تبلیغات :
شاگرد زرنگ - بهترین نرم افزار برنامه ریزی کنکور
آموزش تعمیرات لپ تاپ
دانلود رایگان نقشه لپ تاپ برای اولین بار در ایران



asiatech

    

صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرآخر
نمايش نتايج 1 به 10 از 155

نام تاپيک: سهراب سپهری

  1. #1
    پروفشنال online-amir's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2006
    محل سكونت
    انگلیس
    پست ها
    833

    13

    به نام آفريدگار شقايق

    هدف ار ايجاد اين تاپيك مكاني براي تبادل بحث و نظرات در رابطه با سهراب سپهري مي باشد.


    زندگي نامه سهراب سپهري





    سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
    خود سهراب ميگويد :
    ... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

    پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
    وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
    ... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)درگذشت پدر در سال 1341

    مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
    تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
    محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
    سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
    ... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

    سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
    ... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
    ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
    مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
    بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)


    سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
    ... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

    خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
    ... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
    ... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
    از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
    سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
    سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
    ... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
    ... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

    آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
    ... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
    ...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
    جان به در از وادي محنت نبرد
    زندگي افسانه محنت فزاست
    زندگي يك بي سر و ته ماجراست
    غير غم و محنت و اندوه و رنج
    نيست در اين كهنه سراي سپنج...

    مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
    سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

    سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
    ... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
    شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)


    شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
    مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
    در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

    در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
    بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
    ... جهان آسوده خوابيده است،
    فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
    چنان كه من به روي خويش ...


    سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
    ... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
    سهراب جواب داد : خير قربان
    و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
    (مرغ مهاجر صفحه 67)

    اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

    تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
    در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

    فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
    خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

    در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
    در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
    مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

    سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
    ... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
    و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


    در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
    پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
    در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
    در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
    تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
    ... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
    حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
    تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
    فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
    در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
    منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

    تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
    سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
    سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

    تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

    سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
    ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

    سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
    آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
    به سراغ من اگر مياييد
    نرم و آهسته بياييد
    مبادا كه ترك بردارد
    چيني نازك تنهايي من

    ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...


    و سهراب .... ماندگار شد


    منبع : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

  2. 3 کاربر از online-amir بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند





  3. #2
    حـــــرفـه ای
    تاريخ عضويت
    Mar 2010
    پست ها
    10,273

    13




    بـرای استفاده راحت تـر از فهرسـت بـه روش زیر عمل کنید :

    1. Ctrl + f یا F3 را فشار دهید
    2. کلمه ی کلیدی مورد نظر را وارد کنید
    3. کلمات هایلایت شده را بررسی کنید





    » مرگ رنگ :

    جان گرفته : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    خراب : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    در قیر شب : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    دود می خیزد : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    دلسرد : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    دره ی خاموش : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    دنگ : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    دیوار : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    روشن شب : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    سپیده : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غمي غمناك : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    مرغ معما : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    وهم : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    »
    زندگی خواب ها :

    پاداش : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    لولوی شیشه ها : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    لحظه ی گمشده : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    مرز گمشده : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    نیلوفر : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    یادبود : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    »
    آوار آفتاب :

    آن برتر : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    بی تار و پود : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    تارا : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    در سفر آن سوها : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    طنین : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غبار لبخند : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    نزدیک آی : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    »
    شرق اندوه :

    »
    حجم سبز :

    آفتابی : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    از روی پلک شب : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    از سبز به سبز : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    به باغ هم‌سفران : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    پشت درياها : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    جنبش واژه زيست : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    در گلستانه : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    شب تنهايي خوب : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    صدای دیدار : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    ندای آغاز : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    نشانی : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    واحه اي در لحظه : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    »
    ما هیچ ، ما نگاه :» مسافر :
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



    بروز رسانی تا پست: 148#
    Last edited by Ahmad; 03-08-2013 at 15:02.

  4. 4 کاربر از F l o w e r بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  5. #3
    حـــــرفـه ای Asalbanoo's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jun 2006
    محل سكونت
    esfahan
    پست ها
    10,348

    پيش فرض واحه اي در لحظه

    به سراغ من اگر مي آييد
    پشت هيچستانم
    پشت هيچستان جايي است
    پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
    كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
    روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
    به سرتپه معراج شقايق رفتند
    پشت هيچستان چتر خواهش باز است
    تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
    زنگ باران به صدا مي آيد
    آدم اينجا تنهاست
    و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
    به سراغ من اگرمي آييد
    نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
    چيني نازك تنهايي من

  6. #4
    پروفشنال online-amir's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2006
    محل سكونت
    انگلیس
    پست ها
    833

    پيش فرض

    راستی...آقا..من با مشیری هم خیلی حال میکنم.

    به زودي عهم يه تاپيك براش ميزنم...
    مشتاق ديدار... .
    موفق باشيد... .

    شعرهاي سهراب كه عاليه
    حالا تصور كنيد يكي از شعرهاشو با صداي آسماني استاد ناظري بشنويد
    بله...! استاد ناظري اشعار سهراب را در آلبومي با نام " در گلستانه " مدح نموده اند. حتمن در آينده نزديك آلبوم ايشان براي دانلود قرار خواهد گرفت.
    ممنون از حسن توجه شما دوست گرامي... .

    البته بعضي شعراي سهراب را هنوزم دوست دارم
    پشت كاجستان برف
    برف يك دسته كلاغ
    جاده يعني غربت
    باد اواز مسافر و كمي ميل به خواب
    شاخ پيچك و رسيد و حياط
    مي نويسم و دو ديوار و چندين گنجشك
    مي نويسم و فضا
    ......
    درست بود ؟
    اين تيكه را خيلي دوست دارم اخه
    نام شعر : جنبش واژه زيست

    پشت كاجستان ، برف.
    برف، يك دسته كلاغ.
    جاده يعني غربت.
    باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
    شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

    من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
    مي نويسم، و فضا.
    مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

    يك نفر دلتنگ است.
    يك نفر مي بافد.
    يك نفر مي شمرد.
    يك نفر مي خواند.

    زندگي يعني : يك سار پريد.
    از چه دلتنگ شدي ؟
    دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
    كودك پس فردا،
    كفتر آن هفته.

    يك نفر ديشب مرد
    و هنوز ، نان گندم خوب است.
    و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

    قطره ها در جريان،
    برف بر دوش سكوت
    و زمان روي ستون فقرات گل ياس.


    با كمي خلاصه بندي شما شعر رو درست نوشته ايد.
    ممنون از توجه شما... .

  7. این کاربر از online-amir بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  8. #5
    پروفشنال online-amir's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2006
    محل سكونت
    انگلیس
    پست ها
    833

    پيش فرض



    15 مهر ماه

    تولد يگانه مرد بيشه عشق و شقايق

    سهراب سپهري بر همگان به خصوص دوستداران و طرفدارانش مباركباد
    .


    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



    Last edited by online-amir; 07-10-2006 at 22:54.

  9. این کاربر از online-amir بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  10. #6
    آخر فروم باز lahij_web's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jun 2005
    محل سكونت
    زير خروارها خاك ...
    پست ها
    1,805

    پيش فرض

    دست خط سهراب :


  11. 2 کاربر از lahij_web بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  12. #7
    پروفشنال online-amir's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2006
    محل سكونت
    انگلیس
    پست ها
    833

    پيش فرض

    همه شعراش قشنگه
    من با اون شعر پشت دریا شهریست خیلی حال میکنم
    نام شعر : پشت درياها
    قايقي خواهم ساخت


    قايقي خواهم ساخت،
    خواهم انداخت به آب.
    دور خواهم شد از اين خاك غريب
    كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
    قهرمانان را بيدار كند.

    قايق از تور تهي
    و دل از آرزوي مرواريد،
    هم‌چنان خواهم راند.
    نه به آبي‌ها دل خواهم بست
    نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
    و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
    مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

    هم‌چنان خواهم راند.
    هم‌چنان خواهم خواند:
    "دور بايد شد، دور."
    مرد آن شهر اساطير نداشت.
    زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

    هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
    چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
    دور بايد شد، دور.
    شب سرودش را خواند،
    نوبت پنجره‌هاست."

    هم‌چنان خواهم خواند.
    هم‌چنان خواهم راند.

