تبلیغات :
مای ممبر
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی، صداگیر ماینر ، یونولیت
خرید فالوور ایرانی
دستگاه جوجه کشی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
دستگاه جوجه کشی حرفه ای

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]






صفحه 8 از 10 اولاول ... 45678910 آخرآخر
نمايش نتايج 71 به 80 از 91

نام تاپيک: داستانها و خاطرات فاطمه امیری کهنوج

  1. #71
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض داستان کوتاه - داماد حسود

    داماد حسود
    منیر ومنور که سالها پدرشان فوت کرده بود،به همراه مادرشان زندگی میکردند.
    منیر دو سال از منور بزرگتر و در امور مشترکین اداره برق بصورت قراردادی کار میکرد.
    هر دو خواهر مهربان و دلسوز هم بودند،باهم بگردش وتفریح می‌رفتند شبها کنار هم می‌خوابیدند لباس همدیگر را می‌پوشیدند منیر وقتی از سر کار می آمد تمام اتفاقات پیش آمده را برای منور تعریف میکرد،وابستگی عجیبی داشتند ،مانند یک روح در دو قالب بودند، مادر وهر دو خواهر در کنار هم شاد بودند.
    پسر حاج محمود در شهر کجبیل شاغل بود و مادرش برایش دنبال زن میگشت، او منور را در خانه شان دید وخوشش آمد، و به پسرش سینا معرفی کرد، مادر سینا موضوع را به مادر منور گفت : آمد و رفتها شروع شد و سینا با منور نامزد کرد، و قرار شد تا دو ماه دیگر ازدواج کنند .در این مدت منیر بهمراه منور در زمانیکه سینا نبود در خرید و انتخاب آرایشگاه و سایر موارد کمک میکرد، و منیر بهمراه مادرش جهیزیه منور را آماده کردند ،در یک شب به یاد ماندنی جشن عروسی با شکوهی برگزار گردید، و مادر ومنیر درکنار منور تا پایان شب بودند. .یک هفته بعد منور وسینا با جهیزیه و کادو هایشان به شهر کجبیل رفتند.
    منیر مرتب از سرکار به منور زنگ میزد ودلتنگیش را با زنگ زدن پر میکرد ،منور هم مرتب به مادر زنگ میزد جویای حالش میشد ،سینا که از سر کار می آمد از منور میپرسید چه خبر ؟منور هم می‌گفت که منیر بمن زنگ زده و هر دو دل تنگ هم هستیم ،و بعضی حرفها دیگر!منور احساس کرد که سینا خوشش نمی آید از اینکه با منیر یا مادر مرتب در تماس باشد،روز بعد گفت :باید سعی کنید این وابستگی را کمتر کنید ،منور یک حسی را در سینا دید،و کمی دپرس شد.
    دیگر کمتر تماسهای خود را به سینا می‌گفت ، اما دلتنگ خانواده اش بود.
    شش ماه از ازدواج آنها گذشته بود ،که سینا خبر دار شد که مادر منور بر اثر سکته فوت شده ومنور وسینا سراسیمه خود را رساندند. اما دیر شده بود دیگر مادری نبود ،گریه وزاری هم بی فایده بود ومنور با داغ تازه اش تا چهلم نزد منیر ماند. و بعد دوباره به کجبیل رفت.
    منور می‌دانست که منیر ترسو است ، مرتب با او درتماس بود.منیر از نظر روحیه ضربه بزرگی خورده بود ودرضمن شبها هم ازترسش تا صبح بیدار بود و سپیده دم خوابش میبرد و دیر به سر کار می‌رسید. نمی‌توانست بکسی اعتماد کند که شبها نزد او بخوابد،
    این وضعیت باعث شد که رئیسش از دستش ناراحت و دلخور شود ،دیگر منیر مثل قبل نبود و افکار مغشوشی داشت .همین افکار و تنهایی و دلواپسی بر رفتارش تاثیر گذاشته بود .وثبات اخلاقی او را از بین برده بود، بعضی از روزهای با لباسهای مختلف و غیر عرف یا با زیورآلات بدل که مناسب شخصیتش نبود در اجتماع ظاهر می شد ،که باعث حرف و حدیث پشت سرش شده بود . واین حرفها را هم خانواده سینا شنیده بودند ،که چرا اینگونه لباس میپوشد و رفتارش عجیب شده ، آرام آرام به سالگرد مادرش نزدیک می شد .
    البته دوبار قبل از سالگرد، سینا و منور به منیر سر زده بودند، وسینا چیزهای از رفتار منیرکه دیگران گفته بودند ،شنیده بود. ومنور هم متوجه شده بود ،که نبود مادر و تنهایی منیر را پریشان احوال کرده است و برای همین دلداریش میداد.
    سینا ومنور برای سالگرد آمده بودند و اولین بار منیر به منور گفت :شاید بیایم نزدیک شما زندگی کنم ،ومنور گفت پس کارت چه میشود؟
    دوباره منیر تنها مانده بود و افکارهای پوچ باعث مغشوش شدن فکرش شده بود ،بطوریکه رئیسش منیر را خواست و گفت:شما کارمند خوبی بودید اما مرگ مادرت ضربه بزرگی به روح شما زده که دیگر به درد کار کردن نمی‌خوری وبه پاس زحماتت! لطفاً در خواست بازنشستگی کن ،چون شنیده ام که در بیرون هم افکار و پوشش شما نشانگر شخصیت قبلی شما نیست ،واز فردا درخواست خود را تحویل کارگزینی بدهید به نظر من این بهترین راهی است که میتوانیم به شما کمک کنم.
    منیر که روحیه خوبی نداشت ، درخواست بازنشستگی را به کارگزینی داد و آنها هم تمام کارها را برای این دختر جوان انجام دادند ،ومنیر با دو چمدان که کلی لباس ناجور وبیشتر زیورآلات و بدلیجات و کمی طلا بود بسوی کجبیل حرکت کرد.
    فردای آنروز به خانه منور رسید.
    منور از دیدن خواهرش خوشحال شد وسینا هم خوش آمد گویی کرد ، منیر توی خانه منور گشتی زد ، وگفت چقدر زیباست خانه شما، آن شب سینا گفت :فکر کنم که منیر را از کار بیرون کرده اند.منور سکوت کرد ،فردا وقتی سینا از سر کار برگشت،منیر چمدان وبدلیجات وکمی طلا خود را نشان سینا داد ،عصر هم حمامی کرد ،لباسش را بهمراه بدلیجاتش پوشید وگفت:میروم خیابان وبازار بگردم، منور هم مدتی مانده بود به زایمانش و سنگین شده بود.وقتی منیر چتر آفتابی را هم بالا سرش گرفت و رفت بیرون ،سینا گفت :بمن گفته اند که منیر از سر کار اخراج شده،وعقلش قاطی کرده ،منور چپ چپ نگاهی به سینا کرد و گفت :چرا اینطوری حرف میزنی !چرا نمیگویی فوت مادرم وتنهایی باعث آزار روح منیر شده وتو هم مثل مردم که میخواهند عاقل را دیوانه کنند حرف میزنی تو از وابستگی ما دوخواهر رنج میبری !من درد تو را میدانم . دیگر چیزی نگو.اما سینا مانند خوره روح منور شده بود واز اینکه می دید این دو خواهر برای همدیگر می‌میرند ،وبا عشق با هم صحبت میکنند از حسادت وسط آنها جایی نداشت حرفهای زیاد میزد ،میگفت منیر درست لباس نمی پوشد واین دختر بچه نیست که این همه بدلیجات دور خود جمع کرده. منیر از شما هم بزرگتر است باید رفتار خانمانه ای داشته باشد ،منور می‌گفت:اون میخواهد خود را شاد نگاه دارد افکار خود را از چیزهای بد دور کند و خود را سرگرم چیزهایی که دارد بکند، اما سینا مدام می‌گفت:من میدانم که منیر قاطی کرده ،یکروز که سینا دوستان خود را دعوت کرده بود منیر هم که هر روز با لباس و مدلهای جدید می‌رفت بیرون،در کافه شاپی با جوانی آشنا شده بود. وگویا حرفهایی که بوی عاشقی میداده به مشام منیر رسیده بود ومنیر هم میخواست که مطمئن شود و بعد به منور بگوید آنروز در اتاقش از سرخوشی برای خودش آهنگ گذاشته بود و شادی میکرد ، دوستان سینا که برای بازی با ورق آنجا بودند گفتند: این رقص آواز به چه مناسبتی است ،وسینا با لحن تمسخر آمیزی گفت:خواهر زنم مخش آزاد است، دلخوش شده و برای خودش شادی میکند . بعد شروع به قهقهه زدن کرد و دوستانش همگی با او خندیدند ،منور در اتاقش استراحت میکرد وقتی صدای خنده بلند دوستان سینا را شنید بعد که از سینا سوال کرد خنده تان برای چه بود ؟ ،سینا گفت :باید از منیر سوال کنی، که آهنگ گذاشته بود و میرقصید .منور باز اوقاتش تلخ شد چقدر باید این مرد حسود باشد که نمی‌تواند شادی خواهر من را ببیند وانشب درد زایمان به سراغش آمد .ومنیر وسینا همگی پشت اتاق زایشگاه ماندند. تا اینکه خدا یک پسر خوش چهره به منور داد واز فردای انروز منیر بیشتر وقت خود را با سپهر کوچولو میگذارند .اما عصرها هم به دیدن یارش به کافی شاپ می‌رفت.
    منیر علت خوشحالی خود را به سینا و منور گفت فردای آنروز ، سینا یار و عاشق منیر را پیدا کرد ،و رای او را برای خواستگاری زد. و ناگهان یار منیر ناپدید شد. وافسردگی و دلتنگی دوباره با شدت بیشتری بسراغ منیر امد.و او میگفت می‌دانستم که این کار سینا بوده ، منور به او گفت:از سینا سوال میکنم .سینا که حاشا زده بود به منور برگشت وگفت: اون آقا، قاطی بودن و حال دیوانه منیر را وقتی دانست راه خودش را گرفت و رفت، منور برگشت و گفت : واقعا نمیدانم با این رفتارت که همه اش از روی حسادت است ،چرا اسم مرد را روی تو گذاشته اند ، میدانم که دوست داری فقط من در خدمتت باشم و علایق های دیگر من را نابود میکنی.بدان آنقدر آزارم میدهی ،که از چشم من می افتی، آزار منیر، آزار من است. این درگیریهای هر روزه بین سینا و منور اتفاق می افتاد ، و سینا آهسته به دیگران رسانده بود که منیر دیوانه شده درصورتی که منیر بعداز ناکامی در عشقش ، خانه بیشتر می ماند و کمتر بیرون می‌رفت ، منور قرار شد برای او خانه ایی در نزدیکی خودش تهیه کند . حسود بودن شوهرش باعث پریشانی او شده بود و منور بیشتر وقتها از سپهر غافل می شد و این منیر بود که بچه را تر و خشک و آرام میکرد. منور در تعجب بود ،که یک دشمن دوست نما در نزدیکی خودش دارد که باعث نابودی تنها بازمانده خانواده اش شده است.
    رابطه منیر و منور که خوب بود سینا را آنقدر عذاب داد که نتوانست دیگر تحمل کند.
    روزی سینا تصمیم خود را گرفت ، آنروز که دو نفر بهمراه یک ماشین سفید آمدند درب منزل ؛ سینا منیر را صدا کرد ، منیر گفت:چه خبر است ، یارم ماشین به دنبالم فرستاده ،وسینا گفت بله :بهترین لباست را بپوش وزیورالاتت را بخود آویزان کن ؛با این دوشخص برو پیش یارت!منور گفت :چه خبر شده!سینا گفت بعدا برایت میگویم.
    منیر بهمراه انها از سینا ومنور خداحافظی کرد وبا خوشحالی رفت .
    بعدا منور سوال کرد کجا خواهرم را بردند .گفت به بیمارستان روانیها(دیوانه خانه)تا حالش را خوب کنند. منور‌ گفت تو دلت برای حال من و خواهرم نمی‌سوزد فقط بخاطر حسود بودنت ، رابطه خواهرانه ما را نمیتوانی تحمل کنی تو فکری برای حسادتت خودت کن. اونی که باید برود دیوانه خانه ،شمایید ،نه منیر من؛ تو دشمن دوست نمای خانواده ما بودید . چون می‌دانستی که پاره تن من منیر است با حسادت تمام او را از کنار من دورکردی. اینکار تو باعث شد که روی این زندگی وشما خط بکشم . فردای انروز منور بهمراه سپهر بخانه مادریش برگشت .و منیر را نیز از آسایشگاه مرخص و نزد خودش آورد. منیر از نظر روحی نسبت به قبل خیلی خوبتر و سرحالتر شد، دو خواهر مانند سابق زندگی خوبی را شروع کردند و دیگر منور بخانه سینا برنگشت.
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 04-06-2019 at 02:13. دليل: اندازه قلم

  2. #72
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض داستان کوتاه - مونا

    مونا
    مونا و شروین مدتی عاشق هم بودند و بعد ازدواج کردند، یکسال اول را با خوشی و کمی بگو مگو سپری کردند. سال بعد مونا باردار شد و با سختی مشکلات بارداری را پشت سر ‌گذاشت و عاقبت دختری زیبا که نامش را ملیکا گذاشتند بدنیا آورد ، شروین کج رفتاری هایش را هنوز داشت مثل دیر آمدن به خانه ،کل کل کردن با همسرش و کمک نکردن به کارهای خانه و رفیق باز بودن. اینها مونا را آزار میداد همه این رفتارهای بد شروین باعث شد که مونا قهر کند ، او با بچه به خانه پدرش رفت و مدتی ماند . چندی بعد با وساطت بزرگترها که از شوهرش قول گرفته بودند که در رفتارش تغییری ایجاد کند باز به خانه برگشت ، چند ماهی شروین رفتار خودش را کنترل میکرد در همین موقع مونا متوجه شد که دوباره بچه دار شده است خیلی ناراحت شد چون ملیکا تازه دوساله شده بود و هنوز به نگهداری توسط مادر نیاز شدید داشت .
    او وقتی فکر میکرد که دوباره نه ماه دیگر را باید تحمل کند خیلی رنج میکشید ، شروین هم طاقت نیاورد و دوباره همان رفتار قبل را پیش گرفت، مونا با یک بچه در دست و یک بچه در شکم و وضعیت ویار سخت بدنبال آرامش و کمک میگشت اما رفتارهای بچه صفت شوهرش او را آزار میداد . بعد از نه ماه خداوند دختر ملوسی به آنها داد ، با آمدن آیدا بجای آسایش، زندگی آنها همه روزه در تلاطم بود و درگیری و دعوا همچنان ادامه داشت. و روز بروز هم بیشتر میشد و پس از مدتی شروین سر به هوا خانه را ترک کرد و همسر در مانده و مستاصل وافسرده اش را با دو دختر کوچک تنها گذاشت . مونا شدت عصبیتش بالا رفته و باعث شده بود که با کوچکترین صدا از کوره در برود، او گاهی آیدا کوچولو را هنگام تمیز کردن در دستشویی میزد بطوریکه نقش دستش رو پای بچه می‌ماند و اینجور دق دلش را از بدبیاری سر بچه ها خالی میکرد. از فامیل فقط خانواده خودش با او رفت و آمد میکردند و خرجی زندگی را پدرش به او میداد ، طوری بچه ها را ترسانده بود ، از خواب که بیدار می شدند تا چند ساعت از تخت بیرون نمی آمدند ، آیدا با اینکه کوچک و گیج و منگ بود و درست حالیش نمی شد ولی ترس از مادر در وجودش لانه کرده بود.
    خواهرش نرگس که دانشجو بود بیشتر مواقع به آنها سرمیزد و می دید که مونا چقدر آشفته و درهم ریخته شده. روزی مونا به نرگس گفت من از فردا میروم دادگاه دنبال طلاقم . مونا برای طلاق چندین بار دادگاه رفت و شروین که انگاری از خدا این جدایی راخواسته بود خوشحال شد ، بعد از صدور حکم طلاق قرار شد مبلغی ماهانه بعنوان نفقه به دخترانش پرداخت کند، البته پدر مونا کمک خرج آنها بود ، پدر خواست که اورا بیاورد نزد خودش زندگی کند اما مونا نمی خواست آسایش خانواده پدرش را بهم بریزد و با دو فرزندش در خانه اجاره ایی خودش ماند. بعد از طلاق طوفان عصبانیت او زیادتر شد و مرتب به ملیکا گوشزد میکرد همانطور که پدرتان شما را ول کرد من هم شما را اگر اذیت کنید ول میکنم. مونا در منزل گاهی سیگار می کشید بچه ها اضطراب این را داشتند که روزی مادرشان آنها را ول کند، این حالت باعث شده بود آیدای دوساله بعضی وقتها بی دلیل گریه کند و مونا هم او را در چنین مواقعی به باد کتک می‌گرفت . مونا از بس عصبی بود دیگر به کتک زدن بچها اکتفا نمی‌کرد بلکه طاقتش که طاق می شد برای فروکش کردن آن با کبریت کمر دخترها را می‌سوزاند و تمام نفرتش از شروین را با سوزاندن و فریاد آنها از زندگی میگرفت ، بچها در چنین مواقعی مثل بید میلرزیدن وهیچ پناهی نداشتند . و به آنها گفته بود که به خاله نرگس و یا پدر و مادر بزرگ چیزی نگوید والا بیشتر تنبیه می شوند. حال و روز بچه ها هم مانند مونا خوب نبود و روحیه پریشانی داشتند وترس تمام وجودشان را گرفته بود و حتی توان حرف زدن با مادرشان را هم نداشتند ، نفس بچه ها گرفته شده بود ، آنها روزها گوشه ایی کز میکردن و بربر بمادر که در خانه سیگار می‌کشید و خانه را آغشته به دود میکرد و یا به تلویزیون نگاه میکردند. روزی مونا بخاطر کثیفی کردن برای آیدا کبریت آورد که باسن او را بسوزاند ، ملیکا که شش سال داشت آمد که از خواهرش دفاع کند و مونا روی دستهای ملیکا و آیدا را سوزاند ، و مثل همیشه بعد از تنبیه دخترها خودش نیز همزمان با آنها شروع به گریه کردن و ندامت و پشیمانی کرد ، مونا کنترل خودش را از دست داده بود و ناخن‌هایش را میجوید و مرتب با دست ابروهای خود را میکند و یا دست میکرد تو موهای سرش و آنها را هم میکشید و میکند ، خیلی کم طاقت و بی تحمل شده بود و شبها با قرص اعصاب می‌خوابید. تنها دل خوشی بچه ها رفتن به خانه پدر بزرگ و یا آمدن خاله نرگس بود، خاله در که میزد انگاری بچه ها پر میگرفتند و از قفس رها میشدند ، خاله نرگس بعد از احوالپرسی با خواهرش دخترها را صدا میکرد و به بغل میگرفت و تغذیه به آنها میداد . آنروز نرگس یکهو دید که دست بچه ها سوزانده شده ، دادی سر مونا زد و گفت مگر دیوانه ای، این چه کاریه که با طفلهای معصوم خودت کردی ؟!! ملیکا که ناگهان ترس از او دور شده بود بلافاصله لباس خود را بالا زد و کمر و باسن آیدا را نشان خاله نرگس داد. نرگس مانند شعله آتش شد و خواهرش را به باد کتک گرفت. مونا میگفت بله من دیوانه ام . نرگس زنگ زد به خانه، آنها که آمدند مادرش گفت، مگر تو مادر نیستی که اینگونه ظلم به دخترانت کرده ای . مونا شروع به گریه کرد و گفت زندگی تیره و تار من را نمی بینید شروین من را آتش زد و رفت و له و نابود کرد من را چرا با این دو دختر تنها گذاشت . در جامعه جای من کجاست ؟ نگاه وحرف مردم برای من سنگین است من در جوانی مانند مهره سوخته ای شده ام که باید دور انداخته شوم و مادر فریاد زد مونا تو اولین و آخرین نفر نیستی . خیلی ها طلاق گرفتند و به زندگی خود ادامه میدهند .‌ نرگس گفت مادر ، مونا بهمراه بچه ها باید برود مشاوره بشود چون کار از این حرفها و نصیحت‌ها گذشته است.
    فردای آنروز نرگس، مونا را برد پیش روانپزشک بعد از کلی حرف زدن ، دکتر به نرگس گفت، خوب کردی او را آوردی چون وضعش از نظر روحیه خیلی خراب است اگر دیر می شد ممکن بود بچه ها و خودش را بکشد و گفت ،ملیکا و آیدا را هم باید نزد روانشناس کودک ببرید و به نرگس گفت مونا چندین ماه باید بیاید تا کلا روحیه اش عوض شود و نتیجه روانشناس کودک هم برایم مهم است. ملیکا وآیدا را با روحیه بدتر از مادرشان را بردند نزد روانشناس وبعد نتیجه را به روانپزشک مادرش اعلام کردند. حال دخترها از مادر بدتر بود و گفته شد که حالا حالا هم آنها باید روان درمانی بشوند. ملیکا آن سال میخواست برود کلاس اول و روانشناس گفت اگر با آن روحیه خراب مدرسه می‌رفت، درآنجا خورد می شد ، چون این بچه تمام وجودش ترس و اضطراب است . آیدا کوچولو بیشتر ضربه خورده ، چون از وقتی بدنیا آمده فقط خشونت وترس را تجربه کرده و اصلا شکل واقعی یک بچه را بخود نگرفته بود و برای معالجه از همه بیشتر به زمان نیاز داشت و طبق دستور دکتر ، برای کنترل اوضاع باید همیشه یکنفر در کنار مونا و بچه ها میماند . پدر مجبور شد آپارتمان بالا سر واحد خود را برای آنها اجاره کند چون گفته شده بود این مادر از نظر روحی صلاحیت نگه داری فرزندانش را ندارد و باید خانواده در کنارشان باشند. بعد از یکسال درمان ، مونا از نظر روحی کمی بهتر شد و ملیکا با رفتن به مدرسه روحیه اش را بدست آورد . دکتر نیز به مونا گفته بود که طلاق آخر دنیا نیست که شما خودت و بچه ها را نابود کردی .
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 04-06-2019 at 02:10. دليل: اندازه قلم

