تالاپ...
ماه بر بام خانـــــه ام می افتد.
ادامه باران ها همیشه زیبا نیست
همین طور ادامـــه رویاها...
نیســـــتی...
تنهایی بر دلــــم می افتد
و این شب سرد و غمگین
ادامـــــه سرمه ای است
که تو به چشمانت کشیده ای...
Printable View
تالاپ...
ماه بر بام خانـــــه ام می افتد.
ادامه باران ها همیشه زیبا نیست
همین طور ادامـــه رویاها...
نیســـــتی...
تنهایی بر دلــــم می افتد
و این شب سرد و غمگین
ادامـــــه سرمه ای است
که تو به چشمانت کشیده ای...
اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است ***دیگرا مرا ز عشق گواهی نمانده است
در چشم بی فروغ من از رنج انتظار ***غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است
در سینه سر چرا نکشم چونکه بر سرم ***جز سایه های بخت سیاهی نمانده است
در دوره ای که عشق گناه است بر دلم ***جز جای داغ مهر گناهی نمانده است
نوری زمهر تو نیست به دلهای دوستان ***لطفی دگر به جلوه ی ماهی نمانده است
در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق ***از گل گذشته برگ گیاهی نمانده است
شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ام ***شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است
حسرت کشی ببین که دگر از وجود من ***جز ناله های گاه به گاهی نمانده است
روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر ***یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر
من که چشمم خواب دریا دیده بود ***عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر
هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است ***سرنوشت من گره خورده ست با غم ، سر به سر
لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد ***تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر
بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست ***از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر
مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شدو ***بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر
ما را چه جای عشق که بی نسبت همیم ****ما تا همیشه گم شده در حسرت همیم
از بخت و آسمان گله ای نیست ماه من ****تقدیر شد که ما ز ازل زاده ی غمیم
در بزم ها و شادی این نو عروس:عشق ****ما ساقدوش اشک و جدایی و ماتمیم
هر شب برای فاجعه ای منتظر شدیم ****ما از قدیم وارث این درد مبهمیم
ما را چه جای عشق در این سرزمین بد ****مایی که این چنین به خداوند محکمیم
روزی تمام این همه غم دور می شود ***روزی که هر دو در نفس خاک همدمیم
کمی تا قسمتی افسرده هستم ***از این بازی غم پژمرده هستم
دلم می خواهد این دفعه بگریم ***نمی دانم چرا دل مرده هستم؟
دل من باز گريست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت مي خواندم
که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد
و از اين عشق گذر خواهي کرد
و نخواهي فهميد....
بي تو اين باغ پر از پاييز است...!
نمی دانم به کدامین جرم اینجایم ...
لای این زنجیرها !
میان این همه سیاهی ... این همه نداشتن !
تکراری شده ام ، می دانم …
گله دارم !
بعد این همه مدت هنوز هم گله دارم !
هنوز هم نمی دانم پی چه رفتم ؟!
پی چه گشتم و ... برای چه ماندم – دست خالی ؟! –
متاسفم،
بودنم را می گویم ! ...
بگذار تلخ بنویسم ... سیاه ،بی رنگ ، بی عشق !
مگر جز این است ؟!
مگر جز این است که هر بار خواستیم عاشق شویم ،
گفتند " نه ! تو محکوم شده ی تنهایی !
گرچه ...
گرچه یواشکی عاشق شدیم
یواشکی نگاه کردیم
یواشکی ... یواشکی ...
و یواشکی بریدیم ، پاره کردیم ،شکستیم
شکستیم ، شکسته شدیم ...
شکسته شدم ، خرد شدم ، مردم .. مُردم و اما زنده ماندم !
بگذار تلخ بنویسم ... سیاه ، بی رنگ ، بی عشق !
مگر جز این است ؟!
مگر ....
می بینی ! انعکاس صدایم را ؟!