    پشت درياها شهري است
    كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
    بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
    دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
    مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
    كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
    خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
    و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

    پشت درياها شهري است
    كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
    شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

    پشت درياها شهري است!
    قايقي بايد ساخت.
    قايقي بايد ساخت

  13. این کاربر از online-amir بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  14. #8
    پروفشنال vahide's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    پست ها
    627

    پيش فرض

    مصاحبه ای با عبدالعلی دستغیب در رابطه سهراب سپهری
    ------------------
    مؤلفه‌هايي كه براي شناخت و سپس نقد شعر سپهري لازم است، چيست؟
    تفاوتي ميان سپهري با ديگر شاعران در اين زمينه نيست. همان پارامترهايي كه براي نقد شاملو و نيما و فروغ و ديگران لازم داريم، براي سپهري هم لازم است.
    البته در ايران درباره سپهري كتاب زياد نوشته شده است، اما غالباً اسلوب ندارند. فردي او را بچه‌اشرافي بودايي خوانده است. ديگري او را عارف دانسته، و يكي ديگر مي‌گويد فارغ از تعهد اجتماعي است. اينها ربطي به نقد و تجزيه و تحليل شعر ندارد. اول از همه بايد از هرگونه توصيف اغراق‌آميز يا كوچك كننده پرهيز كنيم.

    بين بچه بوداي اشرافي، عارف و شاعري فارغ از تعهد اجتماعي، كدام يك را در سهراب قوي‌تر مي‌بينيد؟
    اين اوصاف اغراق‌آميز است. بايد ديد كه برچه اساسي بايد شعر سپهري را نقد و كاوش كرد. مي‌دانيم كه هر شاعر موفقي صاحب سبك است و زبان خاص خودش را دارد، يعني روشي دارد كه نويسنده يا شاعر براساس آن، تجربه‌ها و انديشه‌هايش را رنگ واقعيت مي‌دهد يا رئاليزه مي‌كند. سهراب سپهري سبك خاصي دارد، همچنانكه نيما و فروغ و شاملو دارند. بايد ببينيم كه عوامل سازنده اين زبان خاص چيست.
    يكي از اين عوامل تعبير اشياء و رويدادهاست؛ يعني بيان مجازي رويدادها و اشياء. البته در شعر تعابير حقيقي هم وجود دارد، اما اساس كار تعابير مجازي است. شاعر با مجاز، استعاره و كنايه به تعبير رويدادها و اشياء مي‌پردازد. از شاخصه‌هاي شعر سپهري فراواني استعاره و تشبيه و بيان حجازي است. به خصوص در چهار كتاب اول، دليلش اين است كه او نقاش هم بود و در شعر تصويرسازي هم مي‌كرد، يعني شعرش ايماژيستي است. مثلاً در تصوير كردن كاشان و بيابان‌هاي اطراف آن اين كار را بسيار انجام داده است.
    ويژگي ديگر شعر او، بستگي صميمانه اوست با اشياء و پديده‌هاي اطرافش. او اشياء و باشندگان ديگر را با نظر مهرباني مي‌بيند. حتي تعجب مي‌كند كه چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست. اين ويژگي سپهري حاكي از نوعي طبيعت‌گرايي رمانتي‌سيسم است. در كتاب نيلوفر خاموش دكتر صالح حسيني يكي از خاصه‌هاي رمانتي‌سيسم برجسته شده است و آن همين نزديك شدن به طبيعت است. بودلر هم مي‌گويد: طبيعت معبري است. بنابراين وقتي سپهري مي‌گويد: آب را گل نكنيم، يعني طبيعت را مانند رمانتيك‌ها، معبري مي‌بيند. تا آنجا كه به نوعي عرفان و وحدت وجود مي‌رسد، بويژه نوعي وحدت وجود كه در او پانيشادها و فلسفه‌هاي هند وجود دارد.
    اما رمانتي‌سيسم فقط اين نيست. شاخصه عمده رمانتي‌سيسم عصيان است. از اينجاست كه رمبو مي‌گويد: شاعر باشنده مطرود و ملعون است. يعني كسي است كه قراردادها و اعتبارهاي مرسوم و رايج اجتماعي را قبول ندارد. در شعر سپهري اين ويژگي خيلي كمرنگ است. رمانتي‌سيسم سپهري در چهار كتاب اولش نزديك شدن به طبيعت است از دريچه فلسفه هندي و زاويه ديد ذن بوديسم.

    گفتيد كه فلسفه هندي بر سهراب تاثير گذاشته است. آيا اين تاثير مانعي بر نقد آثار او هست؟
    سپهري در دوره آغازين كارش، چيزهايي از او پانيشادها و متن‌هاي بودايي خوانده و بعد به ژاپن و هند مي‌رود و زير تاثير ذن‌بوديسم است و آنها را ترجمه مي‌كند. در چهار كتاب اول سپهري تعبيرات فارسي نيست. كلمات فارسي است، اما تركيب و تعبير فارسي نيست و متعلق به فرهنگ ديگري است. تعبيرات فارسي آن هم به گونه‌اي است كه كمپوزيسيون قطعه براي خواننده عادي شعر نامعهود است. براي يك ايراني بسيار دشوار است كه به چهار كتاب اول سپهري انس بگيرد. مثلاً وقتي مي‌گويد:
    پنجره‌ام به تهي باز شد
    و من ويران شدم
    به نظر من وقتي يك خواننده كه نه به ذن‌بوديسم آشناست و نه به مفهوم هيچي و تهي بودگي ذن‌بوديسم و آيين بودا، از اين شعر چيزي نمي‌فهمد و هيچ ارتباط و درگيري با آن نخواهد داشت.
    شعر و فلسفه ما نفي‌گرا نيست. البته خيام و حافظ و ديگران شك‌هايي كرده‌اند، اما اينكه مانند بودا نيست. يا در فلسفه هندي مايا وجود دارد، يعني سراب بودن زندگي. سهراب در اين شعر مي‌گويد: وقتي خواستم با جهان ارتباط برقرار كنم، پنجره و دريچه ارتباطي را باز كردم و به خلاء يا تهي رسيدم (nothingness). بنابراين من ويران شدم.
    اينها در عبارات فارسي نامانوس است و با تجربه‌هاي ما و شاعران فارسي زبان همخوان نيست.

    به نظرم در چند كتاب نخست مجموعه هشت كتاب، سپهري به بسياري شاعران همدوره‌اش مانند شاملو، اخوان و فروغ و نويسنده اي چون هدايت شباهت دارد. چگونه از اين فضا فاصله مي‌گيرد؟ در حالي كه آنها به اين فضا ادامه دادند.
    به نظر اصلاً شبيه اينها نيست. عده‌اي بودند به نام خروس جنگي! كه اعتقاد داشتند حتي نيما كهنه شده است (در حدود سال‌هاي 28 و 1327) كه نيما در ايران تازه داشت شناخته مي‌شد. كساني بودند چون ضياءپور، رحمت‌الهي و هوشنگ ايراني كه انجمني ادبي ـ هنري به وجود آوردند و عده اي تك و منفرد بودند. سپهري كه در آغاز كار از قالب و طرز بيان نيما استفاده مي‌كرد، شروع كرد به دور شدن از شعر نوعي فارسي كه در آن زمان رايج بود. شاملو هم از نيما دور مي‌شود، اما از تم‌هايي كه نيما بيان مي‌كند، دور نمي‌شود؛ مانند آزادي، عشق، مسئول بودن درباره جامعه و... اخوان نيز همين طور. اما سپهري نه فقط از نظر فرم و شكل و طرز بيان، بلكه از نظر محتوا هم از نيما دور مي‌شود. بنابراين از همان آغاز جز در موارد اندك كه توجهي به نيما دارد و اوصاف او را هم تكرار كرده، فاصله او با نيما پيداست.

    در مرگ رنگ شعري است به نام قير شب. مي‌گويد:
    «نفس آدمها سر به سر افسرده است
    روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطي مرده است.»
    شباهت زيادي به زمستان اخوان دارد. نمونه‌هاي ديگر هم هست.
    اين تحت تاثير نيما است. سهراب در اشعار اولش از نيما زياد تاثير گرفته است.

