![]() |
|
|||||||
| ادبيات و علوم انساني موضوعات مرتبط با ادبیات ، روانشناسی ، حقوق ، فلسفه ، منطق و .... |
![]() |
|
|
اختيارات تاپيک | نمايش رسم |
|
|
#1 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
علماى زبانشناسى بر آن هستند که زبانهاى امروزى دنيا بر سه بخش است:
- نخست : بخش يکهجائى (يکسيلابى ـ Langues Monosyllabiques) و اين قمس زبانها را از زبانهاى ريشگى نامند زيرا لغات تنها يک ريشه است که به اوّل يا آخر آن هجاهائي(۱) نيفزودهاند. زبان چينى و آنامى و سيامى را از اين دسته مىدانند. در زبانهاى ريشگى شمارهٔ لغتها محدود است چنانکه گويند چينيان براى بيان فکر خود ناگزير هستند لغات را پس و پيش کنند يا مراد خود را با تغيير لحن و آهنگ کلمه بفهمانند. (۱) . هَجا يَهْجُو هَجْواً: يعنى برشمردن و هجو کردن يعنى عيب کس شمردن، و اهجاء تقطيع لفظ است به حروف و شمردن حرفهاى کلمه، و حروف هجا ابجد هوز است الى آخر يا الف با تاء است الى آخر يعنى حروف مقطعه و جدا شده و حروف تهجى هم بدين معنى است و به اصطلاح هر حرکت که از حرفى به گوش آيد آن را هم هجا گويند و اين لفظ ترجمهٔ سيلاب فرهنگ است. - دوم : بخش زبانهاى ملتصق (Lantues Agglutinantes) اين زيانها يکهجائى نيست، چه در لغات اين زبان به هنگام اشتقاق، هجاهائى بر ريشهٔ اصلى افزوده مىشود، ولى ريشهٔ اصلى از افزودن هجاها هيچگاه تغيير نمىکند و دست نمىخورد و هر چه بر او افزايند به آخر او الحاق مىشود و مردمى که زبانشان را ملتصق خوانند اينان هستند: مردم اورال و آلتائى که شاخهاى از نژاد زردپوست مىباشند مانند مغولان و تاتاران و ترکان و مردم دونغوز و فين و ساموئيد و بيشتر ساکنان سيبريا و دشت قبچاق، مردم ژاپن و اهالى کُره، دروايد، باسک (Basques) از مردم هند، بوميان آمريکا، مردم نوبى (جنوب مصر در آفريقا) مردم هُوتْتِنْتُتْ (Hottentots)، مردم کافرْ (Caffres) و سياه پوستان افريقا، مردم استراليا. - سوم : بخش زبانهاى پيوندى (Flectives) ـ در اين زبانها بر ريشه و مادهٔ لغات هجاهائى افزوده مىشود ولى نه تنها به آخر ريشه، بلکه به اول ريشه هم ـ ديگر اينکه ريشهٔ لغت بر اثر افزايش تغيير مىکند، گوئى که ريشه با آنچه بر وى افزوده شده است جوش خورده و پيوند يافته است ـ به خلاف زبان ملتصق که چون ريشه تغيير نمىکند هجاهائى که بر ريشه افزوده است مثل آن است که به ربشه چسبانده باشند نه با او پيوسته باشد. زبانهاى پيوندى اينها است: - زبانهاى سامى مانند عبرى و عربى و آرامى که بعد سُريانى ناميده شد، و در عهد قديم زبانهاى فنيقى و بابلى و آشورى و زبان مردم قرطاجنه که شعبهاى بودهاند از فنيقيان و زبان حميري. - زبانهاى مردم هند و اروپائى به معنى اعم: آريائيان هند ـ آريائيان ايران(۲) ، يونانيان ـ ايتاليائيان ـ مرداسِلتْ (بوميان اروپائى غربي) ـ ژرمنى (آلمان و آنگلوساکسون و مردم اسکانديناوي) ـ لِتْ و ليتوانى و سلاو (که روس و سلاوهاى شرقى اروپا و مردم بلغار و صرب و ساير سلاوهاى بالکان باشند). (۲) . زبان فارسى در بعضى از افعال قياسى ملتصق است ولى در غالب افعال سماعى و قياسى غيرتام و ترکيبهاى مزجى در شمار زبانهاى پيوندى است و اين حالت از امتزاج لهجههاى مختلف و شاخههاى گوناگون زبانهاى ايرانى در يکديگر موجود شده است. علماى زبانشناسى برآن هستند که زبانهاى بخش سوّم از راحل زبانهاى بخش اوّل و دوّم درگذشته و ترّقى کرده تا بدين درجه رسيده است ـ يعنى اين زبانها مستقلاً در سير تطوّر کمال يافتهاند. منبع: aftab.ir |
|
|
|
| تبلیغــــات | |
Advertisement |
|
|
|
#2 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
زبان وسیله ی بیان تفکر است و غالباً برای انتقال فکر کسی به دیگری به کار میرود. این انتقال ممکن است به وسیله ی گفتن، نوشتن، اشاره و یا لمس انجام شود. پس هر چه وسیله ی انتقال فکر، یعنی زبان، از طرفی ساده و از طرف دیگر دقیق تر باشد، عمل انتقال فکر دقیق تر و راحت تر صورت خواهد گرفت.
انواع زبان زبان از لحاظ ارزش ادبی به سه قسمت میشود: 1-زبان ادبی: که زبان شاعران و نویسندگان است و در آن هنرنمایی های ادبی بسیار به کار میرود. نظم و نثر قدیم فارسی نمونه ی درخشانی از زبان ادبی است. 2-زبان گفتگو: که زبان صحبت افراد تحصیل کرده است و اگر چه فاقد هنرنمایی های ادبی است، ولی باید در حال سادگی بی غلط باشد. در زبان گفتگو همیشه صرفه جویی به کار میرود. نویسندگان معمولاً در نوشتن زبان ادبی به کار میبرند و در صحبت زبان گفتگو. 3-زبان عامیانه: که زبان مردم تحصیل نکرده و عامی است و شامل لغتهای غلط یا نیمه غلطی است که در دو زبان دیگر نباید دیده شود، علاوه بر این دارای غلط های صرفی و نحوی نیز هست. گاه در زبان عامیانه لغات بسیار اصییل نیز یافت میشود که باید آنها را با به کار بردن ادبی زنده کرد. طبقه بندی زبان های جهان زبان شناسان زبان های جهان را به سه دسته ی زیر تقسیم کرده اند: 1-زبان های یک هجائی (تک هجایی) در این زبان ها کلمات فقط از یک هجای تغییر ناپذیر درست شده اند. یعنی نه ریشه ی کلمه تغییر میکند و نه بدان پیشوند یا پسوندی متصل می شود. این زبان ها در حالت ابتدایی باقی مانده اند، مثل: زبان های چینی، تبتی و سیامی 2-زبان های التصاقی (پیوندی) در این زبان ها کلمات از یک یا چند هجای تغییرناپذیر درست شده اند، ولی میتواند به هم بچسبند یا پیشوند و پسوندی بگیرند تا معنی نوی به دست آید، مثل: زبان های فنلاندی، ترکی، مغولی، تاتاری، ژاپنی و کره ای 3-زبان های منصرف (صرفی) در این زبان ها کلمات از یک یا چند هجای تغییرپذیر درست شده اند. یعنی ریشه ی کلمه ها برعکس زبان های بالا تغییر می کند و به صورت های مختلف درمیاید. علاوه بر این پیوند پیشوند و پسوند با کلمه ها در این زبان ها فراوان است. زبان های مهم دنیا از این نوعند، مثل زبان های هندی، ایرانی، یونانی، لاتین، ژرمنی، اسلاوی، ارمنی و سامی الف- زبان های هندی و اروپاای 1-زبان های هندی: سانسکریت، ودا، ... 2-زبان های ایرانی: پارسی باستان (پارسی کهن – فرس قدیم)، اوستایی، پهلوی (زبان ساسانیان)، پارتی (زبان اشکانیان)، دری، سُغدی، خوارزمی، سکایی، ... پارسی باستان با زبان اوستاای و سانسکرت از یک ریشه اند. اوستا زبانی است که برای نوشتن اوستا کتاب دینی زردشتیان ایران باستان به کار رفته است، به این سبب آن را زبان اوستاای نامند. پارسی باستان و اوستا فرزندان یک پدرند. زبان های هند و ایرانی یکی از مهم ترین شاخه های زبان هند و اروپاای است و آریاای نامیده میشوند. 