبم است، افتاد. پس او قبل از من خودش را به اينجا رسانده بود! انگار كه پزشك معالج باشد، راحت چسبيده به تخت بيمار جا خوش كرده بود. پالتوى زيباى گشاد دكمه نشده اى پوشيده و با ابهت نشسته بود. پررويى اش نظير ندارد. احتمالاً مرد بيمار هم كه با گونه هاى اندك از تب سرخ دراز كشيده بود و گاهى نگاهى به او مى انداخت، همين نظر را داشت. آنقدرها هم جوان نيست، پسر را مى گويم، مردى به سن و سال من با ريشى پر و كوتاه و به خاطر بيمارى، نامرتب.«ن» پير، مردى بلند و چهارشانه كه با شگفتى متوجه شدم از فرط ناراحتى لاغر و خميده و پريشان شده است، هنوز همانطور كه از راه رسيده بود، پالتوى پوست به تن ايستاده و به نجوا به پسرش چيزى مى گفت.زنش كوچك اندام و ظريف اما پرتحرك، - گرچه حواسش به «ن» بود و به هيچ يك از ما توجهى نداشت _ سعى مى كرد تا پالتوى پوست را از تن «ن» درآورد كه به خاطر اختلاف قدشان با اشكال مواجه شده بود، اما سرانجام موفق شد. شايد هم مشكل اصلى اين بود كه «ن» قرار نداشت و مدام با دست هايش دنبال صندلى مى گشت كه بالاخره پس از كندن پالتو زنش به سرعت به طرفش كشيد. خود زن پالتوى پوست را برداشت و در حالى كه تقريبا زيرش گم شده بود از اتاق بيرون رفت.به نظر مى آمد كه بالاخره نوبت من رسيده بود. به عبارت ديگر نرسيده بود و اوضاع نشان مى داد كه هرگز هم نمى رسيد. اگر مى خواستم تلاش كنم بايد درجا مى كردم، چون حس مى كردم شرايط براى مذاكره اى تجارى مدام بدتر مى شد؛ اهلش هم نبودم تا ابد سرجايم بنشينم، مثل آن دلال كه انگار چنين قصدى داشت؛ تازه من كه اصلاً خيال نداشتم ملاحظه او را بكنم. بنابراين با وجودى كه متوجه شدم «ن» دلش مى خواست كمى با پسرش صحبت كند، بى معطلى شروع كردم به حرف زدن. بدبختانه عادت دارم وقتى مدتى هيجان زده حرف مى زنم _ كه اغلب اوقات پيش مى آيد و در اتاق آن بيمار زودتر از هميشه پيش آمد _ بلند شوم و همان طور كه حرف مى زنم، اينور و آنور بروم. در دفتر خودم عادت بدى نيست، ولى در منزل ديگران كمى اسباب زحمت است. ولى نتوانستم جلوى خودم را بگيرم، به خصوص كه سيگارم را هم همراه نداشتم. خب هر كسى عادت هاى بدى دارد، تازه در مقايسه با عادت هاى آن دلال از عادت هاى خودم بدم نمى آمد. مثلاً همين عادتش كه هى كلاهش را كه به دست گرفته و آرام تكان مى دهد ناگهان و غيرمنتظره سرش مى گذارد و بلافاصله انگار كه اشتباه كرده باشد، برمى دارد؛ اما به هرحال لحظه اى كلاه به سر مى نشيند و اين كار را هم هى تكرار مى كند.واقعاً كه چنين حركتى اصلاً شايسته نيست. كارى به كارش ندارم، اينور و آنور مى روم، حواسم كاملاً جمع حرف هايى است كه مى زنم و توجهى به او ندارم. اما حتماً كسانى هستند كه كلاه بازى او حواسشان را حسابى پرت مى كند. البته وقتى دارم تلاش مى كنم اين كارشكنى ها را كه نمى بينم هيچ، اصلاً هيچ كس را نمى بينم. طبيعتاً متوجه ام كه چه مى گذرد ولى تا وقتى كه حرفم تمام نشده و يا تا وقتى كه اعتراضى نشنوم، برايم اهميتى ندارند.مثلاً متوجه شدم كه «ن» اصلاً حال و حوصله گوش كردن نداشت؛ دست ها را روى دسته صندلى گذاشته بود بى حوصله اينور و آنور مى شد، نگاهش به من نبود بلكه بى هدف در خلأ پرسه مى زد و در صورتش آنچنان بى توجهى ديده مى شد كه انگار كلمه اى از گفته هايم حتى حس حضور من در آنجا راهى به وجودش پيدا نمى كرد. تمام اين رفتار بيمارگونه و نوميدكننده را مى ديدم، اما باز هم حرف مى زدم، انگار كه قصد داشتم با حرف هايم با پيشنهادهاى مناسبم _ خودم هم از امتيازاتى كه مى دادم بى آن كه كسى طلب كرده باشد، وحشت برم داشته بود _ هر طور شده توازنى ايجاد كنم. از اين هم كه متوجه شدم آن دلال بالاخره كلاهش را روى پا گذاشت و دست ها را به سينه زد، احساس رضايت خاصى كرده بودم.
به نظر مى رسيد توضيحات من كه در مواردى با توجه به حضور او بيان مى شد، برنامه هايش را تا حدى به هم ريخته بود.شايد هم با آن احساس رضايتى كه در من به وجود آمده بود، بى وقفه به حرف زدن ادامه داده بودم اگر كه پسر كه تا آن لحظه برايم اهميتى نداشت و توجهى به او نكرده بودم دفعتاً سر از بالش برنداشته و با مشت تهديدم نكرده و به سكوت وادارم نكرده بود. معلوم بود كه مى خواهد حرفى بزند، چيزى نشان بدهد اما توان كافى نداشت.اول فكر كردم دچار پريشانى ناشى از تب شده، اما وقتى بى اختيار و بلافاصله به «ن» پير نگاهى انداختم، متوجه منظورش شدم.«ن» نشسته بود با چشم هاى باز يخ زده، بيرون زده و بى رمق مى لرزيد و به جلو خم شده بود، انگار كه پس گردنش را گرفته باشند يا پس گردنى خورده باشد؛ لب پائين حتى فك زيرين با آن لثه لخت، بى اختيار آويزان بود تمام صورتش به هم ريخته بود؛ گرچه به سنگينى اما هنوز نفس مى كشيد. بعد هم انگار رها شده باشد روى پشتى صندلى افتاد. چشم ها را بست، ردى از تقلايى عظيم در صورتش كشيده شد و سپس تمام شد. به سرعت به طرفش رفتم، دست سرد و بى جان آويزان را كه به چندشم انداخت، گرفتم؛ نبض نمى زد.پس تمام كرده بود. خب پير بود. خدا كند كه مرگ براى ما هم آسان باشد. چند كار بود كه بايد مى كرديم. كدامش واجب تر بود؟ در پى كمك به دور و برم نگاه كردم، ولى پسرك روانداز را روى صورتش كشيده بود و هق هقش كه انگار تمامى نداشت به گوش مى رسيد؛ دلال به سردى وزغى در دو قدمى «ن» و روبه رويش نشسته بود و جم نمى خورد.معلوم بود مصمم است جز اينكه منتظر گذشت زمان باشد، كارى انجام ندهد. پس من، فقط من مانده بودم كه بايد كارى مى كردم و در آن لحظه هم مشكل ترين كار را يعنى دادن خبر به زن به روشى قابل قبول به روشى كه در دنيا وجود نداشت. در همين لحظه گام هاى تند و پرشتابش را در اتاق كنارى شنيدم.زن - هنوز لباس بيرونش را به تن داشت، وقت نكرده بود تا عوض كند _ لباس خوابى را كه روى بخارى گرم كرده بود، آورد و مى خواست تن شوهرش كند.وقتى ديد ما آنقدر ساكتيم، لبخندى زد و سرى تكان داد و گفت: «خوابش برده» و با معصوميتى بى نهايت همان دستى را كه من با انزجار و چندش به دست گرفته بودم، گرفت و _ انگار كه بازى مى كند _ بوسيد و _ خدا مى داند كه ما سه نفر چه قيافه اى داشتيم - «ن» تكان خورد، خميازه بلندى كشيد، زن پيراهن را تنش كرد، «ن» نق هاى پرمحبت زنش به خاطر خسته شدن از پياده روى بسيار طولانى را با دلخورى ساختگى گوش كرد و عجيب بود كه از بى حوصلگى هم حرف زد. بعد هم به خاطر اينكه به اتاق ديگرى نرود تا مبادا بين راه سردش شود، موقتاً كنار پسرش در تختخواب دراز كشيد. كنار پاى پسرش سرش را روى دو بالشى گذاشت كه زن با عجله آورده بود. اين ديگر با توجه به آنچه كه گذشته بود، به نظرم عجيب نيامد. بعد هم گفت كه روزنامه عصر را بياورند، بى توجه به مهمان ها روزنامه را به دست گرفت، اما نمى خواند. نگاهى سرسرى به صفحه ها مى انداخت و با تيزبينى شگفت انگيز كاسبكارانه اى كلمات ناخوشايندى در جواب پيشنهادهاى ما مى گفت، دست آزادش را مدام به طور تحقيرآميزى تكان مى داد و زبانش را پرسروصدا در دهن مى گرداند و به رخ ما مى كشيد كه از حرف هاى كاسبكارانه ما حالش به هم مى خورد.دلال نتوانست جلوى خودش را بگيرد، چند كلمه نامناسب پراند؛ حتى او هم با تمام خرفتى حس كرده بود كه پس از آن اتفاق بايد تعادلى به وجود بيايد كه البته به روش او امكان نداشت.من ديگر به سرعت خداحافظى كردم، در واقع از دلال ممنون بودم؛ بى حضور او قادر نبودم تصميم به رفتن بگيرم.كنار در خانم «ن» را ديدم. درماندگى اش را كه ديدم، بى اختيار گفتم كه مرا كلى ياد مادرم مى اندازد و وقتى حرفى نزد، اضافه كردم: «شايد ديگران باور نكنند، اما مادرم معجزه مى كرد. هر چه را كه ما خراب مى كرديم، او درست مى كرد. در همان كودكى از دستش دادم.» به عمد آرام و شمرده حرف مى زدم، حدس زده بودم كه گوش پيرزن سنگين بود. اما از قرار معلوم اصلاً نمى شنيد. چون بى هيچ ربطى از من پرسيد: «ظاهر شوهرم چى؟» بعد هم از كلماتى كه براى خداحافظى گفت، فهميدم مرا با دلال عوضى گرفته بود؛ دلم مى خواست قبول كنم كه در موارد ديگر آنقدر حواسش پرت نيست.بعد از پله ها پايين رفتم. پايين رفتن سخت تر از بالا رفتن بود كه تازه اين هم ساده نبود.واى كه چه راه هاى بى سرانجامى هست و چه بارى را بايد همچنان با خود بكشيم.