    شما اين تاثيرپذيري را بيشتر از نيما مي‌دانيد؟
    او مقداري از تازه‌جويي نيما استفاده كرده، اما اصلاً در عالم ديگري است. نيما يك شاعر متعهد اجتماعي است. سپهري قالب را گرفته، ولي چيز ديگري مي‌گويد، مثلاً مي‌گويد:
    دنگ...، دنگ...
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي‌زند پي در پي زنگ.
    زهر اين فكر كه اين دم گذر است
    مي‌شود نقش به ديوار رگ هستي من.
    اين در حالي است كه وقتي ساعت نيما زنگ مي‌زند، منظورش انقلاب اجتماعي است، اما سهراب از گذر عمر حرف مي‌زند.
    تفاوت ديگر شعر سپهري با نيما اين است كه شعر سپهري انضباط شعر نيما را ندارد. پايان‌بندي شعرهايش هم سست است.
    البته سهراب سپهري شعرهاي ديگري داشت كه در هشت كتاب نياورده است و شبيه به اشعار توللي و نادرپور بود، ولي كمي نازل‌تر و ساده‌تر.
    بعد «مرگ رنگ» را منتشر كرد كه با شرايط ايران پس از شهريور 1320 همخواني نداشت و در مايه كارهاي هوشنگ ايراني و ذن‌بوديسم و سيردرون بود. من اين چهار كتاب اول را اصلاً شعر نمي‌دانم.

    از لحاظ محتوا اين نتيجه‌گيري را مي‌كنيد؟
    هم از لحاظ محتوا و هم لفظ. نوشتن اينها بسيار ساده است. بيشتر آنها هم ترجمه است.

    البته برخي مي‌گويند كه اين توجه سهراب به عوالم درون به خاطر همين وضعيت ايران در آن سالهاست كه او را درون‌گرا كرده.
    من نمي‌پذيرم. حافظ درون‌گرا است. من مي‌گويم اينها اصلاً شعر نيست. مصنوع است. او در اتاق خودش نشسته، متنهاي هندي را خوانده و آنها را به زبان فارسي برمي‌گرداند. اين كار را شاعران ديگر ايران هم كرده‌اند؛ مثلاً مضموني از متبني يا ديگر شاعران عرب را گرفته و ترجمه كرده‌اند. شعر اين است كه شما چيزي را به گونه‌اي بيان كنيد كه خواننده مسحور آن شود. ويژگي شعر، سحر و جادو است به وسيله كلام. بنابراين صرف به كار بردن استعاره و كنايه و تشبيه نيست. الفاظ و تعبيراتي كه سعدي به كار برده، فروغي بسطامي هم استفاده كرده است، اما ما سعدي را شاعر مي‌شناسيم و فروغي را نه. خاقاني و ناصرخسرو و فروغي بسطامي شاعر نبودند، سخنور بودند. در ايران ناظم زياد داريم، و شاعر كمتر.
    حافظ مي‌گويد: «اگر رفيق شفيقي، درست پيمان باش». اين هم شعر نيست. بنابراين در ديوان حافظ هم آثار بلاغت و سخنوري وجود دارد و ما چون كل ديوان را مي‌پذيريم، آنها را هم به عنوان شعر مي‌شناسيم.
    چهار كتاب اول سپهري از ذهن خواننده شعر دور است و خواننده علاقه‌اي به ادامه پيدا نمي‌كند و شعرهايش به ذهن سپرده نمي‌شود. شعرهايي كه از او مي‌خوانند، بيشتر از ديگر شعرهاي اوست. البته اينطور هم نيست كه همه چهار دفتر هيچ چيز مثبتي نداشته باشد. تصاوير زيبايي از كاشان و اطراف آن دارد، اما باز معلوم است كه سپهري در حال تمرين است. مرحله اول شعر سپهري مرحله آمادگي اوست، براي پيدا كردن خود و گفتن چيزهايي كه بر ديگران هم مؤثر باشد و آنها را هم درگير كند. در اين مجموعه‌ها سپهري در حال مطرح كردن يك فكر بود؛ فكر پوچي، مايا، اضطراب و مانند آن.
    سهراب سپهري از نمونه‌هايي است كه هميشه تكرار مي‌شوند. شايد بيمار بوده، يا به خاطر وضع خانواده يا يتيم بودن يا به علتهاي اجتماعي به اين روش روي آورده باشد. معمولاً در تحولات اجتماعي افراد درون‌گرا مي‌شوند؛ مثل بودلر كه در كمون پاريس شركت داشته و شعر انقلابي مي‌گفته، ولي پس از شكست كمون، يك شاعر سمبوليست و درون‌گرا مي‌شود و به سمت مسائل رمزآلود مي‌رود.
    سهراب از حجم سبز و به ويژه صداي پاي آب به عنوان يك شاعر زبان فارسي مطرح مي‌شود.

    و لحن او هم پيامبرگونه مي‌شود و به اجتماعش هم توجه مي‌كند.
    همه كساني كه وارد عوالمي چون سوررئاليسم و مراقبه مي‌شوند، به قول رمبو، تبديل به شاعر پيشگو مي‌شوند؛ يعني انگار وظيفه دارند كه قوم را هدايت كنند. در آستانه هر تمدن بشري، شاعر به عنوان كاهن و پيشگو وجود دارد؛ مثلاً در ايران مهر آييني‌ يا زرشت، در يونان هراكليتوس، و در هند اوپانيشادها بودند. اينها غالباً آمرانه حرف مي‌زنند. حافظ مي‌گويد:
    طفيل هستي عشقند آدمي و پري
    ارادتي بنما تا سعادتي ببري
    در اين بيت، حافظ دستور مي‌دهد.

    اما سهراب بيشتر با مخاطب همراه مي‌شود تا اينكه تا با او آمرانه حرف بزند. مي‌گويد: آب را گل نكنيم، نه اينكه گل نكنيد. خودش هم گويي همزمان به سمتي كه دعوت مي‌كند، حركت مي‌كند.
    زورش نرسيده است. به آن درجه از سير دروني نرسيده بود تا بتواند مثل بودا يا حافظ امر و نهي كند.
    سهراب را چند بار ديده بودم (البته ادعاي دوستي نمي‌كنم). آدم ملايم و كم‌حرفي بود. اگر كسي بلندحرف مي‌زد يا دعوا مي‌كرد، بلند مي‌شد و مي‌رفت. بنابراين وقتي مي‌گويد:
    آب را گل نكنيم
    شايد اين آب روان مي‌رود پاي سپيداري
    تا فرو شويد اندوه دلي.
    دست درويشي شايد
    نان خشكيده فرو برده در آب.
    پيداست كه با نگاهي ملايم و مهربان به پيرامون خود نگاه مي‌كند. يا مي‌گويد:
    چه دهي بايد باشد
    كوچه باغش پرموسيقي باد
    مردمان سر رود آب را مي‌فهمند
    گل نكردندش
    ما نيز آب را گل نكنيم
    اينجا مي‌بينيم كه سپهري از روي اقيانوس مواج زندگي با هلي‌كرافت حركت مي‌كند. زيباست؛ دهي كه در كوچه‌هايش هميشه موسيقي جريان دارد. اما از يك نكته ديگر غافل شده است؛ كه بعدها متوجه آن مي‌شود و در شعرهاي پاياني‌اش به آن سمت مي‌رود. آن نكته اين است كه كسي كه بعد آرام جهان را مي‌نگرد (مثل رودي كه حركت مي‌كند و طراوت و سرسبزي به وجود مي‌آورد)، متوجه نيست كه وضعيت جهان چگونه است. در روستا هم كه انسانها در محيط با طراوت و سرسبز زندگي مي‌كنند، ممكن است بر سر تقسيم آب يا مسائل ديگر با هم درگير شوند.
    او اينها را نمي‌بيند. بنابراين شعر او ابتر است. در صداي پاي آب مي‌گويد: پدرم وقتي مرد، پاسبانها همه شاعر بودند. احكام خيلي مضحكي را به كار مي‌برد كه ناشي از تأثيري است كه از آرامش بودايي و زن بودسيم گرفته است. البت قابل توجه و تأمل است، اما نمي‌داند كه در جهان، جنگ هست و صلح هم هست، باغ هست و خرابه هم هست، مرگ و زندگي هر دو هستند.
    اما وقتي متوجه اين قضايا مي‌شود، به سمت ديگر برمي‌گردد؛ در مسافر و ما هيچ، ما نگاه. تا جايي كه حتي به نيهيليسم مي‌رسد. كسي كه مي‌گفت:
    پشت درياها شهري است
    كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است...
    در «ما هيچ، ما نگاه» به جايى مى‏رسد كه نه فقط فكر،بلكه زبان هم گسسته مى‏شود و زير تاثيراتى از غرب وجهان جديد، حتى زبان او دچار گسستگى مى‏شود.پيداست كه متوجه شده كه در عصر آهن و فولاد زندگى‏مى‏كند، نه در عصر دهى كه كوچه باغش پر موسيقى است.

