P30World Forums
http://www.p30world.com/nw_imgs/rtl1.gif دانلود نرم افزار     http://www.p30world.com/nw_imgs/rtl1.gif فروشگاه اینترنتی
برگشت   P30World Forums > علم، فرهنگ، هنر > موضوعات علمی > ادبيات و علوم انساني

تابلو اعلانات

ادبيات و علوم انساني موضوعات مرتبط با ادبیات ، روانشناسی ، حقوق ، فلسفه ، منطق و ....



جواب
 
اختيارات تاپيک نمايش رسم
قديم 12-18-2006, 01:50 PM   #1
Asalbanoo
مدیر بازنشسته
 
Asalbanoo's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 7,972
پيش فرض فرهنگ واژه‏هاى عرفانى - ادبى

فرهنگ واژه‏هاى عرفانى - ادبى

اگرچه اهل ادب با ذوق عارفانه و شوق عالمانه خويش به كنه معانى كلمات وعبارات و اصطلاحات و تعابير ادبى و شاعرانه واقفند امّا از آنجا كه در اين فصل‏شمّه‏اى از صور لفظى و معنوى سخن را برشمرديم مِن باب نمونه كلماتى چند كه‏بيشتر در اشعار و نوشته‏ها به‏كار مى‏رود را نيز شرح و تفسير مى‏نمائيم تا در خلال‏مطالعه اشعار و نوشته‏هاى مندرج در اين كتاب به فرامعنى بودن آنها بيشتر توجه‏گردد و بر شيرينى مضامين بيفزايد و وسعت تخيل و دامنه نگرشِ عميق شاعران ونويسندگان فارسى زبان بيش از پيش روشن شود.
تعاريف عرفانى اين متن اقتباس و برگرفته‏اى از كتاب «تصوف(17) و ادبيات‏تصوف» و فرهنگهاى مختلف و بخصوص لغت‏نامه دهخدا است.
اشعارى كه براى نمونه در تشريح هر كلمه آمده عموماً از ديوان حافظ و بعضاًديگر شاعران پارسى‏گوى است و فى‏المثل از 208 بار تكرار كلمه «يار» در شعرحافظ تنها 4 مورد و از 607 بار تكرار «دل» 5 مورد را برگزيديم.
شيوه گردآورى اين مطالب چنين است كه ابتدا مفهوم عارفانه و صوفيانه‏مربوط به هر كلمه ذكر مى‏گردد و سپس معناى لغوىِ آن از فرهنگهاى مختلف‏اضافه مى‏شود و در پايان نمونه‏هاى شعرىِ مناسب چاشنى شرح مذكور مى‏گردد.

1- آب حيوان:

در اصطلاح عرفانى به وجود مطلق و تعين اول گويند./در لغت‏به معناى آب زندگانى است.
آب حيوان اگر اين است كه دارد لب دوست
روشن است اين كه خضر بهره سرابى دارد

حافظ فرمايد:

آب حيوان تيره‏گون شد خضر فرخ‏پى كجاست
خون چكيد از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

2- ابد:

عبارت است از امتداد ظهورات معنى در صور اسماء قابله و صفات‏منفعله و در لغت استمرار وجود در زمانهاى مقدره غيرمتناهيه در مستقبل

حافظ فرمايد:

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

3- ابرو:

اعوجاج(18) سالك را گويند از صراط مستقيم شريعت و طريقت و درلغت موى روئيده بر ظاهر استخوان قوسى شكل بالاى كاسه چشم.
در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد

4- اَحَدْ:

اسم ذات و مطلق معنى است و در لغت يگانه و فرد و نامى از نامهاى‏خداوند است. مؤلف گويد:
من رو به سويت داشتم، وهم و گمان بگذاشتم
واحد احد پنداشتم، اى قبله و فرقان من

5- آرزو:

ميل است به اصل و مبدأ خود/در لغت به معناى شهوت و اشتهاءاست چنان‏كه فردوسى گويد:
نگه كن كه ما از كجا رفته‏ايم
نه مستيم و بر آرزو خفته‏ايم

حافظ گويد:

گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت
گفتا تو بندگى كن كاو بنده‏پرور آيد

و يا:

آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سوزان بسوز و ساز
Asalbanoo is offline   Reply With Quote
تبلیغــــات
Advertisement
 
قديم 01-29-2007, 09:28 AM   #2
Asalbanoo
مدیر بازنشسته
 
Asalbanoo's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 7,972
پيش فرض

6- ارغنون:

فرط تعلق و محبت را گويند به نوعى كه از جميع تعلقات و صوركثرات منقطع گردد/در لغت نام سازيست كه افلاطون وضع كرده و نام كتاب منطق‏ارسطو است.