در خاطرات چارلي چاپلین آمده است
كه چارلي چاپلين به دليل مشكلات روحي به روان پزشكي ناشناس مراجعه كرد روان پزشك پس از معاينه بيمار به او گفت كه داراي افسردگي و بيماري روحي هستي و چارلي چاپلين از او راه درمان را پرسيددكتر جواب داد راه حل مشكل تو شادي و نشاط است و پس از آن به او توصيه اكيد كرد كه برنامه هاي طنز پديده جديد ،كه مردم از اوسخن مي گويند را تماشا كند چارلي از او پرسيد نام اين پديده چيست وپزشك گفت چارلي چاپلين ، چاپلين نگاهي به پزشك كرد و با لبخندي تلخ با او خداحافظي كرد.
پيرمردي محتضر ، مرد جواني را به كنارش فرا ميخواند و برايش داستاني از پهلواني ميگويد : در دوران جوانی به مردي كمك كرده بود زنده بماند . به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت كرده بود هنگامي كه مرد نجات يافته سر پناهي يافت تصميم گرفت به نجات دهنده اش خيانت كند و او را به دشمن سپرد
مرد جوان پرسيد ، چطور فرار كرديد؟ من فرار نكردم من مرد خائن بودم اما وقتي داستان را طوري تعريف ميكنم كه گويي خودم آن پهلوان بوده ام ، ميتوانم هر كاري را كه او براي من انجام داد ، درك كنم.
شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیلهی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود...پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است.چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو...
پنجره های طلاییپسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد . هر روز صبح قبل طلوع خورشید از خواب برمی خاست و تا شب به کار های سخت روزانه مشغول می شد . هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا اندکی استراحت کند . در دور دست ها خانه ای با پنجره های طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقذر زندگی در آن خانه با وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : اگر آن ها قادرند پنجره های خانه خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالا خره یک روز به آن جا می روم و از نزدیک آنرا می بینم .
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کار ها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .بعد از ظهر بود که به آن جا رسید با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی هیچ خبری نیست و در عوض خانه ای بسیار رنگ و رو رفته و با نرده هایی شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و ائ را به سمت ایوان برد . در حالی که آن جا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب ، خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشد
« آرابی »
جیمز جویس
ترجمه : پرتو اعتصامی
جیمز جویس» نویسنده ی نامدار ایرلندی در سال 1882 در «دوبلین» در خانواده بزرگی که به» قول پدرش « دارای شانزده یا هفده فرزند» بود به دنیا آمد . تحصیلات خود را در کالج « وود » در شهر « گلاسکو » به پایان رسانید و سپس در « دوبلین » در کالج « بل ودر » به تحصیل پرداخت . به زبان لاتین علاقه ی فراوان داشت .در سال 1898 به دانشگاه رویال وارد شد و آموزش خود را در رشته ی فلسفه و زبان دنبال کرد .به تئاتر علاقه ی بسیار داشت و در سال 1900 درباره ی نمایشنامه ی «هنگامی که مامردگان بیدار می شویم » اثر « ایبس » در مجله ی فورتینا یتلی ریویو » گفتاری نوشت . یک چند در مدرسه «دالکی » تدریس کرد و در سال 1904 » ازدواج کرد و همراه همسرش به « زوریخ » و « تریست » رفت و درآن جا به تدریس زبان پرداخت . سال های جنگ جهانی اول را با همسر و دو فرزندش در نهایت تنگدستی گذرانید و از سال 1920 تا پایان عمر در پاریس به سر برد .در سال 1922 کتاب «اولیس »و در سال 1933 بیداری فینه گان » که شاهکار اوست را منتشر ساخت و در ژانویه ی سال 1941 به درود زندگی » .گفت
كوچه ی «نورت ریچموند» (1) بن بست بود و همیشه ساكت ، جز در ساعتی كه پسران مدرسه ی «كریسچن برادرز »(2)تعطیل می شدند . در انتهای كوچه در زمین مستطیل شكلی ، خانه ی خالی دو طبقه ای مجزا از دیگران واقع شده بود و خانه های دیگر كه گویی از زندگی آبرومند درون شان باخبر بودند ، چشم های قهوه ای شان را با نگاهی آرام به هم دوخته .بودند مستاجر قبلی خانه ی ما كشیشی بود كه در اتاق پذیرایی مرده بود. هوای محبوس و كهنه ای از مدت ها پیش در تمام اتاق ها معلق مانده بود و پستوی آشپزخانه پر از كاغذهای بی مصرف بود . در میان كاغذ پاره ها دو سه جلد كتاب مقوایی كه اوراق شان نم كشیده و لوله شده بود پید كردم ، «آبوت» (3) اثر والتراسكات (4) یك كتاب دینی و «خاطرات ویداك» (5) از سومی به علت اوراق زردش بیش تر از همه خوش ام آمد .
در پشت خانه باغچه ی متروكی بود كه در وسط آن یك درخت سیب و چند بته ی خودرو درآمده بود . زیر یكی از بته ها تلمبه ی زنگ زده ی دوچرخه مستاجر مرحوم را یافتم . بیچاره كشیش بسیار خیری بود و در وصیت نامه .خود تمام پول هایش را به موسسات خیریه و اثاثیه ی خانه را به خواهرش بخشیده بود زمانی كه روزهای كوتاه زمستان فرا رسید ، شام را تمام نكرده همه جا تاریك می شد و وقتی كه دورهم در كوچه جمع می شدیم خانه ها تاریك شده بود . آسمان بالای سرمان به رنگ بنفش .متغیری بود كه چراغ های كوچه، فانوس های كم نورشان را به طرف آن بلند كرد بودند هوای سرد زمستان بدن مان را نیش می زد ولی در آن، آن قدر بازی می كردیم كه داغ می شدیم ، سروصدایمان در كوچه ی خلوت می پیچید .
جریان بازی ما را به پس كوچه های گل آلود پشت خانه می كشید و از جلوی كلبه های بی قواره می گذشتیم و به در پشتی باغ های تاریك كه بوی زباله از آشغالدانی هایشان بلند بود، می رسیدیم و به سوی اصطبل های تاریك و متعفنی كه در آنها درشکه چی ها اسب ها را قشو می كردند و زین و برگ شان را به صدا درمی آوردند ، می رفتیم.هنگامی كه به كوچه برمی گشتیم نور پنجره ی آشپزخانه ها محوطه را روشن كرده بود . اگر عمویم را سرپیچ می دیدیم در تاریكی قایم می شدیم تا كاملن مطمئن شویم كه به خانه رفته است و یا اگر خواهر مانگان (6) دم درمی آمد كه برادرش را برای خوردن چای صدا كند در گوشه و كنار كوچه كشیك می كشیدیم تا به خانه برگردد، اگر برنمی گشت از تاریكی بیرون می آمدیم و به حال تسلیم همراه مانگان بطرف خانه ای آن ها می رفتیم ،. خواهرش به انتظارمان ایستاده بود و خطوط اندام اش در نوری كه از لای در می تافت آشكار بود .