    آيا از عرفان اسلامى هم تاثير گرفته است؟
    عرفان ايرانى در دوره اسلامى، درست‏تر است. طبيعتاً اينها (عرفان ايرانى و هندى) وجوه مشترك دارند. عرفان ماگاهى بسيار زير نفوذ پلوتينيوس است. اما در آنجا كه ‏محلى و بومى است، به ايران باستان و فرزانگى خسروانى‏ مى‏رسد كه سهروردى نماينده آن است. از اين عرفان، من‏در سهراب سپهرى چيزى نمى‏بينم. عرفان ما متوجه تربيت‏است؛ يعنى آنچه در روزبهان و سعدى و حافظ هست.مى‏خواهد ما را عوض كند و وجود ديگرى از ما بسازد.
    آدمى در عالم خاكى نمى‏آيد به دست آدمى از نو بيايد ساخت وز نو عالمى
    در ميان اقيانوس تصوف، جزيره‏اى است به نام عرفان‏كه نماينده‏هايش ابوسعيد ابوالخير، روزبهان، حافظ و...هستند. عده‌اى به طرف پلوتينيوس رفته‏اند و عده‏اى هم ‏از فلسفه‏هاى هند بهره گرفته‏اند. در اين مجموعه عرفان، تا حدى هم گنو سيتسيم وجود دارد. البته نه در حافظ و سعدى و امثال اينها كه بر روى زيبايى و تربيت متمركز هستند.
    به نظرم هر نوع فلسفه‏اى كه تاريخى فكر نكند، وانتزاع كند، اشكال دارد. مثلاً مى‏دانيم كه آب ممكن است‏سيل شود؛ اما آنها شايد فقط طراوت و زيبايى آب را انتزاع‏كنند. پيداست كه اين منطق ايراد دارد.
    شكى نيست كه سهراب سپهرى شاعر خوبى است و تصويرهاى بسيار تازه و نوظهورى هم ارائه مى‏كند. همچنين ‏در شرايط فعلى، براى لحظاتى ما را از دنيا ماشينى شده به‏آب و سبزه و گياه و درخت و... مى‏برد تا جايى كه گاهى‏طعم انگور و سيب را احساس مى‏كنيم. همچنين شكى‏نيست كه سبك خاصى دارد كه او را از شاملو و نيما ونصرت رحمانى و ديگران متمايز مى‏كند. اما از نظر اجرا،كارهاى او داراى تاثيرهاى مقارن است.
    از نظر وزن شعر هم، مثلاً دكتر شفيعى كدكنى اعتقاد دارند كه صداى پاى آب بحر طويل است. اما به اندازه‏اى ‏بيانهاى زيبا در آن وجود دارد كه ما احساس نمى‏كنيم كه ازنظر فرم، بحر طويل است.
    نكته ديگر اين شعر اين است كه وقتى در حال توصيف مناظر است و وارد دنياى انتزاع مى‏شود، مثلاً مى‏گويد:
    پله‏هايى كه به قانون فساد گل سرخ
    و به ادراك رياضى حيات
    پله‏هايى به بام اشراق
    پله‏هايى كه به سكوى تجلى مى‏رفت...
    درك اينها براى خواننده فارسى زبان بسيار دشواراست؛ مثلاً درك نمى‏كند كه پله‏اى كه به ادراك رياضى‏حيات مى‏رود، چيست. البته چون در گردونه وزن افتاده‏است، شايد متوجه نشويم، اما درك آن واقعاً دشوار است.فكر مى‏كنم خود شاعر هم متوجه نشده است. با اين حال‏گاهى ناگهان متوجه مى‏شود كه چيزهاى ساده‏اى هم وجود دارد، و مى‏گويد:
    مادرم پايين، استكانها را در خاطره شط مى‏شست.
    كه بسيار زيباست. البته درست است كه در خاطره شط مى‏شست، باز هم انتزاعى است. همين شاعر كه صحبت از ادراك رياضى حيات مى‏كرد، ناگهان مى‏گويد:
    شهر پيدا بود
    رويش هندسى آهن، سيمان، سنگ
    سقف بى‏كفتر صدها اتوبوس...
    ضرب و وزنى كه ماشين در انسان به وجود مى‏آورد، ضرب و وزن تكنيك است، نه حيات.
    در حالى كه وقتى از كوچه باغ مى‏گذريد، صداى باد و حركت شاخه‏هاى درختان و پرندگان، موسيقى زندگى‏ است. اينها چيزهايى است كه ما را به زندگى الفت مى‏دهد.
    سپهرى كم‏كم به دردهاى بشرى نزديك مى‏شود:
    چرخ يك گارى در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابيدن گاريچى
    مرد گاريچي در حسرت مرگ.
    مى‏بينيم كه تصوير بسيار گرانسنگى را به وجود آورده ‏است.
    تصاوير شعر سهراب گاهى بسيار نوستالژيك است و ازگذشته صبحت مى‏كند.
    گاهى نيز ميان صداى كفتر و آب مقارنه برقرار مى‏كند. همچنين بيانهاى بسيار خاصي كه از رابطه‏اى كه با مادرش‏داشته، و از روستاهاى اطراف كاشان مى‏كند، نشان دهنده ‏اين است كه در كتابهاى بعدى (چهار كتاب دوم) شاعر با تجربه‏اى است.
    فقط سير درونى نمى‏كند، بلكه به شيوه خودش سير بيرونى هم مى‏كند. در مسافر ديگر به دنيايى مي‌رسد كه از يك سو تأييد حيات و زيبايي است و از سوي ديگر به نوعي نيهيليسم، ورطه و شكاف مي‌رسد.
    شعرهاي او از نظر فرم هر چه جلوتر مي‌رود، بهتر مي‌شود، هم از نظر پايان‌بندي، هم توضيح اضافه ندادن و هم ادراك تازه‌اش. مثلاً مي‌گويد:
    پشت درياها شهري است
    كه در آن وسعت خورشيد
    به اندازه چشمان سحرخيزان است.
    چنين مطالبي را سهرودي هم گفته است.
    نكته ديگر اين است كه شعر سپهري داراي قرينه‌سازي‌هايي است براي رسيدن به وحدت.
    در «مسافر» سپهري متوجه مي‌شود كه سير و سلوك به اين سادگي نيست و نمي‌توان مانند هواپيما از روي دريا گذر كرد. مثلاً مي‌گويد:
    «حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد. حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم و تر شد.»
    و بنابراين متوجه است كه در دنيا بمب هم وجود دارد. مي‌گويد: «من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.» يعني مي‌داند كه عواملي هم وجود دارد كه آرامش او در عوالم خيالات و تأملاتش را به هم مي‌زند.
    در شعرهاي پاياني سپهري حتي زبان عوض مي‌شود. گسستگي زباني هم مي‌بينيم. تعبيرات عجيب و غريب نيز وارد آنها شده كه حتي براي خواننده شعر سپهري هم عجيب است. دليل اين مسئله را اين دانسته‌اند كه شاعر به تكرار خود مي‌پردازد يا دچار گسست رواني زباني شده است.
    به نظر من، راهي كه سهراب سپهري رفت، به اينجا مي‌بايست مي‌رسيد.
    سپهري از «مسافر» به بعد به اطراف خود هم توجه مي‌كند. حيرت او در مواجهه با عصر آهن و فولاد مانند حيرت كودكي است كه در يك باغچه در حال بازي با يك توپ است و ناگهان توپ او به يك بمب تبديل مي‌شود.

    - به نقل از: «پرنده شدن»، ویژه نامه زادروز سهراب سپهری، روزنامه اطلاعات، 15مهر 1385.