در من شکفته ست گلی تیره از غمت ****با ریشه های سمی و سنگین ماتمت
هرقدر دور می شوم از بذرهای بغض ****گلهای خیس می شکفد باز،از غمت
پاییز سال وقت کمی نیست باغ من! ****پس کی بهار می دهد این سال از دمت؟
یک آن نبودنت غم یک سال می دهد ****ای هرچه از شکوه به تکریم دل کمت
با من بگو کدام پهنه ی شب بستر تو است؟ ****ماهی که آفتاب به تنویر ملزمت!
خوش می شود دلم که تو می باری از طلوع ****آری به این امید زنده ام،به نم نمت
آن بوسه و تخدیر مرا می کشد آخر ***این بازی تقدیر مرا می کشد آخر
دیدی چه جدا شد دلم از سیب بهشتت؟ ***این جبر زمینگیر مرا می کشد آخر
قابی ست دو چشمت به افق زار نگاهم ***باز آیی تصویر مرا می کشد آخر
گفتی که به من می رسی و بوسه دیگر... ***آه این تب لب گیر مرا می کشد آخر
سوسوی امیدی...نکند؟ نه ،که همانست ***شبها که به تسخیر مرا می کشد آخر
هم سوخت و هم ساخت دلم با غم و این درد ***چه زود و یا دیر مرا می کشد آخر!
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لبها ربود؟
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ هرگز اینچنین تنها نبود
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد خود آرایی کنید
اشکهای یخ زده آیینه تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود!
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان دور از ملامت های ماه
چشم می بندم که جویم خواب را!
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عشق شور انگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود...!
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهایم میشنیدم.
زندگیام در تاریکی ژرفی میگذشت.
این تاریکی، طرح وجودم را روشن میکرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شدهیی بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بیشکل زندگیام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگهایم از تپش افتاد.
همه رشتههایی که مرا به من نشان میداد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمیگذشت.
شور برهنهیی بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشنها میجست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعله فانوس را نوشید.
وزشی میگذشت
و من در طرحی جا میگرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم.
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگهایم جابهجا میشد.
حس کردم با هستی گمشدهاش مرا مینگرد
و من چه بیهوده مکان را میکاوم:
آنی گم شده بود
سهراب
من
مانند پنجره ای که رو به دیواری آجری باز می شود
تنها هستم
مانند گلدانی که هیچ گلی در آن نروئیده است
مانند پرده ای که هیچ دستی کنارش نمی زند
مانند چشم های تو که زیبایند و تنها
تنها هستم . . .
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است
ارزش جانکندن گلها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چارة معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟
ديدي تنها شدم
ديدي اونم رفت
بازي كرد با دلم
ديدي اونم رفت
حالا بدونه اون خسته تریـــــــــــنم
دارم مرگو با چشمام ، من ميبينم
دلم غصه نخور بزار جداشه
دلم غصه نخور كه آخراشه
دلم خوب ميدونم
تنهایي سخته
دلم غصه نخور رفته كه رفته
دلم هميشه اينجور نميمونه
كه بشكنن تو رو با هر بهونه
داري دق ميكني اينو ميدونم
چرا اينجوريه رسم زمونه
از عاشقانه هایم بیا
و مرا در نجوایی شبانه
صدا کن
و مرا از سیاهچال تنهايي ام
جدا کن
و مرا در هُرم ملایم آغوشت
رها کن
و نگو چرا
طعم تنهايي و نا گرفته ایی
و نگو چرا چشمانِ زخمی ات،
مستورِ حجمِ اندوه و اشک است
و نگو
چرا دلت
مثلِ تبسمِ سبزِ بهار نیست
---
غبار از خستگی چهره ام بزدای
با لهجه هایی از نسیمِ ترانه
---
عزیزم
از عاشقانه هایم بیا
مرا در التهاب سینه ات غرق کن
مرا با بوسه های وحشیانه داغ کن
مرا بر بستر لاله های ابریشمی و لالایی
خواب کن ...