برادرش همیشه قبل از آنكه به حرفش گوش كند سربه سرش می گذاشت و من كنار نرده می ایستادم و او را تماشا می كردم . وقتی به خود حركتی می داد لباس اش موج می .زد و موی بافته ی نرم اش این سو و آن سو می رفت من هر روز صبح كف اتاق جلویی دراز می كشیدم و در خانه ی آنها را می پاییدم، پشت دری تاریك، اینچی لبه ی قاب شیشه پایین كشیده شده بود و كسی مرا نمی دید ، وقتی از خانه بیرون می آمد و قدم بر سر پله می گذاشت قلب ام می تپید . آن وقت به راهرو می دویدم و كتاب هایم را برمی داشتم و به دنبال اش می افتادم و در راه چشم از او برنمی داشتم . وقتی به جایی می رسیدیم كه راه مان از هم جدا می شد ، قدم ها را تند می كردم و از جلویش رد می شدم ، هر روز همین جور می گذشت .
من هیچ وقت جز چند كلمه ای آن هم برحسب اتفاق ، با او حرف .نزده بودم ، و با این حال اسم اش كه می آمد خون در تن ام دیوانه وار به جوش می آمد چهره اش همیشه درنظرم بود ، حتی در جاهایی كه با عوالم عاشقانه هیچ مناسبت نداشت. شب های یكشنبه وقتی كه عمه ام برای خرید به بازار می رفت ، من هم می رفتم تا بعضی از بسته ها را بیاورم ؛ از خیابان های شلوغ رد می شدیم و از مردان مست و زن هایی كه مشغول خرید و چانه زدن بودند، تنه می خوردیم . كارگرها به هم فحش می دادند و شاگردهای مغازه كنار بشكه های كله پاچه ی خوك ایستاده با صدای تیز و كشدار داد می زدند و خواننده های دوره گرد تودماغی آواز «همه درادونوان روزال (7) گرد آیید » و با ترانه ای از جنگل های داخلی وطن مان را می خواندند.
این صداها به هم آمیخت و برایم به صورت احساس واحد زندگی درمی آمد. ودراین گیر و دار تصور می كردم كه دارم جام «شراب مقدس ام» را از جمع دشمنان به در می برم . نام اش به هنگام دعا و ستایشی فریب ، كه از آن سردر نمی آوردم ، بر زبان ام جاری می شد. نمی فهمیدم چرا بی جهت همیشه چشمان ام پر از اشك است و مثل این كه بسیاری از اوقات سیلی از درون قلب ام به سینه ام سرازیر میشد. فكر آینده را نمی كردم . نمی دانستم با او همكلام خواهم شد یا نه . و اگر چنین فرصتی دست می داد چگونه می توانستم از دلباختگی دیوانه وارم حرفی بزنم اما تن ام مثل چنگی بود كه كلمات و حركات .اش چون انگشتان نوازنده بر سیمهای آن می دوید یك شب به اتاق پذیرایی پشت خانه كه كشیش در آن مرده بود ، رفتم .
شب بارانی تاریكی بود و صدایی از خانه بلند نمی شد . از لای یكی از شیشه های شكسته ی پنجره صدای برخورد باران با زمین شنیده می شد كه مانند سوزن های تمام نشدنی از آب پی در پی بر بستر گل آلود زمین فرود می آمد . چراغ با پنجره ی روشنی از دور چشمك می زد. از این كه جایی را نمی دیدم خوشوقت بودم . به نظرم می آمد كه حواس ام میل دارند خودشان را از من مخفی كنند زیرا احساس می كردند نزدیك است از دست شان فرار كنم . كف دست ها را آن قدر به هم !فشردم كه به لرزه افتادند و چندین بار زمزمه كردم :عشق من سرانجام با من حرف زد و هنگامی كه اولین كلمات را ادا می كرد چنان گیج و گم شده بودم كه نمی دانستم چه جواب بدهم پرسید به آرابی (8) می روی ؟ یادم نیست كه جواب مثبت دادم یا منفی .
گفتم باید بازار قشنگی باشد و او گفت دل اش می خواهد به آن جا برود . پرسیدم «چرا «نمی توانی ؟ دستبند نقره ای اش را دور دست اش چرخاندو گفت برای این كه در صومعه شان هفته ی عبادت است . برادرش با دو پسر بچه ی دیگر بر سر كلاه شان دعوا می كردند . و من تنها كنار نرده ها ایستاده بودم و او سر میله ی یكی از نرده ها را گرفت و به طرف من خم شد . نور چراغ مقابل خانه ی ما بر انحنای سفید گردن اش تافت و موهای اطراف آن و دست اش را كه روی نرده بود ، آشكار ساخت . بعد به یك طرف پیرهن اش افتاد و لبه ی زیر پیرهنی سفیدش را كه .از زیر آن دیده می شد روشن كرد «.گفت : «خوش به حالت «.گفتم : «اگر من برم برای شما هم چیزی می آورم چه حماقت ها كه از آن شب به بعد خواب و خوراك را از من گرفت ! می خواستم روزهای كسالت آور را نابود سازم از درس مدرسه به تنگ آمده بودم خیال اش شب ها در اتاق خواب و روزها سر كلاس بین من و كتابی كه به زور می خواستم بخوانم حاصل ی شد . آهنگ كلمه ی .آرابی در خلال سكوتی كه روح ام را نوازش می داد و افسونم می كرد، طنین می انداخت اجازه گرفتم كه عصر شنبه به بازار بروم . عمه ام تعجب كرده و دعا می كرد كلكی در كار نباشد . سركلاس جز به چند سوال معلم نتوانستم جواب بدهم . می دیدم كه صورت اش از مهربانی به خشونت می گرایید و آرزو می كرد كه این مقدمه ی شروع تنبلی نباشد .
نمی توانستم افكار پراكنده ی خود را جمع كنم . حوصله ی هیچ كار جدی را نداشتم . و این كارها .كه حالا بین من و آرزویم حایل می شدند . به نظرم بچه بازی یكنواخت و زننده ای می آمد صبح شنبه به عمویم یادآوری كردم كه دلم می خواهد عصر به بازار بروم . و او كه كنار جارختی ایستاده بود و برای پیداكردن ماهوت پاك كن داد و بیداد راه انداخته بود سرسری «.گفت:«آره پسر می دانم چون عمویم توی راهرو ایستاده بود ، نمی توانستم مطابق معمول به اتاق جلویی بروم و پای پنجره دراز بكشم . احساس كردم كه هوا پس است و آهسته به طرف مدرسه براه افتادم . هوا به .سختی سرد بود و دل ام مضطرب وقتی برای شام به خانه آمدم ، عمویم هنوز به خانه نیامده بود مدتی نشستم و به صفحه ی ساعت خیره شدم .
وقتی كه تیك تا اكش آزادهنده شد از اتاق بیرون آمدم و از پله ها بالا رفتم و به طبقه ی بالا رسیدم . اتاق های بلند و سرد و خالی و دلگیر راحت ام كرد و آوازخوانان از اتاقی به اتاق دیگر می رفتم . از پنجره ی جلویی رفقایم را دیدم كه توی كوچه بازی می كردند . داد و فریادشان درهم بر هم و آهسته به گوش ام می رسید . پیشانی ام را به شیشه ی سرد .پنجره چسباندم و به خانه ی تاریك آن ها چشم دوختم شاید یك ساعت آن جا ایستاده بودم و در عالم خیال چیزی نمی دیدم جز اندامی با لباس قهوه ای كه نور چراغ به نرمی بر انحنای گردن و بر دست اش كه روی نرده بود و بر لبه ی پیرهن .زیر سفیدش تابیده بود از پله ها كه پایین آمدم ، خانم مرسر (9) كنار بخاری نشسته بود . او بیوه ی پیر پرچانه ای .بود كه شوهر مرحومش دلال بود و خودش برای كارهای خیر تمبر باطله جمع می كرد مجبور بودم به چرت و پرت های آن ها سرمیز گوش كنم. غذا یك ساعت دیر شده بود و هنوز از عمویم خبری نبود . خانم مرسر بلند شد برود و از این كه دیگر نمی تواند بماند ، اظهار تأسف كرد . چون ساعت از هشت گذشته بود و هوای شب برایش مضر بود و او نمی خواست تا دیروقت بیرون بماند . وقتی او رفت مشت هایم را گره كردم و دور اتاق به قدم زدن پرداختم «.عمه ام گفت ؛ «می ترسم در این شب عزیز بازار به تو وصلت ندهد ساعت نه صدای كلید عمویم را شنیدم و شنیدم كه با خودش حرف می زد .
