به خودم می خندم
به دل غمگینم
به جهان و به غم سنگینم
زندگی زیبا بود
همچو یک رویا بود
چون سرودی در دشت
عطرو بویش چون مشک
لحظه ی سخت وداع
اشک و غصه آه
از برم یار نرو
تو ستم کار نشو
منتظر میمانم
چشم تر می خوانم
تو نرو از بره من
با تو میگویم سخن
Printable View
به خودم می خندم
به دل غمگینم
به جهان و به غم سنگینم
زندگی زیبا بود
همچو یک رویا بود
چون سرودی در دشت
عطرو بویش چون مشک
لحظه ی سخت وداع
اشک و غصه آه
از برم یار نرو
تو ستم کار نشو
منتظر میمانم
چشم تر می خوانم
تو نرو از بره من
با تو میگویم سخن
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم ... تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
غم تنهایی
هیچ کس بامن در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی زدردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای ازادی نگفت
در وجودم ردپایش رانجست
هیچ کس ان یار دل خواهم نشد
هیچ کس دم سازوهمراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دل خون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من خدای من خدا
تا به كي بايد رفت / از دياري به دياري ديگر
نتوانم نتوانم جستن / هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما آن دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهاري ديگر:40:
خدا آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را
یکی مثل نسیم سرد می گوید:
کنارت هستم ای تنها....و دل آرام میگیرد:40:
تو دور می شوی
من در همین دور می مانم !
پشیمان که شدی
برنگرد !
لاشه ی یک دل که دیدن ندارد !
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.
تنهایی من
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
فرا موشم مکن چون من فراموشت نخواهم کرد
تو در من آتشي هستي که خاموشت نخواهم کرد
اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه
در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم
اي رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهاي باز به سويم؟
گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه
من او نيم او مرده و من سايه ي اويم
من او نيم آخر دل من سرد و سياه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه كس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بي مهر ! به سر داشت
من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است
در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تيرگي ي شامگهان بود
من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ
ديري ست كه با خنده يي از عشق تو نشكفت
اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه
چون ديد و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد
من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش
افسردگي و سردي ي كافور نهادم
او مرده و در سينه ي من ، اين دل بي مهر
سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم
من زاده ی عشقم سخن از مرگ نگویئد
دلداده ی عشقم سخن از مرگ نگویئد
در بستر مرگم خبر از مرگ نیارید
جان داده ی عشقم سخن از مرگ نگویئد
بلندترين شاخه ی درخت ،
فقط يک واژه را می فهمد ،
وآن " تنهائيست " . . .
خسته ام
تنهام
نه به تنهايي تو
نه به تنهايي عشق
نه به تنهايي فردای غم انگیز دلم
که به تنهايي این رنگ غروب پاپیز
که در ان دل شده از غصه ی عشقت لبریز
و به تنهايي ابر تیره
که از این خلوت ما میگذرد
سایه ای بر دل ما می افتد
دل رنجیده ز غم میگیرد
و در این تنهايي
عاشقی می میرد ...
براي من گریه نکن
به یاد من گریه نکن
براي وقت رفتنم
براي روز مردنم
براي مرگ عشقمون
عزیز من گریه نکن
میگن گریه بهونه اس
این بهونه عاشقونه اس
حالا که عشقی نمونده
این بهونه بی بهونه اس
واسه تنهایی دستات
واسه بی خوابی شبهات
واسه مرگ آروزهات
واسه تموم بی کسی هات
عزیزم گریه قشنگ نیست
وقتی شبنم میشینه رو گونه هات
وقتی آسمون میره بغض صدات
وقتی چشماتو می بندی تا کسی نبینه اشکات
وقتی که می لرزه دستات
نگو اینها واسه عشقه
گریه مال مرگ عشقه ...
يک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از ياد ميرود
اين است حکايت آدم ها ،
. . . فراموشی . . .
همه دوست دارند به بهشت بروند ،
اما كسی دوست ندارد بميرد . . .
بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد . . . !
دیگه از جونم چی می خوای ، بیا بازی رو تموم کن
نه دیگه به فکر من باش ، نه دیگه عمر رو حروم کن
خیلی راحت بگو آره ، بازی رو بردی و باختم
من ساده تو خیالم چه بتی رو از تو ساختم
برو طاقتم تمومه ، نذار دل بسته ترت شم
اولین و آخرین عشق ، نمی خوام دردسرت شم
به خودت گفتی مهم نیست ، دیگه دل بسته و پیره
این جوری که ساده لوحه ، خودشم می ذاره می ره
عشق واسه تو یه بازیه ، بازیه بی حرمت و پست
سرت سلامت خوب من ، گذشتم از هرچی شکست
می سپارمت دست خدا ، می ده خودش جوابتو
دنیا با هر چی هست و نیست به نام ما ، به کام تو
تو خیالم ، توی رویا تو رو دارمت عزیزم
باشی و نباشی با من ، تویی عمرم ، همه چیزم
تو چه باشی ، چه نباشی ، سهم من از تو دریغه
حرفامو کسی می فهمه که اسیر نارفیقه
کاری از من بر نمیاد ، کوه دردم ولی خاموش
خبر از من نمی گیری ، تا شاید بشم فراموش
می دونم منو نمی خوای ، تو رقیب هات من شدم گم
همین چند روزم که موندم یا کلک بود یا ترحم
چندمین بیچارتم من ، اولیشم شایدم صد
اما خوب اینو می دونم عشق من دل تو رو زد.......
عشق واسه تو یه بازیه ، بازیه بی حرمت و پست
سرت سلامت خوب من ، گذشتم از هرچی شکست
می سپارمت دست خدا ، می ده خودش جوابتو
دنیا با هر چی هست و نیست به نام ما ، به کام تو
فاصله ی ساقه تا شکوفه
فاصله ی خیال تو
با من
فریادی است
که با مرگ خاموش می شود
مرگــم!
آغاز زیبایی ست
ّهان! شروعی رویایی ست
مرگ را در آغوش می کشم
که این خود تنهایی ست
در جهانم دیگر راهی نیست
ره توشه ، بیماری ست
هان ! شروعی رویای ست
مرگـــم! ...
مردم از درد و به گوش توفغانم نرسید
جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید
به امید تو چو ایینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
من از پای در افتاده به وصلت چه رسم
که بهدامان تو این اشک روانم نرسید
آه ! آن روز که دادم به تو ایینه دل
از تو این سنگ دلی ها به گمانم نرسید
عشق من و تو قصه ی خورشید و گل است
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید
چه خوش خیال بودم ...
که همیشه
فکر می کردم
در قلب تو
محکومم
.....به حبس ابد!!
... به یکباره جا خوردم ......
وقتی
زندان بان
برسرم فریاد زد
هی...
تو ...
آزادی!
.
.
.
و صدای گامهای
غریبه ای که به سلول من می آمد . . .
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نگاهی حسرت آمیز
اشکی نفرت انگیز
قدمی برای رفتن
دستانی پر از غم
حرکت دستان و لبهایم
حرفی دارند
نرو ...
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
خواه در زندان به دیدارم بیایی، خواه در مریض خانه
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتالیا
در صبحگاهان اواخر ماه می
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بارها در برابرم گریستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما یک روز هم بی آفتاب نماندند
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند، چشم های تو
و تا جایی که در می یابند،
دلبستگی انسان ها را به دنیا ببینند
که چگونه افسانه ای می شوند و زبان به زبان می چرخند.
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بلوط زاران (بورصه) اند در پاییز
برگهای درختانند بعد از باران تابستان
و (استانبول) اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
گل من! روزی خواهد رسید
روزی خواهد رسید که
انسان های برادر
با چشم های تو همدیگر را خواهند نگریست
با چشم های تو خواهند نگریست ...
اینجا سرد است
گرم نخواهد شد
اینجا شب است
روز نخواهد شد
هیچ سازى در اینجا كوك نخواهد شد
اینجا سیاهى آسمان ساده است
با ستاره تزیین نخواهد شد
اینجا شك است
یقین نخواهد شد
اینجا هیچ وقت شكل زمین نخواهد شد
اینجا مهتاب مریض است
خوب نخواهد شد
اینجا قهرمان افسانه ها باخته است
پیروز نخواهد شد
اینجا هیچ وقت مثل دیروز نخواهد شد
اما اینجا گاهى بوى عشق مى آید
وگاهى قلب من مى تپد...