  3. #73
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض داستان کوتاه- تیغ و خط

    تیغ و خط
    پدرم در گچساران در تعمیرگاه خودروهای شرکت نفت کار میکرد و چون شرکتی نبودیم در یک اتاق منازل شرکتی بصورت کرایه نشینی زندگی میکردیم ،در کوچه ما چند کارمند ارمنی وجود داشت ، بچه های ارمنی ها ، خیلی تمیز ومرتب لباس می پوشیدند، من وبرادرهایم نیز سفید و خوش قیافه و تمیز وخوش تیپ بودیم، فامیل به ما میگفتند بچه انگلیسی ، مادرم خیاط بود و برای ما پسرها لباسهای زیبا میدوخت، ما هم همیشه تر و تمیز و شیک ، مثل بچه ارمنی ها به مدرسه یا کوچه میرفتیم، پنج سال و نیم داشتم و بصورت مستمع آزاد به مدرسه رفتم و درس و املای فارسی را کمتر از شش ماه خوب یاد گرفتم و از همان موقع علاقه زیاد به مطالعه و مجله خواندن داشتم، و مجله های آن زمان مثل کیهان بچه ها و زن روز و جوانان رامیخواندم هر چند که معانی بعضی از جملات که مربوط به بزرگسالان بود را درک نمیکردم ، بعدها عضو کتابخانه شهر شده و بشدت علاقمند به خواندن کتاب شدم ، دایره لغات و اطلاعاتم به نسبت همسالانم که در کوچه ها بیشتر وقت خود را ، با توپ بازی هدر میدادند بالاتر رفت ، همین موضوعات باعث بغضی در بین همکلاسیهایم وبچه های کوچه شده بود ،آنها تصور میکردند، که متکبرم، زیرا اخلاق من طوری بود،که همه را برای دوستی انتخاب نمیکردم، چون بعضی از آنها از نظر فهم واخلاقی هم سطح من نبودند ، یک روز عصر از مدرسه که آمدم مادرم گفت : جمشید برو حمام و بعد بیا عصرانه ات را بخور ،حمام که کردم پیش خودم گفتم تا چای و پنیر آماده کنند یه سر بروم بیرون وبه کوچه رفتم، مسعود ورضا دو برادر بودند آنها در کوچه ایستاده بودند ، رفتم کنارشان ، رضا از من بزرگتر و مسعود کوچک تر بود ، شروع به حرف زدن کردیم، بیجهت بین من و رضا بحث بالا گرفت، مسعود همیشه یک حسادت پنهانی نسبت بمن داشت، در یک چشم هم زدن یک تیغ سیاه ناست دوسوسمار که به یک تکه چوب وصل کرده بود از جیبش بیرون آورد و گفت با این شمشیر میزنمت و یکدفعه از گیجگاه و بغل چشم تا پايین دهانم آن تیغ را کشید، صورتم شکافته وغرق خون شدم، سرخی خون روی چشمم را پوشاند ، بطرف خانه دویدم ، به اتاق که رسیدم حالم بد شد و افتادم ، مادرم که صورت شکافته و چشم خونیم را دید خیلی ترسید ، نیمه بیهوش با خانواده مسعود به درمانگاه شرکت بردنم، و برای اینکه پذیرشم کنند در آنجا گفتند که من اسمم رضا است و با برادرم با تیغ بازی میکردیم که این حادثه رخ داده است ، صورتم را سیزده بخیه درشت زدند، یکماه حالم خوب نبود و چون تب میکردم مدرسه نمیرفتم ،پانسمان روی زخم را که برداشتند هر وقت در آیینه که نگاه میکردم از دیدن قیافه ام افسرده می شدم ، از آن شهر که نقل مکان کردیم ، میدانستم هرگز نام مسعود از یادم نمیرود ، بعدها هر وقت میخواستم عکس بگیرم بمن میگفتند ؛ صورتت را به چپ بگردان تا در عکس قسمت سالم چهره ات دیده بشه، بهمین علت هر چه عکس دارم بخاطر اون بخیه های درشت ، بشکل کج ایستاده ام ، همیشه از وجود این خط من ناراحت بودم، و هرجا یکبار دیده میشدم دیگران بخاطر این خط من را به ذهن خود میسپاردند، و از ذهنشان پاک نمیشدم در دوران جوانی بخاطر این خط ،اعتماد به نفسم پایین آمده بود، به سربازی که رفتم گاهی افسرها بد رفتاری میکردند چون فکر میکردند قبلا چاقو کش بوده ام ،همیشه فکر میکردم اگر قرار است روزی ازدواج کنم ، با این خط صورتم ، خانواده دختر به دید اراذل و اوباش به من نگاه میکنند، این فکر شده بود ملک ذهنم، تا اینکه بعد از سربازی در یک شرکت بزرگ استخدام شدم، و چند سال بعد با خانواده به خواستگاری دوست خواهرم رفتیم، در دلم میگفتم ، شاید بخاطر این خط صورتم جواب رد بشنوم، اما خوشبختانه همسرم جواب بله را داد ، وقتی از خط صورتم سوال کرد، به او توضیح دادم ،ودر انتها من گفتم ؛ منتظر شنیدن جواب نه از شما بودم ،اما همسرم گفت؛ اتفاقاْ من بخاطر خط صورتت بیشتر از شما خوشم آمد، در محیط کار چون خط صورتم باعث اعتماد بنفس کم برایم شده بود ، سعی کردم بیش از دانسته های مورد نیاز برای کنترل موجودی انبار، فرا بگیرم و به دانش کارم وسعت بیشتر از پیشینیان و دیگران بدهم ، بخاطرهمین بعضی از همکارانم به من آچار فرانسه میگفتند ،در آنجا نیز متوجه میشدم ،که گاهی بعضی از همکاران که حسادت داشتند پشت سرم مهمل گویی میکنند و متاسفانه اینگونه افراد اشخاصی هستند که با حفظ ظاهر خود را متشخص جا میزنند اما در واقع بعلت امی بودن قادر به کنترل حسادت خود نبودند ، در کار از نظر بازدهی و کیفیت حرف اول را میزدم و سرپرستانی که دلسوز و با هدف بودند اگر مشکلی پیش می آمد برای چگونگی رفع آن با من مشورت میکردند ویا اینکه گاهی میخواستند در مقابل بخشهای فنی شرکت که برای بخش ما بعلت غیر فنی بودن، تره هم خورد نمیکردند با ارایه اطلاعات مستدل و صحیح و یا با رفتن به جلسه حفظ آبروی اداره را به خاطر مجرب و فنی بودن عهده دار شوم، سالهای آخر خدمت قبل از بازنشستگی ، روشهایی ساده و کارآمد و بهینه را برای راحتی و سرعت در کار ابداع کردم و همکارانی که ارزش کارم را میدانستند خیلی افسوس میخوردند که پس از چهل سال در حال رفتن هستم ، اما آنها که ریاکار بودند ، به یاوه گویی خود اینگونه ادامه میدادند که این آقا با این نحوه و سبک کارش نمیخواهد از شرکت برود و احتمالا بدنبال این است که بعد از بازنشستگی از او دعوت کنند که بماند !! ، اما چون میخواستم برای خودم دیگر زندگی کنم به هیچ دعوت به کاری که از من شد ، پاسخ مثبت ندادم گرچه هنوز کماکان به همکارانم پاسخ سوالات کاریشان را می دهم ، امروز که این داستان را نوشتم بخاطر این بود که پسر کوچکم گفت ، بابا بزرگ راستی این خط توصورتت مال چیه و من داستان تیغ و خط صورتم که قبلا خیلی بزرگ و الان کوچک شده را نیز برای او با این داستان توضیح دادم .
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 07-06-2019 at 04:14. دليل: اندازه قلم

  4. #74
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض عزت الله

    عزت الله
    محترم وپروین دو دوست و همسایه بودند،از کودکی در کوچه با سایر دختران بازی میکردند محترم بزرگتر بود و یک سال مردود شده بود ، و با پروین در کلاس یازدهم همکلاس شده بود، آنها در تمام روز با هم بودند و فقط زمان خواب از هم جدا می شدند، محترم ناف بران پسر عمویش بود، خانواده عموی محترم ،چهار پسر و یک دختر بودند، زن عمو فوت شده بود، و عمو تمام وقتش را سرکار بود، هر کسی کار شخصیش را خود انجام میداد، تنها دختر خانه لیلا بود و برای سایرین پخت و پز میکرد ، تقی نامزد محترم دومین فرزند، پسری آرام وکاری بود ، بعد از اینکه سربازی را تمام کرد، عمه زهره به برادرش رسول گفت بهتر است که تقی را زن بدهی ، تا بار مسئولیت پخت و پز لیلا در خانه کمتر شود.