بعد صدای تكان خوردن جا رختی آمد كه پالتو رویش افتاده بود . من می توانستم این صداها و حركات را تفسیر .كنم شام اش كه به نیمه رسید از او خواستم كه پول بدهد تا به بازار بروم . اصلن فراموش كرده بود «.و گفت :«مردم الان پادشاه هفتم را هم خواب دیده اند من نخندیدم .عمه ام باجوش و خروش گفت : «تا این وقت شب معطل اش كرده ای بازهم نمی «خواهی بهش پول بدهی بره ؟ عمو اظهار تاسف كرد و گفت كه یادش رفته است و گفت این مثل قدیمی راست است كه گفته اند ؛«كار زیاد و بدون تفریح آدم را خرفت می كند . » از من پرسید كه كجا می خواهم بروم و وقتی برای بار دوم بهش گفتم ، از من پرسید كه مثل «وداع اعرابی یا اسب اش» را بلدی ؟ از .آشپزخانه كه بیرون می آمدم داشت مطلع آن را برای عمه ام می خواند سكه ی نقره را محكم توی دست ام نگاه داشته و از خیابان باکینگهام (10) به طرف ایستگاه می شتافتم . منظره ی خیابان های شلوغ كه از نور چراغ گازها درخشندگی داشت علت مسافرت ام را به خاطرم می آورد . در كوپه ی درجه سه ی قطار خلوتی نشستم. قطار پس از تاخیر خسته كننده ای به راه افتاد و از میان خانه های مخروبه و از روی رودخانه ای كه نور را منعكس می كرد ، رد شد .
در ایستگاه وست لندرو (11) جمعی به در كوپه ها هجوم آوردند ، اما باربرها آن ها را عقب زدند و گفتند این قطار مخصوص بازار است . در كوپه هیچ كس نمانده بود و من تنها بودم . قطار چند دقیقه بعد به یک سکوی چوبی کهنه رسید . پیاده شدم و له طرف جاده رفتم . صفحه ی شبنمای ساعتی ده دقیقه به ده را نشان می داد . بنای بزرگی در .برابرم بود كه آن نام سحرآمیز روی آن نقش بسته بود (چون نتوانستم شش پنی (12) ورودی را پیدا كنم ، از ترس بسته شدن بازار یك شیلینگ (13 به دست مردی كه خسته به نظر می آمد دادم و از در گردان داخل شدم . خودم را توی تالار .بزرگی یافتم كه نیمه ی از آن بصورت گالری ترتیب یافته بود تقریبن تمام غرفه ها بسته شده بود و بیش تر تالار در تاریكی فرو رفته بود. در تالار سكوتی احساس می كردم كه معمولن پس از نماز در كلیساها پیدا می شود . با كمرویی توی بازار قدم گذاشتم ، چند نفری دور غرفه هایی كه هنوز باز بود ، دیده می شدند. دو نفر جلوی پرده ای كه روی آن با چراغ رنگی كافه شانتان (14) نوشته شده بود در سینی مشغول شمردن پول بودند و .
من به صدای سكه ها گوش میدادم درست یادم نبود كه برای چه به آن جا آمده ام جلوی یكی از غرفه ها رفتم و گلدان های چینی و چای خوری های گل و بته دار را وارسی كردم . زن جوانی با دو آقای جوان كنار در غرفه مشغول خنده و گفتگو بودند . حواس ام متوجه ی لهجه انگلیسی آن ها بود و به حرف های آن .ها كه مبهم به گوش می رسید گوش می دادم «!من چنین حرفی نزدم» «!چرا زدی» «!نه نزدم» «او همچنین حرفی نزد ؛» «!چاخان می كنی» زن جوان با دیدن من جلو آمد و پرسید ، چیزی می خواهید بخرید ! صدایش گرم نبود مثل این كه فقط برای انجام وظیفه حرف می زد . با خجالت به پارچه هایی كه مثل نگهبانان شرقی «.جلوی مدخل غرفه ایستاده بودند نگاه كردم و زیرلب گفتم : « نه متشكرم.زن جوان یكی از گلدان ها را جابه جا كرد و به طرف دو جوان برگشت و به گفتگو پرداختند .یكی دو بار هم برگشت و از پشت سرنگاهی به من انداخت با آن كه می دانستم ماندنم در آن جا فایده ای ندارد ، برای این كه نشان دهم واقعن خیال خرید دارم كمی جلوی غرفه ایستادم بعد آهسته رویم را برگرداندم و به میان بازار رفتم : توی جیب ام دوپنی را روی شش پنی انداختم : از گوشه ی بالا خانه كسی اعلام كرد كه چراغ ها خاموش .شده است . حالا قسمت بالای سالن كاملان تاریك بود به تاریكی خیره شدم . خودم را موجودی رانده و مسخره شده یافتم و چشم هایم از شدت خشم و .اندوه آتش گرفته بود
(1) Richmond Nortd(2) Christion Brothers (3) Abbot(4) Walter Scott(5) The Memories of Vidoc(6) Mangan(7) o’donoban Rossal(8) Araby(9) Mercer(10) Buckingham(11) West Landrow(12) Penny(13) Shilling(14) Cafachanton
شرمنده نمیدونستم اینو کجا بگذارم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
این وب سایت یا بهتر بگم وبلاگ نمایشنامه های معروف ایرانی و فرنگی رو تو خودش جا داده + اینکه اموزش هم میده
امیدوارم خوشتون بیاد .
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالي گفت "توي شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
********************************
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*
نویسنده: جان بيگنت / نفيسه مرشدزاده
-«الان بايد حدواداً... اولين بار كه خانم شما اينجا آمد فكر كنم گفت دو سالي از آدمربايي گذشته» صداي پشت خط جوان به نظر ميرسيد «نميدانم دقيقاً چه سالي بود؛ 83 يا 84؟» -«آدم ربايي؟» -«بله، خانمتان همه ماجرا را برايم تعريف كرد. گفت كه پليس ديگر نااميد شده و كارآگاه خصوصياي كه گرفتهايد "آن را" لازم دارد.» -«منظورتان عكس است؟» -«بله، "پيشبردنسن!" (3)» -«پس شما ميتوانيد باز هم اين كار را ادامه دهيد؟» -«اولش كاري پدر درآري بود. همه اجزا را بايد خودمان طراحي ميكرديم. اما از وقتي كه براي دندانها، جابجايي لبها، رشد غضروفي در بيني و گوش و چيزهايي مثل اين الگوريتمهايي پيدا كرديم ديگر آسان بود. فقط بايد با بالا رفتن سن به هربافتي به اندازه معين چربي اضافه ميكرديم تا تصوير تقريباً خوبي از صورت در آن سن به دست بيايد. البته بعد از امتحان كردن چند جور مدل مو و روتوش كردن تصوير. آن روزها چاپگرها مسخره بودند.» -«و شما همينطور به بزرگ كردن كوين (4) ادامه داديد؟»
مكثي كرد تا آن اصطلاح را به خاطر آورد. «... پيشبردنسن!» -«هرسال، دقيق مثل ساعت در روز بيستم اكتبر، البته اين آخريها اصلاً قابل مقايسه با كارهاي اوليه نيستند. ما با وجود كامپيوتر، حالا سهبعدي كار ميكنيم. تمام سر ميتواند بچرخد و اگر شما نواري از حرف زدن يا شعر خواندن بچه داشته باشيد حالا برنامهاي هست كه صدا را به مرور سن بزرگ ميكند و با لبها تطابق ميدهد. شما جوري انگار حرف زدن را به او ياد ميدهيد؛ بعد او ميتواند هرچيزي را كه شما بخواهيد بگويد. منظورم همان "سر" است.» صدا منتظر ماند تا او چيزي بگويد. -«ميخواهم بگويم. آقاي گريرسون (5)، براي ما واقعاً جالب است كه شما اميدتان را به اين كه پسرتان روزي پيدا شود از دست ندادهايد.
آن هم بعد از اين همه سال!» مرد هنوز داشت حرف ميزد. تلفن را قطع كرد. آلبومي كه اميلي عكسهاي «پيشبردسن» را در آن چسبانده بود روي ميز آشپزخانه باز بود. باز روي صفحهاي كه لوگو و تلفن شركت «گرافيكي كامپيوتري كرسنت» (6) كنار عكسي چاپ شده بود. پسرش در عكس پانزده يا شانزده ساله به نظر ميآمد. آلبوم قرمز را شب پيش پيدا كرده بود. بعد از مراسم تدفين زنش. بعد از آن مراسم خلوت و غمگين، بعد از اين كه از عزاداران در خانه خواهر زنش با چيپس و نوشابه پذيرايي حقيرانهاي شده بودند. تنها رسيده بود به خانه و براي اين كه جوري خود را از افسردگي رها كند كشوي اميلي را كه زير تختشان بود بيرون كشيده بود، زانو زده بود جلوي كشو، دست كشيده بود روي لباس راحتي اميلي كه عبور سالهاي دراز لكههاي قهوهاي رويش انداخته بود.
عطر ياسمني را كه در لباس شب كهنه او هنوز باقي بود فرو داده بود. دست كرده بود لاي ساتنها و مخملهايي كه با ظرافت تا شده بودند، از لاي پارچهها دستش خورده بود به چيزي در انتهاي كشو و آلبوم را پيدا كرده بود. اول نفهميده بود كه عكسها مال كيست. صورتي كه با ورق زدن هرصفحه جوان و جوانتر ميشد، كمكم مشكوك شده بود و بعد در آخرين صفحه آلبوم قرمز، موهاي شانه شده و خنده ظريف پسر كوچك را كه از درون يك عكس مدرسهاي داشت راست به او نگاه ميكرد، شناخته بود.