  15. #9
    پروفشنال navid_mansour's Avatar
    تاريخ عضويت
    Oct 2005
    محل سكونت
    جایی که عاشقاش زنده ان....
    پست ها
    606

    پيش فرض

    اگه خواستین شعرای سهراب رو راحت بخونین این سایت شعراشو داره........من تازه دارم شروع میکنم بخ.نم......من تازه دارم
    میفهمم سهراب کیه............واقعا شعراش از معرکه اونور تره
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

  16. #10
    حـــــرفـه ای magmagf's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2006
    محل سكونت
    esfahan
    پست ها
    14,658

    پيش فرض سهراب در سپهر شعر تاجیک

    بعد مرزبندیهای مصنوعی میان سه کشور فارسی زبان ایران ، تا جیکستان و افغانستان روابط فرهنگی و ادبی گسسته گردید و حلقه هایی که قرنهای متمادی این مردمان را به هم وصل می نمود ، ازهم پاشید، این جدایی و دور ماندن ها ، بویژه ، به روابط ادبی این کشورها اثر منفی و جبران ناپذیر باقی گذاشت ، تا جایی که برخی محققین این فرهنگ ها را جدا از و زبان آنها را به سه زبان متفاوت فارسی ، تاجیکی و دری قسمت نمودند که گویا هیچ ربطی با هم ندارند و هر کدام بر سر خود جداگانه و علی حیده اند . در حالی که ایرانی و تاجیک و افغان اشعار رودکی و مولانا و خواجه حافظ را یک گونه می خواندند و درک می کردند. بحث سر این موضوع فراخ است ، لذا ، ما تنها موضوع تاثیر شعر نو ایرانی را به شعر امروز تاجیک مورد بررسی اجمالی قرار خواهیم داد. درزمان رژیم اتحاد شوروی نمونه هایی از آثار شعرای معاصر ایران- بعد مشروطیت- گاه گاهی درنشریه های تاجیکستان به طبع می رسیده و درکتب درسی و آموزشی دبستان و دبیرستان و دانشگاه ها را ه می یافتند. در تاجیکستان دانش آموز و دانشجویی نبود که «گویند مرا چو زادمادر»و «دل مادر» ایرج میرزا ،«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!» شهریار را نداند ، زیرا در نخستین کتاب های آموزشی این اشعار جای داشت، بعدا" ، مجوعه ای کامل تر تحت عنوان « امواج کارون» در سال 1973 میلادی چاپ شد که منتخب اشعار سخنوران نامدار ایران را فراهم آورده بود. کتاب مذکور با استقبال گرم خوانندگان و علاقه مندان نظم این کشور مواجه شد . شاعران تاجیک بعد از آشنایی با شعر ایران کم کم ازادبیات روس، که برادبیات تاجیک تاثیر عمیق داشت ، روبه شعر ایران آوردند. استادان مومن قناعت ، لایق شیرعلی، بازار صابر، قطبی کرام، گلنظر ، گلرخسار از نخستین ها بودند که درین عرصه گام نهادند. تا سالهای هشتادم،اشعار ملک الشعرای بهار ، رهی معیری، سیاوش کسرایی، فریدون مشیری ، ژاله ، سیمین بهبهانی ، فروغ فرخزاد و ... بیشتر ملاک سرایش این سخنوران قرار داشت و تحت تاثیر آثار همین گویندگان اهل شعر تا جیک هم شهر سنتی می گفتند و هم شعر سپید یا نیمایی و آهسته آهسته موج سرودن اشعار نیمایی بروز کرد و به قول دکتر علی اصغر شعر دوست « نسل نو شاعران تاجیک با شعر نیمایی و سپید انس والفت بیشتری دارند. اینک ، برخلاف نسل های قبلی آشنایی بهتر با شعر نو ایران را داشته اند... در آثار شاعران نو به نمونه های درخشانی از شعر نیمایی و سپید برمی خوریم که بسیار امید بخش است. کمال نصرالله ، ضیاء عبدالله، فرزانه ، سیاوش، عبدالقادر رحیم ، محمد علی مرادی و ... ادامه دهندگان راه تازه ای هستند که باتلاش های مومن قناعت ، لایق، بازارصابر، گلرخسار و گشوده است .»(1)

    بی شک ، شعرای تاجیک بهترین چکامه و سروده های خود را براثر همین « نفس گرم شعر ایران» ( تابیرگلنظر- شاعر تاجیک) سروده اند واین روند و تلاش آنها در کنار و دنبال شعر امروز ایران رشد و نمو دارد. این پدیده در اولین برخورد با شعر تاجیک احساس می شود ، تا جایی که علی رضا قزوه – شاعر و منتقد ایرانی نیز برهمین امر تاکید دارد:« دیگر گوش دانشجویان نوجو و مشتاق ادبیات امروز بدهکار حرف های کهنه و تکراری شان نیست . آنها بیشتر تمایل دارند از سهراب سپهری ، اخوان ثالث، سلمان هراتی و ... بشنوند. اگر چه شاعران اخیر نیز از در گذشتگانند ، اما متعلق به دو نسل بعد از مرحوم بهار و رشید یاسمی هستند ، ضمن آنکه هر یک در شعر نو صاحب سبک و نو آوری های گوناگونند و جماعت بسیاری را به دنبال خود کشیده اند »(2)

    بعد از فرو پاشی شوروی برادران مهجور باز از عطر دیدار یکدیگر شمیدند و دست های مایل به آغوش به هم رسید. دراین میان چندین مجموعه از شعرای معاصر ایران دسترس خوانندگان تا جیک گردید ، که جهت آشنایی بیشتر تاجیکان با هنر وادب ایران نقش بارز گذاشت . این معنی را محققین تاجیک نیز اعتراف نموده اند. چنانچه پژوهشگران میرزا شکورزاده و فاتح عبدالله در تائید این امر می نویسند:«شاعران تاجیک از سالهای دیرین ازچشمه ساران فیاض و شاداب استادان شعر فارسی چون نیما یوشیج ، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری و ... تشنگی شکستند ، که خود انگیزه اصلی ظهور شعر نو یا شعر سپید دراین مرز و بوم گردید و الان بس ترانه گویان در شیوه و سبک نیمایی تغزل می کنند. با فروپاشی شوروی گفتگوهای ادبی و شعری میان سخنوران پارسی گوی روبه گسترش دارد.»(3)

    بلی ، اکنون دروازه ها باز شد و حلقه های گسسته مجددا" وصل گردید و « شعر ایران و شعر تاجیکستان اکنون نه از ورای دیوارها و سرها، بلکه چهره به چهره و روبه رو سلام همدیگر را پاسخ می گویند و از این رهگذر شعر هر دو کشور دیگر باره گره خواهد خورد و یکی خواهد شد.»(4)

    دراین نوشته بحث ما پیرامون تاثیر یکی از سخنوران نا تکرار ایران " سهراب سپهری " است که به قول دکتر سیروس شمیسا « آبروی شعر دوره ماست»(5) و «در آسمان سخن مهتابی است که پر می گشاید ، آفتابی است که نور می فشناد، دریای ژرفی است که برامواج اندیشه سجود می آموزد ، شمیم طراوت آفرینی است که در مشام اختران هنر می پیچد»(6)

    اشعار سپهری ، متاسفانه به تاجیکستان دیر رسید و تاهنوز به شکل کتاب جداگانه ای چاپ نشده ، تنها پاره ای از سروده هایش در روزنامه و مجله ها به طبع رسیده اند. هرچند آثار او کمتر از دیگر سخن سرایان ایران معرفی شده، ولی امروز بیشتر شاعران تاجیک درآسیای میانه تاثیر از او می گیرند و به قول گلرخسار- شاعر تاجیک – امروز همه « سهراب بیمار» شده اند، از او پیروی می کنند، درس می آموزند ، عنوان کتابهای خویش را باتقلید از او می گذارند. «صدای پای واژه های » اسکندر ختلانی – شاعر روان شاد تاجیک برگرفته از تاثیر «صدای پای آب» سپهری ؛ « اندوه سبز» محمد علی عجمی به دنبال «حجم سبز» این شاعر نقاشاند.

    بازار صابر یکی از شاعران تا جیک درسلسله رباعیات اخیر خود از شاعران نوگوی ایران به وضوح تاثیر گرفته است ، به طوری که چند رباعی اش راتحت اثر شاعرانی ، چون نادر نادرپور ، اسماعیل خویی ، احمد شاملو و سهراب سپهری سروده و پاره های اشعار آنها را در پاورقی آورده است. از جمله ، دو رباعی بازار صابر در هوای معنی و مضامین سپهری ایجاد شده اند. چنانچه :


    اسب پدریم را که غمش می دادم *

    از آب و علف کمی کمش می دادم .