3-زبان یونانی 4-زبان لاتین زبان لاتین زبان رومیان قدیم بوده است که امروزه جزو زبان های مرده ی دنیا محسوب میشود. زبان های زیر مشتق از زبان لاتین هستند: فرانسه، ایتالیایی، اسپانیایی، پرتقالی و رومانی. 5-زبان های ژرمنی: آلمانی، انگلیسی، هلندی، سوئدی، نروژی، ... 6-زبان های اسلاوی: روسی، چکی، لهستانی، ... ب- زبان های سامی زبان های سامی عبارتند از: عربی، عبری، آشوری، فینیقی، کلدانی، سریانی، ... زبان های سامی بالا با چند زبان نزدیک به آنها در شاخه ی بزرگ تری بنام زبان های سامی و حامی قرار می گیرند. زبان فارسی فارسی زبانی است که در ایران، افغانستان، تاجیکستان، قسمتی از هندوستان، ترکستان، قفقاز و عراق بدان صحبت می کنند. زبان فارسی به جا مانده ی زبان های قدیمی ایران است. این زبان ها عبارتند از: 1-فارسی باستان فارسی باستان (پارسی کهن) زبانی است که در زمان هخامنشیان بدان صحبت کرده اند و سنگ نبشته های بیستون، الوند و تخت جمشید بدان زبان است. خط این زبان را میخی نامند، زیرا شبیه به میخ است و از چپ به راست نوشته می شده است. 2-فارسی میانه فارسی میانه که آن را پهلوی هم می خوانند، به خصوص در زمان اشکانیان معمول بوده است و به دو قسمت می شود، یکی پهلوی اشکانی (پارتی) و دیگری پهلوی ساسانی. خط این زبان را نیز پهلوی نامند. پهلوی در شمال شرق ایران معمول بوده است و از راست به چپ نوشته می شده. 3-فارسی دری فارسی دری در زمان ساسانیان در مشرق و جنوب ایران به خصوص در پایتخت آنان مدائن معمول بوده است و پس از ورود اسلام به ایران به تدریج تغییراتی در آن داده شده است و به صورت زبان بعد از اسلام ایران در آمده و از نیمه دوم قرن سوم هجری تا به حال ادامه دارد. چندی پس از ورود اسلام به ایران کم کم لغت های عربی به مقدار کم وارد زبان فارسی شدند، چنان که در قدیمی ترین کتاب های فارسی تعداد لغت های عربی از پنج درصد تجاوز نمی کند. ولی در دوره های بعد نویسندگان فارسی لغت های عربی فراوانی وارد زبان فارسی کردند، به حدی که در دوره های بعد در بعضی از کتاب های قدیمی تعداد آنها به بیش از شصد درصد رسید. فارسی دری با اختلافات کمی همان زبان فرس قدیم و میانه است ولی خط بعللی که مهم تر از همه ارتباط با مذهب می باشد هنوز عربی است. به عبارت دیگر همان خصوصیاتی که در نوشتن یک آیه از قرآن کریم یا یک جمله عربی به کار می رود ما در نوشتن یک شعر یا یک جمله فارسی نیز بکار می بریم: 1-از راست به چپ می نویسیم. 2-متصل و منفصل است. 3-هر حرف نماینده چند صدا است. 4-حروف آن بعضی نقطه دار و بعضی بی نقطه است. تعریف دستور زبان، صرف و نحو در زبان فارسی دانشی که به ما راه درست گفتن و درست نوشتن را می آموزد در زبان ما بنام دستور معروف شده است. صرف (تجزیه)در زبان فارسی عبارت از شناخت نوع واژه بدون در نظر گرفتن آن در جمله است. یعنی تقسیم کلمه ها را بنابر نوع آنها در فارسی دستور صرفی نامند. نحو (ترکیب)در زبان فارسی عبارت از شناخت عمل واژه ها در جمله و رابطه آنها با هم است و این را دستور نحوی نامند. بنابر این فایده آموختن دستور زبان درست گفتن و درست نوشتن است و غرض از تعلیم و تعلم آن رسیدن به این مقصود است. کلام، جمله، کلمه، هجا، حرف آنچه بدان مقصود خود را بیان می کنند کلام نام دارد. کلام از جمله و جمله از کلمه و کلمه از هجا، و هجا از حرف درست شده است. از مجموع دو یا سه حرف، هجا درست می شود و از مجموع دو یا چند هجا، کلمه، مثلاً کلمه ی مردم دارای دو هجا است (مر+دم) و کلمه ی دانشگاه دارای سه هجا است (دا+نش+گاه). کلمه دارای معنی است مانند: خانه، ولی حرف هرگز معنی ندارد مانند: ج، ش و ک. از مجموع کلمه جمله درست می شود (که همیشه باید با معنی باشد) و از مجموع جمله کلام. حرف های زبان فارسی زبان فارسی دارای سی و دو حرف زیر است: ا، ب، پ، ت، ث، ج، چ، ح، خ، د، ذ، ر، ز، ژ، س، ش، ص، ض، ط، ظ، ع، غ، ف، ق، ک، گ، ل، م، ن، و، ه، ی پس از چندی از ورود اسلام به ایران، زبان فارسی را به خط عربی نوشتند. به این سبب الفبای عربی را برای نوشتن خط فارسی به کار بردند. برای این چهار حرف فارسی پ، چ، ژ، گ حرف های مشابه عربی را با کمی تغییر به کار برده اند. پس در هر کلمه ای که یکی از چهار حرف بالا به کار رفته باشد، آن کلمه عربی نیست. مثال: پسر، چشم، ژاله و گرگ هشت حرف ث، ح، ص، ض، ط، ظ، ع، ق ویژه زبان عربی است. مثال: ثلث، حسن، صاحب، ضربه، طلب، ظهر، علی و قلم پس هر کلمه ای که با این حرفها نوشته شود، یا عربی است یا فارسی تغییر یافته. و باقی بیست حروف بالا که با رنگ سبز مشخص شده اند بین دو زبان مشترک می باشند. بعضی از کلمه های فارسی را با حرف های عربی نوشته اند. مثال: صد، شصت، غلطیدن، طپیدن، طپانچه، ... که فارسی آنها به صورت زیر است: سد، شَست، غلتیدن، تپیدن، طپانچه، ... |
|
|
|
|
|
#3 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
زبان درى
در معنى حقيقى کلمه (دري) اختلاف است و در فرهنگها وجوه مختلف نگاشتهاند و از آن جمله آن است که: ”گويند لغت ساکنان چند شهر بوده است که آن بلخ و بخارا و بدخشان و مرو است، و طايقهاى برآن هستند که مردمان درگاه کيان بدان متکلم مىشدهاند و گروهى گويند که در زمان بهمن اسفنديار چون مردم از اطراف عالم به درگاه او مىآمدند و زبان يکديگر را نمىفهميدند بهمن فرمود تا دانشمندان زبانفارسى را وضع کردند و آن را درى نام نهادند يعنى زبانى که به درگاه پادشاهان تکلّم کنند و حکم کرد تا در ممالک به اين زبان سخن گويند ـ و منسوب به دره را نيز گويند همچو کبک درى و اين به اعتبار خوشخانى هم مىتوان بوده باشد زيرا که بهترين لغات فارسى زبان درى است. (برهان قاطع حرف دال). از ميان تقريرها و توجيههاى ديگر چيزى که بتوان پذيرفت دو چيز است: يکى آنکه در دربار و ميان بزرگان در خانه و رجال مداين (تيستفون پايتخت ساساني) به اين زبان سخن مىگفته باشند. ديگر آنکه اين زبان زبان مردم خراسان و مشرق ايران و بلخ و بخارا و مرو بوده باشد ـ و جمع بين اين دو وجه نيز خالى از اشکال است و مسائلى که اين دو وجه را تأييد مىکند و در زير ياد مىشود: - روايت ابنالنديم از ابنمقفعّ که گويد: ”زبان درى لغت شهرهاى مداين است و در دربار پادشاه بدان زبان سخن مىگفتند و لغات مشرق و بلخ در آن غلبه دارد. ـ براى تفصيل اين روايت رجوع کنيد به مبحث مربوط به لهجهها.) - روايت ياقوت از حمزةبنالحسن و نصّ کتاب التنبيه حمزه که مطابق روايت ابنالنديم است. - غالب عبارات فارسى که در کتب عربى از قول شاهنشاهان ساسانى و رجال آن عصر بهعينه نقل شده است به زبان درى است نه به زبان پهلوي، و از آن جمله عبارتى است که جاحظْ در کتاب المحاسُن و الاضداد (طبع مصر ص ۱۲۸) گويد: وَ وَقَّعَ عبدالله بنِ طاهر: مَنْ سَعَى رَعَى وَ مَْن لَزِمَ الَمْنَامَ رِيْ الأحْلامَ، هذَا المَعْنى سِرَقُةُُ مِنْ توَقِيعاتِ اَنوشَرورانَفانه يقول: هر ک رَوذَ چَرذَ، هَرک خُسْپَدْ خواب بينذ“ و باز هم جاحظ در کتاب التّاج عباراتى از شاهنشاهان ساسانى ذکر مىکند مثل ”خرّم خفتار“ و غيره که همه به زبان درى است. و نيز طبرى عبارتى از قول اسماعيلابن عامر يکى از سرداران سپاه خراسان که مروانبنمحمد آخرين خليفهٔ اموى را دنبال کرد و در مصر به او رسيد، و مروان در آن جنگ به قتل آمد گويد: اسمعيل به خراسانيان گفت: ”دهيذ يا جُوانکان!