به اميلي فكر كرد كه در تمام اين سالها، پنهاني ماجراي «پيشبردسن» را دنبال كرده بود، هرسال روز تولد كوين عكس جديدي به بالاي عكس قبلي اضافه كرده بود. تهوع تا گلويش بالا آمد. نفس عميقي كشيد. دلش ميخواست جوري از اين كار اميلي دفاع كند. به خودش گفت: «خوب اين هم يك جور نگه داشتن خاطره بوده.» بعد به خودش فكر كرد. به خودش كه هنوز نميتوانست قيافه ساعت سبز روي ديوار آشپزخانه را فراموش كند، وقتي يادش آورده بود كه پسرش الان ديگر بايد به خانه رسيده باشد. هنوز نميتوانست صداي خشن باز شدن قفل را فراموش كند وقتي در را باز كرده بود تا ببيند آيا پسرش دارد از پيادهرو سلانه سلانه به خانه ميآيد يا نه.
هميشه اين لحظه يادش بود كه از در رفته بود روي ايوان و درست در انتهاي شعاع ديدش اولين پرتو چراغ قرمز چشمكزن را ديده بود؛ مثل گلي كه از توي سايهها پيدا و پنهان شود. به خودش فكر كرد كه در آن لحظه كوتاه و نامطمئن، چراغ قرمز را گل رزي تصور كرده بود. رز قرمزي كه تابش نور خورشيد در حال غروب آن را وسوسهانگيزتر كرده و كمكم در سايه كمرنگ نارونهاي قرمز پوست انداختهاي كه دو طرف خيابان را خط كشيدهاند فرو ميرود. چرخيده بود به سمت چراغ قرمز و به جاي چراغ، گلهاي «بلوگرل» را ديده بود كه چطور به نردهها پيچيدهاند. عمداً خيلي آهسته از پلههاي چوبي به سمت در حياط پايين رفته بود.
انگار مردمي كه داشتند به سمت خانه آنها ميدويدند و صدايش ميزدند هيچ ارتباطي با او ندارند. به هيچ چيز فكر نكرده بودند و فقط گذاشته بودند اين كلمه در ذهنش تكرار شود: رز، رز، رز!
عشاق چراغ جادو را در ساحل پیدا کردند
جن چراغ گفت " اگر آزادم کنید یک ارزوی هر کدامتان را بر اورده می کنم
دختر به چشمان پسر نگاه کرد و گفت "دلم می خواهد تا اخر دنیا عاشق هم باشیم"
پسر به دریا نگاه کرد و گفت" دلم می خواهد دنیا به اخر برسد"
بعد از اینکه پسر و دختر هم را پسندیدند
پسر به پدرش گفت "شما خانواده آنها را پسندیدید؟"
پدر پاسخ داد:گبله من خوددختر را هم پسندیدم"
چطور؟
بعد از فوت مادرت او می واند جای خالی او را در زندگییم پر کند
داستانی هست درباره پلیکانی که در زمستان سخت خود را برای تغذیه فرزندانش با گوشتش فدا کرد
وقتی سر انجام از ضعف جان سپرد
یکی از جوجه ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم از بس که هر روز آن چیز گندیده را خوردیم داشتیم خسته می شدیم
حسرت های یک عکاس
حالا که به گذشته فکر میکنم ، ترا پیچیده در ملافه های سفید می بینم ، با موهای سخت آشفته و گردن بندی که در میان سینه هایت با برق طلایی اندکی می درخشید . تصویری گویا ، تجسم کامل تمامی تمناهای من که در یک لحظه جمع شده بود و به من می نگریست .
پروردگارا ، کاش هرگز دکمه دوربین را فشار نداده بودم .
گاهی بهتراست فراموش کنی !
روزی از میکل انژ پرسیدند چگونه است که می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند
مجسمه ساز پاسخ داد "بسیار ساده است. وقتی من به قطعه ی مرمری نگاه می کنم .مجسمه ای در ان می بینم .تنها کاری که باید بکنم این است که انچه را به مجسمه علق ندارد دور کنم"
فیلسوف در کتابخانه لحظه ای از فکر زد و خورد آن روز با همسرش بیرون نمی رفت
دل به مطالعه هم نمی داد.
کتابی را از قفسه بیرون شید. کتاب را باز کرد و خواند.
"به شا وصیه می کنم ازدواج کنید .اگر همسر خوبی بیابید.خوشبخت خواهید شد وگر نه فیلسوف خواهید شد .سقراط"
من داناي كل هستم
مصطفي مستور
سه هفته است كه مي خواهم يوسف را بكشم اما نتوانسته ام. يعني هر بار كه خواسته ام او را بكشم اتفاقي پيش آمده كه مانع ام شده است. اول تصميم گرفتم سر راه اش كمين كنم تا شبي، خلوتي، دركوچه اي، ناغافل كاردي را توي سينه اش فرو كنم و تيغه ي كارد را توي دل و روده اش آن قدر بپيچانم تا ولو شود روي زمين و به قول داستان نويس ها توي خون خودش بغلتد. خاطرم هست يك بار چنين صحنه اي را در داستاني از نويسنده اي گم نام و البته مزخرف نويسي به اسم مستور خواندم و حال ام به هم خورد. گمان مي كنم اسم داستان در پياده رو عشق مي آيد يا عشق بازي در پياده رو يا شايد هم عشق روي پياده رو بود. چيزي توي همين مايه ها. همين جا بگويم غلط كردند داستان نويس ها اگر تا حالا آدم كشته باشند. يعني عرضه اش را ندارند. خيلي كه هنر كنند، خيلي كه خبر مرگ شان شق القمر بكنند مي توانند توي همان مزخرفاتي كه به اسم داستان به خورد جماعت مي دهند، كشتن را توصيف كنند. همين. بگذريم. رفتم و يكي از كاردهاي تيزي را كه معصومه گوشت و ماهي را با آن تكه تكه مي كرد از توي كشو كابينت آشپزخانه برداشتم و سبك و سنگين اش كردم. تيز بود اما كمي بزرگ بود و خوب توي جيب كاپشن جا نمي گرفت به همين خاطر نظرم عوض شد و رفتم سر چهارراه و يكي از چاقوهايِ ضامن دارِ دسته صدفيِ زنجانيِ خوش دست را خريدم. هم توي جيب جا مي گرفت و هم بعد از كشتن گم و گور كردن اش راحت بود. به هرحال بعدا از اين نوع كشتن منصرف شدم. گمان مي كنم علت اش اين بود كه فكر مي كردم كشتن كسي در تاريكي كمي شاعرانه است. فكر مي كردم خشونتي كه بايد درچنين صحنه هايي باشد با تاريك كردن صحنه تلتيف ( ببخشيد تلطيف) مي شود. شايد علت اين كه آن عوضي در داستان عشق و پياده رو اش صحنه ي كشتن راوي را بد كار نكرده بود اين بود كه چاقو خوردن توي نور روز اتفاق مي افتاد. از طرفي نمي خواستم از او تقليد كنم. نمي خواستم اداي او را در بياورم. بعد فكر ديگري به كله ام زد. گفتم مي دزدم اش و با طناب خفه اش مي كنم. همه ي مقدمات را هم فراهم كردم. آپارتماني در درّوس اجاره كردم. چند متر طناب خريدم، ماشين دوستي را قرض گرفتم و كمين كردم تا شب، وقتي يوسف مي خواهد از كتاب فروشي به خانه اش برود او را سوار ماشين كنم و با جزئيات مفصلي كه روي كاغذ يادداشت كرده بودم مثل يكي از همين فيلم هاي آمريكايي كه كمپاني هاي برادران وارنر و گلدن ماير مي سازند، سناريو را ذره ذره و با رعايت تمام جزئيات و به كارگرداني خودم و بازيگري يوسف و يونس ـ بعدا مي گويم اين يونس كيست و از كجا پيداش شد ـ اجرا كنم.
داشتم روي اين طرح كار مي كردم كه ميلاد، پسرم،كتاب علوم اش را آورد تا درباره ي تبديل ماده به انرژي سؤالي بپرسد. كتاب اش را گرفتم و با صداي بلند خواندم:
هرگاه مقدار كافي اتم هاي ئيدروژن با هم تركيب شوند تا يك گرم هليم تشكيل دهند، كم تر از يك صدم گرم از ماده ناپديد مي شود و به جاي آن در حدود دويست هزار كيلو وات ساعت انرژي آزاد مي شود. براي به دست آوردن اين مقدار انرژي بايد بيست تن زغال سنگ را به طور كامل سوزاند. در خورشيد در هر ثانيه در حدود 5/4 ميليون تن ماده ناپديد و به انرژي تبديل مي شود. محاسبه كنيد انرژي خورشيد در يك روز معادل چه مقدار زغال سنگ است.