    عزت الله فرزند اول عمو رسول ، پسری شیک پوش و عیاش و هوسران و کم کار بود، او همیشه به نحوی با احساس خود بزرگ بینی و طلبکاری مایه دردسر خانواده بود و بیشتر مواقع بیرون از منزل و با دوستانش بود، عزت خرج خود را از پدر و گاهی مواقع با انجام برق کشی منازل و یا کار کوتاه مدت در شرکتهای خارجی که در منطقه بودند در می آورد و تمام پول‌هایش را برای تهیه لباس و عیش نوش و شب گذارنی استفاده میکرد، او طبعی حساس داشت و تا دختری را میدید ، شیفته اش می شد و چندی بعد نیز دلزده میشد ، عزت سنش در حال بالا رفتن بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود.
    برنامه ازدواج تقی و محترم ردیف شده بود ، مقداری طلا از مادر خدا بیامرز تقی مانده بود , پدر تقی طلاها را به خواهرش داد و گفت ، اینها را به عروس بدهید ،شاید خواست عوض کند و بجایش جدید بخرد، با کمک عمه و لیلا وخانواده عروس مقدمات جشن عروسی در حال بر گزاری بود ، پروین از اینکه دوستش میخواست ازدواج کند و او را تنها بگذارد ، افسرده وناراحت بود، و این اواخر دایم در کنار محترم بود و گاهی اشک می‌ریخت ، او شبها بخانه خودشان نمی‌رفت و با محترم می‌خوابید ، میدانست که زمان کوتاهی محترم در کنارش هست، در این رفت و آمدها عزت الله آن شب که در حال برنامه ریزی برای آوردن ارکستر موسیقی بود ، پروین دوست محترم را در خانه آنها دید ، و با او نیز گپ از عروسی و حرفهای قشنگ زد و تا دیر وقت آنجا بود، آخر شب که در حال رفتن بود ، محترم احساس کرد که بین عزت و پروین جرقه ای از احساس خواستن زده شد و همین جرقه بعدا باعث بوجود آمدن عشقی در پروین گردید ،عزت دیگر شبها هم ،جهت برنامه ریزی همراه با تقی نزد محترم که پروین همانجا بود می آمد، وتا دیر موقع میماندند، آرام آرام پروین از عزت که اولین تجربه عشقیش بود ،خوشش آمد قرار بود آخر هفته مراسم جشن برگزار شود ،عمو رسول چون اولین پسرش را زن میداد، سه شبانه روز جشن گرفت،تمام پسران او بخاطر جشن شاد و خرم بودند، عزت هم سر خوش بود ، و با پروین مرتب می‌رقصید,عزت از پروین بزرگتر بود ،و هنر نفوذ و مفتون کردن را خوب بلد بود
    او در مدت کوتاهی توانسته بود ، دل دختر جوان هفده ساله و بی تجربه را بخوبی برباید، پروین دیگر دلتنگ محترم نبود و حواسش در جای دیگری درحال پرواز بود ، عزت ده سال تفاوت سنی با پروین داشت و در رشته عاشقی استاد بود، و به راحتی قاپ قلب دختر جوان را ربوده بود، در این سه شب یک لحظه از همدیگر آنها دور نمی شدند، و در پایکوبی ورقص نقل مجلس شده بودند، عزت آنچنان در زیر گوشش زمزمه میکرد، که هوش حواس پروین فقط دور محور عزت خوشگذران میگذشت، عزت با فن بیان توانسته بود، پروین را شیفته. و مدهوش خود نماید ، پروین با پوشیدن لباسهای زیبا دلربایی میکرد، و هرشب خود را مطابق ساز موسیقی جدید کوک میکرد، او چشمهایی درشت و موی مشکی و اندامی لاغر و کشیده داشت و مانند گلی که تازه از غنچه رَسته بود، خودنمایی میکرد ، گاهی در کنار عروس و داماد عکس میگرفت، و لحظه ای در رقص، مانند پروانه ایی پر می گشود، و دمی بعد با لبخند در کنار عزت به پایکوبی می پرداخت ، گرچه پاهایش روی زمین بود اما چنان غرق خوشی شده بود که گویی در آسمان است، و چیزی او را آرام نمی‌کرد، بجز نگاه زیرکانه عزت که استادانه او را به دام عشق کشانده بود،جشن عروسی بخوشی از دید پروین بپایان رسید ، در خانه عمو رسول که دو کوچه آنطرف‌تر آنها بود ، یک اتاق را به عروس و داماد اختصاص داده بودند.
    پروین پدر و مادری ساکت و متینی داشت، پدرش در سازمانی کار میکرد، فرزندان آنها دو دختر و یک پسر زرنگ و درسخوان بودند، پروین با نمرات عالی هرسال قبول می شد. او بعد از آن جشن عروسی کلا دیگر دل و دماغ درس خواندن را نداشت ، بعداز گذشت یک هفته از جشن بجای رفتن به مدرسه بیشتر مواقع خانه عمو رسول نزد محترم میرفت ،این بار نه بخاطر محترم بلکه بخاطر دیدن عزت که به نزد آنها می آمد. عزت میخ خود را خوب به تخته کوفته و راه رسم دلدادگی را به پروین تلقین کرده بود، بی تجربگی و لج بازی همراه سن کمش باعث گردید که پروین به خانواده اعلام کند ،که دیگر مدرسه نمیرود ،وخودش را در خانه محترم حبس کرده بود ،وپایش را بر زمین میکوبید ,که عاشق عزت شده و تا زمانیکه او را به عقد عزت در نیاوردند ، ممکن است که اعتصاب غذا هم بکند ، پدر ومادر پروین مات و مبهوت مانده بودند که این مسئله را چگونه برای فرزند کم سنشان توضیح و تفسیر کنند ،حرفها و نصیحت ها و پند ها را گفتند .اما بی فایده بود.
    خانواده خیلی مستأصل شدند آنها در یک عمل انجام شده قرار گرفته بودند با سیاست پدرانه ومهر مادرانه با پروین صحبت کردند اما پروین می‌گفت مرغ یک پا دارد و بالجبازی کودکانه هر گونه حیله خانواده را نقش بر آب کرد ، پروین بالاخره با لجبازی خانواده را مجبور به قبول ازدواج با مردی که پدرش، وضعیت غیرعادی او را می‌دانست که در ازدواج آنها در آینده احتمالا موفقیتی وجود ندارد
    ، کرد .
    پدر و مادر پروین با تمام ناراحتی و نگرانی پس از خواستگاری ، بناچار تن به عقد این دو نفر دادند و دخترشان را به عقد عزت در آوردند ، پروین برای نامزدبازی فقط یکماه خوش بود، پس از آن چون عزت به شب نشینی وعیش ونوش و قمار بازی عادت داشت و تازگی نیز به دود افیون هم رو آورده بود کمتر نزد پروین می آمد ، از آنجایی که عزت به شیک پوشی وخوش تیپی معروف بود هنوز خیلی ها گول ظاهرش را می‌خوردند و حرفها و قولهایش را باور داشتند و او می‌توانست هزینه زندگی پر خرجش را با کلک و وعده از این و آن تهیه و تامین کند ، پروین با اینکه یکسال به پایان گرفتن دیپلمش مانده بود دیگر بعد از عقد به مدرسه نرفت ،
    مادر بیچاره علیرغم میلش در حال تکمیل جهیزیه پروین بود ، عزت به پدرش گفته بود ماشینی بخرد تا مخارج زندگیش را با آن در بیاورد ،و پروین را نیز که اخیرا ناراحت است دلخوش کرده و به گردش ببرد ، پدر مجبور شد ماشین دست دومی تهیه کند و به او بدهد، با خرید ماشین یللی وتللی عزت بیشتر شد ، یکماه پس از عقدشان که گذشت عزت برای ندیدن پروین مرتب از دست او فرار میکرد ، و بهانه و دلیل هایی بی خود برایش می آورد، زنهای همسایه به پروین میگفتند ازدواج که کنید بهتر میشود و دلخوشی پروین به این حرفها بود ، پروین به محترم می‌گفت ، که عزت مرد زندگی نیست ، سر تا پایش دروغ و لاف هست ،محترم اینها را به تقی می‌گفت و تقی گلایه ها را به عزت میرساند ، اما گوش شنوا ، که وجود نداشت ، عزت بجای کار با ماشینش ، دوستان خود را سوار کرده و بدنبال مشروب خوری و تریاک کشی و خوشگذارانی بود ،
    بالاخره بعد از شش ماه با جشنی که پدر پروین تدارک آن را دیده بود ، هر دو به خانه بخت اجاره ای که به شکرانه رسول تهیه شده بود، رفتند ، همان شب ازدواج عزت خود را به پروین نشان داد ، وقتی عروس و داماد را در حجله گذاشتند ، بعد از اینکه همه مهمانها رفتند ، عزت همان شب به عروس گفته بود میروم تا یکساعت دیگر بر میگردم ، و حتی صبر نکرد که لباس سنگین عروس که موجب آزارش بود را با کمک از تنش در آورد ، عزت آنشب رفت به دنبال امیال شخصی خودش و تا صبح با دوستان همپالگیش به شراب خوری و کشیدن افیون و خوشگذرانی گذراند ، سپیده دم آقا داماد بخانه برگشت و عروس را همان گونه که ترک کرده بود سر جایش گریان و نشسته دید و این خاطره بد را برای همیشه در ذهن پروین بجا گذاشت،
    پروین بیچاره محکوم به انتخاب بد خود شده بود، موتور ماشین عزت بعلت عدم رسیدگی و تعویض روغن بعد از مدتی یاطاقان زد ،و برای همیشه افتادگوشه حیاط منزل ،عزت که هنوز سر خوش و شکل ظاهری خوبی داشت، در سازمانی مشغول بکار شد، وبعد از یکسال پستی مناسب به او داده شد، اما از آنجایی که دنبال عیاشی بود و دودی شده بود ،در هیچ سازمانی و اداره ای دوام نمی آورد، چون شبها تا دیر وقت با دوستانش بیدار بود، وصبح توان بلند شدن از خواب را نداشت.
    عزت ، پروین را یک هفته خانه پدر خودش میبرد و هفته بعدی خانه مادر پروین می‌رفتند تا مشکل غذایی آنها حل شود ،‌ عزت چون بی نظم بود ، مرتب از این شرکت اخراج و به آن شرکت برای کار میرفت ، یکسال از ازدواج آنها می‌گذشت، پروین از این وضعیت کلافه شده بود، عزت به پروین به چشم بچه نگاه میکرد ، وتسلط زیادی روی او داشت. پروین هم فکر میکرد ،که رفتار عزت درست است.
    محترم شوهرش در شهرداری کارمند بود ،زندگیشان رونق گرفته بود، از طرف شهرداری به آنها زمینی داده بودند و درحال ساخت خانه بودند ، خدا هم به آنها یک دختری داده بود، پروین بیشتر وقتها بخاطر فرار از تنهایی از دختر محترم نگه داری میکرد ، پروین وقتی دانست که عزت در زندگی پیشرفتی نمیکند، تصمیم به ادامه تحصیل در مدرسه شبانه گرفت، چون قبلا خیلی زرنگ و درسخوان بود، کار عزت این بود ،که پروین را ساعت پنج عصر به دبیرستان ببرد و ساعت نه او را بر گرداند،
    پروین با محترم درد دل میکرد و می‌دانست که شوهرش با برادرش زمین تا آسمان تفاوت دارد، در ضمن از دعواهای رسول با عزت می‌دانست که او به دود هم آلوده شده است ، همین موضوع او را افسرده کرده بود و از غصه معتاد بودن عزت ، غم به سینه گرفته و از زندگی نا امید شده بود،
    بارها مادر میدید .که پروین آن شور و شعف جوانی را ندارد ، و مانند گلی در حال پژمرده شدن است. پروین گول ظاهر عزت را خورده بود. و به انتخاب نا آگاه خود لعنت میفرستاد. پدر ومادر پروین که متوجه زندگی نابسامانش شده بودند به او کمک مالی میکردند. عزت ماشین موتور سوخته را به زیر قیمت فروخت تا بتواند خرج عیاشیش کند ، عزت شش ماه کار میکرد و یکسال بیکار میگشت و از آن پول استفاده میکرد، آن دوران کار فراوان و پول زیادی شرکتها به کارمندان موقت میدادند ، با این وضع بد زندگی سال سوم خداوند به آنها پسری بنام سینا عطا کرد، پروین مدرک دیپلم خود را گرفته بود ، واز نظر مالی در وضع بدی قرار داشتند و دستش جلو خانواده خودش و پدر شوهرش همیشه دراز بود ، گاهی هم تقی کمکی به آنها میکرد ، پروین که دیگر از این شرایط خسته شده بود ، شبی از تقی خواهش کرد اگر میشود ،بعنوان منشی در شهرداری کاری برای او دست و پا کند، تقی هم که در شهرداری حرفش خریدار داشت از رییس درخواست کار برای پروین کرد و بعد از مدتی زن برادرش بعنوان منشی استخدام شد ، عزت بعلت شب بیداری و کشیدن تریاک از خماری صبحها توان بیدار شدن را نداشت و چون پروین سر کار می‌رفت ،عزت از سینا نگه داری میکرد، و در غیاب زنش رفیقان ناباب او به در خانه اش می آمدند و در منزل بساط دود و دم براه می انداختند، وقتی بعد از ظهر پروین می آمد جر و بحثشان برای این عمل عزت بالا می‌گرفت، عزت هنوز هم تصور میکرد که پروین بچه است و می‌تواند او را دور بزند، اما پروین می‌دانست که در چاهی که خودش کنده افتاده است و هیچ کس غیر از خودش نمی‌تواند او و فرزندش را نجات بدهد. کم کم پروین دور عزت را خط کشیده بود. خیلی‌ از زنها آنموقع در زمان خواستگاری پروین را ارشاد کردند که دست از عزت بکشد اما شور جوانی و عشق ، چشم او را کور کرده بود ، خرج خانه را پروین در می آورد و آرام آرام در کار خود پیشرفت کرده بود، و یک منشی ساده نبود و با دستگاه کامپیوتر و تلکس کار انجام میداد ، عزت همچنان غرق در مواد شده بود ، و همه فامیل از حال او با خبر شده بودند رسول و برادرانش با عزت دعوای مفصلی کردند، اما بی نتیجه و بیفایده بود.
    عزت بخاطر خرید و فروش تریاک به زندان افتاد ، پروین در شأن خودش نمی‌دانست که به ملاقات شوهرش برود ، پدرش رسول به ملاقات پسرش می‌رفت ، پروین یکی دو بار با رسول به زندان جهت دیدن عزت بیشتر نرفت و بهانه اش کارش بود، زندگی پروین با وجود عزت به نابودی و زوال کشیده شده بود، پروین نان آور خانه بود. و مخارج عزت را هم میداد، غم وغصه در چهره پروین هویدا بود ، هر کس در اولین نگاه میفهمید که این خانم چه غم بزرگی دارد، با همکارش خانم رستمی دوست شده بود ,رستمی می‌دانست که پلیس شوهر پروین را گرفته و در زندان است ،پروین سینا را بخانه مادرش و گاهی نزد محترم می‌گذاشت و به سرکار میرفت ، پروین گفته بود که عزت را هنوز دوست دارد ، اما او در حال و هوای دیگری است ، پروین پول‌هایش را جمع کرد وشهرداری زمینی به ایشان داد و او با کمک خانواده اش و برادر شوهرش تقی
    خانه دو خوابه ای در آن زمین ساختند ، وقتی که عزت از زندان برگشت آنها در حال نقل مکان بودند، عزت کمی بهتر شده بود و به اصطلاح میخواست که مرد زندگی باشد، و پروین با رو زدن به این و آن کاری در شهرداری برایش پیدا کرد ، عزت حالا شده بود آقای بالا سر ،صبحها سینای چهار ساله را به خانه محترم میبرد و بعد به اتفاق همسرش سرکار میرفتند ، شش ماهی بود که کار میکرد، زندگی آنها برای اولین بار به روال عادی زندگی دیگران برگشته بود که همسایه جدیدی دیوار به دیوار آنها بنام آقای فرجی آمده بود ، در همان نگاه اول لبهای سیاه و سست بودن بدن فرجی ، نشان از حال بد و اعتیاد او میداد، پروین چند مدتی بود که احساس سر گیجه و بی حالی داشت ،به دکتر که مراجعه کرد ، گفت که باردار است، چون حالش خیلی بد میشد، از کار مرخصی می‌گرفت و با سینا به خانه مادرش برای استراحت می‌رفت ،حالا خانه خالی شده بود، و عزت با فرجی دوست صمیمی شدند و نبودن پروین ،رفت و آمد فرجی را به خانه آنها زیاد کرده بود، وعزت هم که دنبال چنین فرصتی بود. خانم فرجی در نبود پروین غذا آماده میکرد ، و فرجی با عزت نهار را نزد هم میخوردند ، بعد از دو ماهی پروین توسط همکاری خبر دار شد که ای دل غافل عزت درست سر کار نمی‌رود، پروین به خانه خود رفت و متوجه دوستی بین فرجی وعزت شد ، عزت توسط فرجی دوباره به دود آلوده شده بود، عزت را بخاطر نامنظم بودن اخراج کردند ، و پروین با آن شکم بزرگ سر کار می‌رفت او که ماههای آخر بارداری را میگذارند، مثل هر زنی نیاز شدید به همسرش داشت که در کنارش باشد و با او همدردی کند. چند روزی بود که عزت ناپدید شده بود ، پروین به تقی ماجرای غیبت عزت را گفت ، بعد از پی جویی متوجه شدن که خانم فرجی با عزت به شهری دیگر گریخته‌اند که باهم زندگی کنند. واین بزرگترین ضربه ای بود، که عزت دوباره به پروین زده بود. از غصه و ناراحتی ونگرانی به سقط جنین تهدید شده بود، دوباره محترم و پدر عزت وخانواده خودش به کمک پروین آمدند. رسول گفته بود که دیگر عزت فرزند من نیست، و او را عاق کرده بود، چون زندگی یک زن جوان و فرزندش را بیهوده خراب کرده و تمام عمر آبرو داری ما را بی آبرو کرده و با یک زن فاسد رفته است.
    پروین از غصه حرفی نمی زد، و بالاخره آنشب با کمک محترم وتقی و پدرش او را به زایشگاه بردند و پسرش ساسان را بدنیا آورد. پروین وقتی بخانه آمد با خودش عهدی بست که تا عمر دارد هرگز دیگر عزت را نبیند.
    حالا دو فرزند داشت، و باید بیشتر حواسش را به زندگیش جمع میکرد ، سینا را به مهد میفرستاد و ساسان را نزد مادرش میگذاشت ،تا از سر کار برگردد. خواهرش وینا که دانشجو بود شبها نزد پروین می‌خوابید و بعضی مواقع روزها از ساسان نگهداری میکرد.
    پروین دیگر به زندگی بدون همسر عادت کرده بود، خانواده عزت از اینکار پسرشان شرمنده بودند. سینا را بمدرسه فرستاد، خانه کوچکش را فروخت و در محله بهتری خانه جدیدی خرید ، او همچنان به زندگی با بچه های خود چسبیده بود ، وینا شبها برای بچه ها قصه می‌گفت. پروین مرتب در کارش پیشرفت داشت و به خانواده خودش بیشتر وابسته شده بود و از خانواده عزت فاصله میگرفت، فقط گاهی با محترم در ارتباط بود ، محل کار تقی وپروین در یکجا نبود. رییس و همکاران قدیمی داستان زندگی پروین را می‌دانستند برای او احترام خاصی قایل بودند.
    تا آن روز بد و لعنتی بعد از مدتها آرامش دوباره تکرار شد ، و پروین را لرزاند، عزت بعداز ده سال خوشگذارانی و عیاشی فیلش هوا هندوستان کرده بود و به خانه پدریش برگشته بود ، ناصر برادر خود را فرستاده بود ،که سینا وساسان را بیاوردند تا او آنها را ببیند. زمانی که سینا گفت مادر، عمو ناصر دنبالمان آمده و میخواهیم برویم پدر را ببینیم ، پروین آشفته شد ولی سکوت کرد وهیچ حرفی نزد. ساسان که معنی پدر را درک نمی‌کرد با آنها نرفت.
    سینا حالا چهارده ساله شده بود و از پدرش خاطره ای واضح نداشت ، لحظه دیدار پدر و پسر در خانه پدربزرگ دیدنی بود ، وقتی که عزت پسرش را دید که بزرگ و نوجوان شده و همدیگر را در آغوش گرفتند اشک پدر بزرگ و حاضرین را در آوردند. وقتی عزت پسرش را خوب بوسید از او حال پروین و ساسان را سوال کرد ، سینا گفت چرا مادر را ول کردی؟ و او سرش را پایین انداخت وحرفی برای گفتن نداشت چون تمام نگاهها روی عزت سنگینی میکرد احساس میکرد که همگی او را تف ولعنت میکنند. عصر جای خود را به تاریکی میداد ، سینا بهمراه پدر خود به طرف خانه مادر براه افتادند ، سینا کلید را وارد در کرد و در راهرو ایستاد و صدا کرد مادر مادر . پدرش بیرون ایستاده بود و منتظر بود که تعارفش کنند، سینا گفت مادر پدرم آمده شما را ببیند. مادر با صدای بلند گفت: برود همانجایی که بوده ، من دیگر نمی‌خواهم او را ببینم ، پدرت حالا که کفگیرش به ته دیگ خورده برگشته است. او میداند در چه وضعی من را ول کرد. بدترین عذاب دنیا برای یک زن، ترک شوهرش بخاطر زن دیگری است، همه رفتارهای بد او را دیدم ،وگذشت کردم ، اما دیگر طاقت دیدن او را ندارم.
    پدر رو به سینا گفت من زن خود را طلاق داده ام وتوبه کرده ام ، حالم هم خوبست و میخواهم با شما زندگی کنم. مادر فریاد زد من به زندگیم سر سامان داده ام ،نمیخواهم دوباره زندگی من و فرزندانم را خراب کنی ، اگر نمی‌روی تا من از خانه بروم نزد خانواده ام ، یکبار حرف آنها را گوش نکردم تا تو من را نابود کردی ،اما دیگر بچه نیستم ،الان با عقل و تجربه حرف میزنم. از زندگی ما دور شو، همانطوریکه ده سال نبودی و ما راحت زندگی کردیم ،باز هم برو دنبال عیاشی وخوشی خودت، ما را هم بگذار بحال خودمان. ساسان از گوشه پنجره به پدرش نگاه میکرد وشاهد دعوای پدر و مادرش بود سینا دید که مادر خیلی از آمدن پدر عصبی شده و با پدرش به خانه پدر بزرگشان برگشتند.
    فردای آنروز عزت با محترم صحبت کرد، و خواهش کرد .که آنها را صلح دهد . پدر بزرگ هم میخواست که یکبار دیگر پروین شوهرش را ببخشد او می‌دانست که مقصر پسرش است، اما فکر میکرد که اگر بچه ها همراه پدر و مادر باشند ،در خانواده کمبود یکیشان احساس نمی‌شود. آنشب ساسان و پروین بخانه پدرش رفتند و در آنجاخوابیدند. فردا شب محترم به دیدن پروین رفت و کلی با پروین حرف زد، پروین گفت محترم شما کلا داستان زندگی من را میدانید اما بعضی رنجهای من را نمی‌دانید .یک دختر بزرگترین خاطراتش شب عروسیش است که آنشب عزت من را تا صبح رهاکرد و رفت، من نمی‌توانستم به پدرش یا خانواده خودم اینها را بگویم و بدترین زجر که بمن داد زمان بار داریم بود که من را در ماههای آخر تنها گذاشت و با یک زن فاسد رفت. شما خیلی از عذابهایی که من کشیدم را نمی‌دانید و
    نمیتوانم دیگر یکساعت کنارش باشم چون فرد معتاد هیچ گونه غیرتی ندارد واگر برگردد باعث نابودی و گرفتن آرامش دو پسر من میشود، خواهشن فعلا که زندگی من را به تباهی کشاند، بگذارید فرزندانم در آسایش زندگی کنند.
    من که سر بار کسی نشدم ، پس کسی هم مزاحم من نشود. سینا چند روزی مرتب نزد پدرش می‌رفت و پیش او میماند. محترم تمام حرفهای پروین را به عزت گفت و عزت فقط سرش را پایین انداخته وگفت؛ همه گفته های پروین درست است ، من زندگی پروین را تباه کردم. عزت چند روزی مانده و دوباره رفت بجایی که قبلا زندگی میکرد.
    پروین سعی میکرد که از خانواده عزت فاصله بگیرد.
    خانواده عزت برادرانش همه ازدواج کردند و دیگر پروین در عروسی و عزای خانواده آنها شرکت نمی‌کرد. هرجا هم آنها را میدید راه خود را کج کرده و میرفت،
    و زندگیش را با خانواده خودش یکی کرده بود ، وینا ازدواج کرده بود ، ساسان هم بزرگ شده و سینا دانشگاه میرفت و برای او ماشینی خریداری کرده بودند.
    روزی پروین به محترم گفت؛ درخواست طلاق داده ام وتا چند ماه آینده طلاق غیابی میگیرم. قبلا فکر میکردم که شاید عزت لج کند و بیاید و پسرهایم را بگیرد ، حالا فرزندانم بزرگ شده اند وخودشان تمایل ندارند نزد پدری معتاد باشند. زندگی پروین بخوشی می‌گذاشت وسعی کرده بود که عزت را از ذهن خود پاک کند ، اما این رنجها و خاطرات همچنان همراه او بود.
    تا اینکه باز دوباره سرو کله عزت پیدا شد ،به وسیله تلفن با سینا در ارتباط بود ، اما ساسان با پدرش هیچگونه رابطه ای نداشت و دوست نداشت که حتی پدر خود را ببیند.
    سینا چند مدت بود که با پدرش که به خانه پدربزرگ آمده بود رفت و آمد میکرد ، روزی به مادرش تا اسم عزت را آورد بلافاصله رنگ مادرش عوض شد ، نگاهی به پسر کرد و گفت؛ سینا مواظب باش پدر معتاد سعی میکند که فرزند خود را هم معتاد کند واز فرزندش تغذیه کند ، پس از پدرت فاصله بگیر.
    سینا گفت اون رفته خونش را عوض کرده وخوب شده مادر گفت ؛من میدانم هرکس خوب شود اما پدر تو خوب شدنی نیست ، از زمان جوانی تا الان که مسن شده همیشه آلوده بوده ،چندین بار برادرانش او را ترک دادند اما همیشه بی فایده بوده،
    سینا گفت مادر نمی‌خواهی همگی با هم زندگی کنیم ، پدرم میگوید توبه کرده ، مادر از کوره در رفت و داستان شب عروسی خود را هم به سینا گفت، فرار پدر با خانم فرجی را هم تعریف کرد ، و بخشی از زندگی نکتبار با پدر معتادش را بازگو کرد ، و گفت ؛ سینا بگذار حرمت پدرت نزد تو باقی بماند ، بعضی از حرفها را هم نمیشود گفت ، دوباره من و خودتان را غرق نکنید.
    بگو دست از سر ما بردارد. پدرت بر من حرام شده چون من طلاق خود را گرفته ام ، برود جایی که سالها آنجا بوده است.
    اسم عزت تنم را میلرزاند ، چه برسد که ببینمش ،من کابوس او را بسختی از ذهنم پاک کرده ام وخودم را با زندگی جدید وفق دادم ، دیگر اسمش را هم پیشم نیاور،
    سینا مخفیانه کمک مالی به پدرش میکرد . و دوباره پدر که دیگر در خانواده پدری نیز جایگاهی نداشت بسوی دیار خود رفت.
    بعداز یکسال رسول فوت کرد و غیر از سینا کسی از خانواده مادریش به فاتحه پدر بزرگ سینا نیامدند. چون نمی‌خواستند چشمشان در چشم عزت بیفتند.
    سینا دانشگاه خود را با معدل خوب تمام کرد و ساسان به دانشگاه میرفت. پروین برای ارتقاى شغلی مدرک لیسانس خود را همراه با فرزندانش گرفت ، و پست خوبی نیز به او تفویض شد، سینا کماکان بوسیله تلفن با پدرش در ارتباط بود و بطور مرتب مثل سایر عموهایش کمک مالی به پدرش میکرد و پروین از این موضوع بی خبر بود. یکروز شخصی به سینا زنگ زد که پدرت بیمار است، بیا او را ملاقات بکن، سینا به مادرش گفت من چند روز با عمو ناصر مسافرت میروم ، سینا نمیخواست که مادرش را ناراحت کند و بهانه رفتن را گردش و تفریح اعلام کرد او همراه عمو ناصر به دیدن پدر در شهرستان دیگری رفتند، وقتی آنجا رسیدند متوجه شدند اوضاع پدر از اعتیاد شدید دوباره خیلی خراب شده، او که شبه ولگرد شده بود با امثال خودش همخانه شده وحال خوبی نداشت و بجای مصرف مواد سنتی به مواد جدید صنعتی رو آورده بود. سینا و ناصر مدتی نزد او ماندند و او را برای چندمین بار ترک اعتیاد و مداوا کردند و اتاقی برایش اجاره کرده و لوازمی خریدند و مقداری نیز در حسابش پول گذاشتند ، سینا به دوست پدر که مرد سالمی بود گفت که دورا دور از او مواظبت کند و دایم با او در ارتباط خواهد بود ، و گفت نمیتوانم او را خانه مادرم ببرم ، چون مادرم که یک عمر وقت خود را برای بزرگ کردن من و برادرم گذاشته عصبی وبیمار میشود، سپس سینا و عمو ناصر برگشتند و حرفی از ملاقات با پدر زده نشد.
    در شهرداری بخش نوسازی پیاده رو ها و آسفالت خیابانها را به صورت یک شرکت جنبی به مناقصه گذاشتند و پسران پروین برنده این مناقصه شدند و حمایت رییس پروین بخاطر آگاهی از تلاش او، باعث شد علاوه بر سرپرستی قسمت خودش ، او ناظر کار آن قسمت نیز شود و با وامی که به شرکت آنها دادند، کار خود را بنحو احسن انجام میدادند. روزی دوست پدر پیام فرستاد که پدرت بر اثر مصرف زیاد مواد امروز از دنیا رفته و سینا با اندوه زیاد با کلیه افراد خانواده پدری مراسم خاکسپاری پدر را بر گزار کردند. محترم که شوهرش بازنشسته شده بود، به اصفهان رفته بود و وقتی بخاطر مراسم آمده بود، از پروین خواست که فقط بیاید و عزت را حلال کند ، پسرها هم همین را خواستند و پروین فقط روز خاکسپاری آمد و دیگر در مراسم شرکت نکرد. سینا تا مدتها ناراحت بود که چرا پدرش روش زندگی کردن را بلد نبود. پروین همه چیز را تمام شده فرض میکرد و به آرامش رسیده بود.
    پروین یک ساختمان سه طبقه که سه آپارتمان داشت مخصوص خانواده اش خریداری کرد. دختری که همکار پروین بود ،را برای سینا گرفت. ساسان با دوست دانشگاهی خودش تازه عشق و قرار نامزدی گذاشته بودند. پروین رو به ساسان کرد، و گفت: من چهل روز عاشق شدم و چهل سال تاوان پس دادم. تو حواست باشد. بچه ها گفتند هر عشقی تاوانی دارد و پروین برای ساسان که تا آنزمان داستان زندگیش را نمیدانست تعریف کرد. پروین پس از بازنشسته شدن بخاطر تسلط و تجربه رییس همان شرکت نوسازی معابر شد و پسرانش نیز معاونین او بودند. پروین در آرامش با نوه اش و فرزندان و عروسها زندگی میکرد.
    فاطمه امیری کهنوج