“ و جاى ديگر از قول همو گويد (طبرى ج ۳ حلقه ۳ ص ۶۵ طبع ليدن): ”يا اهل خراسان مردمان خانه بيابان هستيد برخيزيد؟“ و اين دو عبارت هم به زبان درى است. و نيز ابنقتيبه در عُيونالاخبار (جلد ۱ ص ۱۴۹ طبع قاهره.) در شرح رزم ”وَهْرَزْسُوا“ (۱) با حبشيان در يمن حکايتى ذکر کرده و گويد: ”سواران ايرانى بر تيرهاى خود نامها مىنوشتند گاه نام شاهنشاه گاه نام خود سوار و گاه نام پسر و گاه نام زن ـ وهرز چون با صف حبشه برابر آمد، غلام را گفت تيرى از ترکش برآور و فرامن ده، غلام تيرى برآورد و بهدست سوار داد که بر آن تير نام زن وهرز نوشته بود، و هرز آن را به فال بد گرفت و با غلام گفت: توئى زن! و اين فال بد به تو بازگردد! برگردان و تيرى ديگر ده. غلام تير را به جعبه درانداخت و دست بزد و تيرى ديگر برآورد و بهدست خداوند داد. چون وهرز نگريست باز همان تير بود! پس وهرز در فالى که زده بود به انديشه رفت و ناگهان با خود گفت: زنان! (در اصل کتاب عين اين کلمه را آورده سپس گويد: و زنان بالفارسيه النساء) سپس گفت زن آن! (يعنى بزن آن را) نيکو فالىست اين! ... الخ“ (۱) . عيونالاخبار وهرز تقديم راء بر زاء معمجه و در بعضى کتب وهرز به تقديم زاء بر راء مهمله ديده شده و بايد املاء اخير درست باشد. اين داستان مىرساند که وَهْرَزْ به زبان درى سخن مىگفته است و يا نقال سخنان آنان را تازيان به مناسبت آنکه زبان بزرگان ايران زبان درى بوده است به همان زبان شنيده و روايت کردهاند ـ چه در زبان پهلوى زن را ”کن“ گويند و دختر را ”کنيزک“ ولى فعل زدن را بازاء معجمه آورند و در زبان پهلوى بيرون آمدن نام منکوحهٔ وهرز با فعل ”زن“ جناس نباشد و اين تجنيس تنها در زبان درى صورت پذيرد و از همه معتبرتر، روايتى است که ابنقتيبه در عُيونالأخبار (ج۴ ص ۹۱ طبع قاهره) از قول علىبنهشام آورده و گويد: در شهر مرو مردى بود که براى ما قصههاى مبکى نقل مىکرد و ما را مىگريانيد سپس از آستين طنبورى برآورده مىخواند: ابا اين تيمار بايد اندکى شادي...“ ـ و اين عبارت هم که شعر هفتهجائى است، بلاشک زبان درى است. و از اين دست، جملههاى دري، که از قول بزرگان عهد ساسانى نقل کردهاند، در کتب تاريخ و ادب بسيار است، و جملههاى پهلوى هم در آن ميان ديده مىشود، ليکن غلبه با جملههاى درى است و از اين رو مىتوان رأى ابنمقفع را تأييد نمود. - دليل قوىترى که بر اثبات قول ابنمقفع و صاحبان فرهنگ فارسى داريم انتشار زبان درى است بار اوّل از جانب مشرق و نيمروز. زيرا که مىدانيم که زبان عامهٔ مردم مغرب ايران، پهلوى بوده و غالب کتب دينى و ادبى و علمي. که در آن حدود نبشته شده است به زبان پهلوى بوده است و شعرهائى هم که در مملکت جبال و همدان و آذربايجان و طبرستان مغرب ايران گفته مىشد تا مدتى به زبان پهلوى يا طبرى يا ساير زبانهاى محلى بود ـ ليکن قديمىترين اشعار فارسى که در خراسان و سيستان از طرف حنظلهٔ بادغيسي، و محمدبن وصيف سکزى و بسام کرد خارجى و غير هم گفته شد به زبان فصيح درى بود ـ و سرود کرکوى بنا به روايت تاريخ سيستان (که خواه آن را ساختهٔ پيش از اسلام و خواه ساختهٔ اوايل يا بعد از اسلام بدانيم براى مقصود ما تفاوتى ندارد) هم به زبان درى است (رجوع کنيد: تاريخ سيستان طبع تهران ۳۷) نه به زبان پهلوي. و نيز قديمىترين کتب فارسى که از دورهٔ اسلامى بهدست ما رسيده يا خبر آن را شنيدهايم مانند مقدمهٔ شاهنامهٔ ابىمنصوري، و بالطبع خود شاهنامهٔ منثور همو ـ که قبل از نيمهٔ دوم قرن چهارم هجرى تدوين شده، و ترجمهٔ تاريخ طبرى که در سيصد و پنجاه و دو از طرف ابوعلى محمّدبن محمّدالبلعمى وزير منصوربن نوح سامانى بهعمل آمده و ترجمهٔ تفسير طبرى و حدود العالم و گرشاسبنامهٔ ابوالمؤيد بلخى که تاريخ سيستان را مجملالتواريخ از روى آن فصولى نقل کردهاند، و نيز کتابى ديگر بهنام عجايبالبلدان تأليف ابوالمؤيد بلخى که نسخهاى ناقص از آن موجود مىباشد، و کتاب اَلاْبنَيةَ فِى حقائِق الأدوِيه که شرح هر کدام خواهد آمد و همه به زبان فصيح و استوار و پخته شدهٔ درى نگارش يافته است از کالاى ادب و فرهنگ خراسان بهشمار مىرود و از پختگى عبارات و استحکام ترکيبات و شيرينى لفظ و معنى پيدا است که نثرى قديم و پرورش يافتهٔ ساليان و بلکه قرنهاى دور و دراز است، و به مراتب، از کتابهاى نثر پهلوى که شايد بعضى در همان قرن تأليف يافته است. پختهتر و جامعتر و از لحاظ تطوّر کاملتر است. اين معنى يعنى ظهور نظم و نثر درى که آثار رودکى و شهيد و فردوسى و بلعمى و ابوالمؤيد و تاريخ سيستان نمونهٔ زيباى آن است، مىرساند که اين زبان لهجهٔ خاص مردم خراسان و ماوراءالنهر و نيمروز و زابلستان بوده است ـ و مردم مغرب و مرکز و شمال و جنوبغربى ايران، که تا ديرى جز به پهلوى يا طبرى سخن نمىگفتند، بعد از نشر آثار ادبى درى از خراسان به سيار بلدان ايران، آنان نيز از اين شيوهٔ زيبا پيروى کردند و رفتهرفته از گفتن اشعار فهلوى يا رازى يا طبري (۲) يا نثر طبرى و پهلوى (چون اصل مرزباننامه و اصل ويس و رامين) که در عصر ديالمه متداول بوده است، دست برداشتند و تابع سبک و لهجهٔ شيرين و سهلالمخرج درى گرديدند. (۲) . مانند اشعار علىفيروزه و مَسْتَه مَرد و فهلويات باباطاهر و پيش از او اشعار بندار رازى و غيره... (رجوع کنيد: رساله شعر در ايران مجلهٔ مهر سال پنجم تأليف نگارنده) |
|
|
|
|
|
#4 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
شايد کسى اعتراض کند که سبب ظهور ننمودن شعر و نثر درى در مغرب و شمال ايران پيش از ظهور ادب درى از خراسان، آن است که مغرب ايران و شمال و جنوب غربى آن به واسطهٔ قرب جوار با بغداد بيشتر از خراسان در زير تأثير سياست و نفوذ لشکرى و کشورى تازيان قرار داشته و به اين جهت مجال و ميدان و فرصتى از براى گفتن شعر يا نوشتن نثر بهدست نمىآوردهاند ـ و آنچه گفته و نوشتهاند به عربى بوده است برخلاف خراسان و سيستان که به واسطهٔ دور بودن از پايتخت دولت عرب و داشتن اميران مستقل و گردنکش، محالى فصيح براى گفتنتد شعر و نوشتن کتاب به زبان ملى و نژادى خود بهدست آوردهاند.