شب - سکوت - تنهايي
غم - غصه - بی وفایی
بسه جدایی از تو
ای عشق پس کجایی؟
خسته ازین نبودن
بی هم نفس سرودن
همیشه در هرکجا
منتظر تو بودن
رویای عاشقانه
ای عشق کودکانه
تنها دلیل منی
برای هر ترانه
من - تو - نگاه – آغاز
دل – بی قرار - پرواز
بیا بمون عشق من
ای همصدای هم راز ...
تو را در فکر می بینم
در آن هنگام که تنهایم
در آن هنگام که می میرم در میان غربت وشبها و بیداری
تو را در فکر می بینم
همان لحظه که بوف شب می گوید:
چه تنهايي! چه تنهايي!
در آن هنگام،درآن لحظه، که باد می لرزاند شاخ صنوبرها
در آن وقت که می سایم دست بر دست
آرام.
در آن فرصت که می گویند قصه از بی خوابی، جیرجیرک ها
تو را در فکر می بینم
در آن نوبت که می بارد عاشقانه باران از چشم ها
در آن لحظه که می خوابند نفس هایم
در آن لحظه که می گویم:
چه تنهایم!چه تنهای
تنهايي»
تنهايي یعنی اشک و یعنی لحظه
تنهايي یعنی شعری که پر شده از غصه
تنهايي یعنی سایه، یعنی تردید
تنهايي یعنی عشقی که از تو چشات می دید
تنهايي یعنی گیتار، یعنی یه دله تبدار
تنهايي یعنی قلبی که میشکنه از تکرار
تنهايي یعنی بی تو، یعنی بیمار
تنهايي یعنی من باز، موندم با همین غمهام
تنهايي یعنی پاییز، یعنی یه دله لبریز
یعنی چشم من بازم، شد از اشک غم سرریز
تنهايي یعنی تیک تاک،یعنی خطای زیک زاک
تنهايي یعنی دنیا!دیدمت!بیا!ساک ساک!!!
تنهايي ام را دوست دارم
تنهايي ام پر ز حضور است
پر ز حضور پاک الله
پر ز حضوری بی ریا است
تنهايي ام را دوست دارم
تنهايي ام پایان ندارد
تنهايي ام را دوست دارم
تجمعها از او امان ندارد
تنهايي ام را دوست دارم
تنهايي ام مرا نویداست
تنهايي نوید با خدا بودن
برای مجنون درخت بید است
تنهايي ام را دوست دارم
تنهايي مرکز حلقه ی اشک است
تنهايي ام را دوست دارم
تنهايي چون یک وحی،یک الهام
نیازمند دریافت و درک است
تنهايي ام را دوست دارم
تنهايي ام یعنی ره ...
ز دور که سوی من می آیی، در تب و تابم
آری، در تب و تابم، این تب و تاب عاشقانه است.
چون که خنده هایت را می بینم، می شکنم
آری، می شکنم،این شکستن عاشقانه است.
آن دم که می نشینی در کنارم، گریه می کنم
آری، گریه می کنم، گریه هایم عاشقانه است.
دست هایم را می فشاری،می گویی گریه نکن
می گویم گریه وصال است گلم، این وصال عاشقانه است
صورتم را نوازش می کنی، پاک می کنی اشک هایم را
اشک هایم را،اشک هایم را،اشک هایم عاشقانه است.
کاش می دانستم
پنجره تنهايي من
به کدامین افق باز خواهد شد
به چندمین دیدار
هنوز یادم هست
وداع غمناک
در ریزش مهتاب:
"آنزمانیکه پیراهن تو
بوی هجرت میدهد
لبخندت را به آب بسپار
من تمام سلام هایم را به آب سپرده ام"
ای کدامین دست
بال هایم را بگشا
ای کدامین حنجره
سکوتم را زمزمه کن
سایه ای
خشت تنهايي مرا تر کرد
سکوتم ترک برداشت
ز تابستان که بگذرد ،
عمر تنهايي من هم تمام می شود...
تنهايي ام دیگر بوی نارنج های خام ،نمی دهد!
دیشب ،
که ستاره ها را ورق می زدم ،
دست هایم خسته شدند...