    یک بارک دیگر اگرش می دیدم

    گلبرگ و سطیل شبنمش می دا دم
    .(7)



    بازار صابر رباعی مذکور را ازمضمون شعر « و پیامی درراه» سهراب سپهری گرفته که از مشهور ترین شعرهای سپهری است . دراین شعر سهراب سپهری خود را به عنوان منجی ای می بیند که برای همه دردها و مشکلات دوایی ازآشتی و صفا دارد. آنگاه ازخیر و نیکی رستگاری بشارت می دهد:

    خواهم آمد پیش اسبان، گاوان، علف سبزنوازش خواهم ریخت.

    مادیان تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد.

    خر فرتوتی دراه ، من مگس ها یش را خواهم زد.(8)

    هردو شاعر دراین سروده ها یکی در قالب جدید شعر سپید و نو ، دیگر درقالب سنتی کلاسیکی – رباعی از مهربانی و شفقت حرف می زنند و نهایت لطف و مهر خود را حتی از گاو و اسب و خر دریغ نمی دارند. بازار صابر از صمیمیت سپهری که در اشعارش ،بویژه در چهار مجموعه آخر او «صدای پای آب»، « مسافر »،« حجم سبز» و « ما هیچ ما نگاه» به صراحت احساس می شود، تاثیر پذیرفته و ازهمان پیوندی که سپهری با پدیده ها و اشیای طبیعت دارد بو برده است. منتهی تخیل و تصور آفرینی های سپهری عمیق و ژرفترند، که این هم حاصل مطالعه وشناخت بیشتر او از عرفان و آئین های مختلف جهان است و تفکر فلسفه او که همواره در اشعارش جریان دارد . معلوم است که سپهری قبل از همه فیلسوف و متفکر است ، بعد شاعر و این جنبه ها در آمیزش با تخیل لطیف ، ظرافت ، صمیمیت و جلوه های عارفانه شعر او را مزین نموده اند.

    بگریزیم و به زباعی دیگر بازار صابر بپردازیم :


    وقتی که در آب می نماید * مهتاب،

    تیزینه مشوئید، مشوئید در آب

    مهتاب در آب زخم می بردارد

    می گفت دراین باره سپهری سهراب( همان جا، ص.40)


    شاعر درپایان با آوردن سطرهای « مادرم چاقو را در حوض نمی شست ، ماه زخمی می شد» اشاره کرده که آنها را از سهراب گرفته. البته ، چنین نزاکت و سادگی را در دیگر شعرهای سپهری نیز می بینیم :« حنجره جوی آب را قوطی کنسرو خالی زخمی می کرد»(هشت کتاب ، ص. 316)

    بازار صابر مضمون یااندیشه نو بیان نکرده ، تنها فکر بکر سپهری را درقالب رباعی در آورده است . چنین استفاده ازمضمون و محتوی شعر درتاریخ ادبیات فارسی به وفور مشاهد می شود و حالا از این موضوع می گذریم و به ادامه بحث مورد نظر می پردازیم . بازار صابر از پیروان سر سخت شعر سپید است و درنوشته هایش نیز بارها تاکید داشته که شاگرد مکتب نیمایی است و در این نوع شعر دست آوردهایی نیز کسب نموده.

    "عبدالله رهنما" دیگر از شاعران تاجیک درشعری که آن را به سهراب سپهری اهدا نموده ، از واژه و ترکیب های سپهری کار گرفته ، ارادت و اخلاص خویش را به این نقاش چیره دست و شاعر زبر دست بیان می دارد واز مصراع و معانی او استادانه استفاده می کند. این سروده کوچک ما را به یاد شعر « آب » سهراب می برد: بی گمان درده بالا دست ، چینه ها کوتاه است . مردمش می دانند که شقایق چه گلی است / مردمان سر رود ، آب را می فهمند.( هشت کتاب، ص.347)

    این شاعر جوان تاجیک به قدری شیفته و مفتون شعر سپهری است که نتوانسته چیزی دربرابر عظمت اندیشه های او بگوید و تنها به اشاره های شاعر پی می برد و می داند که شقایق چه گلی است :


    آسمان ، بازترین چشم جهان

    همه سبزی تو را می بیند.

    هر که داند که شقایق چه گلی است

    آری ، اینجا تنهاست

    آدم اینجا تنهاست !( خورشید های گمشده ،ص.314)


    طوری که عرض شد ، سپهری درمیان شاعران فارسی گوی آسیای میانه تاثیر گذارترین شاعر شعرنو است . به نحوی که نه تنها در دوشنبه و خجند وختلان و بدخشان ، بلکه در سمرقند و بخارا و تاشکند و خوارزم و ترمذ * شمار زیادی از قلمکشان ازاو پیروی می کنند. پریسا ، شهرزاد، سلیم کنجه ، حیات نعمت ، جعفر و....که مشعل دار لفظ تاجیکی فارسی دراین خطه با فیض و « جزیره کوچک فارسی زبان ها » هستند چامه و چکامه های خویش را در حال و هوای سروده های سپهری می سرایند و درست ازهمان جاده ای می روند که سپهری بنیاد آن را نهاده بود . البته این پیروی های شاعران جوان گاهی بدون آگاهی صورت می گیرد و برخی تنها شکستن اوزان و رعایت نکردن قافیه و ردیف و دیگر عناصر شعرسنتی را هدف قرارمی دهند و فکر می کنند که شعر نو گفته اند. درحالی که پایبندی به اوزان و عروض و صنایع شعر و تناسب کلام و ظرافت و بلاغت در شعر سپید کمتر ازشعر سنتی نیست و اغلب آنهایی که بااین عقیده حرف و هجا می زنند ، ناموفق و مقلدند و هیچ شعریت در شعر آنها به چشم نمی خورد.

    همچنین در سال 2002 « صدای پای آب» سهراب سپهری درازبکستان توسط خانم "نرگس شاهعلی آوا" با زبان ازبکی ترجمه شد و بهترین کتاب سال عنوان گرفت که این هم دلیل دیگر برمحبوبیت این شاعر درمیان اهل شعر این سرزمین است . طبیعی و صمیمی بودن ترکیب و تصاویر ، مضمون ومحتوی، موسیقی شعر و کلام و نوع خاص انس و الفت با طبیعت از دیگر خصوصیاتی است که برجایگاه ویژه شعر سهراب سپهری دراین ممالک می افزاید .

    آثار سهراب سپهری بیش ازهمه به "دارا نجات" شاعر توانا و نوبیان که به « سپهری تاجیک» معروف است ، تاثیر گذاشته است . این شاعر با تلاش وتکاپوی فراوان می خواهد شعر تاجیک را ازیکنواختی و یک گونه ای بیرون آرد.

    « درآن سوی خوابها» کامل ترین و تازه ترین مجموعه دارا نجات است که سال 2000 میلادی ازطریق انتشارات « مزدیسنا» در پایتخت این کشور شهر دوشنبه منتشر شده . به کتاب مذکور"علیرضا قزوه" شاعر و منتقد ایران که در تاجیکستان شهرت زیاد دارد ، پیشگفتار صمیمی نوشته، ضمن بررسی ابعاد مختلف آثار دارا نجات او را از شاعران بزرگ و چیره دست دانسته بامهربانی این سطور رامی آرد:« این جان دردمند صداهای ناشنیدنی و تصویرهای نامرعی را بسیار زیباتر و عمیق تر از شاعران دیگر درک می کند.در لابلای زلال شعرهایش گاه ماهیانی ازجنس لحظات شفاف و سرشار ازمعنویت و نور شنا می کنند . من در دارا شاعری را می بینم که در «اکنون» می زید و « حرف از جنس زمان» دارد و دلش می خواهد هرلحظه چشم ها را بشوید و به قول سهراب " جور دیگر ببیند"»(9)

    "دارانجات" پیام و پیغام سهراب را با روح و جان خویش عمیق درک نموده است ، رمز و راز چکامه هایش را گشوده است . سهراب در «صدای پای آب» با « سر سوزن ذوقی» اینطور سروده:





    من مسلمانم

    قبله ام یک گل سرخ،

    جانمازم چشمه ، مُهرم نور

    دشت سجاده من

    من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

    درنمازم جریان دارد ماه ، جریان دار طیف

    سنگ از پشت نمازم پیداست

    همه ذرات نمازم متبلور شده است

    من نمازم را وقتی می خوانم

    که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

    من نماز م را پی «تکبیره الاحرام » علف می خوانم

    پی « قدقامت» موج*

    ( هشت کتاب، ص، 273-272)



    دارانجات با «یک پنجه زوق» و باتفاوتی از سهراب با « دستاری از چنبره هلبو»( پونه) به نماز می ایستد:


    بی نماز نبودم

    با سنگاب دوک طهارتم از سنگاب بود،

    دستارم بود چنبره هلبو،

    جانمازم برگ ریواج*

    یا کنده ای گلسنگی

    نماز را می کردم ادا

    با علف ها،

    ارچه ها *

    دومسچه ها *

    برگ دعایم سبز بود

    درشاخ آیه ها.