اين اعتراض وارد نيست چه، اولاً خراسان و سيستان نيز در زير نفوذ مرکز خلافت تا ديرى رنگ عربى به خود گرفته بود و ادباى آن سامان در سرودن شعر و تأليف کتاب به زبان عربى دست کم از مردم ساير شهرستانهاى غربى و مرکزى و شمالى نداشتند و با مراجعه به ”يَتمَةُالدَّهر“ ثعالبى و ”دُمْيَةِ القَصْر“ با خرزي، و منشأت ابوبکر خوارزمى و بديعالزمان همدانى و ساير ارباب براعت و اصحاب فضل، اين معنى مبرهن مىشود ـ و شکى نيست که توجه سامانيان و بعضى از صفاريان و غزنويان به شعر عربى کمتر از توجه آلبويه و صاحب ابنعبّاد و شمسالمعالى بنوده است، به عوض اين در دربار عضدالدّوله و قابوس و صاحب نيز شاعران ايرانى مانند على پيروزه و مسته مرد و بندار رازى و غضاير و منصور منطقى وجود داشتهاند، معذلک مىبينيم که شعر نثر درى بالطبيعه در خراسان به ظهور آمده و با اندک توجهى از طرف ملوک اطراف، شعراء و دبيران به گفتن شعر و پرداختن کتب به زبان درى اقبال کردهاند ـ و در همان حال يک بيت شعر و يک رساله به اين زبان در مغرب و شمال و جنوبغربى در قرن چهارم بهوجود نيامده است: و اگر هم شعر يا کتابى ديده شده و يا ذکر آن رفته است به زبان پهلوى يا طبرى است، مگر در اواخر عهد سامانيان و آغاز دولت غزنويان و سلاجقه که بهتدريج سبب فتوحان آن سلاطين در رى و جبال و گرگان و اصفهان و آميختن فضلاء شرق و غرب با يکديگر و انتشار اشعار و کتب تاريخى و ادبى خراسان در ساير شهرستانهاى ايران و سير دواوين شعر از خراسان به ساير نقاط ايران، زيان درى زبان ادبى و علمى ايران شناخته شد و با تسلّط دولت سلجوقى بر عراقين اين معنى قوت يافت و شعراى بزرگى پس از غضائرى و قطران و ابوالمعالى رازى در اقطار شمالى و مرکزى و غربى اين مملکت پيدا شدند(۱) (۱) . تاريخ قم چند شاعر فارسى را که معاصر سامانيان بودهاند در جلد اول کتاب سبکشناسى ملکالشعراء بهار ذکر کرده و شرح آن را به جلد دوم محول نموده است. اما چون جلد دوم اين کتاب در دست نيست نمىدانيم که تاريخ حيات و سبک شعر آنها از چه قرار است و هر چه باشد باز اساس نظر ما را نمىتواند تغيير بدهد و حق تقدم را از خراسان سلب نمايد. - مطلب ديگر که قول ابنمقفعّ را تأييد مىکند، باقىماندهٔ لهجههاى محلّى است که شرح آن از موضوع بحث ما که تاريخ تطوّر ادبيات درى است خارج مىباشد ـ ليکن همينقدر کافى است اشاره شود که هم امروز در خراسان ـ خاصه افغانستان، و بخارا و تاجيکستان ـ نمونههاى بارزى از طرز تلّفظ زبان درى در روستاها موجود است، اما در مرکز و غرب و جنوب ايران آنجائى که ترکى نفوذ نکرده است لهجههاى محلى يا کردى و لرى است يا پهلوى شمالى يا پهلوى جنوبى چنانکه زبان شهر و روستاى اصفهان و فارس و نهاوند پر است از لغات و اصطلاحات و حتى طرز اداء کلمات پهلوى از قبيل ”راست“ به کسر الف و ”کو“ بهجاى ”که“ و تلفّظ ”أُ“ بهجاى ”وَ“ حرف عطف و استعمال لغت ”داد“ به معنى ”سن“ در لغت ”همداد“ به معنى”همسن“ که در فارس شايع و از لغات پهلوى است و غيره و هيچيک از اين حرکتها و ترکيبات در زبان درى نبوده است و در خراسان نيز وجود ندارد، و بالعکس بسا لغات و اصطلاحات و ترکيبات درى که در زبان پهلوى نيست ولى ميان مردم خراسان متداول است. - بارى مهمترين سندى که حکم قطعى در صحت روايت ابنالنديم و ابنمقّفع و حمزه مىدهد. اوراق ”تورفان“ و بقيةالباقيهٔ کتب دينى مانويان است، که مورد توجه و اعتناء خاورشناسان قرار گرفته است و پس از دقت دريافتهاند که اين نوشتهها ريشه و پايهٔ کهن زبان درى است و از لغتهاى بسيار ترکيب يافته است که خاص زبان مذکور و در شاخهٔ پهلوى جنوبى دگرگونه است. از اسناد نامبرده گويا شکى نمانده باشد که زبان درى خاص مردم خراسان و مشرق ايران بوده و در بار تيسفون و ميانهٔ درباريان و رجال مملکت شاهنشاهى هم اين زبان متداول بوده است و از اين رو آن را درى گفتند، چه ”در“ به زبان ساسانى به معنى پايتخت و دربار است و اگر کبک درى منسوب به درّه است دليل اين نتواند بود که زبان درى به معنى دربار يا پايتخت نباشد، و تواند بود که اين دو لفظ هر يک به يک مفهوم ديگر معنى دهد و الزامى در يکى بودن هر دو لفظ نداريم سؤالى باقى مىماند که چطور شده است که زبان مشرق ايران در مغرب آن کشور زبان دربارى شده است؟ شايد جواب اين باشد که در عهد آزرمى و پوران و يزدگرد اين زبان به همراهى ”پهلويان“ يعنى اتباع ”فرخهرمز“ پدر ”رستم“ که همه از مردم خراسان بودند و طبرى آنان را ”فهلويان“ نام مىبرد به دربار تيسفون راه يافته و در مدت طولانى نفوذ آن طايفه در پايتخت، اين زبان نيز در دربار ريشه دوانيده است و مصادف با دخول تازيان در مداين زبان درى در دربار شايع بوده است. عقيدهٔ ديگرى هم در وجه تسميهٔ درى هست که گويا هنوز دليل قطعى براى تحقيق آن در دست نداشتهايم ـ و آن اين است که درى مخفف ”تخاري“ باشد که ”خاء“ به ”هاء“ هوّز (مطابق قاعدهٔ زبانفارسي) بدل شده و الف آن به فتحه بدل گرديده (تَهَري) و با تبديل ”تا“ به دال که معمول به زبانفارسى است، (دَهَري) و بالاخره درى شده باشد چه تخارها(۲) مردمى ايرانى بودند و پس از کوچ کردن از حدود تبّت وارد خاک بلخ و نواحى مرکزى افغانستان امروزى شدند و تخارستان به نام آنان نامبردار گشت. هر چند بعض خاورشناسان زبان تخارى را جزء دستهاى از زبانهاى هند و اروپائى از طبقهٔ سانتوم Cantum مىشمارند و اگر اين معنى محقّق شود وجه تسميهٔ اخير باطل مىشود و يا تاريخ اين تسميه به وقتى تنزل مىکند که تخارها در نواحى بلخ ساکن گرديده و زبان آنها با زبان سغدى مخلوط شده است. به هر صورت، در اينکه زبان درى از لهجههاى شرقى است شکّى نيست خواه در اصل آن را تخارى و خواه منسوب به در دربار بدانيم و خواه مأخذى ديگر براى وجه تسميهٔ آن فرض کنيم.(۳) (۲) . تخارها ـ طايفهاى از ايرانيان بودند که در قرون قديمه و قبل از مهاجمات ”هونها“ و ترکان آلتائى به ماوراءالنهر در حدود مرزهاى ايران و تبت ساکن بودند و زبان آنان شاخهاى از زبان ايران بود و مانى پسر فديک در ميان آن جماعت مىزيسته و از ين رو او را چينى ناميدهاند. و پس از هجوم مردم آلتائى به حدود مذکور که از آن پس به ترکستان موسوم گرديد تخارها کوچ کرده به داخل ايران آمدند و در حدود بلخ و بدخشان و غور سکنى گزيدند و نام تخارستان را از خود به آن نواحى دادند. (۳) . جاحظ در البيان والتبيين ج ۳ ص ۶ روايتى دارد که اگر غلط نباشد مايهٔ تحير است و آن چنين است که از قول شعوبيه گويد: ” و قد علمنا انّ اخطبالناسالفرس و اخطبالفرس اهل فارس و اعذبهم کلاماً و اسهل هم مخرجاً و احسنهم ولائاً و اَشّدَهم فيه تحنکا اهل مرو و افصهم باالفارسيّة الدّرية و اللغّة اهل قضبة الاهواز“ و معلوم نيست چگونه مردم اهواز در لغت درى و پهلوى که هر دو سواى زبان خودشان بوده است افصح بودهاند؟ مگر معتقد شويم که عبارت غلط است و اصل چنين باشد که ”واشدهم فيه تحنکا و افصحهم باالفارسيه الدّرية اهل مرو و باللغة الفهلوّيه اهل قضية الاهواز“ که در صورت صحت اين فرض باز عقيدهٔ ابنمقفع تأييد شده است. |
|
|
|
|
|
#5 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
زبان پهلوى