    Last edited by جعفر طاهری; 13-08-2019 at 03:17. دليل: اندازه قلم

  5. #75
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض دستمالهای ابریشمی

    دستمالهای ابریشمی
    داخل حیاط ایستاده بود و درختان و گلهای باغچه را آب میداد کسی به در میزد ، در را که باز کرد با دیدن رضا خوشحال شد با هم حال و احوال کردند ، رضا زیر سایه درخت نارنج ایستاد و گفت سارا من دفترچه خدمت گرفتم و بزودی می‌خواهم بروم سربازی ، دوست دارم از همان دستمالهایی ابریشمی که رویشان گل دوزی میکنی برایم یکی درست کنی تا آنرا نزد خود نگهدارم و با دیدن آن به یاد تو بیفتم ،

    سارا جان میدانی که من تو را خیلی دوست دارم برایم بمان تا وقتی برگردم با هم ازدواج کنیم. سارا با لبخند و برقی که در چشمهایش دیده میشد به رضا بله را گفت ، رضا خوشحالی و ذوق تمام وجودش را فرا گرفت، پدر و مادر که از اتاق به حیاط آمدند، سارا رو به پدر کرد و گفت رضا میخواهد برود سربازی ، مادر گفت یک لحظه بایستید تا من قرآن بیاورم و رضا را از زیر قرآن رد کنم، پدر با رضا رو بوسی کرد ،مادر اسکناسی صدقه لای قرآن گذاشت و در حالیکه دعا می‌خواند رضا از زیر آن رد شد و با خداحافظی از خانه خارج شد، در حالیکه رضا طول کوچه را میپیمود دل سارا هم که به چهارچوب در تکیه داده بود همراه او می‌رفت ، و آخرین بدرقه نگاهش را رضا با سر تایید کرد و در خم کوچه پیچید و رفت .
    از فردای آنروز سارا تمام فکر و حواسش پیش حرفهایی بود که رضا در آخرین دیدار زده بود. تازه دیپلم گرفته بودم و آن زمان چون انقلاب فرهنگی شده بود برای مدتی دانشگاهها را بستند ،
    بیشتر با کتاب خواندن و بافتنی و گلدوزی خودم را مشغول میکردم اولین کاری که بعد آنروز انجام دادم گلدوزی روی یک دستمال ابریشمی سفید برای رضا با رنگهای شاد وتند بود ، یکماه و نیمی از دوره آموزشی رضا میگذشت ، دل توی دلم نبود، همینطور که بر روی دستمال گلدوزی میکردم با رنگهایش با رضا حرف میزدم و آینده خودم و او را در ذهنم ترسیم میکردم ،از خانواده اش شنیده بودم، که تا حدود دو ماه نمی آید، آدرس و خبری از او نداشتم که برایش نامه بنویسم ،در ضمن خجالت هم می‌کشیدم که از خانواده اش سوال کنم ،دلم برای دیدنش لک زده بود، در خانه با پدر و مادر همراه خواهر و برادرم زندگی میکردم، من دختر بزرگ خانه بودم ،هر روز که در کارهای خانه داری به مادر کمک میکردم آنقدر حواسم پیش رضا بود که گاهی دست گلی به آب میدادم و ظرفی را میشکستم و آنوقت مادر می‌گفت خدا کند هرچه زودتر رضا بیاید وگرنه هیچ ظرفی برای من نمیماند ، گاهی باغچه را مانند همان روز که رضا در زده بود آب میدادم، و گوش به صدای در زدن او بودم ، اما خبری نبود.
    بلاخره آن روز که در خانه به انتظار نشسته بودم صدای در زدنش را شنیدم ، در را که باز کردم تا رضا را دیدم خیلی خوشحال شدم ،داشتم بال در میآوردم ، بند بند وجودم غرق شادی شده بود و میخواستم خود را در بغل او بیندازیم اما جلو خودم را به سختی گرفتم ، بعد از کمی نگاه کردن بهمدیگر به رضا گفتم یک لحظه کنار درخت نارنج بمان تا دستمالی را که برایت گلدوزی کرده ام بیاورم، و بعد مادر را از آمدنت خبر دار کنم، دستمال را که آوردم از رضا خواستم با دقت نگاهش کند ، گل‌هایی که تویش گلدوزی شده بود را طوری طراحی کرده بودم ،که اسم خودم و رضا در بین آنها مثل یک معمای تصویر ی به سختی دیده می‌شد و به رضا گفتم تا به هیچ کس محل اسمها را با دست نشان ندهی ، نمی‌تواند حدس بزند، رضا از زیبایی گلدوزی و معمای آن خیلی خوشحال شد و گفت ما را تقسیم کردند و من افتادم کردستان، حالا برای چند روز مرخصی آمده ام که به خانواده سری بزنم و لباسهای ارتشیم را اندازه تنم کنم ، امروز رسیدم و آمدم قبل از همه فامیل و دوستان اول تو را ببینم ،این چند روز که اینجا هستم به بهانه داداش احمدت می آیم پیشت ، سارا جان من هر روز در پادگان روز شماری میکردم تا دوره آموزشی تمام شود و بیایم تو را ببینم . سارا سرش را از خجالت پایین انداخت ،و گفت من هم همینطور ، رضا گفت انشاالله خدمتم را که تمام کردم بر میگردم و عقدت میکنم و بعد کاری پیدا میکنم تا درآمدی برای زندگیمان داشته باشیم و ازدواج میکنیم. سارا رنگ به رنگ عوض میکرد و دیگر توان این همه حرفهای آرزومند و عاشقانه را نداشت، احمد سال آخر دبیرستان بود و با رضا که دو کوچه آنطرف تر بودند دوستان صمیمی بودند و با هم رفت و خانوادگی داشتیم . آنروز فقط مادرم در خانه بود ،او نیز از دیدن رضا خیلی خوشحال شد، رضا چند لحظه ای ایستاد بعد از ما خداحافظی کرد و رفت ،مادرم می‌دانست ،که رضا من را دوست دارد، در ذهنش این بود که انشاالله بعد از سربازی ما با هم ازدواج کنیم،این چند روز که رضا اینجا بود ،مرتب به بهانه بیرون رفتن با احمد به خانه ما سر میزد. روز آخر برای خداحافظی طوری آمد که احمد و خواهرم مدرسه باشند ،وقتی در زد از جایم پریدم ، در را که باز کردم ،رضا گفت سارا جان من باید امروز بعد ازظهر حرکت کنم بروم ،آمده ام خدا حافظی کنم ، سارا جان خیلی دلم برایت تنگ میشه ،اما به امید خدا سه ماه بعد می آیم، و همانطور که قول دادم آخرهای خدمت سربازیم حتما با خانواده برای خواستگاری و نامزدی می آیم تا راحت تر با تو رفت آمد کنم، سارا از ذوقش فقط به دهان رضا نگاه میکرد، و با چشمهایش که بخاطر خداحافظی و رفتن رضا پر از اشک شده بود ،به او می نگریست، در آخر اشکهایش را پاک کرد و به رضا گفت رضا جان تا آخر عمر منتظرت میمانم ،و هرگز غیر از تو با کسی دیگر ازدواج نمیکنم، رضا از خوشحالی لبخندی زد ،و گفت مادرت را صدا کن،تا من از او نیز خداحافظی کنم ، راستی امروز که ساکم را بستم دستمال گلدوزی ترا گذاشتم وسط لباسهایم ،و من با نگاهی به رضا ‌قول دادم که بهترین دستمالها را برایش گلدوزی میکنم، مادر که آمد بسته ایی در دست داشت و خطاب به رضا گفت پسرم، مقداری آجیل برای توی راهت گذاشته ام ، رضاجان تو را بدست خدا میسپارم، رضا از ما خواست که از احمد تشکر کنیم ، چونکه او را برای شام به رستوران دعوت کرده بود ، باز همراه مادر تا جایی که چشمم رضا را میدید ایستادم و رضا را با نگاهمان بدرقه کردیم.
    از فردای آن روز دل تنگی های سارا باز هم شروع شد و خودش را با انجام کار خانه و گلدوزی دستمالی برای رضا مشغول کرد ، او هر روز در ذهنش روزها و ایام هفته را میشمرد که چند روز از نود روز کم شده، و گاهی وقتها که کم حوصله میشد. نزد سحر خواهر رضا می‌رفت تا بطور زیرکانه احوالی از رضا جویا شود. سحر می‌گفت از رضا نامه ایی رسیده و احوال خانواده شما را پرسیده بود ، پدر هم پاسخ او را داده که خانواده شما همگی خوش و خرم هستید. رضا نمی‌توانست نامه ایی شخصی برای سارا بفرستد چون میدانست که نامه بدست پدر سارا میرسد، هفته ها تند تند گذشتند و به زمان آمدن رضا نزدیک میشدند ، سارا از اینکه رضا می آمد و یک دنیا شادی بهمراه خود سوغاتی می آورد، در پوست خود نمی‌گنجید دیدن رضا بزرگترین آرزوی سارا بود ، طبق تاریخی که در ذهن او بود امروز باید رضا به خانه برسد، سارا حمامی کرد و موهای سرش را شانه زد و خود را آراسته نمود و گوش به در خانه بود ، اما تاشب خبری نشد ،رضا روز بعد رسید ، و زمانی به طرف خانه سارا آمد، که کسی جز مادرش نباشد، در را که زد سارا تصور کرد ، مادرش که برای خرید بیرون رفته پشت در است، در را با بی خیالی باز کرد ،تا رضا را دید جیغ بلندی کشید و رضا گفت سارا جان آرام باش، و از حال و احوال همدیگر جویا شدند، سارا گفت کسی صدای من را نمی‌شنود مادر برای خرید به بازار رفته است و سریع رفت از اتاق ، دستمال رضا را آورد ،رضا آنرا بو کرد، وگفت سارا جان من آن دستمال را هر روز میبویم، و بوی تو را میدهد ، سارا گفت نگاه کن اینجا روی تنه این درخت دو تا قلب گلدوزی کرده ام ، رضا رو به سارا کرد و گفت ، من با مادرم حرف زدم که بعد از گذشت یکسال از خدمتم بیاییم خواستگاریت چون همه روزها در جلو چشمم هستی وهر شب به یاد تو بخواب میروم ، ای جان جانانم عشق من، سارا جان، رنگ سارا قرمز شده بود و قلبش به طپش افتاده بود و از خوشحالی حرفی برای گفتن نداشت ،کمی بعد در حال و هوای زندگی مشترک آینده شان سیر کردند، و رضا گفت من دوست دارم اسم پسرمان وحید باشد، سارا جان تو دوست داری اسم دخترمان چی باشد ؟ سارا گفت من اسم هما را دوست دارم، رضا از سارا خواست که برای بچه هایشان دو دستمال گلدوزی کند ، سارا گفت چشم و برای وسایل خانه هم تا برگردی چند تکه گلدوزی میکنم، در همین لحظه صدای در زدن آمد، رضا که نزدیک در ایستاده بود در را باز کرد و مادر با او سلام علیکی گرم کرد ،مادر گفت سارا بد است که رضا دم در مانده ، همراه ما بیاید داخل خانه ،سارا گفت تازه رسیده و میگوید ، شب می آیم که پدر و احمد هم باشند ، مادر شربتی برای او آورد و رفت، رضا گفت گروهانمان را قرار است بزودی ببرند به کوهستان تا با کومله های کردستان بجنگیم ، برایمان دعا کنید که سالم برگردیم ، سارا گفت انشاالله خدا حفظ تان کند ، رضا گفت شب می آیم پیش احمد و پدرت، خدا نگهدار .
    سارا با ملاقات نامزدش ، غرق لذتی وصف ناپذیر شده بود ، رضا در این چند روزی که به مرخصی آمده بود مرتب به بهانه دیدن احمد او را میدید، و آخرین روز برای خدا حافظی ساعت یازده قبل از ظهر آمد و باز در کنار درخت نارنج ایستاد و با سارا حرف زد، و مرتب به او خطاب میکرد سارا جان قلب و روح من، آتش گرما بخش وجود من، رویای زیبای من، دوستت دارم ، برای من بمان تا برگردم،تا با عشق هم زندگی قشنگی درست کنیم، سارا امروز که میروم خیلی دل تنگ تو میشوم، وهرشب قبل از خواب در رویای خودم با تو حرف میزنم ، کاش این دوسال هر چه زودتر تمام شود،
    دیگر طاقت دوری تو را ندارم، رضا و سارا اشکهایشان را بعد از اینکه مادر آنها را به اتاق برای خوردن چای صدا زد پاک کردند ،رضا به مادر گفت که احمد دوباره سنگ تمام گذاشت ،و من را به بهترین رستوران شهر دعوت کرد، وکلی خوردیم وخندیدیم، مادر کمی شیرینی و آجیل به رضا داد و پس از خدا حافظی یک کاسه آب پشت سر رضا ریخت ، سارا با چشمهایی که آرام آرام از آن اشک می‌چکید تا نبش کوچه او را بدرقه کرد .، انگاری در نگاه آن روز رضا چیزی نهفته بود.
    تا مدتها سارا بخاطر رفتن رضا ناراحت بود ،وقتی دوباره کارهای گلدوزی خود را شروع کرد کمی روحیه اش آرامتر شد، روزها بدون هیچ خبر خاصی می‌گذشتند و این بی خبری از دلدار بیش از دو ماه شده بود ، ،سارا باز بی تاب شده بود ، و نزد سحر خواهر رضا رفت ، و حال برادرش را سوال کرد ،سحر آهی کشید و گفت تا یکماه و نیم پیش نامه های رضا مرتب میرسید ، اما الان مدتی است که نامه ای پدرم دریافت نکرده است ، سحر اضافه کرد، پدر قرار است به زودی به کردستان برود و از حال رضا با خبر شود، سارا نیز نگران و ناراحت شد و با غم و اندوه بخانه رفت و تا مدتی در خلوت خود اشک میریخت، پدر برای کسب اطلاع از پسرش به پادگان او در مریوان رفت به او گفته شد پسرش با تعدادی از همقطارانش که برای عقب راندن کومله ها به ارتفاعات و کوههای مرزی رفته بودند در آنجا آنها را گروگان گرفته اند، فرمانده آنها به پدر گفته بود جای نگرانی نیست و بزودی چند مدت دیگر ما آنها را با مبادله اسرا آزاد میکنیم، آنروز وقتی احمد از پدر رضا، موضوع اسیر شدن پسرش را شنید و برای خانواده تعریف کرد ، سارا مثل یخ آب شده بدنش وا رفت و قلبش صدایی داد و تیری کشید اما هیچ کس صدای شکستن قلب او را نشنید ، درگیری ها که بیشتر شد مبادله ایی صورت نگرفت و او آزاد نشد، سارا تمام هوش وحواسش به شنیدن خبری از نامزدش بود ،موعد دوسال سربازی او تمام شد، این اواخر تلویحا به پدر رضا گفته شده بود ،که رضا هنوز زنده و اسیر میباشد، و شاید در آینده او را آزاد میکنند، سارا خود را با آن آخرین خبر، دلخوش کرده و هر کس بخواستگاریش می‌آمد جواب رد به آنها میداد، وچشم انتظار و امیدوار بود،که بالاخره دلدارش رضا روزی برگردد. دستمالهای ابریشمی که با نامهای رضا و وحید و هما بهمراه چند تکه دیگر برای تزیین منزلش، گلدوزی کرده بود، هر چند مدت یکبار از جعبه چوبی قفلدار کوچکی که داشت در می آورد و با دیدن و لمس کردن نام روی دستمالها حس خوبی میگرفت، و با چهره ایی شادمان و خوشنود ، زیر لبی زمزمه ای میکرد که حتی اگر سعی بکردی گوش کنی، هیچ کدام از حرف هایش بجز اسامی مفهوم نبود ، سپس دستمالها را در جعبه بصورت مرتب تا میکرد و جعبه را بغل جانمازش روی تاقچه اتاق می‌گذاشت ، پدر رضا بر اثر فقدان پسرش رحمت خدا رفت ،سارا وارد دهه سی زندگیش شده بود و هنوز خواستگاران خود را به امید برگشت رضا جواب نه میداد، سایر دوستانش و سحر ازدواج کرده بودند و خواهر و برادرش نیز تشکیل خانواده داده و از خانه رفته بودند، و پدر نیز دار فانی را وداع کرده بود .
    سارا و مادر پیرش تنها مانده بودند، سنش که بالاتر رفت خواستگارانش مردهای بزرگسال زن مرده و زن طلاق داده شدند ولی کماکان امید داشت که رضا بر میگردد. گذر ایام انتظار ، که سرعت گرفت،
    مادر رضا نیز بر اثر کهولت سن فوت شد، و سارا در گیر تر و خشک کردن مادرش که فلج بود شد .
    هنوز سارا وقتی جعبه را می آورد با آن دستمالها در عالم عاشقی حس خوبی را برقرار میکرد. و در این دنیا جز عشق رضا کسی دیگری را نمی دید، مادرش سخت بیمار شد و آخرین لحظه های زندگی خود را میگذارند، احمد به اتفاق خانواده برای زندگی نزد سارا و مادر نقل و مکان کردند. مادر زندگی را بدرود گفت و سارا افسرده تر شد و آرزوی مادرش که عروس شدن او بود میسر نشد ،سارا ده سال بعداز مرگ مادرش با خانواده برادرش زندگی کرد ، و بعدها که کیمیا دختر احمد بزرگ شده بود ، از عمه سارا پرسیده بود عمه جان چرا شما ازدواج نکردید.؟ و سارا داستان امید زندگی خود را برای کیمیا تعریف کرده بود ، کیمیا می‌گفت عمه سارا تا آخرین لحظه مرگ باور داشت که نامزدش آقا رضا پیدا میشود و او را خوشبخت میکند.
    کیمیا که دانشجو بود آنروز در اتاق ، پیش عمه نشسته بود و کتاب درسیش را مطالعه میکرد و مثل همیشه دید که عمه سارا جعبه چوبی را آورد و قفل آنرا باز کرد و دستمالهای ابریشمی را در دستهایش گرفت و زیر لبی شروع به حرف زدن با خودش کرد ، کیمیا نیز میدانست که عمه وقتی شروع به نگاه کردن و لمس کردن دستمالها میکند ، حدود نیم ساعتی زمزمه می‌کند و پس از سکوتش صدای بسته شدن در جعبه شنیده میشود ، اما ، چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که حرف زدن عمه تمام شد و صدای نفسی عمیق شنیده شد و سپس اتاق را سکوت فرا گرفت ، کیمیا برگشت و به محلی که عمه نشسته بود نگاه کرد و او را دید که سرش بر روی فرش بود و دستمال‌های ابریشمی در کنارش و دستمال رضا بر روی صورتش بود ، کیمیا گفت بدنش سرد بود و هر چه عمه عمه گفتم بیدار نشد و در سن شصت سالگی روحش به رضا پیوست. این عشق در میان فامیل ما زبانزد بود، و من نیز که این داستان را برای شما گفتم از کیمیا آنرا شنیدم. فاطمه امیری کهنوج
    مهر ۹۸
    Last edited by جعفر طاهری; 23-10-2019 at 19:55. دليل: اندازه قلم