سؤال را يكي دوبار ديگر خواندم و بعد پشت همان كاغذي كه داشتم جزئيات طرح كشتن يوسف را مي نوشتم مسئله را حل كردم. يعني فكر مي كنم كه حل كردم چون جواب اش چنان عدد بزرگي شد كه نه من و نه البته ميلاد نمي توانستيم آن را بخوانيم چه برسد به اين كه آن را بفهميم. به همين خاطر به درست بودن راه حل مسئله شك كردم.
فكر مي كنم كاغذ را ميلاد برد مدرسه هرچند كه خودش اين كار را انكار مي كند، معصومه هم مي گفت فكر نمي كند چنين كاغذ پاره اي را توي سطل آشغال انداخته باشد. البته مطمئن نبود. به هر حال طرح گم شد و من هرچه فكر كردم نتوانستم جزئيات را دوباره به خاطر بياورم. شايد به همين دليل بود كه به فكر راه ديگري براي كشتن يوسف افتادم.
گمان مي كنم اولين بار زير دوش حمام بودم كه فكر كشتن با شير گاز به خاطرم رسيد. بعد، همان شب توي رخت خواب و قبل از اين كه بخوابم جزئيات بيش تري را در ذهن ام طراحي كردم و عصر روز بعد قلم و كاغذ برداشتم و صحنه ي قتل را با دقت و جزئيات كامل نوشتم. كار را بايد يونس انجام مي داد. منطق داستان اين بود كه يونسِ شاعر، زن اش يعني معشوقه، مراد و منبع تمام نشدني الهام هاي شاعرانه اش را در حادثه ي هول ناكي از دست مي دهد. در واقع زن اش را عده اي سارق آدم كش وقتي او خانه نبوده توي حياط خانه مي كشند. يعني سلاخي مي كنند و بعد از اين اتفاق يونس تعادل اش را از دست مي دهد. در داستان اين طور طرح مي شود كه منظور از عدم تعادل، مطلقا ناپايداري رواني و از جنس روان پريشي و اين جور چيز ها نيست بل كه عدم توازني است كه با كشتن خداوند هركس به دست مي آيد. نوعي بي هويتيِ روحي/ معنوي. به هر حال يونس به تعبير خودش براي گم و گور كردن خودش به مقداري پول احتياج دارد كه براي تا ته خط رفتن و تمام كردن عالي اين مصيبت با دست مزد خوبي به استخدام گروهي آدم كش در مي آيد تا كَلَك يوسف را بكند: كتاب فروشِ بخت برگشته اي كه رقيب پول دار عشقي اش نمي خواست او زنده بماند.
متن نهايي را چند بار پاك نويس كردم و بعد براي حروف چيني به معصومه دادم تا با كامپيوتر خانگي مان آن را بنويسد. معصومه تازه كلاس هاي ماشين نويسي را گذرانده و طبيعي است خيلي مشتاق باشد تا به قول خودش يك كار جدي را تايپ كند.
روز بعد سرميز صبحانه بوديم كه اولين اظهار نظرش را درباره ي داستان كرد: “ چه داستان وحشتناكي! “ بعد گفت: “ چه طور ممكن است كسي بتواند دست و پاي كسي را ببندد و بعد سرش را توي كيسه ي پلاستيك بگذارد و شير گاز را توي كيسه باز كند تا طرف دست و پا بزند و ذره ذره بميرد و قاتل هم بِرّ و بِرّ صحنه را نگاه كند. “
طوري گفت “ ذره ذره بميرد “ انگار كسي را توصيف مي كرد كه وسط زمستان داشت “ ذره ذره“ بستني مي خورد. روي نان تست شده يك لايه كره ماليدم و بعد لايه اي از مرباي بهار نارنج كه مادرم از شيراز براي مان سوغات آورده بود.
گفتم: “ داستان است ديگر.“
دل ام نمي خواست درباره ي جزئيات داستان حرف بزنم. دست كم آن روز صبح حوصله اش را نداشتم.
گفت: “جدي مي گم. تازه به نظر من اصلا دليل اش قانع كننده نيست. حتي اگر زن اش يا معشوقه اش را هم كشته باشند دليل نمي شود كه برود و كس ديگري را بكشد.“
توي دو تا فنجان قهوه ريختم. و به لقمه ي توي دست ام نگاه كردم.
گفتم: “ بعضي ها از اين كارها مي كنند. شايد تو نتواني باورشان كني اما باور نكردن تو دليل نمي شود كه آن ها كارشان را انجام ندهند.“
فنجان را گذاشتم جلوش و به ساعت ديواري نگاه كردم.
معصومه توي فنجان اش شكر ريخت و بعد با لحن تقريبا تحقير آميزي گفت: “ چه طور اين چيزها را مي نويسي؟ “
كمي از قهوه ام نوشيدم و خرده ناني را كه روي روميزي بود برداشتم و گذاشتم توي ظرف نان.
گفت: “ به هر حال من صحنه ي قتل را تايپ نكردم.“
اين را كه گفت فنجان را گذاشتم روي ميز و نگاه اش كردم.
پرسيدم: چي گفتي؟
ـ گفتم اون صحنه ناعادلانه و وحشيانه است و به نظر من نبايد توي داستان ات بياد.
لحظه اي نگاه اش كردم و بعد گفتم: “ من نويسنده ي داستان هستم و تو فقط داستان را تايپ مي كني.“
گفت: “ ولي من نمي تونم . . . “
نگذاشتم حرف اش را تمام كند. مطمئن هستم كه لحن صدام داشت تغيير مي كرد. ادامه دادم: “ چند هفته است كه دارم روي اين قصه كار مي كنم و آن وقت تو به همين سادگي داري صحنه اي از داستان را حذف مي كني؟“
گفت: “ يك دقيقه گوش كن . . . “
گفتم: “ تو گوش كن . . . من يونس را حتي از خودش هم بهتر مي شناسم. در اين جا من مي گويم چه مي شود و چه نمي شود و چه بايد بشود و چه نبايد بشود. حتي يونس هم نمي تونه از فرمان من سرپيچي كنه. من همه چيز را مي دونم. ببينم تو تا حالا چيزي از انواع روايت و زاويه ي ديد و تكنيك هاي داستان نويسي شنيده اي؟ جهت اطلاع ات بايد بگم اين داستان به روايت داناي كل نوشته شده و در اين داستان من داناي كل هستم.“
وقتي گفته بودم “ من داناي كل هستم “ با مشت كوبيده بودم روي ميز و فنجان ها لرزيده بودند.
داشتم روزنامه مي خواندم كه صدام زد تا كلمه اي را كه از روي دست نويس نتوانسته بود بخواند برايش بخوانم. وقتي توي اتاق رفتم ديدم جلو كامپيوتر چشم هاش از اشك سرخ شده است. به خاطر فصل كشتن يوسف بود. گفت وقتي بعد از كشته شدن يوسف، نيلوفر، نامزد يوسف به كتاب فروشي زنگ مي زند و كسي گوشي را برنمي دارد گريه اش گرفته است. گفت چرا نيلوفر بايد گناه مرگ معشوقه ي يونس را بشويد. اين ها را كه مي گفت باز بغض كرده بود. آخر سر گفت چند بار وسوسه شده تا گوشي را بردارد و به نيلوفر بگويد كه نامزدش را با گاز خفه كرده اند.
دو روز بعد، وقتي تمام داستان را حروف نگاري كرد متن چاپ شده را آورد توي اتاق ام. كاغذ ها را گذاشت روي ميز و خودش هم رفت توي هال. براي آخرين ويرايش شروع كردم به خواندن داستان اما صحنه ي قتلي در داستان نبود! يونس تنها يوسف را مي آورد توي آپارتمان و بعد هم وقتي يوسف اصرار مي كرد به نيلوفر زنگ بزند يونس قبول مي كرد. همين. اين قسمت اصلا جزء داستان من نبود. اين چيزها را معصومه سرهم كرده بود. يونس بايد با شير گاز يوسف را در آپارتمان اش مي كشت. وقتي اين مزخرفات را خواندم كله ام سوت كشيد و از كوره در رفتم. از اتاق زدم بيرون و آمدم توي هال. نشسته بود روي كاناپه و داشت دكمه ي پيراهن ام را مي دوخت. كاغذ ها را پرت كردم روي دامن اش. گفتم: “ اينا چيه كه نوشتي؟ “
دقيقه اي چيزي نگفت. كاغذ ها را گذاشت كنارش و سوزن را از روزنه ي دكمه عبور داد.
ـ دارم مي پرسم چرا، چرا داستان را تغيير داده اي؟
گريه اش گرفت. بعد چيزهايي گفت كه بيش تر عصباني ام كرد. گفت تو حق نداري هر كاري كه دل ات مي خواهد بكني. گفت من حق ندارم كسي را خلق كنم و بعد هربلايي كه بخواهم سر او بياورم.
