-
در جوی زمان,در خواب تماشای تو می رویم.
سیمای روان, با شبنم افشان تو می شویم.
پرهایم؟پر پر شده ام.چشم نویدم, به هنگامی تر شده ام.این سو نه ,ان سویم
و در ان سوی نگاه,چیزی را می بینم, چیزی را می جویم.
سنگی میشکنم, رازی با نقش تو می گویم.
برگ افتاد,نوشم باد;من زنده به اندوهم.ابری رفت,من کوهم ;می پایم.من بادم; می پویم.
در دشت دگر, گل افسوسی چو بروید, می ایم,می بویم.
-
از سبز به سبز
من در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد .
من در این تاریکی امتداد تر بازو هایم را
زیر بارانی می بینم
که دعای نخستین بشر را تر کرد .
من در این تاریکی
در گشودم به چمن های قدیم
به طلایی ها ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم .
من در این تاریکی ریشه ها را دیدم
و برای بوته ی نو رس مرگ ، آب را معنی کردم .
-
تارا
از تارم فرود آمدم کنار برکه رسیدم .
ستاره ای در خواب طلایی ماهیان افتاد . رشته ی عطری گسست .
آب را سایه ی افسوسی پر شد .
موجی غم را به لرزش نی ها داد .
غم را از لرزش موج ها چیدم ، به تارم برآمدم به آینه رسیدم .
غم از دستم در آینه رها شد : خواب آینه شکست .
از تارم فرود آمدم ، میان برکه و آینه ، گویا گریستم .
-
پاداش
گیاه تلخ افسونی!
شوکران بنفش خورشید را
در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
و در ایینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم.
در چشمانم چه تابش ها که نریخت!
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!
امدم تا ترا بویم,
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی
به پاس این همه راهی که امدم.
غبار نیلی شب ها راهم می گرفت
و غریو ریگ روان خوابم می ربود.
چه رویاها که پاره شد!
و چه نزدیک ها که دور نرفت!
و من بر رشته صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود.
امدم تا ترا بویم,
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی
به پاس این همه راهی که امدم.
دیار من انسوی بیابان هاست.
یادگارش در اغاز سفر همراهم بود.
هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!
امدم تا ترا بویم,
و تو :گیاه تلخ افسونی!
به پاس این همه راهی که امدم
زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی,
به پاس این همه راهی که امدم.
-
نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم,
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
در پس درهای شیشه ای رویاها,
در مرداب بی ته ایینه ها,
هر کجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
نیلوفر رویید,
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم,
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش , من بودم که میدویدم.
هستی اش در من ریشه داشت,
همه من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
-
تا گل هیچ
مي رفتيم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سياه !
راهي بود از ما تا گل هيچ .
مرگي در دامنه ها ، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست.
مي خوانديم: «بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به كران،
و صدايي به كوير.»
مي رفتيم، خاك از ما مي ترسيد، و زمان بر سر ما
مي باريد.
خنديديم: ورطه پريد از خواب ، و نهان ها آوايي افشاندند.
ما خاموش ، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و زمين ها
پر خواب.
خوابيديم. مي گويند: دستي در خوابي گل مي چيد.
-
آن برتر
به کنار تپه شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره اش خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت.
و ناگاه
از آتش لب هایش جرقه لبخندی پرید.
در ته چشمانش ، تپه شب فرو ریخت .
و من،
در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم.
-
غمي غمناك
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.
سهراب سپهري
-
ایـــــوآن تُــــهـــ ی استـــــ ، و بـــآغ از یـــــاد مســـافر سرشــــار
در دره آفتــآب ، ســر برگرفتــــ ه ای
کنـــآر بالش تـــو ، بیـــد ســــایــه فکــن از پــا درآمــده استـــــ ــ
دوریـــــــ ، تـــو از سوی شقــایق دوری
در خیـــرگی بوتــ ه ها ، کــو ســایــ ه لبخــــندی کـــه گــذر کنـــد
از شکافـــ اندیــشــ ه ، کو نسیمی کـــ ه درون آیــد؟
سنگـــریزه رود ، بر گونــ ه تو می لـــغزد ..
شبنـــم جنگل دور ، سیمای ترا می رباید
تــرا از تو ربوده انـــد ، و این تنهایی ژرفـــــ استـــــ ــ
می گریـــی ، و در بیراهه زمزمـــ ه ای سرگردان میـــــ شوی ..
-
از کتاب زیبای ما هیچ، ما نگاه
از آبها به بعد
روزی که
دانش لب آب زندگی می کرد،
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فکر می کرد.
با نبض درخت ، نبض او می زد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
می خوابید.
نزدیک طلوع ترس، بیدار
می شد.
اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
می پیچید.
زانوی عروج
خاکی می شد.
آن وقت
انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه
تنها می ماند.