ديگر زبان پهلوى است، اين زبان را فارسى ميانه نام نهادهاند و منسوب است به ”پرثوه“ نام قبيلهٔ بزرگى يا سرزمين وسيعى که مسکن قبيلهٔ پرثوه بوده و آن سرزمين خراسان امروزى است که از مشرق به صحراى اتک (دشت خاوران قديم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان حاليه) و از نيمروز به سند و زابل مىپيوسته، و مردم آن سرزمين از ايرانيان (سَکَه) بودهاند که پس از مرگ اسکندر يونانيان را از ايران رانده دولتى بزرگ و پهناور تشکيل کردند و ما آنان را اشکانيان گوئيم و کلمهٔ پهلوى و پهلوان که به معنى شجاع است از اين قوم دلير که غالب داستانهاى افسانهٔ قديم شاهنامه ظاهراً از کارنامههاى ايشان باشد باقى مانده است. زبان آنان را زبان “پرثوي“ گفتند و کلمهٔ پرثوى به قاعدهٔ تبديل و تقليب حروف ”پهلوي“ گرديد و در زمان شهنشاهى آنان خط و زبان پهلوى در ايران رواج يافت و نوشتهائى از آنان بهدست آمده است که قديمىترين همه دو قبالهٔ ملک و باغ است که به خط پهلوى اشکانى بر روى ورق پوست آهو نوشته شده و از اورامان کردستان بهدست آمده است و تاريخ آن به ۱۲۰ پس از مسيح مىکشد.(۱) (۱) . اتفاقاً در همان جاى دو عدد پوست آهوى ديگر که قبالهٔ زمينى است به خط يونانى به تاريخ ۱۵۰ ق.م بهدست آمده و از اين رو مىتوان دانست که در ظرف اين مدت (بين ۱۵۰ ـ ۱۲۰) خط يونانى به خط آرامى برگشته است و اين دورهٔ اشکانيان بوده است و دلايلى هست که قديمتر از اين زمان نيز خط آرامى که خط پهلوى از آن گرفته شده است در ايران متداول بوده و بعد از آمدن يونانيان منسوخ شده و باز دوباره رواج ىافته است. زبان پهلوى زبانى است که دورهاى از تطوّر را پيموده و با زبان فارسى باستان و اوستائى تفاوتهائى دارد خاصه آثارى که از زمان ساسانيان و اوايل اسلام در دست است به زبان درى و فارسى بعد از اسلام نزديکتر است تا به فارسى قديم و اوستائى. زبان پهلوى از عهد اشکانيان زبان علمى و ادبى ايران بود و يونانمآبى اشکانيان به قول محققان، صورى و بسيار سطحى بوده است و از اين رو ديده مىشود که از اوايل قرن اول ميلادى به بعد اين رويّه تغيير کرده سکهها و کتيبهها و کتب علمى و ادبى به اين زبان نوشته شده است و زبان يونانى متروک گرديده است و قديمىترين نوشتهٔ سنگى به اين خط کتيبهٔ ادرشير اول در نقش رستم شاپور اول است که در شهر شاپور اخيراً بر روى ستون سنگى به دو زبان پهلوى اشکانى و پهلوى ساسانى کشف گرديده است. زبان پهلوى و خط پهلوى به دو قمست تقسيم شده است: ۱. زبان و خط پهلوى شمالى و شرقى که خاص مردم آذربايجان و خراسان حاليه (نيشابور ـ مشهد ـ سرخس ـ گرگان ـ دهستان ـ استوا ـ هرات ـ مرو) بوده و آن را پهلوى اشکانى يا پارتى و بعضى پهلوى کلدانى مىگويند و اصحّّ اصطلاحات (پهلوى شمالي) است. ۲. پهلوى جنوب و جنوبغربى است که هم از حيث لهجه و هم از حيث خط با پهلوى شمالى تفاوت داشته و کتيبههاى ساسانى و کتب پهلوى که باقى مانده به اين لهجه است و بهجز کتاب ”درخت اسوريک“ که لغاتى از پهلوى شمالى در آن موجود است ديگر سندى از پهلوى شمالى در دست نيست مگر کتيبهها و اوراقى مختصر که گذشت معذلک لهجهٔ شمالى از بين نرفت و در لهجهٔ جنوب لغات و افعال زيادى از آن موجود ماند. در وجه تسميهٔ پهلوى اشاره کرديم که اين کلمه همان کلمهٔ ”پرثوي“ مىباشد که به قاعده و چَم تبديل حروف به يکديگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گرديد و ”پلهوي“ شده است، پس به قاعدهٔ قلب لغات که در تمام زبانهاى جارى است چنانکه گويند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، اين کلمه هم مقلوب گرديده ”پهولي“ شد. اين لفظ در آغاز نام قومى بوده است دلير که در (۲۵۰ قم) از خراسان بيرون تاخته يونانيان را از ايران راندند و (۲۲۶ بم) منقرض شدند. و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوى خواندند، و مرکز حکومت آنان را که رى و اصفهان و همدان و ماه نهاوند و زنجان و به قولى آذربايجان بود، بعد از اسلام مملکت پهلوى ناميدند ـ و در عصر اسلامى زبان فصيح فارسى را پهلوانى زبان و پهلوى زبان خواندند و مىخواندند نيز پهلوى و پهلوانى مىگفتند. پهلوانى در سماع و لحن پهلوى و گلبانگ و پهلوى اشاه به فهلويات مىباشد. مسعود سعد گويد: بشنو و نيکو شنو نغمهٔ خنياگران---به پهلوانى سماع به خسروانى طريق خواجه گويد: بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوى --- مىخواند دوش درس مقامات معنوى شاعر گويد: لحن او را من و بيت پهلوى ----زخمه ٔ رود و سرود خسروي |
|
|
|
|
|
#6 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
فارسى باستان
ديگر زبان فارسى باستان است که آن را ”فرس قديم“ ناميدهاند، اين همان زبانى است که بر سنگهاى بيستون و اَلْوند و صدستون (۱) ”تختجمشيد“ و دخمههاى هخامنشى و لوحهاى زرين و سيمين و بُنلاد تختجمشيد و جاهاى ديگر کنده شده است و مهمتر از همه نبشتهٔ بيستون است که داريوش شاهنشاه هخامنشى تاريخ بيرون آمدن و به شهنشاهى رسيدن و کارنامههاى خو درا در آنجا گزارش داده است و خطى که آثار نامبرده بدان نوشته شده است خط ميخى است. (۱) . آن را از هزاراستون و دژنپشت نيز ناميدهاند و در کتيبهٔ شاپور سکانشاه به پهلوى که در تختجمشيد کنده شده است، آن عمارت را صدستون خواندهاند و ما آن کتيبه را بهجاى خود خواهيم آمورد. چند عمارت و کاخ بوده است که مهمترين آنها دو عبارت: آپادانا يعنى کاخ بيرونى و خديش يعنى کاخ ملکه يا اندرونى است. اين زبان نيز يکى ديگر ا زبانهاى قدمى ايران است و با اوستائى فرق اندک دارد و آن نيز چون اوستائى داراى اعراب و تذکير و تأنيت مىباشد ـ خط ميخى برخلاف اوستائى و پهلوى از چپ به راست نوشته مىشده است ... |
|
|
|
|
|
#7 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
زبان مادى
قديمىترين يادگارى که از زندگى نياکان باستانى ما باقىاست نُسکهاى اَوسْتا است که شامل سرودهاى دينى و احکام مذهبى نياکان و محتواى تواريخى است که شاهنامهٔ فردوسى نمودار آن است، و مطالب تاريخى آن کتاب از کيومرث تا زمان گشتاسبشاه مىپيوندد، و پادشاهى اَپَرداته (پيشداديان) و کَويان (کيان) و زمانهٔ هفتخدائي(۱) را با هجوم بيگانگان مانند اژيدهاک (۲) (ضحاک) و فراسياکتور (۳) (افراسياب) ترک تا پيدا آمدن زردشت سپيتمان شرح مىدهد. (۱). هفتخدائى : اصطلاح کتب سنت پهلوى است يعنى هفت پادشاهى و نام آنان چنين است: ۱. يَم (جم)، ۲. فريتون اثوينان (فريدون پسر آتپين)، ۳. مينوشچهر، ۴. کاىاوس (کاوس)، ۵. کيخسرو، ۶. لورهاسپ (لهراسپ)، ۷. وشتاسپ شه. پادشاهى اژدهاک تازى و افراسياک تور را در حساب نمىگيرند، و نيز در کتب پهلوى عبارت (سه خدائيه = سه خدائي) از براى مدت پادشاهى اردشير (بهمن) پسر سفنددات (اسفنديار) و دارا و داراى دارايان مستعمل است، و اشکانيان را به اصطلاح خود (کتکخوتاى = کدخدا) مىناميدهاند نه ”خوتاى = خداي“ به معنى پادشاه بزرگ: بندهش، شهرهاى ايران، دينگرت). (۲). اژدىدهاک: از نامهاى بسيار قديم ايرانى است و لقب مار بزرگى بوده است سه سر که مردم را مىخورده و ديرى بر ايرانيان مسلط بوده است، و فريتون بزرگزادهٔ ايرانى به دستيارى کاوهٔ آهنگى او را گرفته در کوه دمباوند زندانى کرد و اين اژدها در آخرالزمان از آن کوه رها شده و آزار و کشتن خلق جهان مبادرت خواهد کرد و گرشاسپ پهلوان داستانى که به امر هورمزد خفته است ظهور کرده اژدها را خواهد کشت - اژدها و اژدهار و اژدرها و اژدر به فتح اول همه از ”اژىدهاک“ متطوّر شده است. طبرى گويد ضحاک معرّب اژدهاق است. (۳). در اوستا فرنگ رسين به نون غنه : در پهلوى فراسياک به کاف، و