گفتم: “ گوش كن چي مي گم. من تنها مي دونم كه يونس، يوسف را مي كشه. همين. يعني بايد بكشه. درواقع چون او يوسف را مي كشه من مي نويسم او يوسف را مي كشه. من تنها فعل او را مي نويسم. او را به هيچ كاري مجبور نمي كنم.“
گفت اگر من بنويسم يونس در آخرين لحظه پشيمان مي شود، ديگر يوسف كشته نخواهد شد. گفت: “ همه چيز در دست خودته.“ گفت: “ تو داناي كل هستي، مگه نه؟“
اين ها عين كلمات اش بود.
كنارش نشستم روي كاناپه و سعي كردم خون سرد باشم. سعي كردم قانع اش كنم. بايد موضوع را يك بار براي هميشه درك مي كرد. اگر بخواهد براي هر داستان اين قدر در روايت دخالت كند داستان شكل حقيقي خودش را پيدا نخواهد كرد.
گفتم: “ گوش كن! وقتي داري يك فيلم تكراري نگاه مي كني در آن وضعيت تو نسبت به ماجراي فيلم داناي كل هستي. يعني تمام وقايع را با جزئيات كامل مي دوني. سؤال من اين است كه دانستن، و داناي كل بودن تو چه تاثيري در ماجرا داره؟ اگه قرار باشه در فيلم كسي كشته بشه دانستن تو ذره اي مانع مرگ اش نمي شه. مي شه؟ “
سوزن از آن طرف روزن دكمه رفت توي دست اش و او بي اختيار انگشت اش را مكيد. يك برگ دستمال كاغذي برداشتم و روي جايي كه خون بيرون مي زد فشار دادم تا خون بند شود.
گفت اگر يوسف بداند كه سرانجام اش اين است شايد اصلا نخواهد توي چنين داستاني نقشي داشته باشد. گفت اگر يوسف، نيلوفر و حتي يونس دل شان نخواهد توي ماجرايي كه من براي شان درست كرده ام بازي كنند چي؟
انگشت اش هنوز توي دست ام بود. گفت اين من هستم كه دارم آن ها را مي نويسم و با نوشتن ام آن ها را وادار مي كنم تا كارهايي انجام بدهند كه نتيجه اش درد و رنج و اندوه براي همه ي آن هاست.
دستمال را از روي انگشت اش برداشتم و به جايي كه سوزن در گوشت فرورفته بود خيره شدم. خون بند آمده بود.
گفتم: “ اين تقدير محتوم اوناست. در اين موردِ به خصوص اين من هستم كه تصميم مي گيرم چه كسي توي داستان باشه و چه كسي نباشه. اما همين كه كسي توي داستان آمد خودش مسئول رفتار هاي خودشه. من كسي را به هيچ كاري مجبور نكرده ام، وادار نمي كنم و مجبور نخواهم كرد. اما، . . . اما اين را هم بدان اگر شخصيتي خواست كج برود من تنها كاري كه مي كنم يعني تنها كاري كه به عنوان راوي بايد بكنم اين است كه خطاي او را مي نويسم. در واقع همه ي چيزي كه من مي دانم اين است كه مي دانم او آزادانه و به اختيار خودش چه مي كند و چه نمي كند و اگر نگذارم كاري را كه مي خواهد به ميل خودش انجام بدهد، انجام دهد درست مثل اين است كه او را به كاري كه نمي خواهد انجام دهد وادار كرده باشم و در هر صورت تو بايد آن چه را كه من مي نويسم دقيقا و كلمه به كلمه مطابق آن چه كه من مي گويم عينا و بي كم و كاست تايپ كني. روشن شد؟ البته مي توني اين كار را نكني كه در آن صورت خودم داستان را تايپ مي كنم.“
متن دست نويس را گذاشتم كنار كاغذ هاي تايپ شده تا معصومه اين بار طبق دست نويس ها متن را تايپ كند.
ديگر هرگز درباره ي موضوع حرفي نزديم اما من دائم به سؤال آخرش فكر مي كردم. سؤال فربه و محكمي بود. سه روز به اين سؤال اش فكر كردم كه اگر اصولا يوسف يا يونس نخواهند در داستان من بازي كنند چرا بايد آن ها را توي قصه بياورم؟ تنها جوابي كه پيدا كردم اين بود كه داستان به معناي واقعي و دقيق كلمه متعلق به راوي اش است. شايد در هيچ نوع رابطه ي مالك و مملوكي ديگري نتوان اين چنين حقيقي مفهوم مالكيت را درست و با دقت تعريف كرد. داستان در هيچ يك از اجزايش به هيچ كس ديگري جز راوي تعلق ندارد. داستان مال من است چون من آن را روايت مي كنم و معصومه هيچ سهمي و حقي و دخالتي در كيفيت تكوين ماجراهاي آن نمي تواند داشته باشد چون داستان را تنها يك نفر بايد روايت كند. به علاوه، دخالت او مثل اين است كه بازيگري را به خاطر اين كه در فيلمي نقش منفي داشته و مثلا آدم كشته، بيرون از عالم سينما و در دادگاه جنايي به اتهام قتل به مرگ محكوم كنيم. كدام قاضي اين كار را كرده است كه معصومه مي خواهد دومي اش باشد.
شب است. دير وقت شب است. كامپيوتر را روشن مي كنم و مي روم سروقت متن. معصومه و ميلاد خوابيده اند. فايل داستان را باز مي كنم. متن را يك بار مي خوانم. صحنه ي آخر را معصومه پاك كرده است. يعني تنها تغييري كه اين بار در آخرين نسخه ي تايپ شده داده است حذف صحنه ي قتل يوسف است. داستان تا گورستان كه يونس و ملول و نوذر قرار كشتن يوسف را با هم مي گذارند جلو آمده است.
يك بار ديگر داستان را با دقت مي خوانم. كلمه به كلمه و آرام. آخرين سطر را كه مي خوانم ناگهان احساس مي كنم يوسف بايد با چاقو و در كتاب فروشي كشته شود و نه با گاز و در آپارتمان اش. بايد وقتي كشته مي شود خون اش شتك بزند روي كتاب ها، روي كتاب شعر يونس كه چند دقيقه قبل روي پيشخان باز شده است. باز طرح اول در ذهن ام جان مي گيرد. يونس چاقو را توي جيب اش مي گذارد و مي رود كتاب فروشي. غروب است و هوا كم كم تاريك مي شود. باد توي كوچه مي پيچد و تكه هاي روزنامه، كاغذ پاره ها و برگ هاي خشكيده را به در و ديوار مي كوبد.
عطش كرده ام. از روي صندلي بلند مي شوم و مي روم توي آشپزخانه. از توي يخچال بطري آب را بيرون مي آوردم و جرعه اي سر مي كشم. بعد بطري را با خودم مي آورم و مي گذارم توي اتاق ام، كنار كامپيوتر. قبل از اين كه باز مشغول نوشتن شوم برمي گردم و ملافه را روي ميلاد بالا مي كشم. مي آيم توي اتاق ام و مي نشينم روي صندلي تا ادامه ي داستان را بنويسم:
يونس از روي چهارپايه برخاست و به بيرون نگاه كرد. باد با شدت بيش تري توي تاريكي كوچه مي وزيد و ذرات كاغذ را به ديوار مي كوبيد. گفت:
ـ خيلي دير شده، بايد بروم.
تلفن زنگ خورد و يوسف با عجله گوشي را برداشت. نيلوفر بود. يونس چاقو را از جيب اش بيرون آورد و توي دست اش پنهان كرد. رفت به سمت در. كتاب شعرش روي شعرِ درچشمانت شنا مي كنم و در دست هات مي ميرم، هنوز روي پيشخان باز بود. يونس توي درگاه كتاب فروشي رو به ديوار كوچه ايستاد ومنتظر ماند تا يوسف گوشي را بگذارد. تيغه ي چاقو زير نوري كه از ويترين كتاب فروشي به بيرون مي تابيد توي دست يونس برق مي زد. يونس به ديوار سياه مقابل اش زل زد.
به اين جا كه مي رسم ديگر چيزي نمي توانم بنويسم. يونس به شدت مقاومت مي كند. انگار دست اش سنگين شده است و نمي تواند آن را تكان بدهد. برمي گردد و زل مي زند توي چشم هاي من كه در تاريكي كوچه ايستاده ام و منتظرم تا كار را تمام كند. در نگاه اش التماس موج مي زند. پشيمان شده است. يعني از نگاه اش من اين طور مي فهمم كه نمي خواهد يوسف را بكشد. مي خواهد از من سرپيچي كند يا شايد مي خواهد تقديرِمحتوم اش را مثل يك معجزه يا به خاطر دعايي كه اينك در آستانه ي اسنجابت است از خود دور كند. مي خواهد از مرز نامريي سرنوشت قطعي اش عبور كند و وقتي او نخواهد، يعني به هر دليل در تقدير او بخواهد تغييري به وجود بيايد ـ حتي اگر اين دليل شفاعت و يا اينك دعاي اجابت شده ي معصومه باشد ـ و او نتواند يوسف را بكشد، من او را به چيزي كه نمي خواهد وادار نخواهم كرد. من تنها او را مي نويسم. من او را در همان پيچ تند، در آن وضعيت تصميمِ متلاشي شده، بدا حاصل شده، نگاه مي دارم و داستان را تمام مي كنم.
