![]() |
|
|||||||
| ادبيات و علوم انساني موضوعات مرتبط با ادبیات ، روانشناسی ، حقوق ، فلسفه ، منطق و .... |
![]() |
|
|
اختيارات تاپيک | نمايش رسم |
|
|
#1 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
حميد مصدق متولد دي ماه 1318 از چهره*هاي جواني بود كه در دهه چهل وارد عرصه شعر نيمايي شد. مصدق شاعري غير مقلد و صاحب سبك بود، شعرش ساده و صميمي است و به ذهن و زبان مردم نزديك است.
سنگ صبور چشمك زند به بخت سياهم ستاره اي داده ست روشني به شبم ماهپاره اي اي ماه شبفروز ز من درگذر كه من از خلق روزگار گرفتم كناره اي دشتم فريب خورده ز هر ابر تيره اي يا چوب خشك سوخته از هر شراره اي بگذار مست باشم كاين درد كهنه را جز با مي كهن نه علاجي نه چاره اي از من تو درگذر ه دگر در خور تو نيست مردي دلش ز تيغ جفا پاره پاره اي هيچم خطا نبود و دلم را شكست و رفت دامن كشيد از چو من هيچكاره اي سنگ صبور طاقت اندوه من نداشت درهم شكست از غم دل سنگ خارهاي Last edited by saye; 10-25-2006 at 09:41 PM. |
|
|
|
| تبلیغــــات | |
Advertisement |
|
|
|
#2 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
افسانه مردم
ديدم او را آه بعد از بيست سال گفتم اين خود اوست ؟ يا نه ديگري ست چيزكي از او در او بود و نبود گفتم اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟ هر دو تن دزديده و حيران نگاه سوي هم كرديم وحيرانتر شديم هر دو شايد با گذشت روزگار در كف باد خزان پر پر شديم از فروشنده كتابي را خيرد بعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد خواست تا بيرون رود بي اعتنا دست من در را برايش باز كرد عمر من بود او كه از پيشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او بازهم مضمون شعري تازه گشت باز هم افسانه مردم شد او |
|
|
|
| این کاربر از saye بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است |
|
|
#3 |
|
مدیر انجمن موضوعات علمی
![]() تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,682
|
آخرين تير
ديو ديو ؟ آري ديو اين تن افراخته چون كوه بلند به چه فن آورم او را در بند ؟ من و اين تركش و اين تير و كمان ؟ من و اين بازي خرد من و اين ديو گران؟ اگر اين تير رها گشت ز كف اگر اين تير نيايد به هدف ؟ من و نابوديم آسان آسان آخرين تير من از چله گذشت تركش من دگر از تير تهي ست دوي مي آيد ديو ديگر اي بخت سياهم به تو اميدي نيست |
|
|
|
|
|
#4 |
|
مدیر انجمن موضوعات علمی
![]() تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,682
|
اي عاشقان عهد كهن
نفرينتان به جان من او را رها كنيد نفرين اگر به دامن او گيرد نرسم خدا نكرده بميرد از ما دوتن به يكي اكتفا كنيد او را رها كنيد ــــــــــــــــــــ خيلي قشنگه |
|
|
|
|
|
#5 |
|
مدیر انجمن موضوعات علمی
![]() تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,682
|
شبي بر ساحل زنده رود
ماه روي خويش را در آب مي بيند شهر در خواب است گويي خواب مي بيند رود اما هيچ تابش نيست رود همچون شهر خفته قصد خوابش نيست رود پيچان است رود مي پيچد بروي بستري از ريگ شهر بي جان است سايه اي لرزان مست آن جامي كه نوشيده است ياد آن لبها كه در روياي مستي بخش بوسيده است در كنار رود مي سپارد گام مي رود آرام |
|
|
|
|
|
#6 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
اتش عشق
سوز جان بگذار و بگذر اسير وناتوان بگذار و بگذر چو شمعي سوختم از آتش عشق مرا آتش بگذار و بگذر دلي چون لاله بي داغ غمت نيست بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر مرابا يك جهان اندوه جانسوز تو اي نامهربان بگذار و بگذر دوچشمي را كه مفتون رخت بود كنون گوهرفشان بگذار و بگذر درافتادم به گرداب غم عشق مرا در اين ميان بگذارو بگذر به او گفتم حميد از هجر فرسود به من گفتا : جهان بگذار و بگذر |
|
|
|
| این کاربر از saye بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است |
|
|
#7 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
چند گويم من از جدايي ها
هان چه حاصل از آشنايي ها گر پس از آن بود جدايي ها من با تو چه مهرباني ها تو و بامن چه بيوفايي ها من و از عشق راز پوشيدن تو و با عشوه خودنمايي ها در دل سرد سنگ تو نگرفت آتش اين سخنسرايي ها چشم شوخ تو طرفه تفسري ست آِكارا به بي حيايي ها مهر روي تو جلوه كرد و دميد در شب تيره روشنايي ها گفته بودم كه دل به كس ندهم تو ربودي به دلربايي ها چون در آيينه روي خود نگري مي شوي گرم خودستايي ها موي ما هر دو شد سپيد وهنوز تويي و عاشق آزمايي ها شور عشقت شراب شيرين بود اي خوشا شور آشنايي ها ... |
|
|
|