منوچهرى دامغانى گويد:
همى راندم فرس را من به تقريب
چو انگشتان مرد ارغنون زن

حافظ گويد:
در زواياى طربخانه جمشيد فلك
ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع

و يا:
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است
چون از اين غصّه نناليم و چرا نخروشيم

7- آز:

آرزوى نفس را گويند به طريقه هوا و هوس / در لغت زياد جستن،زياده‏جويى، طمع، فردوسى گويد:
بهرجاى جاه وى افزون كنم
ز دل كينه و آز بيرون كنم

حافظ گويد:
سماط دهر دون‏پرور ندارد شهد آسايش
مذاق حرص و آز اى دل بشوى از تلخ و از شورش

8 - ازل:

امتداد فيض را گويند از مطلق معنى و ظهور ذات احديت در مجالىِ‏اسماء فعلى و در لغت زمانى كه آن را ابتدا نباشد.

حافظ گويد:
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

و يا:
نااميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانى كه، كه خوب است و كه زشت

و يا:
مرا روز ازل كارى به جز رندى نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

9- اشتياق:

كمال انزعاج(19) دل را گويند به ميل اصلى به‏سوى مبدأ اولى درلغت به معناى آرزومند چيزى شدن و ميل و رغبت بسيار به چيز يا كسى داشتن.مؤلف گويد:
اشتياقِ لب ساقى به دل جام افتاد
التهاب دل ساغر به لب مينا بود

حافظ فرمايد:
مُردم ز اشتياق و در اين پرده راه نيست
يا هست و پرده‏دار نشانم نمى‏دهد

10- افسانه:

ملاحظه اعمال گذشته را گويند در حينى كه توجه به تكميل نفس‏در خاطر متمكن شده باشد و در لغت به معناى سرگذشت و حكايت گذشتگان‏است.

حافظ گويد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

و يا:
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نيكى به جاى ياران فرصت شمار يارا

11- افسوس:

تأسف سالك را گويند بر فوت اوقات و عزم تدارك مافات، درلغت به معناى حسرت و دريغ چنان‏كه اديب‏الممالك فراهانى گويد:
افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته
دهقان مصيبت‏زده را خواب گرفته

حافظ گويد:
افسوس كه شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است

12- آه:

علامت و نشانه كمال عشق كه زبان از شرح آن عاجز باشد و در لغت‏آوازى است كه براى نمودن درد و رنج و الم و تأسف و اندوه از سينه برآرند.

حافظ می فرمايد:
- مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
- باغبانا ز خزان بى‏خبرت مى‏بينم
آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
- مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
Asalbanoo is offline   Reply With Quote
قديم 01-30-2007, 07:18 PM   #3
Asalbanoo
مدیر بازنشسته
 
Asalbanoo's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 7,972
پيش فرض

13- آئينه:

مجلى تجلى حقيقى را گويند كه به‏صورت اعيان ثابته و اكوان(20)غيبيه ظاهر شود:
اى آينه جمال شاهى كه تويى
وى نسخه نامه الهى كه تويى
و در لغت به معناى آبگينه، چنان‏كه حافظ گويد:
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد

و يا:
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند
كه مكدّر شود آيينه مهر آئينم

و يا:
عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مى در طمع خام افتاد

14- باده:

عشقى را گويند كه هنوز اشتداد نيافته باشد و اين مرتبه محبت‏مبتديان است و در لغت به‏معناى شراب و مى‏است، چنان‏كه

حافظ گويد:
صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه انديشه اين كار فراموشش باد
- مرا به كشتى باده در افكن اى ساقى
كه گفته‏اند نكويى كن و در آب انداز
- خورده‏ام تير فلك باده بده تا سرمست
عقده در بند كمرتركش جوزا فكنم

15- بازى:

تحول نشآت الهيه را گويند چنان‏كه حافظ گويد:
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
و در لغت به معناى سرگرمى، تفريح و قمار آمده است
- تا چه بازى رخ نمايد بيدقى خواهيم راند
عرصه شطرنج رندان را مجالِ شاه نيست
- آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت
واى از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد

16- بامداد:

مقام گردش احوال است كه موجب ترقى سالك از مرتبه سفلى به‏عليا گردد. و در لغت به‏معناى صبح زود و سپيده دم است.