  6. #76
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض

    حذف به علت کوچک بودن بیش از حد فونت ( اندازه قلم )
    Last edited by جعفر طاهری; 04-01-2020 at 22:26. دليل: اندازه قلم

  7. #77
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض سرانجام

    سرانجام - قسمت اول
    مدرک فوق دیپلم خود را گرفته بودم ، دنبال کار که می گشتم بصورت حق التدریس در مدرسه ای غیر انتفاعی مشغول بکار شدم بعد از گذشت دوسال ، بیکار شدم. تصمیم گرفتم ،برای گرفتن مدرک لیسانس در رشته حسابداری به مرکز استان بروم . در آنجا با یکی از دوستان دانشگاهیم ، هم خانه شدم، برای امرار معاش و خرج تحصیل بعد از ظهرها در مغازه ای فروشندگی میکردم .تا اینکه به فارغ التحصیلی و گرفتن مدرک نزدیک شدم .با شکوفه در دانشگاه دوست شده بودم او در شرکتی معتبر کار حسابداری میکرد . آنها در حال جذب نیرو برای حسابداری بودند، بمن پیشنهاد داد ، بیا تا تو را به رئیس امور مالی برای استخدام معرفی کنم ، خوشحال شدم و قبول کردم ، به اتفاق پیش آقای رادمرد رفتیم . با چند تا سوال از او و چند جواب از من، در انتها
    آقای رئیس گفت که از فردا به سرکار بیایم . میز کوچکی ته سالن نزدیک در ورودی اتاق آقای رادمرد گذاشته بودند که به من اختصاص داده شد .شکوفه کمکم کرد که روش و نحوه کار حسابداری شرکت را یاد بگیرم، با فراگیری آموزش در آنجا بر روی اسناد مالی مشغول بکار شده بودم. آقای رئیس بطور مرتب اسناد و مدارک وخرجهایی که کرده بودند را نزد من می آورد ، تا حساب و کتاب و بررسی کرده و در کامپیوتر ثبت کنم. چندی بعد نقش رئیس دفترش را بمن داد و هر کس که میخواست به ملاقات رئیس امور مالی برود بمن زنگ میزد و وقتی هماهنگ میکردم اجازه داشت نزد ایشان برود.
    شکوفه در ساختمان دیگری کار میکرد .اما ظهرها که یکساعتی وقت استراحت داشتیم کنار هم مینشستیم و غذا می‌خوردیم. او می‌ پرسید از رئیس راضی هستی ؟ و من سرم را تکان میدادم که بله.
    یکسالی از کارم گذاشته بود . هم اتاقیم در حال رفتن به شهر خودش بود. تقریبا ماهی یکبار به شهرستان رفته و به خانواده سر میزدم ، مادرم سالها پیش فوت کرده بود ، یک خواهر و برادر کوچکتر از خودم داشتم . آنها نزد پدرم که کارگر ساده و قراردادی شهرداری بود زندگی میکردند . با شغلی که داشتم کمک خرج آنها بودم .
    سرانجام- قسمت دوم
    یکروز که آقای رادمرد چند پرونده را بطور مجزا بدستم داده بود چندین بار سعی کرد که دستش به دستم بخورد و احساس کردم آنروز هری دلش ریخت، پس از آن متوجه شدم که گاهی چشمانش بمن خیره میشود و بادقت نگاهم میکند. رادمرد دلش از جا کنده شده بود. او مردی بسیار آراسته و شیک پوش و متین و خوش کلام و خوش رفتار بود با اینحال از فردا مرتب وشیک تر از روز های قبل سر کار حاضر شد. و برخورد و رفتارش با من آرامتر و بهتر از روزهای قبل شده بود.
    من دختری بودم بیست هشت ساله با قدی متوسط و پوستی سفید و لب دهانی کوچک با چشمهایی درشت به رنگ عسلی و اندامی تو پر و کمری باریک . بعد از مدتی هم اتاقیم لیسانسش را گرفت و در حال رفتن به شهرستان خودشان بود. ظهر که برای خوردن غذا شکوفه پیشم آمد ، ناراحتی خود را از رفتن هم اتاقیم برایش شرح دادم و گفتم
    نمی‌توانم به تنهایی کرایه ورهن خانه را بدهم. آن روز سر کار خیلی نگران و در فکر فرو رفته بودم. آقای رادمرد از بیرون رسید . هنگام پیمودن سالن برای رسیدن به اتاق کارش ، از همان ابتدا نگاهش را بروی من دوخته بود و این را یک لحظه دیدم و سپس فراموش و غرق در افکارم شده بودم . بالای سرم ایستاد و مکثی کرد، متوجه ایستادن او در کنار میز نشده بودم ،تا اینکه با صدای بلند سلامی کرد ، از روی صندلی بلند شده و گفتم معذرت میخواهم حواسم جای دیگری بود و شما را ندیدم . او گفت در چه فکری هستی که اینگونه به کاغذها خیره وزل زده بودی؟ هنوز که میبینم مات و متحیر مانده ای !
    با من من کنان جواب دادم چیز خاصی نیست که عرض کنم .
    رادمرد گفت حتما مشکلی پیش آمده، سر فرصت بیا بگو شاید بتوانم گره را باز کنم و کمکت کنم.
    تا آخر وقت بار دیگر سوال پیچم کرد و پرسید نگفتی چرا در فکر فرو رفته بودی ،باز با لبخندی او را بدون پاسخ گذاشتم. زمان پایان کار، قبل از رفتن بدیدنم آمد، و گفت تا مشکلت را نگویی نمیروم. به احترامش از جا بلند شدم و گفتم مشکلی شخصی است و اداری نیست. گفت بگو شاید بتوانم برایت حلش کنم. کمی سکوت کردم ،بعد به آرامی گفتم هم اتاقیم میخواهد به شهرستان برود و برایم سخت است که هم کرایه و رهن خانه را انفرادی بدهم و هم کمک خرج خانواده باشم. لبخندی زد و سری تکان داد و گفت :نگران مباش،حل میشود و خداحافظی کرد و رفت.
    سرانجام- قسمت سوم
    رادمرد ۴۰ساله بود با چهره ای جذاب و موهایی جوگندمی ، فصل سرما کت و شلوارهای شیکی میپوشید و خیلی خوش تیپ میشد ، او دارای زن و یک پسر و دختر بود و ظاهرا زندگی خوب و بدون دغدغه ایی را میگذراند.
    این روزها قلبش تکانی خورده و عشق دوباره در او زنده شده بود. صبح روز بعد که به اداره آمد پس از اینکه به او سلام کردم قبل از رفتن به اتاق کارش یک لحظه ایستاد و با دسته کلیدی که در دستش بود رو به من کرد و گفت : یک خانه ارثیه ایی دارم .هر وقت خانه را خواستی بگو تا کلیدهایش را بهت بدهم که بروید در آنجا زندگی کنید، منزل کمی قدیمی است ، با اسباب و اثاثیه ای قابل استفاده که از پدر و مادر خدا بیامرزم باقی مانده . نقل مکان که کردی ، میآیم و کمبودها ی خانه را تهیه میکنم. باشنیدن حرفهایش خجالت زده شدم و چهره ام قرمز رنگ شد ،نمی دانستم چه بگویم ،فقط چند بار کلمه تشکر را گفتم، وقتی پشت میز اتاق کارش نشست ، دیدم دسته کلید را در کشوی میز گذاشت. ظهر که در کنار شکوفه غذا میخوردم و راجع به همکاران و یا شیوه بهتر انجام کار و غیره گفتگو میکردیم باخوشحالی حرفهایی که رادمرد گفته بود را برایش تعریف کردم و گفتم که مشکلم در حال حل شدن است .شکوفه برگشت و گفت: پس خوش بحالت چون آقای رادمرد همانند اسمش جوانمرد است ، این شانس تو هست که رئیس خوبی داری.
    آخر هفته که رسید ، به رئیس یاد آوری کردم که میخواهم اسباب کشی کنم و جابجا شوم. او کلید منزل با آدرس آنرا بمن داد. روز جمعه به خانه جدید نقل مکان کردم.
    خیلی خوشحال بودم که دیگر لازم نیست کرایه خانه بدهم و به اینصورت میتوانستم بیشتر کمک حال خانواده ام باشم، قصد داشتم خواهر و برادرم را به دانشگاه بفرستم.
    منزل قدیمی تمام وسایل مورد نیاز برای یک زندگی ساده را داشت فقط باید مواد غذایی تهیه میکردم. صبح شنبه خود را آماده کردم، که تشکری مجدد از رئیس بکنم، رئیس با عطری خوشبو وقتی بطرفم آمد به احترامش بلند شدم و صادقانه از لطفی که در حقم روا داشته بود سپاس گذاری کردم و برای چند ثانیه بمنظور قدردانی در چشمهایش نگاهی انداختم و در نگاهش چیزی را دیدم، که قبلا ندیده بودم . به دفترش که رفت بعد از لحظاتی زنگ احضارم را بصدا در آورد به اتاقش رفتم . از من سوال کرد خانه برایت خیلی قدیمی نیست ؟ تنهایی نمیترسی؟ سرم را پایین انداختم و گفتم لطف شما برایم ارزشمند است و همینکه سر پناهی دارم از شما سپاسگزارم. ترس مال بی سرپناه است و ممنونم که سرپناهی برایم جور کردید. گفت خانم شما خجالتی هستید و خواسته هایتان را نمیگویید پس بزودی میایم آنجا تا ببینم اگر کمبودی احساس میشود برایت رفع کنم. پانیذ خانم ، ما به این منزل نیازی نداریم ، خانه اگر خالی بماند زودتر فرسوده و خراب میشود، چه بهتر که فعلا شما در آن مستقر هستید.
    سرانجام -قسمت چهارم
    دو هفته از بودنم در خانه میگذاشت که یک روز عصر زنگ خانه بصدا در آمد. دقیقه ای مکث کردم و از خودم پرسیدم یعنی چه کسی میتواند باشد، چون شکوفه تنها کسی بود که در این مدت بمن سر زده بود و همین دیروز پیشم بود. با تردید در را باز کردم . ماشینی شبیه به ماشین آقای رادمرد را دیدم . تصور اینکه رادمرد باشد به ذهنم خطور نمی‌کرد. مردد بودم ، که دیدم با دسته گل بزرگی بهمراه شیرینی ومیوه از ماشین پیاده شد و پا در پاشنه منزل گذاشت و با همان تعارف اول من وارد خانه شد، گیج و دست پاچه شده بودم، تنها حرفی که از دهانم بیرون آمد، همان تشکر بود .خانه قدیمی دارای حیاط با باغچه کوچک و دو اتاق خواب و آشپزخانه ای نقلی بود از من پرسید از خونه راضی هستی ؟ گفتم بله ممنونم از لطف و بزرگواری شما . چای درست کردم و با شیرینی ومیوه ایی که آورده بود از او پذیرایی کردم. دو ساعتی نزدم ماند، و با همدیگر صحبتی از اینطرف و آنطرف کردیم از اوضاع و احوال خانواده ام سوال کرد. شرم وخجالت هنوز ولم نمیکرد، بعد گشتی در آشپزخانه زد و کاغذی برداشت و لوازم را بررسی کرد تا بقول قبلی خودش کسری ها را نوشته و تهیه کند سپس گفت مبلها را برایت عوض میکنم ، خیلی قدیمی شده .موقع رفتن در حیاط به آرامی دستی به روی گلهای باغچه کشید، علفهای هرز میان گلها روییده بودند، رو به من کرد و گفت: خوبه که به گلها آب میدهی،قبلا من کلید را به کسی داده بودم‌ او هفته ای یکبار می آمد ، و به درخت نارنج و این گل کاغذی آب میداد. پاسخ دادم ،عصر ها که حوصله ام سر میرود به حیاط می آیم و به باغچه و گلهایش نگاه میکنم و اگر زمینش مرطوب نباشد آب میدهم. رادمرد گفت پدرم که فوت کرد، مادرم چند سال بعد از او اینجا زندگی کرد ، او وقتش را با سبزی کاری و گلکاری در باغچه میگذراند و سر گرمیش همین بود. گفتم روحشان شاد.
    خدا حافظی کرد، و رفت، چون میوه و شیرینی زیادی آورده بود فردا از شیرینی و میوه ها با خود سر کار بردم . و وقت ناهار با شکوفه، پس از صرف غذا میل کردیم، و باقیمانده شیرینی ها را به او دادم ، چون برایم سخت بود درباره آمدن رادمرد هیچ حرفی نزدم. آقای رادمرد سعی داشت که به بهانه های کاری مختلف بیشتر در کنارش باشم، بعضی روزها که میبایست در جلسات طولانی شرکت کند تمایلش این بود که ابتدا سری بمن بزند و در مورد چند مسئله با من صحبت کند و بعد به جلسه برود .آرام آرام وابستگی و کشش عاطفی را در او نسبت به خودم میدیدم .
    سرانجام- قسمت پنجم
    هفته بعد وقتی صدای در زدن را شنیدم و در را باز کردم، رادمرد بود که با پاکتی حاوی مقداری خوراکی، آمده بود.پاکت را کنار تلویزیون گذاشت، دست پاچه شده بودم. بعد از اینکه از زحماتش تشکر کردم ، سوال کرد پانیذ خانم ، ظاهرا بعد از پایان کار یکراست میایی منزل آیا حوصله ات سر نمی‌رود ؟. گفتم نه سرم گرم است به کارها عقب افتاده و شستشو و پخت پز ، هفته ایی یکبار برای خرید بیرون میروم ، قرار است چند روز آینده خواهر و برادرم بیایند و سری بمن بزنند از خواهرم سیمین خواستم برای دانشگاهش اینجا را انتخاب کند ،تا هم من و هم او تنها نباشیم ، البته اگر قبول شود. همراه با لبخند سری تکان داد. بعد از صرف چای و شیرینی و چند مکالمه عادی بلند شد که برود ، خطاب به من کرد و گفت : روزهایی که کار یا خرید داری بمن بگو تا راننده شرکت را بفرستم که برای خرید یا کارها شخصی و یا هرجا که تمایل داشتی ببردت ، در ضمن داخل پاکت مقداری پول برایت گذاشته ام تا اثاثیه و لوازم جدید آشپزخانه را به سلیقه خودت بخری، چون نمیدانستم چه سلیقه ایی داری خودم نخریدم ، برای تعویض مبلها، آدرس مبل فروشی را فردا میگیرم و به تو میدهم . خودت برو مبل خانه ات را انتخاب کن، سرم را پایین انداختم ، از او که تشکر کردم رفت .
    خیلی دلم میخواست که با شکوفه در مورد وقایع اخیر درد دل کنم ،اما می‌ترسیدم که شاید بگوش رادمرد برسد ، و برایم دردسری درست بشود به این علت مجبور بودم سکوت کنم. فقط گاه گداری به شکوفه می‌گفتم آقای رئیس هوای من را دارد.
    سیمین با سامی بعد از چند روز آمدند، این خبر را که به آقای رادمرد دادم ، چهار روز به من مرخصی داد که پیش خواهر و برادرم بمانم ، آدرس مبل فروشی را وقتی داد گفت، اگر نام من را بیاوری ، فقط انتخاب مبل با شما است ،بقیه کارها مثل پرداخت و ارسال مبل با خودم است، علیرغم اینکه او دوست داشت در محیط کار باشم اما برای خواهر و برادرم لطف کرد و مرخصی بمن داد ، او عاشقم شده بود .و کارهایش برای خوش خدمتی و خوب جلوه دادنش برای من بود.
    در مدتی که مرخصی بودم ، مرتب به گوشیم زنگ میزد و متذکر میشد اگر کمبودی برای مهمانانت هست ، تا راننده شرکت را بفرستم که تهیه کند. هنوز شرم بین من و او وجود داشت .
    سرانجام-قسمت ششم
    بعد از پایان مرخصی و رفتن بچه ها وقتی به کار بازگشتم متوجه شدم که رادمرد از دیدنم خیلی خوشحال شده .هنگام ناهار به شکوفه توضیح دادم ،که چرا مرخصی بودم. شکوفه که میدانست تنهاهستم از اینکه دو تن از افراد خانواده ام را دیده بودم او نیز از شادی من خوشحال شد, بعد از یک هفته با کلی سوغاتی و پولی که برای پدر گذاشته بودم، آنها را روانه شهرستان کردم.
    رادمرد برای بار سوم با همراه داشتن چند هدیه به منزلم آمد او وقتی روی مبلهای جدید نشست و ظرفهای جدید را دید از سلیقه ام برای انتخاب ظرفها و مبلها تعریف مبالغه آمیزی کرد . از او با چای و بیسکوئیت پذیرایی کردم. پس از چند گفتگوی عادی آهی کشید و پس از سکوتی طولانی گفت ببین پانیذ ، همسرم انتخاب پدر و مادرم بود ، من او را نمیخواستم و سالهای زیادی بدون عشق و علاقه با او زندگی کردم ولی این بار میخواهم به میل خودم کسی را که عاشقش شوم بگیرم تا این حرف را بدون مقدمه زد، حس بدی به من دست داد، لحظاتی در حالیکه بنظر میرسید به حرفهایش گوش میکنم صدایش برایم شبیه به همهمه ایی شد که مفهومی نداشت ، نفسم حبس شده بود و نمیتوانستم دست و پایم را که کرخت شده بود تکان دهم ، و عرق سردی بر بدنم نشسته بود ، آن روز بیشتر از ملاقاتهای قبلی ماند، گفت به خانمم گفته ام با تغییر شرایط کارم قرار است از این به بعد به ماموریت خارج از منطقه بروم، راجع به سرد مزاجی و نداشتن تفاهم با همسرش خیلی حرف زد تلویزیون چون روشن بود گاهی فاصله های سکوتش را پر میکرد ، رو به من کرد و گفت چرا خبر ندادی که یک سوغاتی برای پدرت تهیه کنم ؟ ، گفتم ممنونم لازم به زحمت شما نبود چیزهایی را خریدم و همراه آنها فرستادم،
    موقع رفتن دستش را دراز کرد که با من دست بدهد بناچار و به اکراه دست خداحافظی را به او دادم،
    شب خواب زده شدم ،افکارم آزارم میداد، فردا جمعه بود ، بر اثر بیخوابی تا دیر وقت خوابیدم.
    شنبه که به اداره رفتم، رادمرد با تبسمی بر لب پرسید ،جمعه را چطور گذراندی ، آیا تنهایی خوش گذشت؟ هفته کاری شروع شده بود و باید حساب و کتابها را که به انتهای ماه میرسیدیم می بستم ، تا مسئول مربوطه لیست حقوق را به بانک تحویل بدهد و دستمزد کارمندان و کارگران شرکت را بموقع بپردازند، فکرم مشغول شده بود، از این وضع ناراضی بودم اما بخاطر ترس از بیکاری و نداری چاره ای نداشتم ، همین طور که داشتم حسابها را بررسی میکردم ،متوجه شدم که مبلغ حقوقم از ماه قبل زیادتر شده ، بلافاصله نزد رادمرد رفتم و اشاره کردم که احتمالا اشتباهی رخ داده چون حقوق من تقریبا دو برابر شده ! او دستش را گذاشت روی دستهای من و گفت اشکالی ندارد ، شما نان آور خانواده هستید ، خودم شخصا حقوقت را اضافه کردم، از این به بعد اینگونه حقوق میگیرید . تشکری کردم و از اتاقش خارج شدم .