| این کاربر از saye بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است |
| تبلیغــــات | |
Advertisement |
|
|
|
#8 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
سفر نخستين
با خود شبي به سير و سفر رفتم با سايه ام به گشت وگذر رفتم با سايه گفتگوي من آن شب ادامه داشت شب با پياله هاي پياپي پايان نمي گرفت هر جام جام خاطره اي بود در دل هزار پرسش و بر لب سكوت تلخ رفتيم رود را به تماشا كه او تشست با اولين تساره شب آغاز گشته بود با اولين پياله شب ما شب ما را به سوي صبح سوي سپيده سحري مي برد شب شهر خفته را خاموش زير چتر سياهش گرفته بود زاينده رود در دل مرداب مي نشست كه او برخاست و دستهاي نحيفش را بر نرده هاي آهني ساحل آويخت و سايه سياهش بر روي آبهاي روان ريخت بانگي ؟ نه ناله اي از سينه بركشيد و آن سكوت كامل ساحل را آشفت چونان نسيم كه برگ درختان را پنداشتي كه زمزمه سايه در هيچ مي نشست گفتي كه واژه ها در حجم بي نهايت نابود مي شدند و باز هم سكوت گفتم سكوت چيست ؟، آري سكوت تو هرگز دليل پايان نيست خنديد خنده ؟ نه كه زهر خند خفته به لب بود اين بار گويي طنين صوت مي آمد از ژرفناي چاه شگرفي مغموم با واژههاي درهم نامفهوم گفتي نه گفتگوست كه نجوايي مي گفت گفتي سكوت ؟ هرگز گاهي سكوت واژه گويايي ست يك اسب شيهه مي كشد و سرنوشت ما تغيير مي كند حاصل چه بوود آنهمه فرياد را كه من ؟ گر شيهه بود شيوم من شايد اما شيون به هيچ كار نيامد و سوگواري درماتم گلي كه به گرداب برگذشت بيهوده آن شب كه دست من از دشت چيد آن شقايق وحشي را آنگاه برگ درخت توت دم دستش را چيد با مت دشتي پر از شقايق دشتي پر از شقايق وحشي بود آنگاه برگ درخت توت رها بر آب مي رفت ما نيز بر ساحلي كه خلوت و خاموشي و پاسي از شبانه گذشته رفتيم نه رفتني مصمم كه گامهاي تفرج بود بي آنكه قصد گردش و تفريحي با مرد كشت سوخته اي گرم گشت مي رفتم و انحناي گرده او پنداشتي كه بار مصيبت را بر خويش مي كشيد پرسيدمش كه رود آن خشمناك رود گفتي چه شد ؟ به دامن مردابها نشست ؟ ناگاه ايستاد چشمش به چشم خسته من افتاد بر ديدگان خسته خواب آلود مي گفت گفتي چه رود ؟ رود ؟ آن خشمناك رود ؟ لختي سكوت كرد سپس افزود هيهات الحق كه ما چه پست و پليديم و من علي الخصوص من رود پاك را در لحظه هاي خشم در ذهن خود به دامن مرداب برده ام بيچاره من كه خرمن عمرم را با دست خويشتن در شعله هاي آتش خشمم نشانده ام بر كام ما نگشت و نكرديم كاري كه چرخ نگردد اين گرد گرد چرخ كهن گشت و كشت و گشت ما روزهاي معركه در خواب بوده ايم آنگاه مي گريست كه من گفتم اين جاي گريه نيست آرام گريه كن كه هق هق گريستن تو سكوت را دديم صداي هق هق او اوج مي گرفت گفتم بگذر ز گريه مرد آنجا نگاه كن آن پرخروش رود خروشنده اينك اين خاموش در پاسخم سرود آري شگفت رود اما شگفت نيست ؟ آن پرخروش رود خروشنده اي كه در من بود ؟ اينك اين در بطالت در ياس در كدورت خود تنها تابنده آفتاب از ما دريغ داشت طلوعش را آيا اين خيل خواب در خور خرگوشان از چشم خلق خيمه نخواهد كند ؟ آنگاه مي فروش ما را به يك پياله محبت كرد در امتداد رود ما گفتگوكنان رفتيم گفتم هنوز هم ؟ شايد كه آب رفته به جوي آيد خنديد يعني گيرم كه آب رفته به جوي آيد با آبروي رفته چه بايد كرد ؟ مي گفت در سرزمين هرز سرشاخه هاي سبز نمي رويد ديدم ايمان به نااميدي بسيار خويش داشت كه ترسيدم از دور عابري با سوزناك زمزمهاي گرم ناله بود هر كاو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد در رهگذر باد نگهبان لاله بود گفتم شب ديرگاه شد دستان سايه جانب من آمد يعني برو كه رخصت رفتن داد رفتم درانتهاي جاده نگاهم بر او فتاد او بود از روي نرده خم شده روي رود ديدم سيماب صبحگاهي از سر بلندترين كوهها فرو ميريخت گفتم برخيز و خواب را برخيز و باز روشني آفتاب را ... |
|
|
|
|
|
#9 |
|
Nature & Science
![]() تاريخ عضويت: Sep 2005
محل سكونت: Трансильвания
پست ها: 5,003
|
سلام
1- لطفا اشعاري از هر شاعري رو كه انتخاب مي كنيد ابتدا يه بيوگرافي از ايشون قرار بديد تا كاملا معرفي بشه شخص. 2- براي تاپيك خودتون عنواني مناسب انتخاب كنيد. موفق باشيد |
|
|
|
|
|
#10 |
|
کاربر فعال انجمن متفرقه
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: mirror
پست ها: 964
|
خوب من فکر میکنم که تاپیکی داریم که بیوگرافی شاعرا توش هست
منم گفتم بهتره اینجا دوباره تکرارش نکنم حالا به هر حال من میذارم موفق باشید ... |
|
|
|
![]() |
| کاربراني که اين گفتگو را مشاهده ميکنند: 1 (0 کاربران و 1 مهمان) | |
| اختيارات تاپيک | |
| نمايش رسم | |
|
|
دانلود نرم افزار خرید اینترنتی از فروشگاه آنلاین سفارش تبلیغات تماس با مدیریت وب سایت