در درى افراسياب و فراسياب ضبط شده است. در اين روايات همه جا مىرساند که رشتهٔ ارتباط سياسى و اجتماعى و ادبى ايران هيچوقت نگسسته و زبان کشور نيز به قدمىترين زبانهاى تاريخى يا قبل از تاريخ مىپيوندد و گاثهٔ زردشت نمونهٔ کهنهترين آن زبانها است. (گويند نخستين کسى که به فارسى سخن گفت کيومرث بود و نخستين کسى که پارسى را نوشت بيورسپبنونداسپ بود و گويند ديوان به طهمورث خط آموختند (الفهرست ص ۱۸ و شاهنامه) اما آنچه از تواريخ ايران و روم و نوشتههاى سنگ و تواريخ ديگر مردم همسايه برمىآيد دوران تاريخى ايران از مردم ماد (۴) که يونانيان آن را مدى و به زبان درى ماى و ماه گويند برنمىگذرد، و پيدا است که زبان مردم ماد يا ماه زبانى بوده است که با زبان دورهٔ بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشى باشد تفاوتى نداشته، زيرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ايرانيان و مهمترين شهرنشينان آريائى آن زمان بودهاند با زبان فارسى هخامنشى تفاوتى مىداشت هرآينه کورش و داريوش و غيره در کتيبههاى خود که به زبان فارسى و آشورى و عيلامى است، زبان مادى را هم مىافزادوند تا بخشى بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشتهها ناکام نگذارند، از اين رو مسلّم است که زبان مادى خود بهعينه زبان فارسى باستانى يا نزديک بدان لهجهاى از آن زبان بوده است. و از نام پادشاهان ماد مانند ”فراَاَوْرت“ و ”خشِثَرْيت“ و ”فْروَرَتْيش“ و ”هُووَخشَرَهْ“ و ”آستياک ـ اژدىدهاک“و ”اَرتىسس، اَرتهيس، اَرتىنس، اَرتهکاسآ“ که به لفظ ”اَرْتَ“ آغاز مىشود و ”اِسْپادا“ که سپاد و سپاه باشد نيز نزديکى اين دو زبان معلوم مىگردد. (۴). ماد دولتى بود که ايرانيان در آغاز قرن هفتم يا آخر قرن هشتم قبل از ميلاد مسيح تأسيس کردند و پايخت آن هکمتانا ـ همدان کنونى بوده است که يونانيان آن را اکباتان خوانند و ايرانيان امروز هم به خطا از آن پيروى مىکنند، ماد بعدها ”ماى “ شد و اين تطور بنا به قاعدهٔ قديمى تبديل حروف فارسى است که دال يا ذال به ”ي“ بدل مىشود، سپس ”ماه“ شد و اين هم به همان قاعده است که حرف ”يا“ و به حرف ”ها“ بدل. اين دولت بهدست کورش هخامنشى از مردم فارس منقرض گرديد. هرودوت در جائى که از دايهٔ کوروش اول ياد مىکند مىگويد ”نام وى ”سْپاکُو“ بوده، سپس آورده است که ”سپاکو“ به زبان مادى سگ ماده را گويند(۵) “ و معلوم است که نام سگ سپاک بوده است و ”واو“ آخر اين کلمه را حرف تأنيث است که هنوز هم اين حرف در واژهٔ بانو و در پسرو ودادو دختر و کاکو بهعنوان تصغير يا از روى عطوفت و رأفت باقى است، و يکى از رجال آن زمان نيز (سپاکا) نام داشته است که واژهٔ نرينهٔ سپاکو باشد. (۵). سگ به تصريح حمزهٔ اصفهانى و نقل ياقوت با ”سپاه“ در معنى يکى است و اين هر دو لفظ به معنى شجاع و جنگجو است و از اين رو گويند که سکستان و اسپاهان به معنى جاى و محل سپاهان و شجاعان است. بعضى از دانشمندان را عقيده چنان است که گاثهٔ زردشت به زبان مادى است و نيز برخى برآن هستند که زبان کردى که يکى از شاخههاى زبان ايرانى است از باقيماندههاى زبان ماد است.(۶) (۶). طوايف کرد بدون ترديد از آن مردمى هستند که از روزگاران قديم در سرزمين خود که بخشى از ايران است جاىگير بودهاند گاهى دامنهٔ چراگاه و خيمه خرگاه خود را تا دشتهاى لرستان و جبال اصفهان کوه کيلويه و سواحل خيلجفارس مىگستردهاند و زبان و آداب آن مردم يکى از ديرينهترين زبان و آداب ايرانى است، و شعر کردى يکى از اقسام شعرهاى پنجهجائى قديم است، و لغات آن قوم نيز يکى از شاخههاى زبان ايرانى است و گزنفون نويسندهٔ يونانى در کتاب خود (بازگشت دههزار يوناني) از اين مردم نامبرده است و در کتيبههاى پادشاهان آشور هم ذکرى از مردم ”کردو“ رفته است، و در کتاب پهلوى ”شهرهاى ايران“ نيز ذکر ”کوهياران کردو“ که همين کردان باشند آمده است، طبرى گويد اردشير بابکان از کردان بازرنگى يا بازرنجيه ساکن پارس بوده است، و کردان بارزنگى يا برزنگى يا بازنجان و بيزنجان که ظاهراً يک کلمه باشد تا ديرى پس از اسلام در فارس منزل داشتهاند و ابنخرداد به واصطخرى به تفصيل از آنان نام بردهاند. کردو به فتح کاف و زيادتى و او به زبان آشورى به معنى مقاتل و شجاع آمده است و در يکى از کتيبههاى سرجون ملک آشور که به خط ميخى آشورى است لغت ”کردو“ يا ”کاردو“ به همين معنى استعمال شده است و بعيد نيست لغت ”گرد“ به معنى شجاع نيز از همين اصل باشد. (رجوع کنيد ـ اصطخرى فصل فارس، طبرى ج ۲ فصل سامانيان، تاريخاللغات الساميه تأليف دکتر اسرائيل طبع مصر ص ۴۵ س ۶) بالجمله چون تا امروز هنوز کتيبهٔ سنگى يا سفالى از مردم ماد بهدست نيامده است نمىتوان زياده بر اين دربارهٔ آن زبان چيزى گفت مگر از اين پس چيزى کشف گردد و آگاهى بيشترى از اين زبان بر معلومات بشر چهره گشايد. ... |
|
|
|
| تبلیغــــات | |
Advertisement |
|
|
|
#8 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
زبان سغدى
ديگر زبان (۱) سغدى است، سُغْد نام ناحيهاى است خرم و آباد و پردرخت که سمرقند مرکز اوست، و در قديم تمام ناحيهٔ بين بخارا و سمرقند و حوالى آن ايالت را سُغد مىخواندهاند ـ اين نواحى در اوايل اسلام به سبب خوبى آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده يکى از چهار بهشت دنيا بهشمار مىآمده است. (جنات اربعه که عرب ذکر کردهاند غُوَطهْدِمَشقْ، اُبِلّه، شعب بوّانْ فارس و سُغد سمرقند.) (۱) . مراد ما از زبان ـ Langue و هرگاه بخواهيم بگوئيم که فلان زبان Dialecte فلان زبان است به لفظ ”شاخه“ تعبير خواهيم کرد و هر جا که مراد ما Patais باشد آن را ”لهجه“ ناميم. فىالمثل زبان درى شاخهاى بوده است از زبان مشرق ايران و نواحى بلخ و ماوراءالنهر و بعد خود زبانى شده است مستقل که داراى لهجههاى مختلف گرديده است از آن جمله لهجهٔ بخارائى و لهجهٔ تاجيکى ـ همچنين است کردى که روزى شاخهاى بوده است از زبان مادى يا زبانهاى غربى ايران و امروز زبان مستقلى است و لرى و پشتکوهى لهجههاى آن زبان بهشمار مىرود. اين نام در کتيبه بزرگ داريوش بهنام (سوگديانا) ذکر شده است و از شهرستانهاى مهم ايران شمرده مىشد و زبان مردم آن نيز لهجه يا شاخهاى از زبان ايرانى و به سغدى معروف بوده است، اين زبان در طول خطي، متداول بوده است که از ديوار چين تا سمرقند و آسياى مرکزى امتداد داشته و مدت چند قرن اين زبان در آسياى مرکزى زبان بينالمللى بهشمار مىرفته است. (رجوع کنيد: ساسانيان کريستن سن طبع تهران صر ۲۴). هنوز يادگار اين زبان در آن سوى جيحون و درهٔ زرافشان و نواحى سمرقند و بخارا و بلخ و بدخشان باقى است و يادگار ديگرى نيز از آن در ناحيهٔ ”پامير“ متداول است. (ساسانيان کريستن سن ص ۲۴) و قديمىترين نمونهاى که از اين زبان بهدست ما رسيده اوراقى است از کتابهاى مذهبى مانى پسر فديک، پيمبر مانويان به خط آرامى و اين ورقها در سالهاى نزديک بهدست کاوشکنندگان آثار قديم که در ترکستان چين به کاوش و پژوهش پرداخته بودند از زير انقاص شهر ويران ”تورفان“ و ساير قسمتهاى ترکستان چين پيدا آمده است. و چون آن را خواندند دانستند که سرودهاى دينى مانى و شعرهائى است که در کيش مانوى گفته شده و از آيات کتب مذکور است، و نيز برخى اسناد از کيش بودائى و فصلى از عهد جديد ترسايان و مطالبى هنوز حل نشده است در ميان آنها است. هر چند اين آيات و اشعار پارهپاره و جداجدا و شيرازه فروگسسته است و گويا بازماند و مردهريگى است از کتابهاى پارسى مانى ”شاپورگان“ ـ (در اصل ”شه پوهرگان“ رجوع کنيد: ص ۱۲ج ۱ سبکشناسى بهار) و کتابى ديگر که نام آن ”مهرنامک“ بوده است. امّا با وجود اين به تاريخ تطوّر زبان پارسى يارى بزرگى کرده بسيارى از لغتهاى فارسى را که با لغات و فارسى را که با لغات اوستا و فارسى باستانى و پهلوى از يک جنس ولى به ديگر لهجه است به ما وانمود مىسازد و بنياد قديم زبان سغدى و بلکه ريشه و پايهٔ زبانهاى آريائى ديگرى که زبان ”تخاري“ و زبان ”سکائي“ باشد مىتوان پى برد و اکنون مشغول حلّ لغات و تدارک صرف و نحو آن زبانها مىباشد.(۲) (۲) . رجوع کنيد: کريستن سن ص ۲۲ ـ ۲۴ و اخيراً رسالههائى از آلمان و فرانسه رسيده است که قسمتى از صرف و نحو آن زبان و قسمت زيادى از متون اوراق تورفان را که دکتر اندرياس آلمانى خوانده بود محتوى است و ما چيزى از آن رسالات را در موقع خود خواهيم آورد |