دیشب ،
سر روی شانه های شب که می گذاشتم ،
آسمان در دست هایم ، گریه می کرد...!
از تابستان که بگذرد
خنده هایم بوی سیب می گیرد و
عاشقانه هایم ،
بوی باران !
دلم هوای یاس های خشک جانماز مادربزرگ ،
می کند...
دلم ، دل تنگ تنهايي ماهی سُرخ تُنگ مان ،
می شود...
تابستان من ،
بوی غربت مسافر ها ، می دهد...
فرداهای گنگ و بی سر انجام
روزهای تلخ تنهايي
نو نمی شوند هرگز
بدون تو
و شایدها
در گریز از این همه سرگردانی
جای خود را٬ به اما و باید ها می دهند
این شعر من است
که جانی دوباره می گیرد
از یادت٬
اما چه سود
که فقط یک نام مانده از تو
خودت که نیستی.
عشق در کنار این همه زیبایت
واژه حقیریست
تا همیشه و هنوز
و من در میان اقیانوس
حضور تو
قطره خجالت زده بارانم.
بی شک عشق
تعبیر عاشقانه ای از نام تو است.
روزها٬فردا ها
نو نمی شوند بدون تو
ای نازنین.
این تنهايي چیست همه رو آزرده
این دله شکسته ی من چه گناهی داره
این تنهايي مرا به زندان خیانت کشید
چه سودی میبری از این همر ورزیدن
تنهايي مرا از خود بیزار کرد
در دل همه خار کرد
چه می توان گفت از این تنهايي که خود نیز تنهاست
آرزوهایی داشتم در ذهن با لیلی خود
اما تنهايي آمدو او رو با خود برد تنهام گذاشت
حال چه می توان کرد با این همه آرزو
ای کاش می شد تنهايي رو...؟! ...
بغض می کنم
برای تنهايي خودم
برای بودن ام در جماعت بی تأثیر!
و اشک می ریزم
به حال دوستی مان
که تنهايي های مرا پر نمی کند
خام می شوم
سرگشته ، پریشان
و دیوانه می شوم
در کشاکش عاشقانه مستی
و دور می شوم از جماعت بی تأثیر!
و اکنون . . .
می ترسم!
در این سرانجام بی انجام
می ترسم رام شوم آخر رام!!!
خسته ام
تنهام
نه به تنهايي تو
نه به تنهايي عشق
نه به تنهايي فردای غم انگیز دلم
که به تنهايي این رنگ غروب پاپیز
که در ان دل شده از غصه ی عشقت لبریز
و به تنهايي ابر تیره
که از این خلوت ما میگذرد
سایه ای بر دل ما می افتد
دل رنجیده ز غم میگیرد
و در این تنهايي
عاشقی می میرد ...
در این بازار مکاره معاملهای کردهام
عمر دادهام
تنهايي خریدهام
حاصل جهد و جهادم شده است تنهايي
خسته از رویم شده، روی خوش تنهايي
به فنا میبردم قایق بودن در هیچ به صدا آمده از موج سکوتم، تنهايي
در پرستیدن و خوش بودن و عاشق شدنم طُرفهای هیچ نبستم مگر آن ذرهای از تنهايي
دل پریشان غمت شد صنما رخ بنما
تا من آتش بزنم خرمن خوش ثمن تنهايي ...
ی ایستم مقابل آیینه
می بینمت دوباره ، که تنهايي
من با توأم همیشه ، ولی انگار
در هر دو شکل؛ باز ، تو تنهايي
لبخندمن إفاقه نکرد - از بس
پیچیده ای به اشک - ز تنهايي
رفتم به باغ آینه ، امّا باز
با صد هزار آینه ، تنهايي
گرچه خطاست - آینه ، بشکستم
عیب من است : اینکه ،تو تنهايي
برگرد این نفس نفس آخر
از من مگیر لذّت تنهايي
غربتم را سرمه پاشی کرده ام
روی بی تابی قلبی غرق خون
روی احساس خفگی در جنون
روی این دریای شور آباد عشق
در کویر قلب های تشنه ای
که پی عشق اند اما جز سرابی را نمی یابند حیف
عشق اما چیست؟!