    ( در آن سوی خواب ها ، ص، 20 )


    سهراب با تپش پنجره ها وضو می گیرد، دارا با سنگاب ، گاها با وجوه و گاه در سبزترین تالاب ازعکس جنگل طهارت سبز می کند، تا ازنماز ظهر علف ها دیر نماند و گاها با اجسام دیگر اقتدا می کند ، با«شباهت مجنون بیدی بید» آشنا می شود که در وسط کوهی قبل ازمیلاد انسان به خرقه ای علفین و دستاری برفین به نماز ایستاده است و روی جانماز دریایی در عبادت است که سجودش در آیینه امواج رود موج می زند و به امامت کوه اقتدا می کند، سپس ، کوه با « گویش آب» آیه می خواند و در روشنی گل های سوره «یس» غرق می شود ، از پرسینگ( آبله) لبانش مومیایی ذکر می جوشد:

    نسیم تعویل آمد ازفراسوها

    تابه روشنی گل های یس مرا غرق کند.

    عطر یاسی گلهایش

    عطر سنت رسول خدا را می مانست

    نوازش نسیم

    رحلت جان گداز پیمبر را به ذهنم آورد.

    (همان کتاب ، ص، 129)


    دارا نجات نیز مانند سهراب سپهری با طبیعت انس و الفت نزدیکتر دارد، زیرا می داند که طبیعت و اشیای او مال خداست ، درهر ذره و در هر قطره می شد تجلی ذات حق را دید و چون با طبیعت قربت پیدا کنی با خدا قرابت پیدا می کنی ( و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم)(10)


    دارا نجات را گاه گاه سمند شعر ازمسیر خویش خارج می سازد و دربرخی موارد نه چون پیرو سپهری ، بلکه به مقلد شعرا تبدیل می شود که شاعر در اوج و مستی سرودن این ضعف خود را درک و احساس نمی کند. تصویرهای سپهری عمیق و ژرف و عرفانی اند، که در دارا نجات نیز این پدیده به وضوح احساس می شود ، منتهی در هر دو گوینده صمیمیت و هنر خاص شاعری هویدا است. البته ، جا جا ذهن خلاق و آفریننده دارا به اوج می رسد ، به سپهری پهلو می زند و گاه گاه هم در کنار او مسکن می یابد . سپهری از مفاهیم عمومی انسانی و عمومی اسلامی می گوید، دارا نیز به این ستیغ می خواهد دست یابد، ولی خیلی اندک این کار به او دست می دهد ، لذا گاه شعرش « تا جیکی» می شود. به علت محدودیت های تصویری در حالی که نگاه سپهری گسترده تر و با پهنای وسیع است . هردو شاعر پرورده آب و خاک روستا اند و محیط و مناظر روستا در آثار هر دو موج می زند. سپهری در کنار عرفان اسلامی گرایش هایی به آئین بودا و فلسفه چین وهند و ژاپن دارد ، ولی دارا نجات در عرفان و معنویات شرقی صادق می ماند و به نغمات عارفان و شاعرانی همچون بایزید ومولانا و حافظ و سعدی همنوا می شود . نماز و وضو و تکبیر و قد قامت و سجود و رکوع ... براین مفهوم های اسلامی که درابتدای «صدای پای آب» سپهری تصویر شده ، در چند شعر دیگر دارا نجات نیز با نحوه های مختلف ارائه می شود. دارا نجات نیز مثل سهراب سپهری دراشعارش از گل و گیاه و درختان و علف ها به وفور کار می گیرد و در استفاده آنها دنباله رو کار سپهری است.


    ذره گل های نعل

    می شکفند

    درترانه های شبدیم.

    منم ، یک شاخه آذرخش وَغنِیج*

    بهار آکنده ازگل های ریواجی شعر

    و گل دود شلشله به موی برس ها* بندد.

    می رفتم،

    ژولیده به عطر زیره زار طلوع

    وبوته گل های سپیده.



    ازاین جاست که شعر دارا نجات جنگل سر سبز و پردرخت را می ماند که در آن انواع رستنی ، پرنده و چرنده و درنده و... با سماع زبانه های سبز و رقص بالهای زرد و سیاه نوا در می دهند.

    این جنگل سبز در سبز را ه نسیمی از عطر تسبیح به سرودن می آرد و « باد را سکوت، سکوت را دعا و دعا را سما» می بلعد:


    نسیمی

    آکنده ز عطر تسبیح

    سبزترین عاشقانه ها را

    با فصاحت آیه های یزدانی

    در مدرسه بیشه

    به گوش آورد.

    ( همان کتاب ، ص، 7- 9)


    آسمان شعر دارا همچون سپهر سهراب آبی است ، آه ماه ، پر افشانی ارواح و نجوای ستاره ها به گوش با بونه ها در آن طنین انداز است ، ازجوال ابر کلابه مثل بیرون می آید و ازخیال ابر عطر غزل می تراود، از نگاه مهتاب شگفت می شکفد ، چل چراغ ستاره ها می درخشد و آنجا ارزانی باران به دان کاسه خیال کبوتران می ریزد، شاعر آهنگ های رضوانی می شنود،چشمانش را پر و پزنی از سوزن نیش علف ها و نخ ریشه ها پیراهن می دوزند. سرزمین آرمانی او آن سوی فراسوهاست و پهنایش ازتکاب آسمان دره و خیابان پروین و ثریا تا تاج محل و سراندیب و شیراز و فرات و کربلا و بخارا و سمرقند می رسد، و نسیمی که دراین خطه می وزد ، روح و جانش را گلبیز می کند:


    ونسیم عطر گردان و شبنم افشان

    از شاخه های سجود،

    درک پارسی وحدت را

    درچمن های تفکر بشر

    گلبیز کرد.

    ( همان کتاب، ص، 23)



    شاعر خیالی دارد باریکتر از نخ سپیده ، مثل باریک خیالی های شاعران سبک هندی تصویر می آفریند، اشیا را آنگونه لمس می کند که تنها شاعر می تواند آن احساس و درک را صاحب باشد . واژه سازی و ترکیب آفرینی ازدیگر ویژگیهای بارز شعر دارا نجات است که این خصوصیت شعر او را دارای نوعی موسیقی لطیف می کند که تنها حسی عاطفی می تواند این صداهای نامرعی را بشنود . همچنین ، با کوشش و تلا ش های شاعر برمی خوریم در جهت معنوی کردن مادیات به اشیاء و به اجسام بخشیدن روح معنوی که این پدیده مطلوب نیز در ادبیات امروز تاجیک تازه جا افتاده است . شعر او با این ویژگیهای منحصر به فرد درادبیات معاصر تاجیک بکر و نو است که تا به حال نظیرش را کسی ندیده و نگفته است . همچنان که سپهری در «صدای پای آب» خود را معرفی می کند:

    اهل کاشانم / پیشه ام نقاشی است/ گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما... /.

    درارا نجات نیز در لابه لای چکامه هایش به شرح احوال خود می پردزاد:

    زندگیم

    درحوضی از صفای آیه ها می تابید

    غربالم از تارعنکبوت،

    سبویم از لانه پرستو

    روی سفره ای ازبرگ نیلوفر

    قمقمه ای از کدویم بود

    و پیاله ای ازلاله .

    پدرم سخره عظیمی بود در بغلش

    مادرم

    گل ریواج*


    وآنگاه به شرح بیشتر می گذرد:


    تنها نبودم ،

    درکاسه چشمم مردم بود،

    گشنه نبودم،

    درکوزه هوسم گندم بود

    گنجشک ها

    در بیشه مویم لانه می ماندند

    موسیچه ها *

    دررواق پلکم تخم می کردند.