|
|
|
|
|
#9 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
زمان زردتشت
اگر گاثه را از زرتشت معاصر ويشتاسپ شاه بدانيم زمان نزول آن سخنان را بايد بين سنه ۶۳۰ قبل از ميلاد ـ يعنى سى سال بعد از زمان تولد زرتشت و چند سال قبل از سنه ۵۸۳ قم که زمان شهادت زردشت باشد ـ دانست، چه بر حسب روايات پهلوى زرتشت در سى سالگى مبعوث شده است.(۱) (۱) . بعضى زرتشت را از مردم آذربايجان مىدانند، بعضى او را از اهل ”ري“ شمارند و امروز گروهى از خاورشناسان مىخواهند او را از مشرق ايران بشمارند، زيرا در اوستا نامهاى بسيار از مشرق و سيستان ديده مىشود ـ همچنين قرابت بسيار نزديکى که ميان زبان اوستا و زبان ويدادى برهمنان يعنى سنسکريت موجود است مشرقى بودن او را تأييد مىکند، چه به تجربه رسيده است که بين آداب و عادات و زبان هنديان امروز (آن طبقه که به فارسى گفتگو مىکنند) و بين آداب و لهجه و لغات خراسان قرابت بسيار نزديکى است و از عراق و زبان عراق و شمال و فارس بهغايت دور افتادهاند. و شايد اين روش روشى ديرين باشد و قرابت اوستائى و سنسکريت هم از اين مقوله باشد ـ خاصه که بين زبان اوستا با زبان فارسى باستانى که ظاهراً زبان رسمى معاصر زرتشت باشد تفاوت زيادتر است تا ميان اوستا و ويدا ـ و از اين رو بلکه بتوان گفت زبان اوستائى زبان مشرق ايران يا يکى از شاخههاى زبان شرقى بوده است. مگر آنکه زردشت را بر حسب عقيدهٔ ”خسانتوس “ Xantvo و افلاطون بسيار قديم بدانيم و به زردشت قائل شويم يعنى زردشت قديم که به قول شاهنامه زردشت معروف نهم فرزند او بوده است. دوم زردشت معروف و سموم آذرباد مادر سپندان معاصر ساسانيان... |
|
|
|
|
|
#10 |
|
داره خودمونی میشه
![]() تاريخ عضويت: Dec 2006
محل سكونت: تهران - تهرانپارس
پست ها: 33
|
*** ادبيات ايران = زبان فارسي ***
*** تاريخ : 16/10/1385 § شماره : 014/137- 85/الف § پيوست : تك قسمتي *** درقرن دوم و سوم هجری است که شعله های زبان فارسی دری که درآن زمان بيشتر درشهرها و روستاهای مختلف خراسان رايج بود فروزانتر ازهميشه گرديد ( به قول ابن مقفع که نخست زردشتی بود وبعد به نام عبداله مشهور گرديد و نويسنده کتاب ادب الکبير بود ودر سال 759 م توسط منصورعباسی به عمر 36 سالگی زنده سوزانده شد) به گونه ای که درحوالی شهر بلخ و حومه آن در کتب جغرافيا، تاريخ و ادب عربی اثرات اين زبان ديده ميشود که نمونه های آن موجود است. درهمين زمان است که اين زبان از تنگنای محيط خود پافراتر گذاشته، از چهار گوشه مرزها به قلمروهای مجاور نفوذ کرد، ده به ده وروستا به روستا راه يافته قدم گذاشته است. در مدت کوتاهی اين زبان بخاطر گيرايی افسونگرخود ، لهجه های بومی ومحلی را به کنار زده و يا بعضاً و يا کلاً در خود حل نموده و خود جانشين آنها گرديده است. زبان فارسی درايران با لهجه شرين فارسی، درافغانستان به لهجه مقبول دری ودر تاجيکستان با شيوه خوش آهنگ تاجيکی به رشد خويش ادامه داد. لهجه ها در هر محل اندک تفاوتهايی بخود پذيرفته چنانچه درافغانستان لهجه هراتی، قندهاری، هزارگی، بدخشيی، کاپيسايی، جلال آبادی هر يک آهنگ و ترکيبات خاص خود را دارا هستند. قبايل پشتوزبان قندهاری بخصوص محمدزايی ها به مرور زمان گرايشی به فارسی دری نيز حاصل کردند. زبان فارسی وقتی به بساط رنگين عربی دست يافت، هزاران واژه و کلمه را بيدريغ پذيرفت و باکمال امانت داری به آن اجازه ورود وتابعيت بخشيد، آنها را برصدر نشاند وسرشت زمان عملکردی به اين واژگان داده واکنون می بينيم آن الفاظ چنان رنگ فارسی بخود گرفته که ديگر بيگانه شناخته نمی شوند. ... و زبان پارسی را چه شده است؟! بدين لطيفی و خوبی، که آن معانی و لطافت که در پارسی آمده است، ودر تازی نيامده است. درجای ديگر می گويد: زهی قرآن پارسی، زهی وحی ناطق پاک. از تمايزات شيوايی اين زبان، سوای سادگی و سلاست آن، نداشتن ضوابطی از مذکر و مونث، حروف تعريف و بغرنجی ها در صيغه زمانی آنست که برای زبانهای فعلی ديگر دنيا مشکل فراگيری بار می آورد. در ساختن ترکيبها به اندازه ای زيبا و رسا است که از لحاظ روشنی و شيوايی، آهنگ و بلاغت اعجاب انگيز است. چنين توانمندی را که با پيشوند و پسوندها محدود نمی ماند در هيچ زبان زنده جهان نمی توان يافت. ساختار مفاهيم لطيف عاطفی واحساس دقيق بشری واژگانی زبان فارسی را در کمتر زبانی ميتوان يافت. گاهی از مقوله اي ترکيب امتزاجی ميسازد که حتی ذهن متوجه اجزا وعناصر ترکيب دهنده آن نمی شود. بگونه مثال وقتی (سرنوشت) يا (سرگذشت) بزبان می آوريم، التفاتی به الفاظ (سر) و (گذشتن) يا (سر) و (نوشتن) نمی کنيم وآنرا به عنوان واحد مستقل پذيرا می شويم، برخلاف ترکيب های وصفی عربی مانند قسی القلب وامثال آن، اين زبان از بدو پيدايش آن در بستر شعر پروريده شده و از مهر مادر زمانه برخوردار بوده است. از ويژگيهای برترزبان فارسی يکی هم اينست که عشق با همه کوچه باغهای پيچاپيچ آن در هيچ زبانی مثل زبان فارسی وصف نشده وريزه کاريها و نفيسی آن بر زبانهای عالم سر می زند. گستره زبان فارسی با قدرتمندی که دارد و از جهتی که به گروه و جايگاهی متعلق ومحدود نبوده دراندک زمانی بدليل پذيرش واقبال عام بحدی رسيد که زبان درباری، زبان ديوانی، اداری ورسمی چندين کشور گرديد. تا جائيکه تمام سلاله های آسيای ميانه مشتمل برتبار وتيره تاجيک، ازبک، ترک، بهمين صورت از سرزمين هند تاروم شرقی بگونه زبان بين المللی اين کشورها گرديد. نفوذ وگستره زبان فارسی درميان سلاله های ترک زبان ماوراء النهر بخصوص دربخارا، سمرقند، خيوا و مناطق بدخشان بزرگ مانند سلاله آل افراسياب، آل محتاج، آل سامان وديگران خيلی جالب است. يک شاعر ماوراالنهری بنام شمس الحسن درباره فارسی دانی الغ بيگ يا شاهرخ ميگويد: آن ترک زبان پارسی دان برتخت سخن، فصيح سلطان چون کلک سخن بدست گيرد بازار بتان شکست گـــــيرد روند اثرگذاری زبان فارسی و عده سخن سرايان فارسی دردوران سلجوقيها وعهد عثمانی درکشور ترکيه مبسوط است. در خصوص اثرگذاری زبان فارسی می توان به شاه طهماسب صفوی اشاره کرد که به زبان فارسی و به تخلص خطايی شعر می سرود و مجموعه می نگاشت. همچنان از عثمانی ها سلطان سليم و سلطان سليمان به فارسی شعر سروده اند که ديوان های شان هنوز وجود دارد. درسال 856 هجری زمانيکه سلطان محمد فاتح وارد قصر شاهی بيزانس می شد اين رباعی انوری را