[COLOR="Silver"]
نیست تقصیر دلم که چنین تنهايم
عاقبت می میرد این دل رسوایم
روح من انس گرفت با همه غمهایم
گر نرم تا مقصد گم شده پاهایم
عاقبت سوخت چنین آن همه رویایم
گر نرم تاسمتش چون شکست پرهایم
حرف دل گفتم و او کم ندید دنیایم
زمزمه کردم به لب که خدا تنهايم ...
رفتی
گریه هم آغوشم شد
شب نمی شناختم
تاری اش در آغوشم شد... .
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهاییی
تو از یادم نمی روی
سوزن ریز بی امان باران
بر پیچک و ارغوان
تو از یادم نمی روی
تو . . .
با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟
" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..
بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ
با این همه بنــد
چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..
سکوت عجیبی است...!
تنها من مانده ام و خیال بودنت،
من مانده ام و تصوير طلوع تاريكت
تصويري که دلم را به بند کشید
و شده ام زندانی دفتر خاطراتت
شده ام تشنه حضورت...
با من چه کرده ای؟
وقتی می خوانمت دلتنگ می شوم
وقتی از تو می نویسم، چکاوکها عاشق می شوند
وقتی هوای کوچه ابری می شود،
دلم هوایت را می کند
وقتی می دانم دیگر عطر تنت نیست،
دیوانه می شوم...
عادتــــــ ــــ ـ نَکردهام هَنــــوز...
خیال میکنَــــم
روزی باز میگردی
آرام از پشتــــــ سر میآیی،
مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــدهام
دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا میزنی
و عُمـــر تنهــــــاییام به پایان میرســـ ـــ ـد ..
هی فلانی!
........می دانی؟!
می گویند
رسم زندگی چنین است :
می آیند ... می مانند ...
عادتت می دهند ... و می روند ...
و تو در خود می مانی
........ و تو تنها می مانی!
........ راستی! نگفتی!
آیا رسم تو نیز چنین است؟!
........ مثل همه ی فلانی ها ؟!
چقـــــدر تـلـخ
لبهایت طعـــــم سیــگار میداد و میدانــستم تو سیـــگار نمیکشـــی......
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران،
گل آرامش آوازی به رنگ چشمان روشنت دارد
نسیمی کز فراز باغ می آید،
چه خوش بوی تنت دارد
من اینک در خیال خویش،
خواب خوب می بینم
...
تو می آیی و از باغ تنت صد بوسه می چینم!
پشت قبرم گلدانی بی گل،
جای عکسم آینه بگذارید،
هر رهگذری خواهد فهمید آخر روزی،
جای او هم،این جا خواهد بود
کفشــهایم را دوســتـــــ نــدارم
.
.
تا از روی عــادتــــ
.
.
و بدون احســاس
.
.
هر روز محــبــتــــ را
.
.
زیر پاهایـــم له کنـــم
.
.
ترجــیــح می دهــم
.
.
پابرهنــه باشــم .:20:
۱،۲،۳
امتحان می کنیم
درد و رنج را
و به نظاره می نشینیم
لبخند را...
نقل قول:
کفشــهایم را دوســتـــــ نــدارم
.
.
تا از روی عــادتــــ
.
.
و بدون احســاس
.
.
هر روز محــبــتــــ را
.
.
زیر پاهایـــم له کنـــم
.
.
ترجــیــح می دهــم
.
.
پابرهنــه باشــم .
شعر ندارم ولی یه متن معرکه دارم(پستمو پاک نکنین مرسی)
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
================================
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
=========================
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن
==============
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
==============
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
==============
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست
======
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
------------------
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك
كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه
يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه
يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛
يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده
من آن خاك قيمتيام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم
وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
ميروم تا دل غمگین ترا ساز کنم/دل غمگین ترا ز غصه ام باز کنم
ميروم با همه غصه و تنهایی خود/غم تنهایی خود به عالم آواز کنم
بودنم درد و غمی بود ترا/ميروم که نازنینم دل تو ناز کنم
هر چه گفتم همه از دوری و هجران تو بود/ميروم که غصه خود به خدا راز کنم. . . ...
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است
باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است
در سکوت چشم دوختن به جاده های دور
باز انتظار عادت کسی که عاشق است
دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟
دستهای با محبّت کسی که عاشق است
باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست
از زبان تو حکایت کسی که عاشق است
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش
مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است
بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست
خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است
شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند
عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است
منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست
نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است
"زیبا طاهریان"