فلب های سرد ما
سالها لرزان به خود پیچیده اند
سالها بی تاب
اما منجمد وامانده اند
از تپش هایی که گرمی بخش این سینه شود
عشق آیا انتها بر این همه تشویش نیست؟!
یک تکامل تا رسیدن به خدای عاشق و معشوق نیست؟!
عشق آیا سهم ما از این جهان تنگ نیست؟!
وقتی تنها شدم
سرنوشتم
شعر تنهايي هر واژه چشید : نام تو دید
وزمانی هم
در آیینه تنهايي بسوی خودم خندیدم
شاید
از تصویر ژولیده من
دیوانگی هستی من شکل گرفت.
و بیابانی که تنهايي من
نه از مجنون چشید میراثی
نه به لیلا خیلات خودش قصه ای گفت
نه از آهو نگه را دزدید
و بیابان چه بیابان تهی
که در او وهم زعشقی نشد پیدا
فقط تنهايي من مایه تنهايي من
چاک فریاد من هم بخیه نشد
کفش هم پای مرا ابله ای درد نداد
فقط تنهايي من
موج شکن بود به سراب دلم
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
درختان ایستاده میمیرند ، در بستر سوزناک اما سپیدِ! برف
درختان تنهایند ، جنگل هم که باشند ، هر درخت تنها می میرد
درختان بی صدا می میرند ، در گورستان سرد اما نامرییِ! هوا
روح درخت مِه می شود در بستر سوزناک اما سپیدِ! برف
هر درخت اما فقط از مرگ خویشتن خبر دارد زیرا
درختان ایستاده می میرند ، حتی اگر مثال سرو، سبز! باشند
نظاره می کنم بازدم نفس هایم را، در فصل راستی ها ،
توده ی مِه است، روح درخت است...
"داروین" یقینا اشتباه کرده است.
نوشته خودم
عکس از : Andrei Baciu
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت...
مرا شمشير زد گيتي ، تو را مشت
تو را رنجور ساخت ، اما مرا كشت
اگر سنگي ز كوي دل بر آمد
تو را بر پا و مارا بر سر آمد ...
سبک نکرده دلمو گریه ،برای دیدنت
آرزوهام تمام شدن،تو حسرت ندیدنت
[روزای تکراری من، انگار تمومی نداره
بدون تو، بی کسی هام ،طاقت دوری نداره
کجا برم ؟به کی بگم؟قصه ی ما تموم شده
تواین سکوت لحظه ها،داشتنت آرزوم شده
خدایا اگه هنوز بیادمی،بدون براش دلواپسم...
خدایا نذارکه باورم بشه دیگه بهش نمیرسم
خسته شده نگاه شب،ازدیدن اشکای من
چی مونده جز گذشته هام بدون تو برای من؟
بیا که پایان منه لحظه ی بی تورفتنم
تو انتظار هر نفس،در انتظار مردنم....
درین سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بستهات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه كردن
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟
مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!.....
لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...............
صندلي هم هست
تکیه گاه شکسته اش
مرا میزبانی می کند
اندکی درد دل روی زمین
پیش پای صندلي گندیده
فکر می کنم سال پیش
هنگامی بر صندلي تیکه داده بودم
مقداری از درد دل هایم بر زمین ریخت
امروز میزبان من باش
من تنها آمده ام
من با کوله بار امده ام
من تشنه جرعه ای یاد آمده ام
جرعه ای از یاد
یاد روز اول آشنایی
یاد شکستن دل کودکی
یاد شکستن غرور جوانی
من باز تنها آمدم
امدم مثل همیشه
که با تو قسمت کنم
تنهایی همیشگی ام را ...
با زمين خيلي غريبم
با هواي تو صميمي
ديده بودمت هزار بار
تو يه رؤياي قديمي
به نگاه چشم گريون
يه فرشته رو زميني
چشامو به روت مي بندم
تا كه اشكامو نبيني