زمزمه می کرد: چشم عبرت را ببين و حال شاهان را نگر تا چسان از گردش گردون گردان شد خراب پرده داری مي کند بر قصر قيصر عنکبوت بوم نوبت ميزند بر طارم افراسيـــــــــاب اولين کتاب فارسی که با دستگاه چاپ، مورد اقدام قرار گرفت کتاب لسان العجم بود که درسال 1157هجری 1793م در شهر استامبول چاپ شد وروزنامه اختر آقامحمد طاهر قرچه داغی در سال 1292 هجری 1875م به زبان فارسی به طبع رسيد. دختر حسام الدين سالار قصيده ای مشتمل 72 بيت از موصل به سلطان عزيزالدين کيکاوس فرستاد و سلطان به اين اولين مداح زن در برابر هر بيت صد دينار زر سرخ انعام داد. جهانگرد عرب مراکشی ونويسنده کتابی بنام خودش شيخ ابوعبداله بن محمد بن ابراهيم معروف به( ابن بطوطه ) متولد سال 1304 ميلادی در شهر طنجه مراکش که طول سفرهايش بيشتر از مارکوپولو بوده است در سفرنامه خود از آوازخوانان چينی که درکشتی اشعار فارسی سرميدادند يادآور شده اســت. ابن بطوطه که باقوطی شاهزاده به سفر دريايی برآمده بودند اين ابيات سعدی را که معاصر ابن بطوطه بود درکتاب سفرنامه خويش چنين درج نموده است: تا دل به مهرت داده ام دربحر غم افتاده ام تا درنماز ايستاده ام گويی به مهراب اندری ابن بطوطه بيت مزبور را به خط عربی به زبان فارسی دری نوشته و تعجب دارد که اين ابيات چگونه به زبان خنياگران چينی افتاده است. بيش از دويست واژه فارسی را در زبان قرغزی، قزاقی و ترکمنی ميابيم که بمرور سده ها از اينسوی دريای آمو به آنطرف نفوذ کرده است. بطورمثال در يکی از ضرب المثل های اين مردم تاکنون رايج است که ميگويد: (عقل دوس "دوست" قار "قهر" دشمان "دشمن") در مالايا در جوار قريه بنام سامودرا، قبر حسام الدين نامی وجود دارد که در سال 823 هجری درگذشته است. سنگ قبر او در مالايا بی نظير است. اين اشعار از ابيات سعدی روی آن نوشته و حکاکی شده است: بسيار سالها بشر خاک ما رود کاين آب چشمه آيد و باد صبا رود اين پنج روز مهلت ايام آدمی بر خاک ديگران به تکبر چـرا رود پژوهش های که زبان شناسان در زبان کنونی کشور اندونزی بعمل آورده اند ثابت کرده که بيش از 350 کلمه فارسی درآن بازشناسی شده است واژه های (خوش= خيلی خوب)، (سودا)، (بازرگانی)، (کار)، (کدو)، (نان)، (خريد فروش) (حروف ربط از، به، هم) وامثال آن در اندونيزيای امروزه رايج است. نمونه ای از شاعرآلبانيايی (آبوگويچ) از قرن نهم ميلادی داريم: رخت ز آه دلم گر نهان کنی چه (نيست) عجب کسی چگونه نهد شمع در دريچه بــــاد شاعران پارسی گفتار و نويسندگان نامدار در قلمرو يوگوسلاوی قديم و سرزمين قفقازمانند نرودويچ و بابا سرخيان آثاری از خود بجا گذاشته اند که سومه های نفوذ زبان فارسی را درآن نقاط جهان تمثيل می کنند. دست کم هزار سال پيش از امروز، زمانيکه سلطان محمود در شبه قاره هند حملاتی را انجام داد سرآغاز ورود زبان فارسی در هند شمرده مي شود. در دوره غزنويان که ترک نژاد فارسی زبان بودند وهمرديف با آن در عهد غوريان که تاجيک فارسی زبان بودند زبان فارسی راه خودرا در هند باز نمود و رفته رفته در عمق فرهنگ هند جا گرفت. اين زبان تازه وارد بقدری مورد استقبال هنديان قرار يافت که زبان فارسی يگانه زبان ارتباطی، زبان تفاهم و زبان تحصيل گرديد. سخن سرايان، روشنفکران ودولتمردان آثار شان را با زبان شيرين فارسی می نوشتند. مکاتبات ميان دهلی ولندن، لندن و کلکته و هم بين سه بخش اعظم شبه قاره يعنی هندوستان، داکاروبنگال و اکثر نواب نشين ها و راجه نشين ها به فارسی صورت مي گرفت وبگونه يک (نهضت نوين) بارز بود ودرآن سرزمين پهناوربمثابه زبان ارتباطی جمعی شناخته مي شد. انگليسها که اين نهضت را يک جهش خطرناک فرهنگی تلقی نمودند در پی قلع و قمع زبان فارسی برآمدند تا آنکه درسال 1836م چارلز تری ويليان ناگهان زبان انگليسی را بجای زبان فارسی رسميت داد ودر سال 1844م زبان اردو را زبان رسمی اعلان کردند. يک عده مشاهير ودانشمندان که از سرزمين خراسان وارد هند شدند، ازآنجمله شيخ صفی الدين کازرونی و علی بن عثمان جلابی هجويری غزنوی مؤلف کتاب کشف المحجوب زبان فارسی را عاليترين وسيله پخش افکار وتعليم وآئين وآداب خويش قرار دادند، وصبغه زبان دوم عالم اسلام گرديد. بشهادت تاريخ ادبيات هند، خواجه معين الدين چشتی سردمدار طريقه چشتيه در ستايش علی هجويری مشهور به (دانا گنج بخش) اشعاری به زبان فارسی سروده است. يک بيت از اين اشعار دلنشين خواجه چشتی روی رواق بلند آستانه درگاه گنج بخش واقع در شهر لاهور تاهنوز منقوش است: ازآنجا که زبان فارسی در شبه قاره هند زبان رايج گرديد، نياز به لغت نامه و فرهنگ فزونی گرفت (کلمه قاموس به معنای لغت نامه چندان موجه نيست، قاموس يعنی دريا، ميانه دريا، دريای عظيم، ونيز قاموس نام کتاب لغت عربی تاليف فيروزآبادی است که معاصر امير تيمور بوده وامروزه گويا هرکتاب لغتی را قاموس می نامند.) مي گويند دست کم دويست کتاب درفن لغت در سرزمين هند تدوين و به چاپ رسيد. چنانچه در سال 1419م بدرالدين محمد فرهنگی بنام (ادات الفضلا) را تاليف کرد مشتمل بر 170 صفحه است، بهمين گونه در سال 1849م ابراهيم قوام الدين فاروقی فرهنگ قطوری به عنوان (فرهنگ ابراهيمی) را نوشت که واژه های فارسی را به چندين لغات هندی وبنگالی ترجمه ميکرد. اين کتاب بنام (شرفنامه) نيز ياد ميگردد که بياد استادش شرف الدين منيری دربنگال تاليف شد کتاب ( تذکرة الخواتين ) نوشته بانو شاه جهان بيگم، رئيسه بهوپال را ميرزا مهدی شيرازی در سال 1306 هجری در شهر بمبئی به خط زيبايش نگاشته وچاپ شده است. کتاب ديگری تاليف ابوالقاسم محتشم شروانی بهوپايی به عنوان (دختر تابان) در سال 1298 بچاپ رسيده که زندگينامه و آثار هشتاد و دو زن شاعر را مشتمل ميباشد. از نامداران و سخنسرايان بی مانند، چهار شاعر بزرگ امير خسرو، ابوالمعانی بيدل، غالب و اقبال اند که در آسمان ادب فارسی چون ستارگان پرفروغ و درخشان می تابند وسرزمين هند ايشان را اربعه شعر فارسی نام می برند. از صدها سال به اين سو سبک هندی با اشعار و نحوه سخن ميرزا عبدالقادر بيدل وعرفان عالی مقام او نزد مردم افغانستان از محبوبيت خاصی برخوردار است وکمتر شاعری را مي توان همسنگ و همپايه بيدل يافــت. نخستين چاپخانه سربی در سال 1782 باخط نستعليق به زبان فارسی در شهر کلکته بکار افتاد. ديوان حافظ در سال 1791 بعنوان نخستين چاپ او به نشر رسيد. همچنان در سال 1810 چاپ سنگی بزبان فارسی درکلکته بميان آمد ودرهمان سال نخستين روزنامه فارسی به عنوان هندوستانی ذريعه شخصی بنام (اکرام علی) در همين شهر به چاپ رسيد واولين مجله فارسی به نام (مرآة الاخبار) درسال 1823 در کلکته در دسترس خوانندگان رسيد ومجله جام جهان نما درســـال 1822 درشهر بمبئی به اهتمام شخص روشنفکری بنام (راجا موهن رای) به زبان فارسی طبع و نشر شد. درمجموع ميتوان گفت که سرزمين هند بمنظور گستره زبان فارسی مصدر خدمات بزرگی شده ودر ضمن تحقيق در تاريخ وفرهنگ شبه قاره هند بدون مراجعه به منابع زبان فارسی وپژوهش سرچشمه زلال آن کامل نميتواند باشد. پايان منبع : يك ايراني 0 Last edited by MANSUR*; 01-06-2007 at 08:49 AM. |
|
|
|
![]() |
| کاربراني که اين گفتگو را مشاهده ميکنند: 1 (0 کاربران و 1 مهمان) | |
| اختيارات تاپيک | |
| نمايش رسم | |
|
|
دانلود نرم افزار خرید اینترنتی از فروشگاه آنلاین سفارش تبلیغات تماس با مدیریت وب سایت