    سرانجام- قسمت هفتم
    تازه حقوق گرفته بودم، از اضافه شدن حقوقم که میتوانست سایه فقر را از سر خانواده ام برطرف کند راضی بودم. خوشحالیم زیاد طول نکشید چون آن شب لعنتی بلاخره فرا رسید ، چند روز بعد رادمرد با کلی خرید به خانه آمد ، وسایل را روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت پانیذ لطفا در حیاط را کامل باز کن میخواهم ماشین را داخل بیاورم و امشب اینجا بمانم ، دلم برایت میسوزد که تنها هستی به همسرم گفتم میخواهم به ماموریت بروم ، بشدت ناراحت شدم اما چاره و بهانه ایی برای رد کردن او نداشتم . بمحض اینکه نشست
    شروع کرد به گفتن بعلت عدم تفاهم با همسرم همیشه با هم قهر هستیم و اصلا مرا درک نمیکند و ارزشی برایم قائل نیست با وجود اینهمه مال و ثروتی که در اختیارش گذاشته ام، ناسپاس است ، وخیلی حرفهای دیگری زد و من چون حس بدی داشتم نیمی از آنچه که میگفت را نمیفهمیدم ، تا دیر وقت تلویزیون نگاه کردیم و به اجبار و استیصال وانمود میکردم که به درد دل و حرفهایش که از همسرش غولی میساخت گوش میکنم . برای خواب جایش را در پذیرایی انداختم و به اتاق خوابم رفتم ، اما از فرط نگرانی تا دم دمای صبح خوابم نبرد ، از سر وصدا متوجه بیدارشدنش شدم ، چشمهایم پف کرده بود ، بمن گفت پیداست که دیشب خوابت نبرده است، اما من دیشب چه خواب راحتی کردم مانند زمان بچگی و نوجوانی که در خانه پدری می‌خوابیدم ، بطرفم آمد و گفت پانیذ چرا خودت را از من دور می کنی ، من تو را خیلی دوست دارم ، حتی بیشتر از بچه هایم برایم عزیز هستی ، در کنارت حس خوبی دارم ، از اینکه در شرکت هستی من خیلی خوشحالم و با شور وشعف به سر کار می آیم ، پانیذ نگران نباش بیا با هم صادقانه برای همیشه دوست باشیم ، من از تو چیزی نمیخواهم بجز دوستی و هم صحبتی و صمیمیت ، فکر میکنم ما در آینده خیلی بدرد هم بخوریم ، جای نگرانی نیست چون هیچ کس از این موضوع خبر دار نمیشود ، همسرم هرگز متوجه نمی‌شود که برایت درد سر درست کند از همکاران هم مطمئن هستم چون آنقدر به آنها خدمت کرده ام که حاضر به لو دادن من نیستند ، هدف من فقط همدمی و همراهی تو است گرچه بشدت دوستت دارم اما به خودم اجازه نمیدهم که از حد و حدود خودم تجاوز کنم، عزیزم پانیذ، خاطر جمع باش با وجود اینکه خیلی تمایل دارم در آغوشت بگیرم این تعرض را از خودم سلب کرده ام و شیفتگی روحی را بر تمنای جسمی ترجیح میدهم . پانیذ عزیزم تا زمانیکه روحم را از دیدن رویت و گفتگوهای دوستانه ات اغنا میکنی ،تمام مخارج زندگی تو وخانواده ات را میدهم ، و دیگر تمایل ندارم تنها و بیکس و غریب در این شهر باشی ، تو عشق عرفانی من هستی و فراتر از جسم و اندام ، این روح تو هست که مرا لبریز از شور زندگی واز سرچشمه حیات سیراب میکند ، تو همان گمشده و کسی هستی که همیشه میخواستم بیابم و عاقبت یافتم و به نیت دلم رسیدم ، میبینم که بزودی رنگ و آهنگ زندگیم در کنار تو عوض میشود ، و میدانم که میتوانم بجز خودم تو را نیز به آرامش برسانم ، فکر میکنم که تو همان نیمه گمشده جسم و روح من هستی ، و دیگر نمیخواهم که تو را از دست بدهم ، همچنان که سکوت کرده بودم او نیز سکوت کرد و چشم در چشمم دوخت و اشکهایش جاری شد . لحظاتی بعد هنگام خداحافظی، دستش را دراز کرد و دستهایم را گرفت و سپس کف دستش را بوسید . ماشین را که بیرون برد ، گفت: از فردا یک سواری با راننده شرکت برای رفت و برگشت از خانه به اداره برایت میفرستم .
    سرانجام- قسمت هشتم
    از امکاناتی که رادمرد در اختیارم می‌گذاشت کاملا راًضی بودم با اینکه هیچگونه دست تعدی نسبت به من روا نداشت اما از درون پریشان احوال بودم‌، رفتار درست را در مقابل او بلد نبودم و زنجیرهای محبتش دست وپایم را بسته بود و همچون سایر دختران تشنه شنیدن کلام محبت آمیزی بودم که هر روز بدون چشمداشت جسمی نثارم میکرد، اما دوست نداشتم این کلمات از زبان مردی عرضه شود که صاحب زن و بچه بود ، خواهرم آزمون کنکور داد و در رشته خوبی در شهرخودمان که دانشگاه آزاد داشت قبول شد. رادمرد میز کارم را به دفتر بزرگ خودش منتقل کرد و بجز مدیر دفتر عنوان سرپرستی حسابداری حقوق و دستمزد را‌ بمن داد به این صورت در محیط کار نیز میزش در نزدیکی و همکلام با من بود البته موازین و مقررات اداری را در حضور کارمندان و ارباب رجوع در رابطه با من رعایت میکرد ، برای من رادمرد مرد بی خطر و بی آزاری بود که خود و خانواده ام را از مصیبت رهانیده بود و تنها تمنای او آرامش و التیام روحی بود که میبایست من پرستار و مرحم گذار آن باشم، ظهرها که همراه با شکوفه غذا میخوردم هیچگونه حرفی از رادمرد نمیزدم با اینکه خیلی نیاز داشتم حرف دلم را با کسی بزنم ، میترسیدم حرف زدنم باعث دردسر برایم شود.
    رادمرد ، هفته ای یک یا دو بار به خانه ام می آمد ، خودش یک دست کلید داشت ، اگر قصد داشت بیاید همراه من از شرکت به خانه نمی آمد و میگفت دلم نمیخواهد حالا که اسیر عشق عرفانی من شده ایی کسی پشت سرت حرفی بزند ، تو پرنده آزادی هستی که قفست در دل من اما با درهای باز است و هر وقت خواستی میتوانی پر بگشایی و بروی اما مرا تا آنموقع بی نصیب از همنشینیت نکن. بعضی شبها سروده ایی که در وصف روح و جمال من که آهویی رمیده بودم بخط خوش نوشته و قاب گرفته می آورد و با میخی به دیوار میزد . اشعارش همه در وصف من بود بدون اینکه نامی از من برده شود، کماکان هر وقت می آمد بجز آذوقه یک چیزی کوچکی نیز برایم میخرید و چند بار عطر و لباسهای زیبایی برایم آورد ، وقتی می آمد پا به پایم در آشپزخانه کمک میکرد تا شام را تهیه کنیم و گاهی شام نخورده میرفت ، هشت ماه بود که این رابطه عجیب وجود داشت تا اینکه یک شب که قصد کرده بود برای خواب بماند، دیر وقت پس از اینکه کتاب شعرش را بست، گفت عزیزم پانیذ ای جان جانانم بگذار امشب در اتاق خوابت پیش تو بخوابم ، آیا میدانی بعضی شبها که اینجا بوده ام بعد از اینکه به خواب میرفتی در اتاقت را باز میگذاشتم و در بستر تا صبح به تو نگاه میکردم . گفت امشب نمی‌گذارم تو تنها در اتاق بخوابی بسترم را پایین تخت می اندازم و دلم میخواهد صدای نفسهایت را بشنوم . بالاخره در یکی از آن شبها که در نزدیکم میخوابید ،کاری که نباید میشد ، رخ داد ، روز بعد هر دو به سر کار نرفتیم‌ ، عصر که خواست برود رو به بمن کرد و گفت دوستت دارم پانیذ ، دیگر آن وحشتی که بیقرارم میکرد که روزی ترا از دست بدهم ندارم تو مال من شدی ! نگران نباش من همسرت هستم و منتظر موقعیتی میشوم که ترا عقد کنم و با صدای بلند بهمه بگویم این دختر زیبا که میبینید همسر دوست داشتنی من هست و او مرا به اوج سرمستی عشق و زندگی رسانده . با وجود اینکه رادمرد اصرار داشت که او را بنام کوچکش صدا کنم بخاطر حقارتهای پیشینم هنوز آن حس را نداشتم چند روز بعد گفت برو رانندگی یاد بگیر تا ماشین برایت بخرم من مرد با غیرتی هستم و دلم نمیخواهد که راننده شرکت به در خانه ات بیاید .
    آن روز که این اتفاق افتاد خیلی ناراحت شدم و سکوت اختیار کردم، بیزاری عجیبی داشتم‌ و تا مدتی در گیر خودم بودم، هرچه به مغزم فشار می آوردم، کلماتی برای آرامش خود پیدا نمی‌کردم ، باید زمان می‌گذشت . شرکتمان پربازده و سودآور بود و از تمام مزایای شرکت استفاده میبردم، در غیاب رادمرد بعنوان رئیس امور مالی و معاون او تمام کارها وامضا ها را انجام میدادم و حقوق خیلی خوبی میگرفتم ، دفتر جداگانه و شیکی برای من که معاون امور مالی بودم تخصیص داده بود شکوفه که پیشرفتم را در مدت کوتاهی میدید ، می‌گفت پانیذ خانم خیلی عالی و خوب رتبه گرفتی میبینم معاون آقای رادمرد نیز شده ایی و جای رئیس امضا میزنی ، خوشبختم که اگر مشکل اداری برایم پیش بیاید تو حامی من هستی . زندگی به روال عادی میگذشت ، من نیز به رادمرد بشدت وابسته و علاقمند شده بودم و عشقش در دلم نشسته بود . گواهینامه ام را که گرفتم ، ماشینم را به انتخاب خودش به در خانه فرستاد ،
    چند سالی می گذشت ، هنوز زیر گوشم حرفهای زیبایی که بوی عشق میداد را میزد و یاد آوری بود که برای او تکراری و عادی نشده ام ، بهمین علت چندان در قید و اصرار عقد رسمی که اوایل به او گوشزد میکردم نبودم، کمتر به خانواده ام سر میزدم، می‌دانستم که پدرم نگران ازدواج من است ، و اگر قضیه را بداند ناراحت میشود ، خواهرم دانشگاهش که تمام شد برای جشن ازدواجش فقط سه روز نزد آنها رفتم و به بهانه کار و مشغله اداری برگشتم ، برادرم نیز در یک شهرستان دانشجوی دانشگاه آزاد بود او نیز همچون سایر افراد خانواده از کمک مالی خوب من برخوردار بود.
    سرانجام- قسمت نهم
    در شرکت چشم و گوش دوم رادمرد بودم، و از کارهای قانونی و حتی درآمدهای غیر قانونی متعادلش که سعی میکرد از حد و حدود آن تجاوز نکند مطلع بودم ، او بجز پست اداری و حقوق خوبی که برایم تعیین کرده بود ، تحت عناوین مختلف از همان وجوهات پورسانتی مبالغ قابل توجهی گاهی بحساب شخصی ام واریز میکرد .با وجود گذشت چند سال هنوز بدون هدیه بخانه ام نمی آمد ، حتی اگر یک تل سر ساده بعنوان هدیه ایی آورده بود . بخش زیادی از این هدایا و درآمد را به خانواده ام می‌رساندم. در هفته دو بار باهم بیرون شام میخوردیم ، او با کلمات زیبا سعی میکرد ،که بیشتر از قبل خودش را در دل من جا دهد، برایم لذت بخش بود که هردفعه که بدیدارم می آمد کلمه دوستت دارم و شعر های وصفی را از زبانش می شنیدم، با وجود رابطه به مدت طولانی هرگز بخودم اجازه نداده بودم که به اسم کوچک صدایش بزنم ، او برایم اربابی بود که تمام لطفش را چه مالی و چه معنوی نصیبم میکرد ، برای اینکه در محیط کار ارتباط خصوصی ما مشخص نشود من نیز همانند او بشدت رعایت میکردم ، با گذشت زمان همیشه متعجب بودم که چگونه همسرش بویی از عشق مردش به زن دیگری نبرده ، گاهی بجز نجابت ذاتی که در نهاد هر زنی به ودیعه گذاشته شده ، احتمال میدادم توافقی پنهانی و ناگفته و مجوزی برای روابط نامشروع خودش به اینوسیله جور شده است و شاید تسلطی که بر خانواده اش داشت واقعی بود نه نمایشی که گاهی زنها برای قیم بودن مردانشان ارائه میدهند . به مرور تغییراتی برای نوسازی و مدرن کردن در خانه قدیمی داد ، رادمرد دو خط تلفن داشت که یکی از خط ها فقط مخصوص ارتباط با من بود . زمانی که با زن و فرزندانش بود ، خط من را خاموش میکرد، گفته بود ، اگر مشکلی پیش آمد یا کاری با او دارم ابتدا پیامک بدهم و اگر لازم بود که تماس با هم بگیریم پس از دریافت پیامکم ، در اولین فرصت زنگ میزد .‌گرچه پس از مدتی دیگر شبها پیشم نمی ماند و قبل از غروب آفتاب می رفت. هنوز بعضی اوقات با اتومبیل مسافرت دو یا سه روزه به ویلای بزرگی که در شمال داشت میرفتیم. رادمرد همتای نامش برایم تداعی کننده جوانمردی بود که خیلی بمن بها میداد، همیشه ورد زبانش این بود که پانیذ ، پیش تو راحت ترم ، و از شعر و کلمات عاشقانه زیاد استفاده میکرد ، و بجز بر جسم، بر روحم ، بواسطه سحر و جادوی عشقش تسلط کاملی داشت و من نیز او را عاشقانه دوست داشتم و خود را متعلق به او میدانستم ، شش سال از زندگیمان به خوبی سپری شده بود که
    در شرکت بحران و مشکلاتی مالی ایجاد شد،
    شرکت ما انبارهای بزرگی داشت که برای شرکتهای تولیدی همجوار مواد اولیه و لوازم صنعتی ویدکی از داخل و خارج تهیه و بنا به درخواست آنها تحویل و سپس وجه آنرا طی چک های مدت دار دریافت میکرد ، شرایطی پیش آمد که بیشتر شرکتهای تولیدی طرف قرارداد ما دچار مشکل تورم تولید و فروش محصول شدند خصوصا اینکه از نظر سیاسی خریدار خارجی محصولات را از دست دادند و بهمین علت منابع مالی آنها کاهش پیدا کرد ؛ در حالیکه میبایست بموقع چک های شرکت ما را پاس کنند، قادر به پرداخت تعهدات خود نبودند و مشکلات آنها باعث شد شرکت ما نیز بدهی عظیمی به منابع تامین کالا پیدا کند و اعتبار خود را برای دریافت کالا و توزیع آن، که ممر درآمد ما محسوب میشد، از دست بدهد ، سلسله مراتب زمانبندی مالی دچار مشکل شده بود ، به پیامهای ما مبنی بر اینکه هرچه سریعتر چک‌ها را پاس کنید اهمیتی داده نشد. مدیر عامل و رئیس کل شرکت بعلت عدم انجام تعهدات بازداشت شدند . رادمرد رئیس امور مالی بود و اسناد دریافت و پرداخت و چک حقوق کارکنان به امضای او بود اما چکها و تعهدات خارج از شرکت بعهده او نبود ولذا هنوز بازداشت نشده بود، وحشت از اتفاقات بعدی باعث شده بود که اعصابش بشدت بهم بریزد ، مدتی بود که سمت منزلم نمی آمد ، و هیچ پاسخی به پیامکهایم نمیداد، چند بار که به اتاق کارش رفتم چنان بی حوصله و عصبانی بود ، که نمیشد حتی با هم گفتگویی عادی کنیم . یکروز نامه ایی از مراجع قضایی آمد که به شرکت برای انجام تعهدات مالی مهلت داده بودند و تاریخی را برای مصادره آن مشخص کرده بودند، وقتی چند روز بعد رادمرد سر کار نیامد و نتوانستم تلفنی از او علت را جویا شوم ، رفتم از کارگزینی سوال کردم و گفتند مرخصی دو هفته ایی گرفته و یکی از کارمندان به طعنه گفت ، خانم دیگر دنبالش نباش چون ممکنه شما هم بازداشت شوید . به هر دو خط گوشیش زنگ زدم، اماجوابی دریافت نکردم، یکشب رفتم به آدرسی که منزلش بود آنجا که رسیدم پیامک دادم که سر کوچه شان ایستاده ام و میخواهم چند لحظه حرف بزنم و ببینمت ، بنظرم رسید وقتی متوجه پیامم شد چراغ حیاط و اتاقهای رو به کوچه را خاموش کرد . صبح فردا از غم و ناراحتی دیر بیدار شدم ساعت ده صبح بود که برایش نوشتم، تو همانی بودی که روزی صد بار قربان صدقه ام میرفتی و می‌گفتی بدون تو زندگی برایم آزارنده و سخت است و تعریف میکردی که زنم را دوست ندارم و به اجبار پدر و مادرم با او ازدواج کردم، و میخواهم به انتخاب خودم زن بگیریم.پس آن همه حرفهای عاشقانه چه بود.آن همه دوست داشتن ها وستایش کردنها و زندگی بدون تو برای من معنی ندارد ، من نیمه گمشده خودم را در تو پیدا کردم ، نیمه گمشده ایی که اینگونه بدون خبر رهایش کردی ،آیا حرفهایت فقط بهانه ای بود ،برای رسیدن به تمنیات جسمی ، آن زمزمه های هر روزی ،دوست داشتنی من ,دوستت دارم,بدون تو از درون آتش میگیرم چه شد ! ، چه راحت با دل من بازی کردی ، نکند حرفهایت مثل زبان شیرین مردهای شیاد و زن بازی بود که با اینگونه کلمات احساسی دختران را برای سو استفاده فریب میدهند و بعد به راحتی ول کرده و دنبال طعمه دیگری میروند . جواب پیامکم را داد ، نوشته بود پانیذ معذرت میخواهم الان با خانواده قرار است سوار هواپیما شویم و لحظاتی دیگر از کشور خارج میشویم . عزیزم تو دیگر هیچ وقت مرا نمی بینی .پانیذ دوستت داشتم و دارم . پانیذ چرا نخواستی بفهمی که تو معشوقه ام بودی. خداحافظ . پایان دی ماه 1398
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 04-01-2020 at 22:24. دليل: اندازه قلم