حافظ گويد:
خنك نسيم معنبر شمامه دلخواه
كه در هواى تو برخاست بامداد پگاه

17- بت:

مقصود اصلى و مطلوب حقيقى را گويند به هر صورت و هر پيكر كه‏ظاهر گردد:
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست
بدانستى كه دين در بت‏پرستى است
و در لغت به‏معناى صنم، معشوق و مجسمه‏اى كه به شكل انسان يا حيوان‏سازند.

حافظ فرمايد:
خيز و بالا بنما اى بتِ شيرين حركات
كه چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم

18- بحر:

وجود مطلق را و هستى حق را گويند و در لغت به معناى درياست.

حافظ فرمايد:
خيال حوصله بحر مى‏پزد هيهات
چهاست در سَرِ اين قطره محال‏انديش

و يا:
هر شبنمى در اين ره صد بحر آتشين است
دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد

19- برق:

لمعات(21) عشق و لمحات(22) شوق را گويند كه از ذات اقدس الهى بردل سالك لايح گردد و در لغت به‏معناى درخشش و درخشندگى است.

حافظگويد:
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل‏افگار چه كرد

و يا:
عقل مى‏خواست كز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد

20- بلا:

امتحانات الهى را گويند به‏جهت تطهير سالك و در لغت رنج وگرفتارى است. باباطاهر گويد:
به دام دلبرى دل مبتلا بى
كه هجرانش بلا وصلش بلا بى

حافظ فرمايد:
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نياز نيم‏شبى دفع صد بلا بكند

و يا:
دعاى گوشه‏نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمى به ما نمى‏نگرى
Asalbanoo is offline   Reply With Quote
قديم 01-30-2007, 07:22 PM   #4

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,682
پيش فرض

فرهنگ واژه های ادبی _ عرفانی
http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2228
magmagf is offline   Reply With Quote
قديم 01-31-2007, 09:12 AM   #5
Asalbanoo
مدیر بازنشسته
 
Asalbanoo's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 7,972
پيش فرض

21- بوى:

آگاهى دل را گويند از علاقه ازلى و پيوستگى اولى و در لغت به معناى‏رايحه و آنچه با قوه شامه احساس شود. عرفا گويند عاشق وقتى از ديدن معشوق باچشم سر ناتوان شد بوى دلبر را مى‏فهمد.

مولانا گويد:
بوى جانى سوى جانم مى‏رسد
بوى يار مهربانم مى‏رسد
حافظ فرمايد:
به بوى زلف و رُخَتْ مى‏روند و مى‏آيند
صبا به غاليه‏سائى و گل به جلوه‏گرى

22- بهار:

فرح و سرور سالك را گويند و در لغت به ماه اول از سال خورشيدى‏گويند

حافظ گويد:
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد

23- بيابان:

مقام حيرت(23) و هيمان(24) را گويند و در لغت زمين بى‏آب و علف‏است

حافظ گويد:
در بيابان گر ز شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور

24- پرده:

موانعى كه ميان عاشق و معشوق قرار گيرد و نيز اصطلاحى درموسيقى و در لغت روپوش و حجاب است.

مؤلف گويد:
پرده بردار تا جمال جميل
متجلى شود به وجه كمال

حافظ فرمايد:
حالى درون پرده بسى فتنه مى‏رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند

و يا:
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست

25- پياله:

عشقى را گويند كه اقوى از ميل و مرتبه رقت باده باشد و در لغت‏ساغر و جام است.

حافظ گويد:
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر
به مى ز دل ببرم هول روز رستاخيز
Asalbanoo is offline   Reply With Quote
جواب


کاربراني که اين گفتگو را مشاهده ميکنند: 1 (0 کاربران و 1 مهمان)
 
اختيارات تاپيک
نمايش رسم

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن
شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
شما نمی توانید فایل پیوست کنید
شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید

BB code is روشن
شکلک ها روشن هستند
کد [IMG] اکنون روشن میباشد
HTML کد خاموش مي باشد

پرش



واحد زمان برحسب GMT +4.5. ساعت هم اکنون 01:02 PM.


Powered by: vBulletin Version 3.8.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.
Advertisement System V2.6 By   Branden
کليه حق و حقوق متعلق است به گروه نرم افزاري P30world
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به کسب اجازه کتبي از مديريت ميباشد
Email : Forum [at] p30world.com    Fax : +98 (131) 3245397

دانلود نرم افزار     خرید اینترنتی از فروشگاه آنلاین     سفارش تبلیغات     تماس با مدیریت وب سایت