    ( همان کتاب، ص، 19)


    سپهری شعری دارد با نام «آب» که برخی منتقدین آن را قله شعر او دانسته اند و این شعر از معروفیت زیاد برخوردار بوده ، قبول خاص و عام است . سهراب آب را که نماد زندگی و طبیعت است ،می ستاید ، مردمان را دعوت می کند که این گوهر پاک را که انسان از آن خلق شده است، گل آلود و کثیف نسازند، بلکه پاک و منزهش نگاه دارند. آب رمز روشنایی و روح است و این پیام سپهری به خواننده شعرش است و کل موجودات را به همدلی و همزیستی می خواند :

    آب را گل نکنیم:

    در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب.

    یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید.

    یا در آبادی، کوزه ای پر می گردد.

    آب را گل نکنیم :

    شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .

    دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

    ... چه گوارا این آب!

    چه زلال این رود!

    دارا نجات نیز چنین دعوت را از مردمان دارد و برای این درخواست از واژه « بیایید» که تابش تعارفی و مودبانه دارد، کار می گیرد، انسان را به زندگی عارفانه و عاشقانه می خواند. زندگی ای که ازجنگ و جدال ، خشونت و خصومت عاری است ، زندگی ای که تمایل به سوی وحدت و رسیدن به حق است:

    بیایید

    پایکوبان،

    خرمن ابوالبشر را کوبیم ،

    درحسرت رانده شدن ازبهشت

    مویه ازموی خوشه های گندم بافیم...

    طلوع را بشمیم،

    که بوی دامن یار می کند.

    باشد که در گلجوش چگونگی او غرق شویم.

    و در سپیده بارش توحیدش

    شبنم گل قطره باران باشیم.


    ( همان کتاب ، ص،134-136)


    این نگرش شاعر نوعی برداشت ازعرفان شرقی است که با روح و جان گوینده آمیخته است . درست ، مثل سپهری ، با این تفاوت که سپهری از آئین بودا و عرفان شرق دور – چین و هند و ژاپن نیز بهره ها برده بود و برخی منتقدین به این موضوع اشاراتی نیز داشته اند.

    وبلاخره شعری است دراین کتاب بانام « روزنه » که اهدایی است به سهراب سپهری پیر معنوی شاعر و بی شک روح سپهری مانند روزانه ای بود به روی دارا نجات ، الهام بخشی بود جهت خلق معنی های بکر و ناب و امید می کند که آیه ها یش – سروده هایش به روح روشن سهراب برسند ، چون حنجره اش ساقه سبز ناله هاست ( قلب این مرد قناری دارد / چمن سبز گلویش تر باد! از سهراب سپهری / و با پنجه سبز دعا می پرسد: راه این معراج کدام است ؟ سوالی که سپهری آنرا اینگونه مطرح نموده بود: خانه دوست کجاست؟( شعر « نشانی» سپهری):

    با مدادی

    شگوفت

    چشم اندازخوابم

    از خواب آئینه سهراب،

    که برافق آبشیب بلند چشمانم

    عطر ترانه می هشت ...

    ای عابران نی زار ملکوت !

    راه این معراج کدام است ؟

    ( همان کتاب، ص، 137)

    سپهری که نقاشی مانی قلم بود ، با دیدی شاعرانه و عارفانه به اشیاء می نگریست و همه اشیاء و اجسام در آفریده هایش جان دارند،حرکت و جنبش می کنند. این ویژگی را در سروده های دارا نجات نیز می بینیم . او عطر مهتابی بیشه رامی شمد. نجوای ستاره ها به گوش بابونه ها را می شنود واز گلدوزی خیال علف ها آگاه است . سپهری دراشعارش از رنگهای مختلف به وفور استفاده می کند، بطوری که رنگ سبز در تمام اشعارش 44 بار و از رنگ آبی 24 بار کار گرفته. معلوم است که سبز بیانگر رنگ اسلام و عرفان است و خاصیت آرام بخشی دارد.

    کاربرد رنگ سبز را در چمامه ها ی سپهری با چنین تعابیری می بینیم : مرمر سبز چمن، شب سبز شبکه ها ، جان سبز خاموش ، زمزمه سبز علف ها ، تراوش های سبز ، ترنم سبز، لالایی سبز ، دایره سبز سعادت ، عادت سبز درخت، ساقه سبز پیام، سکوت سبز چمن زار،پنجره سبز صنوبر،علف سبز نوازش، فرصت سبز حیات ، کوچه باغ سبز تر از باغ خدا، سخن های سبز نجومی ، زنبیل سبز کرامت و... .

    شعر دارا نجات نیز سبز اندر سبز است. این رنگ بردیگر رنگ ها پیروز است و کاربرد فراوان دارد. چنانچه ، او براندوه سبزانبوه جنگل برگ اشک می فشاند ، ازدریچه سبز آیه ها طلوع تبسم امام خمینی (ره) را می بیند ، تالابش در عکس انداز جنگل گیسو سبز می شود ، مجنون بید زنجیره سبز شاخه برگردن دارد ، عاشقانه های سبزترین را درسوگ امام حسین (ع) می خواند ، عشق برای شاعر سوزش سبزی است درمرگ رنگ . « مرگ رنگ» سپهری را به ذهن متبادر می کند که تغییر رنگ است ، در پرنیان ابری حوران سبز پوش را می بیند ( مثل سهراب که میان شب بوها حضور سبز قبایی را می دید).

    آثار این دوشاعر هماهنگی های زیاد دارند . هم ازلحاظ صمیمیت گفتار وتصویر آفرینی و تازه کاری ها و هم از زاویه روانی و نرمی زبان ، اوزان و ... هردو ازآب و جنگل و درخت برداشت یکسان دارند . مادر برای یکی « بهتر ازدرخت» ( سهراب) و برای دیگری « بهترین تابلوست» ( دارا).

    نگاه معنوی به اشیاء و داشتن دستگاه یگانه و منسجم فکری ازدیگر خصوصیات بارز اشعار دو شاعر است . دراین بررسی کوتاه نمی شود همه این جنبه ها را تحلیل و تحقیق نمود . متاسفانه ، شعر دارا نجات درتاجیکستان هنوز ناشناخته است و نقد جدی و عمیقی درمورد شعر او و ویژگیها و موفقیت های آن صورت نگرفته است و حتی عده ای به «جرم» مرکب بیانی و«ایرانی کردن شعر تاجیک» به سویش سنگ ملامت می زنند . اما دارا نجات درمسیر خود همانا گام می نهد و برآن است که « محض ، شعر تفکر است که از سطح بلند دانش قرار دارد و شعر سپید طبعا" و از لحاظ نظریه ساده نویسی رانمی پذیرد و اسلوب های تازه تشریح و تفسیر را ازنقد ادبی تقاضا دارد و این شعر اگر در سطح فهم عوام و افراد ازدانش کم بهره و یا با اصول ساده نوشته شود، هرگز تعهد خود را از لحاظ نظریه بجا نیاورده است .»(11)

    خوشبختانه ، دارا نجات بر اجرای این امر تلاش های فراوان و کوشش و جهد خستگی ناپذیر دارد. از شعر او نمی شود به سهولت گذشت ، بلکه اندیشه و تعمل و تحمل ژرف و عمیق می خواهد ، تا به کنه معنی و رمز و رازهای فکر بکر و احساسات نازک و بالغ او در رسید. دارا نجات با کلمات و واژه ها همچون سپهری بازی می کند و به آنها احترام و اجر می گذارد . دارا نجات با مطالعه عمیق و آشنایی فزون برشعر قدیم و جدید این رسالت را بردوش دارد به قول گلنظر – شاعر ارجمند تا جیک « کلمه را از جلدش بیرون می کشد ، به او رنگ و بوی آواز جان می بخشد، احساسی را که درقالب های معمولی واسطه های تصویر بسیار دست زده شده است ، جامه دیگر می پوشاند»(12)

    وما برای تحقق این تلاش و سعی شاعر از شعر خود او سود می جوئیم و می گوئیم: گل روحش را از پژولش (پژمردن) مصون بدار!

صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرآخر

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

به اشتراک بگذارید

به اشتراک بگذارید