  8. #78
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض داستان گلناز

    داستان گلناز
    نیمه های شب بود که مادر با درد شدیدی بیدار شد و پدر به دنبال دایه زینت از خانه بیرون رفت. دایه زینت، قابله طایفه مان بود و در بدنیا آمدن فرزند قبلی کمک کرده بود. از چند هفته قبل،مادر، پدرم برای کمک، به منزل ما آمده ، و اینک زائو را دلداری و همراهی میکرد ، دم دم‌های صبح بود که پا به دنیا گذاشتم .مادرم که ساعتها بود درد میکشید پس از فارغ شدن از خستگی به اغماُ رفت و مادر بزرگ گلاب بصورت او زد ، دایه ناف نوزاد را که داشت میبرید مادر بزرگ دستش روی دست تیغ دار دایه گذاشت و گفت بنام رحیم پسر عمویش ناف برونش کردیم و کل زد ، دایه وارونه اش کرد و با زدن پشت کمر راه تنفس را که باز کرد صدای گریه شروع زندگی آغاز شد . مادر بزرگ اسفند رو ذغال ریخت و رفت آب گرم در طشت بریزد که نوزاد را بشورد و قنداق کند . بعد از اینکه از کار نوزاد آزاد شدند ، خوراک تخم مرغ به مادر دادند و بچه را زیر سینه اش گذاشتند .پدر که از سلامتی مادر و کودک خوشحال بود همان موقع صبح زود در حیاط گوسفندی را که بعنوان نذری خریده بود ، ذبح کرد و سهم گوشت خودمان و دایه را که جدا کرد سهم همسایگان را داشت میبرید و قرار بود خواهرم بین آنها بعدا تقسیم کند . مادر بزرگ برای درست کردن ناهار از گوشت تازه ، وقتی قابلمه را روی اجاق گذاشت ، پدر را صدا کرد که با او به اتاق برود تا دختر قشنگش را ببیند. پدر من را در آغوش گرفت و ضمن تشکر از دایه زینت و مادرش، پیشانی همسر خود را بوسید و به او تبریک گفت. پدر که تا ساعاتی قبل صدای جیغ زنش را می شنید اینک که سکوت بود در کنار همسر و دختر بزرگش که نوزاد را بغل کرده و نوازش میکرد نشسته و لبخند از صورتش محو نمیشد. مادر بزرگ گفت اسمش را چی میگذارید. پدر نگاهی به همسرش انداخت و مادر زیر لب و آرام گفت :گلناز . پدر رو به مادرش کرد و گفت اسمش گلناز است. همگی کل زدند و گفتند مبارک باد.
    مادر بزرگ موقعیکه زنان فامیل برای ملاقات آمدند اعلام کرد که ناف گلناز را بریدیم‌ برای رحیم پسر عمویش . مادرم چون زیر دست زن پدر بزرگ شده بود عادت نداشت با چیزی بر خلاف میلش مخالفت کند . پدرم هم هیچ حرفی نزد . دایه زینت سه روز پیش ما ماند ، موقع رفتن یک کله قند و پارچه ایی پیراهنی با مقداری پول و‌ شیرینی مشکل گشا با سهم گوشت نذریش را به او دادند . پدرم مادرش را چند روز بعد برد روستایشان ، دایه تا چهلم گاه گداری می آمد و کمک مادرم میکرد و هنگام رفتن مادرم از خوراک پخته شده و یا ترشی و مربای خانگی به او میداد . روز چهلم پدر روی تاسی که آب چله توش بود آیه قرآن خواند و مادر و کودک غسل کردند. با خوردن شیر مادر رشد میکردم و در حالیکه بزرگ میشدم سفیدی پوست و بوری زیبای موهایم آشکار میشد ، خواهرم هنگامیکه مادر کار خونه را انجام میداد نگه داریم میکرد. سالهای زندگی دوران کودکی با هر کم و کاستی در حالیکه برای بزرگسالان بسرعت و برای کم سالان آهسته میگذشت تا کم کم به دوران بلوغ و نوجوانی نزدیک میشدم ، و زیباییهای شگفت انگیز دخترانه ام زبانزد آشنایان بود، مادر بزرگ هر وقت از روستا نزد ما یا عمو می آمد در حضور آنها و فامیل می‌گفت این عروس قشنگ عمویش است و من بواسطه سنم هنوز درکی از قید و بندهایی که این کلام برایم درست میکرد نداشتم. رحیم پسر کوچک عمویم بود و هفت سال از من بزرگتر .‌ سال آخر مدرسه راهنمای همانند سایر دختران مانند غنچه رسته شده گلبرگهای زیباییم آرام آرام نمایان میشد .
    خانواده عمو پنج پسر و یک دختر داشتند. رحیم در میان برادران بزرگش رفتار و منش و کردار آنها را یاد می‌گرفت ، و همانند بقیه برادران صفات خوب و بد را می آموخت سه تا برادر رحیم زن و بچه داشتند آنها قبل از ازدواج شرور و خلاف کار بودند و بخشی از رفتار بدشان را مثل ارثیه خانوادگی به برادر کوچک منتقل کرده بودند ، رحیم که به سن جوانی رسیده بود ولنگار و شر و در مواردی برای دختران مزاحم و خبیث بود، حرف بعضی از این رفتارهای چندش و کریه او بگوشم که میرسید باعث ناراحتیم میشد. در آن دوران زیبایم چشمگیر و دوست داشتنی شده و قلب خیلی پسرها خواهان من بود ، آنها تمایل داشتند با نگاه، بدرقه کننده راهم از خانه به مدرسه باشند و هیچکدامشان از ترس شرارت رحیم و برادرانش جرئت هم قدم شدن و نزدیک شدن به من را نداشتند .
    رحیم لاغر و کوچک و تخس بدجنس، اینک جوانی قوی بنیه غیر جنتلمن و قلدر و مزاحم نوامیس مردم بود و بر خلاف رفتار متین خانواده ما او آبروداری نمیکرد و در هر معرکه ایی یکسر دعوا و زدخورد بود ، بخاطر همین موضوع من از شکل و شمایل رحیم و کارهای منافی عفتش بیزار بودم . از فامیل هرکس پیش عمو میرفت میگفت که زودتر رحیم را زن بدید تا از این خوی وحشیگری دست برداره و سر بزیر و آروم و سرگرم زندگی بشه ، و اون زنی که منظورشون بود، من بودم و از کجا معلوم بود رحیم بجای مراحم شدن به مزاحم زندگیم تبدیل نمیشد . زندگی که خداوند فقط یکبار به بندگانش میبخشد و مسئول استفاده با ارزش و تباه کردنش خودشان هستند . آنها به رحیم که می‌رسیدند می‌گفتند آستین بالا بزن و برو گلناز دختر عمویت را بگیر و تشکیل خانواده بده و مثل بقیه مردم با آرامش زندگی بکن . رحیم ماشینی داشت که قرار بود با آن ، کار مسافرکشی کند، اما بجای کار شرافتمندانه ، سر و گوشش میجنبید و دنبال یللی و تللی و گناه و درگیری های که با نامردی و خباثت توام بود میرفت . او بهیچ وجه حتی در خانه نیز آرام وقرار نداشت و پدر و مادرش را هم آزار میداد. در کلانتری مدام موضوع شکایتی جدید علیه اش باز میشد. واین فضولی‌ها و کردار مشمئز کننده همواره به گوش من میرسید و همین امر باعث گردیده بود که بعنوان شریک آینده زندگی، هیچگونه تمایلی به او نداشته باشم و بیزاریم از او رشد و تصاعد پیدا کند . تنها خواهرم ازدواج کرده و مشغول زندگی خودش بود و برایم رنجش آور بود که دیگر کسی را نداشتم که از این بختکی که قرار بود بعنوان بختم باشد با او درد دل کنم .
    خواهرم با اقوام مادریم ازدواج کرد ، در جشن عروسی، رحیم سعی میکرد که به من نزدیک و هم کلامم شود ، اما من از او گریزان بودم چون
    دختری زیبا و منظم و مرتب ودرسخوان و از نظر ادب ، رفتاری خارج از نزاکت نداشتم و افراد خواستارم ، تا آنجا که میدانستم ، تحصیلکرده و با شخصیت و با فهم و کمال و با شعور بودند ، در صورتیکه رحیم کلاس دهم بخاطر رفتن پای بساط قمار ترک تحصیل کرده بود . سال آخر دبیرستان رسیده بودم وخوب و بد را بهتر از قبل تشخیص میدادم و از رفتارهای زشت و ناهنجار رحیم متنفر بودم و کاملا برایم محسوس بود که چنین شخصیت عربده کش و تهی مغزی در خور همسری من نیست ، بهمین علت در مراسمهای فامیلی نمیگذاشتم به من نزدیک شود و به او بی توجهی و کم محلی میکردم ، از دختر عمو شنیده بودم که رحیم به پدرش گفته بود که از برادرت بخواه که گلناز را برایم نامزد کند ، میخواهم بعد از گرفتن دیپلمش با او ازدواج کنم.
    با شنیدن این حرف نارضایتیم را به مادر گوشزد کردم و گفتم چرا مادر بزرگ موقع تولد مرا ناف بران رحیم کرد؟ نباید اجازه اینکار را میدادید که الان سر زبانها افتاده ام و کسی جرئت خواستگاریم را ندارد.
    من انسانم و آزاد آفریده شده ام وحق انتخاب دارم، چرا باید مادر بزرگ و سنت قدیمی او برای آینده من تصمیم بگیرد ؟ هر رسم و رسومی با توجه به تغییر شیوه معاش ، در پی آمدن ابزارهای جدید منسوخ میشه و تغییر فرهنگی متعالی تر بدنبال خودش میاره . میخواهی مطابق اجدادمون که پوست حیوانات لباسشون بود ، باشم و دندان کوسه بگردنم بیندازم که عافیت و خوشبختی برایم بیاورد !! چرا اونموقع مخالفت نکردی و هیچی نگفتی ؟ بدانید که من برده تمکین نیستم و دل دارم ،و باید با علاقه زندگیم را شروع کنم تا به عشق برسم و لذت همنشین و همکلام و همسری که قرار است شریک زندگیم که خداوند یکبار به بنده اش میبخشد را ببرم ، نه ناکام و محروم بخاطر ناشریکی شوم که سهمم را از زندگی زائل کند. مادر نمیخواهم با رسم قدیمی که اسمش ناف بران است، اسیر یک فرد بی مسئولیت و لا ابالی شوم.مادرم زن آرام و بدون هیجانی بود و وضعیت مرا درک میکرد گرچه نگران بود اما همچون زنان نسل خودش فاقد قدرت کامل و تصمیم گیری و عمل برای تغییر شرایط بعنوان یک شریک بود.
    وقتی آنروز عمویم از پدرم خواسته بود ، که زمانی را برای خواستگاری و اعلام نامزدی تعیین کند ، پدرم با احترام با برادر بزرگش برخورد کرده و گفته بود بگذار با خانواده هم مشورتی داشته باشم و دخترم بزرگ شده و باید نظر او را جویا شوم.
    عمویم عصبانی شده و برگشت و گفت: میدانی که در طایفه ما ناف بران از قدیم بوده و خیلی از مردهای طایفه ، با زنهایی که بزرگان ، آنها را ناف بر کرده بودند، ازدواج و زندگی خوبی را داشته اند.مثل من با همسرم ، پس فقط خواستیم که روزش را شما تعیین کنید .
    پدرم گفته بود من که حرفی ندارم ، بگذار با گلناز و مادرش برای این موضوع مشورت کنم و بعد جوابت را میدهم ، من مخالف نیستم، چه کسی بهتر از پسر برادرم .
    پدرم با مادر که حرف زد مادرم گفته بود بهتر است با گلناز صحبت کنی ، دخترت راضی نیست.
    پدرم با نگرانی پیام برادرش را که به گوشم رساند مانند جرقه ایی در شعله آتش از ناراحتی ترکیدم .
    به پدر گفتم رحیم لایق من نیست او یک پسر سر به هوا هست که ذات و خمیره اش شکل و قالب بد گرفته و با زن گرفتن درست شدنی نیست ، الان که با او ازدواج نکرده ام ، کارهای نکبت بارش باعث خجالتم شده، او نتوانسته از خود، آدم درستی بسازد و شما نیز از تمام رفتارهای بدش در جریان هستید ، تعجب آور است و نمیدانم چرا باز هم او را بعنوان داماد خود میخواهید قبول کنید . پدر ، ناف بران یک سنت خوب برای یک جامعه کوچک و قبیله ایی بسته بوده، ولی با شهرنشینی و جامعه باز و غیر قبیله ایی تضاد داره و شما کورکورانه آن را انجام داده اید، وخیلی از زندگی‌ها نابود شدند و یا آنها فقط میخواستند زندگی بدون لذت را بگذرانند. من که سالم و درست تربیت شده ام و معنی زندگی خوب و با کیفیت را میدانم ، میخواهم خودم همسر آینده ام را انتخاب کنم. پدر که از استدلال من ، مات ومتحیر مانده بود از روی مهر و عجز گفت : دخترم ممکن است برادرم و پسرانش درگیری ایجاد کنند و راه بخت تو را ببندند و تا آخر عمر بی شوهر و بدبختت کنند . گفتم اگر با رحیم ازدواج کنم ، میدانم بدبخت تر میشوم پس بهتر است که بجای بد ، به بدتر گرفتار نشوم.
    پدر جان پیامم را به عمو برسان ، بگو این اشتباه مادر بزرگ بوده و نباید این حرف را بین طایفه میچرخاند.
    پدر که حرفهای گلناز را شنید خیلی ناراحت شد و به فکر فرو رفت چون آینده دخترش را تاریک میدید .
    عمو وقتی مخالفت برادرش را از این وصلت فهمید، با عصبانیت کلی داد و بیداد کرد و گفت من و پسرانم نمی‌گذاریم، کسی به خواستگاری گلناز بیایید و دیگر فقط در خواب ببینید که گلناز ازدواج کند و از حالا به بعد دیگر این شما هستید که دنبال ما بدوید. پدر که صحبت عمو را به من رساند، به او گفتم: میخواهم بروم دانشگاه و حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و تا زمانیکه رحیم ازدواج نکند من نیز ازدواج نمیکنم.
    رحیم و برادرانش از شنیدن نارضایتی ما، ناراحت شدند ، یکروز بیخود و بیجهت ، رحیم، پسر همسایه دیوار به دیوار ما را ، در میان جمع پسران محله ، کتک زد و با چاقو او را تهدید کرده و رو به پسرهای دیگر گفته بود که کسی حق ندارد برای دختر عمویم به خواستگاری بیاید ، مگر اینکه از روی جنازه من و برادرانم رد شود. و این اتفاق نیز افتاد و از شهر خودمان کسی جرات خواستگاری برای من که دختری دم بخت بودم ، نیامد. چندی بعد با قبول شدن در کنکور، شانس ورود به دانشگاه را پیدا کردم ، خانواده عمو و افرادی از طایفه با مادر و پدرم قهر کردند و دیگر رفت آمدی با ما نداشتند ، چندین بار سر کوچه یا بیرون منزل، رحیم جلویم را گرفت و توی سرم زد و میگفت ، دختر عمو ،دیدن عروسیت را بگور میبری، آخرین بار در مقابلش ایستادم ، و گفتم ، انسان بودن کارسختی است و تو بویی از آن نبردی اینرا بدان اگر شوهر کسی مثل تو باشد، هرگز ازدواج نمیکنم.
    چندی بعد راهی شهری بزرگتر جهت ادامه تحصیل در دانشگاه در رشته حقوق شدم گرچه از جنگ و دعواها کناره گرفته بودم اما کمابیش خبر هایی بگوشم می‌رسید که عمو و رحیم شاخ و شانه برای پدرم میکشند. برای اینکه خانواده ام کمتر آزار ببینند پدرم گفت که بهتر است تو نیایی و ما برای دیدن تو گاهی می آییم . روزها و سالها پیاپی می‌گذشتند و در اوج جوانی و نیازم به خواستار بودن و خواستار شدن همانند دوران بودنم در شهرمان ، از ترس رحیم مجبور شده بودم دیوار محکمی بر دیدگان و دل خود بکشم و محبت کسی را پذیرا نشوم و همچون پیرزنان زندگی دخترانه خود را فارغ از شور و هیجان نمایم و همواره خبرهای تهدید را از خانواده ام بشنوم که مثلا رحیم قرار است بیاید درب دانشگاه و با چاقو یا اسید تو را محروم از زیبایی کند . آنسال زمستان سردی بود که یکروز عمو به پدر پیغام رساند ، پسرم میخواهد ازدواج کند و چون دختر شما او را نپذیرفته ، ما محبور شده ایم که برویم خواستگاری دختری غریبه، و آنها از ما طلب شیربها و جشن مفصل خواسته اند .اما اگر دختر شما قبول میکرد زن رحیم شود این مخارج و دردسرها را نداشتیم ، سن پسرم در حال بالا رفتن است و شما بخاطر معطل کردن او ، باید خسارات بما بپردازید و نیمی از خرج مراسم ازدواج رحیم بعهده شماست و اگر ندهید چنین و چنان میکنیم . پدرم کارمند کم رتبه سازمان آب بود و درآمد آنچنانی نداشت ، برادرش تهدید کرده بود که پسرهایم ممکن است آتش بجان و مالتان بیندازند و آسایش خانواده و دخترت را بهم بزنند ، چون شما و دخترت، قانون طایفه را زیر پا گذاشته ایید ، پس بخاطر آرامش زندگیتان ، مبلغی به ما بدهید و این بعهده من و پسرم هست که پس از ازدواج رحیم با این دختر غریبه، اجازه بدهیم که بعد از این خواستگار برای گلناز بیایید یا نیایید ، البته کمک مالیتان برای مراسم رحیم ، هرچه بیشتر باشد من کوتاهی نمیکنم و سعی میکنم که رحیم و پسرانم را ترغیب نمایم که دیگر مزاحم خواستگاری غریبه برای گلناز نشوند . پدرم این موضوع را به مادرم که گفت او خیلی ناراحت شد و گفت بعضی از این رسومات قدیمی عجیب دست پا گیر و لطمه زننده هستند. ما که حرف ناف بر را نزدیم بلکه مرحوم مادرت این را گفت و به احترامش سکوت کردیم. اینها دیگر خیلی زور میگویند . پدرم که مستاصل شده بود گفت شاید بتوانم وامی بگیرم و به آنها بدهم تادست از سرمان بردارند .
    مادرم که مرتب برای جویا شدن سلامتیم تلفن میزد از این موضوع چیزی نگفت اما خواهرم که تهدید جدید خانواده عمو را اطلاع داد ، خیلی عصبانی شدم و فهمیدم آدمهای طماع و بی فرهنگ هنوز زیادند و مانع از زندگی های ساده و بی آلایش میشوند به خواهرم گفتم به پدر بگو اصلا دادن خسارت را قبول نکند، بگذار تا خودم این مسئله را حل میکنم ،
    سال سوم دانشگاه بودم و دوست نداشتم که کسی این موضوع و مشکل ما را بفهمد با خودم کلنجار میرفتم که با کدام یک از وکلا که جزو مدرسان و استادان بودند حرف بزنم ، دوستم حمیده که استاد زر فر را بخوبی میشناخت و می‌دانست که وکیلی بسیار محترم و راز نگه دار است پیشنهاد داد و من قبول کردم . روز بعد که شبش از ناراحتی و فکر زیاد، رنجور و کم حوصله و بیخوابی کشیده بودم ، سر کلاس استاد زرفر حاضر نشدم و در رختخواب خیلی به این موضوع فکر میکردم که عمو دیگر شورش را در آورده است و باید به درستی و مطابق قانون ادبش کنم. در کلاس که استاد حضور و غیاب میکرد از حمیده که می‌دانست دوستم است، پرسیده بود چرا گلناز امروز غایب است؟ و حمیده به استاد گفته بود بعلت خصوصی بودن موضوع دلیلش را سر کلاس نمیتواند بگوید و پس از پایان درس میگوید . استاد که تمام حرفهای حمیده را راجع به موضوع پیش آمده شنید این ضرب المثل را ذکر کرده بود ، آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. لطفا به خانم وکیل و جوان ما بگویید نگران نباشند و فردا خودم راهنماییش میکنم و همه مشکلات پیش آمده را با هم حل میکنم.
    استاد زرفر حرفهای گلناز را نیز شنید و گفت این رسومات غلط در قانون، جایی ندارند و لازم است که شما از آنها ، بخاطر هتک حرمت و رعب وحشت و آزارهایی که برای شما و خانواده ات ایجاد کرده اند شکایت کنید . باید عمو وپسر عموهایت ادب شوند چون اصول و قوانین جامعه و ملیت مدرن که حقوق افراد کثیر و ملیونی را شامل میشود ، نمیتواند متاثر و مطابق با اصول طایفه گری که جامعه ای محدود و چند نفره ، دارد بچرخد . بعضی از این رسم ها، بر هیچ پایه و اساسی استوار نیست و گاهی تماما بر اثر جهل و عدم توجه به جایگاه اختیاری انسان است ، در قانون نوشته ای وجود ندارد که فردی را ملزم نماید علیرغم میلش، تن به ازدواج با شخصی بدهد که در هنگام نوزادی برای او تعیین کردند . یا رسوماتی قبیله ایی را اجرا و قبول نمایند که دیگر برای زندگی فعلی بعنوان یک فرهنگ مناسب برای ملت کاربردی نیست . نسل جوان و اندیشمند باید این رسم ها را بررسی و عوض کنند و مانند پیشینیان اطاعت کور کورانه نداشته باشند و فقط پذیرای رسوم قابل تطابق با شرایط حاکم امروز باشند ، ولذا
    من شکایتی برای پدرت تنظیم میکنم و پای عمو وپسرهایش را به عدالتگاه و مجریان قانون می‌کشانم. گلناز گفت: استاد برای خانواده ام مشکل ساز نباشند. آقای زرفر گفت : من شخصا عهده دار وکالت شما میشوم ، ضمنا نگران نباش شکایت از اینجا فرستاده میشود وبعد دادگاه آنها را میخواهد .بنده همقدم با شما تا ختم دادرسی و بعد از آن هستم .گلناز به پدرش زنگ زد و گفت حالا که عمو و پسرانش بی چشم و رویند و از ما طلب پول، بابت تاوان میخواهند و دست از آزار بر نمیدارند شکایت نامه ایی بر علیه آنها تنظیم میکنیم. پدر که نگران عواقب آن بود اقدامی نمیکرد و آقای زرفر با گرفتن آدرس آنها از من شخصا به گچساران برای مجاب کردن پدرم رفت . در هنگام اجرای دادگاه، گلناز توضیحاتی به قاضی داد و قاضی فرمود این یک نوع اخاذی و کلاهبرداری است و به عمو و پسر عموها گفت که شما بعنوان اخاذی و کلاه‌برداری‌ محکوم و به زندان میروید ، و رحیم بخاطر چندین بار تهدید با سلاح سرد و بی احترامی و هتک حرمت مجازات بیشتری میشود. عمو و پسرانش بدست پای پدرم افتادند و ریش سفیدان را وارد معرکه کردند . گلناز به آنها گفت شما بزرگان قوم میدید که عمویم و پسرانش چگونه ما را آزار میدادند چرا آن موقع پا پیش نگذاشتید ؟چون پدر من پسری نداشت او را بی کس فرض کردید ؟ کشور قانون دارد و حالا باید بخاطر رفتارشان با ما جواب گو باشند. بعضی از سنت ها برای بقای جامعه کوچک قبیله ایی صحیح بودند و حاصل اندیشه بزرگان ما بودند ، امروزه بخاطر تغییر شرایط و زندگی تحت لوای ملیت ، غلط و اشتباه است و شماها که هنوز پای بند آن رسوم کهنه هستید ، سعی کنید با جایگزینی فرهنگ و رسم های مناسب و شایسته ، زندگی فرزندانتان را خراب نکنید.
    پدر از شکایت برادر بزرگش صرف نظر کرد چون برای او احترام خاصی قائل بود و با پا در میانی از شکایت سایر پسران برادرش نیز گذشت ، قاضی گفت حکم رحیم، ده ماه زندان است تا متنبه شود. عمو و پسرانش خواهش کردند که یک فرصت دیگر به رحیم بدهیم ، پدر گفت: باید الان در حضور شما بگوید که لایق گلناز نیست و هرگز مزاحم زندگیش نمیشود ،تا گلناز را راضی کنم .
    رحیم اعلام کرد که من لیاقت دختر عموی خودم را ندارم ، دختر عمو خواهش میکنم مرا عفو کن و گناهانم را ببخش، سپس تعهد نامه عدم تعرض را امضا و تحویل منشی دادگاه داد. چندی بعد با اصرار استاد زر فر، خانواده ام با بازنشسته شدن پدرم و فروختن منزلشان، از گچساران به شهر محل دانشگاهم که خرم آباد بود آمده و ساکن آپارتمانی که با همکاری زرفر تهیه شده بود شدند. دیگر در خوابگاه با دوستانم نبودم اما همچنان با حمیده که داستان مرا با رحیم می‌دانست در ارتباط بودم . استاد زرفر که وکیلی زبر دست و در دانشگاه مدرس ما بود بعنوان دوست با خانواده ام در ارتباط بود و به منزلمان می آمد و با پدر تخته نرد بازی میکرد و گاهی زیر چشمی بجز کلاس درس در خانه نیز مرا میپائید، زرفر چند سالی از من بزرگتر بود.
    آن روز در راهروی دانشگاه با من هم‌صحبت شد و نفس عمیقی کشید و گفت: گلناز ، میتوانی کمی دیرتر بروی تا تو را به خانه برسانم ؟ با تعجب مکثی کرده و گفتم معمولا با حمیده از مسیر خوابگاه او میروم، استاد گفت : پس امروز عصر پس از پایان کلاسها در تالار کتابخانه شما را ملاقات میکنم ، از آنجائی که راه فراری برای پاسخ منفی نداشتم با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردم.
    حدود ساعت شش وارد کتابخانه شدم . استاد جلو تر آمده بود و در حالیکه با ورقهای کتابی در دستش بازی میکرد با نیم خیز شدن بمن خوش آمد گفت ، او صدای طپش قلب خود را می‌شنید. آرام دستش را روی سینه چپ خود قرار داده بود، میزی بین ما که روبروی هم نشسته بودیم وجود داشت ، بعد از احوالپرسی کف دستم را زیر چانه ام گذاشتم و آرنجم روی میز بود ، استاد طبق معمول کیف بزرگ پر از جزوه همراهش بود، او شیک و آراسته تر از همیشه بود. هر دو نگاهی بهم انداختیم. با اینکه سرش را بالا گرفته بود حس خجالت او را درک میکردم ، بخاطر راحت بودنش، سرم را پایین انداختم. و او با اینکه قدرت بیان خوبی داشت، اما آن روز من من کنان کلامی نامفهوم و کوتاه گفت و دوبار نفس عمیقی کشید ، سپس خطاب به من اقرار کرد که آتشی در درونم شعله ور شده و من را میسوزاند و شراره ها و قرمزی جرقه هایش در دستهای تو است! من نمیخواهم که این جرقه های خوشرنگ به خاکستر تیره تبدیل شوند. اگر تو همیشه در کنار من باشی و مانند من عاشقانه بسوزی ، این گرما تبدیل به آرامشی میشود که مستحکم کننده بنیان خانواده ما خواهد بود . گلناز من تو را دوست دارم. و سکوتی طولانی اختیار کرد . آرام دستم را از زیر چانه ام پایین آورده و گفتم : چگونه ثابت میکنی ؟ گفت از همان ترم اول که با من کلاس داشتی ، زیر زیرکی نگاهی به تو می‌انداختم و آهی در دل میکشیدم. روزی که غیبت داشتی، با اینکه می‌دانستم ،در کلاس ، هیچ استادی علت غیبت دانشجو خود را نمی پرسد ، در جمع علت را خواستم که حمیده برایم بعدا تعریف کرد ، آن شب تا صبح خواب بچشمم نرفت. و برای ترغیب پدرت و شکایت به شهر و خانه تان آمدم ، و چون خرد شدنت را برایم تعریف کردی میخواستم که ذلت رحیم را ببینم و با خانواده عمویت جنگیدم چون میخواستم تو را بدست آورم . و به پدرت پیشنهاد و کمک کردم که خانواده اش را به خرم آباد بیاورد تا فکر تو راحت تر شود. اینها تمام بخاطر همان آتش درونی من بوده است و هرکاری را اگر بخواهی میکنم و تا جواب بله را از تو نشنوم آرام نمیگیرم . گرچه از نظر مالی نیاز به تدریس ندارم ولی بخاطر تو تدریس را ترک نکردم و تا پایان فارغ التحصیلت کلاس میگیرم. بعد در کنار دفتر خودم برایت دفتر وکالت می‌زنم. با لبخند گفت : نمیدونم تو چگونه از رفتارم متوجه عشق و دوست داشتن من نشدی.
    سکوتی کردم و چند لحظه بعد گفتم: اجازه بدهید ، باید فکر کنم و پاسختان را بدهم . استاد گفت : بعد از سه سال و نیم هنوز باید فکر کنی.گفتم آره! زندگی شوخی بردار نیست. بزرگترین انتخاب هر شخص ، همین ازدواج است. که راه برگشتش آسان نیست.
    پس از گفتگو من را بخانه رساند. موقع خداحافظی گفت: گلناز این آتش را خاکستر و خاموش نکنی ، زندگی بدون عشق معنی ندارد و از هم جدا شدیم, من آنشب تمام رفتارهایش را مرور کردم و همه موارد را مثبت دیدم ، چون بیشتر فکرم درگیر رسومات غلط فامیلی بود، در ضمیر ناخوداگاهم وحشت از ازدواج داشتم و همواره میترسیدم که اگر بکسی دل ببندم ،عمو و پسرانش او را نابود می‌کنند. همین امر باعث گردیده بود که عشق را در وجودم سر کوب کنم وتوجهی به رفتار دیگران که تمایل بمن داشته و دوستم داشتند ،نداشته باشم.در طی این چند سال خیلی ها خواستند خود را بمن برسانند ،اما من بخاطر ترس و دست نیافتن ، از آنها دوری میکردم.
    بعد از آن مکالمه ، کماکان همدیگر را در دانشگاه می‌دیدیم و همچنان او سعی میکرد که کسی از عشقش بمن بویی نبرد ، بعداز یک هفته به خانه مان آمد .با پدرم خیلی جور بود و مادرم او را خیلی دوست داشت. وقت رفتن مادرم گفت گلناز استادت را بدرقه کن . در راهروی منتهی به آسانسور، آرام گفت : گلناز بخدا دیگر طاقت ندارم. پس چه شد.؟ گفتم هنوز دارم درباره اش فکر میکنم . گفت: سری بعدی که آمدم از پدر و مادرت تو را خواستگاری میکنم.گلناز وحشت درونی تو که زائیده ترسی طولانی مدت است ،مانع از تصمیم گیری تو شده ، متاسفانه تمام افکار مثبت را له کرده ایی، باید بخودت بیایی و فکرهای خوب را جایگزین نامیدی ات کنی.
    استاد که رفت ، وقتی بداخل منزل برگشتم رو به مادر و پدرم گفتم که استاد از من خواستگاری کرده . مادر با خوشحالی فریاد زد بالاخره دعاهایم سر نماز مستجاب شد و پدر دست شکر به سوی آسمان برداشت و گفت دخترم خوشحالم که فردی شایسته، تو را برای ازدواج انتخاب کرده . فردا در دانشگاه به زرفر گفتم ساعت پنج در کتابخانه همدیگر را می بینیم. او با چهره ایی بشاش و لبی خندان پشت همان میز قبلی نشسته بود و تا من را دید چند قدمی جلو آمد، باز رو به روی هم نشستیم. اینبار من باید حرف میزدم. سرم را پایین انداخته و گفتم آقای خسرو زرفر من آمده ام که آتش قلبت را شعله ور تر کنم. پدر و مادرم برای این بله من شبانه روز دعا کرده بودند ، آنها همگی اگاه بودند که درون شما شعله ای روشن است. او خیلی خوشحال شد. و برای اولین بار دستم را در دست خودش گرفت و بوسید و سپس گفت پاشو برویم منزلتان و با هم دهانمان را شیرین کنیم .فردا که ماجرای خواستگاری را به حمیده گفتم ، او گفت : من می‌فهمیدم و احساس کرده بودم که استاد شما را دوست دارد و روزی که علت غیبت را گفتم ، استاد داشت منفجر میشد، و گفته بود انتقام گلناز را از آنها میگیرم. .یک هفته سر نرسیده بود که پس از خواستگاری رسمی توسط خانواده اش به عقد او در آمدم و قرار شد چند ماه بعد از فارغ التحصیلی جشن ازدواج خود را بگیریم تا زیر یک سقف برویم. پایان فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
    Last edited by جعفر طاهری; 16-05-2020 at 02:28. دليل: اندازه قلم