يوسف توي گوشي تلفن آهسته گفـت: من هم دوست ات دارم نيلو. دوقطره اشك توي چشم هاي يونس جمع شده بود اما نمي ريخت.
آقاي پ
مهران قاجار
آقاي پ وقتي پا بيرون گذاشت بدون هيچ دليل خاصي احساس كسي رو داشت كه به هيچ چيز , جز به نفس كشيدن فكر نمي كنه . مغزش چندان كار نمي كرد , در مورد زندگي هم ايده خاصي نداشت . همين كه در حال گذر از جلوي خونه اش بود و به باز كردن درِ ماشينِ خياليش فكر مي كرد , همون موقع كه پيرمردي رو ديد كه از خونه روبرويي بيرون مي آد متوجه شد كه چيزي از بالا روي سرش سنگيني مي كنه , وقتي بعد از سعيِ خيلي زياد بر تنبليش غلبه كرد و بالا رو نگاه كرد , شاخه عظيم و پربرگي رو ديد كه از درخت جدا شده و ظاهرا داره ارتفاعش رو با زمين كم مي كنه . نتيجه گرفت كه اون شاخه بي برو برگرد داره روي سرش مي افته . احساس شبيه هيجان بهش دست داد ولي اونقدري نبود كه باعث بشه زياد به خودش زحمت بده : با خودش فكر كرد وقتي قراره چيزي رو سرِ آدم خراب بشه , دير يا زود مي شه . در هر صورت زياد نگرانِ اتفاقي كه ميخواد بيفته نشد . خودش فكر مي كرد بي مو بودنِ سرش هيچ ربطي به اين عدمِ نگراني نداره , ولي واقعا داشت . البته خودش هم باور داشت كه سرِ پرمو بيشتر از سرِ كم مو يا كچل اعتبار داره , اينا همش تو باطنش بود , ولي ظاهرا فكر مي كرد اين دو سر هيچ فرقي با هم ندارند . كاملا آدمِ دوگانه باوري بود : با اينكه مي دونست و تجربه كرده بود كه معيارِ خوب بودن , موهايِ روي سره نه فكرايِ توش و با اينكه مي دونست وقتي جوون بود زنش بيشتر دوستش داشت–چون سرش بي مو نبود- ولي همچنان در همهُ موارد جنبهُ عقل مداريِ مساُله رو توجه مي كرد كه از پدر بزرگش به ارث رسيده بود , اون هم اين بود : مهم نيست ظاهرت چي باشه , اصل باطنه و اينكه آدم چه جوري فكر مي كنه…. اينو هميشه ظاهرا قبول داشت , ولي واقعا نه . مثلا هيچوقت از هر گونه فكرِ خوبي كه براي پول دار شدن به سرش مي زد و به زنش مي گفت حتي يه مقدار اظهارِ علا قه دريافت نمي كرد . از تو چشماش مي فهميد زنش داره به چي فكر مي كنه .
يه جور حسِ خاص غريزي كه هميشه خود به خود درستيِ خودش رو ثابت مي كرد بهش مي فهموند كه از راهِ رياضي يا منطق نمي شه احساس به وجود آورد . بعد به اين فكر كرد كه بعضي چيزا رو نمي شه به هيچ نحوي جبران كرد . مثلِ همين كچلي . به همهُ اينها در يك آن فكر كرد كه ناگهان صداي برخوردِ شاخهُ درخت با سيمِ برق بالاي سرش افكارش رو از هم پاشوند . اين رو وقتي بالاي سرش رو نگاه كرد فهميد , شاخه روي سيم ها گير كرده و حالت آونگ مانندي پيدا كرده بود كه هر لحظه شديد تر مي شد . اونقدر غرق در فكر بود كه نفهميده بود بادِ شديدي مي وزه . بدونِ پالتو از خونه بيرون اومده بود . هميشه نتيجه گيري ها رو دير انجام مي داد , نشانه ها رو نمي گرفت , اگر هم مي گرفت بعد از افتادنِ يه اتفاق بزرگ و غيرقابل جبران بود . مثل همين وقت كه به طورِ غريزي داشت به طرف موتور گازي اسقاطيِ خودش مي رفت و ناگهان تير چوبيِ چراغ برق خيابون كه توي كوران شديد قرار گرفته بود روي موتورِ آقاي پ افتاد .
داغون شدن موتور آقايِ پ از نظر خودش هيچ دليلِ منطقي اي نداشت , چون نه متوجه طوفان بود و نه تيرِ چراغ برق ولي وقتي تكه هايِ جدا شده موتورش رو ديد مجبور شد كه منطقا باورش كنه !
اما از قضا , افتادنِ تير چراغ برق خيابون پيامد ديگه اي هم داشت كه اگه آقايِ پ دوباره توي فكرِ عميقي نمي رفت مي تونست متوجهش بشه . شاخهُ جدا شدهُ درخت كه اون بالا روي سيمها گير كرده بود بدون فوتِ وقت به پايين سقوط كرد . آقايِ پ كه بعد از خراب شدنِ موتورش ديگه فكرش رو هم نمي كرد كه زندگي از اين بدتر هم بشه , درست بعد از اينكه ضربهُ محكمي توي سرش و شانه هاش خورد از ماهيتِ وجوديِ شاخه درخت مطلع شد . هيچ فايده اي نداشت . اطلاع هيچ فايده اي نداشت . بهتر بود ديگه از اينكه چيزي تويِ سرش خورده مطلع نمي شد , اما مجبور شد بهش اهميت بده , چون مقدار دردي كه حس مي كرد به اندازه خيلي زيادي طاقت فرسا بود . .. . صورتش خوني شده بود . سرش خون ريزي مي كرد . موتورش دورِ سرش مي چرخيد , چون دنيايي نبود كه دور سرِ كچلش بگرده و علامتِ گيجيش باشه . هر چي بود همون موتور بود.
دوباره همون پيرمردي رو ديد كه اولِ كار ديده بودش . پيرمرد برگشته بود به زنش چيزي بگه . حتما سرِ پيرمرد هم بلايي اومده بود , ولي نه : "عزيزم , چترم رو يادم رفت ببرم , اوه خيلي هواي قشنگ و لطيفيه , حتما تو هم يه سر برو هواخوري "
حالتِ بي تفاوتي محض به آقايِ پ دست داد , بيشتر يه حالت دفاعي بود تا عملِ اهميت ندادن . الان كه فكر مي كرد مي ديد هنوز هيچي از راهي كه براي خودش تعيين كرده بود تا به زيرِ پل روي رودخونه برسه رو طي نكرده . اگر الان زير پل بود , با اين مقدار طنابي كه با خودش آورده بود انتقامِ بزرگي از طبيعت و از خودش مي گرفت , اما حالا اين طبيعت بود كه انتقام مي گرفت . هر چند نتيجهُ هر دوتاش يكي بود.
سرش منفجر مي شد , چشماش قرمز مي شد , مي دونست كه الان كفِ خيابون ولو شده , ولي بهش فكر نمي كرد . فقط به موتورش , رودخونه , طناب و پل فكر ميكرد . كاش مي تونست قبل از اينكه اينجا روي كفِ خيابون از بين بره , خودشو به زير پل برسونه . اونجا حداقل اطمينان داشت كه كاري رو خودش انجام مي ده . مثل از بين بردنِ خودش . ديگه ناي راه رفتن نداشت . به تدريج به مقدارِ بي هوشيش اضافه مي شد . تنها موارد محسوسي كه مي تونست توجهش رو جلب كنه يكي چرخ موتورش بود كه با بادِ شديد مي چرخيد . موردِ ديگه صداي كركنندهُ برخورد باد با برگهاي درختان .
با شديد تر شدن طوفان سيمِ برق كه بطور معلق بين زمين و آسمون مونده بود با ضربهُ درختِ ديگه اي قطع مي شه و يك سرِ سيم بنا بر يك واقعيت محض روي قسمت فوقاني كمر آقايِ پ سقوط مي كنه , با لباس آقايِ پ كه پس از خونريزي خيس شده بود برخورد مي كنه و آقاي پ رو به كشتن مي ده .
حالا ديگه كسي نبود كه براش موتور مثل دنيا باشه و دورِ سرش بگرده . اون طنابها هم كه زماني براي مردن خريده شده بودند وسط خيابونِ خلوت افتاده بودند و گاهي اوقات باد اونها رو جابجا مي كرد … .. پيرمرد در حالي كه چترش رو براي صدمين بار بسته و باز مي كرد و ديگه از درست بودنش مطمئن شده بود , اون رو بالاي سرش گرفت , نگاه خسته اي به جسد آقاي پ انداخت و به فرداهايي كه خواهد داشت فكر كرد