  9. #79
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض داستان قوطی


    داستان قوطی

    ( همانطور که قبلا خدمت دوستان گرامی عرض شد کلیه خاطرات و داستانهای سرکار خانم فاطمه امیری کهنوج واقعی و حقیقی هستند و برای رعایت شناسایی نشدن پرسوناژها نام واقعی آنها و نام شهر محل زندگیشان تغییر داده میشود و گاهی اسم شهر طوری انتخاب شده که اگر چه آنرا بر روی نقشه پیدا نمیکنیم اما چنین محلی واقعا وجود دارد البته نه با اسمی که در داستان بر روی آن گذاشته شده .برای مثال داستان درخت من را که ، بنظرم میرسید این یکی واقعی نیست ، وقتی درخت و محل آنرا دیروز نشانم داد متوجه شدم که این داستان نیز واقعی بوده )

    قوطی
    پدرم در شرکت نفت اهواز ، جوشکار ماهری بود ، خانواده کم جمعیتی بودیم و زندگیمان با رفاه و خوشی سپری می‌شد. روزی زنگ در خانه به صدا در آمد، در را که باز کردم، پسری که نمیشناختم با لباس سربازی پشت در بود ، مثل یک آشنا با من برخورد و احوالپرسی کرد، سراغ مادرم را که گرفت، سرم را پایین انداختم و مادر را صدا زدم، وقتی آمد احوال خانواده اش را پرسید و به او تعارف کرد که بیاید داخل منزل، متوجه شدم، از اقوام دور مادرم هست و تا حالا او را ندیده بودم.
    داخل خانه که شد ،پدر با او حال و احوال کوتاهی کرد و زیاد تحویلش ‌نگرفت ، قبل از ورود به اتاق پذیرایی ، لبخندی بمن زد.
    با چای و بیسکویت از او پذیرایی کردیم ، پدرم پرسید کی سربازیت تمام میشود ، گفت: دیگه آخراشه ،
    بعد از نیم ساعت گفتگو از اینور و آنور و نگاههای دزدکی بمن ، خدا حافظی کرد و رفت.
    پدرم چون دختردار بود ، از آمدن پسر مجرد به منزلش خوشش نمی آمد، و پس از رفتن او ، در حالیکه زیر لبی غر میزد به اتاقش ‌رفت ، موقع شام مادرم گفت اسمش تیمور و نوه عموی پدرم بود ،
    یک برادر و دو خواهر داشتم و تازه هفده سالم تمام شده بود، آخرین بچه، برادر ده ساله ام بود ، کلاس هفتم بودم و در درس تنبل و تقریبا هر دو سال یک کلاس را تمام میکردم ، مادرم چون دست تنها بود و به بچه ها و کار خونه نمی‌رسید ، وقتی که دید اهل درس خوندن نیستم ، از مدرسه درم آورد و مرا مشغول به انجام دادن کارهای منزل کرد و خودش نیز مایحتاج خانه را می‌خرید ، پدرم از صبح تا غروب سر کار بود و پول خوبی می‌گرفت و زندگی راحت بدون‌ کمبودی داشتیم.
    چند ماه بعد که دوباره صدای در زدن شنیده شد ، وقتی رفتم و در را باز کردم ، تیمور بود.
    با خوشرویی حال و احوال مرا پرسید و گفت خدمت سربازیم تمام شد، با لبخند حرف میزد و از چشمهایش خوشحالی میبارید. مادرم که صدایش را شنید گفت به تیمور تعارف کن بیاید داخل،
    تا در اتاق پذیرایی همقدم شدیم، مادر سلام و احوالپرسی گرمی با او کرد، تیمور بطوریکه پدر نیز بشنود گفت خدا را شکر خدمت سربازیم تمام شد وخیلی حرفهای دیگر ، شام که آماده شد ، وقتی با همه اعضای خانواده دور سفره نشستیم ،تیمور هر از گاهی نگاهی بمن میکرد و لبخندی میزد.
    من تمنایی که در این نگاهها بود را میشناختم. بخاطر اینکه پدرم حرفی نزند، حواسم را جمع کردم، تیمور که متوجه شد پدرم زیاد روی خوش نشان نمی‌دهد بعد از شام آماده رفتن شد، مادرم او را تا در حیاط بدرقه کرد، پدرم بجز غرولند، زیر لبی توهینی کرد .که مادرم نفهمید و الا درگیر میشدند.
    تیمور که فهمیده بود پدرم خوشش نمیاید که به منزل ما بیاید بعد آنشب زمان آمدن خود را طوری تغییر داد که هنگام آمدنش پدرم در منزل نباشد. و با هر بار سر زدن سعی میکرد خودش را به من نزدیکتر کند ، من نیز که از تیمور بدم نمی آمد با کمی رفتار ناشیانه شیفتگی خود را به او نشان میدادم ، وقتی لحظاتی تنها می‌شدیم مثل او حرفهای عاشقانه بلد نبودم بزنم و بعضی وقتها خنده هایی میکردم که زیرکانه نبود. سنم کم و این اولین پسری بود که در زندگی احساسیم آمده بود و هنوز از عاشقی چیز درستی متوجه نمی‌شدم. مادرم متوجه شده بود بین من و تیمور جرقه ای زده شده و اتفاقی در حال افتادن است.
    یکروز که قبل از ظهر آمد، از مادر مرا خواستگاری کرد و وقتی مادرم لبخندی به نشانه رضایت زد به او گفت آیا شما و پدر مرا قبول میکنید و رعنا را بمن میدهید؟ مادر گفت : همراه خانواده ات بیا و اگر خدا بخواهد و بخت شما، پیش هم باشد همانی میشود که مقدر شده ، تیمور گفت چشم، حتما آنها را برای خواستگاری می آورم ، رعنا مرا دوست دارد اما میدانم انتخاب و تصمیم گیری با او نیست و شما و پدر باید راضی به این وصلت شوید.
    تیمور بیست یکساله و پدرش فورمن شهرداری و مردی مسن بود ، تعداد فرزندان آنها که شش پسر و یک دختر بودند ، بیشتر از خانواده ما بود، تیمور برایم تعریف کرد وقتی موضوع خواستگاری از تو را به مادرم گفتم ، استقبال کرد و خوشحال شد چون خیلی تمایل دارد بقیه پسران مجردش ،هرچه زودتر سر و سامان بگیرند و خیالش راحت شود، مادر گفته بود برای کار و شغل با پدرت حرف میزنم تا فعلا به بعنوان کارگر روزمزد سر کار ببردت، و سه روز اضافه کار را برایت شش روز حساب کند ، چون این کار را برای پسر عمه ات قبلا انجام میداد .
    مادرم گفت از بابت کار و رضایت پدرت خیالم راحت است، بگذار اول با مادر دختر حرف بزنم ، بعد اگر پدر و مادرش قبول کردند ، فامیل را جمع میکنیم و به خواستگاری میرویم .
    تیمور گفت چند روز بعد که با مادرم راه افتادیم و او خانه شما آمد من که دل توی دلم نبود و بیقرار بودم ، رفتم خانه عمه ام که در نزدیک شما بود و منتظر جواب و برگشت او نشستم.
    به مادرت گفته بود اگر شما و آقاتون اجازه بدهید میخواهیم برای رعنا بیاییم خواستگاری ، تیمور بزودی با پدرش میرود سرکار ،تا انشاالله کار بهتری بعدا گیرش بیاید، ما کمک میکنیم و منزلی برایش کرایه و هزینه جشن عروسیش را پرداخت میکنیم.
    مادرم در برگشت که به خانه عمه ام آمد حرفهایش را برای او و من تعریف کرد و گفت مادر رعنا رضایت دارد و قرار است امشب با شوهرش حسین آقا حرف بزند تا ببینیم که جوابش چی است.
    مادرم بعد از شام سرحرف را با پدرم باز کرد و به او گفت امروز پروین خانم مادر تیمور برای خواستگاری رعنا آمده بود ، پدرم تا این را شنید، منفجر شد و داد بیداد کرد و کلی توهین و لیچار نثار خانواده آنها کرد و اجازه نداد دیگر حرفی در این رابطه رد و بدل شود ، آنشب همگی بدون سر صدا زودتر خوابیدیم.
    روز بعد که عمه تیمور برای جواب نزد مادرم آمد ؛
    مادر ماجرا را تعریف کرد و گفت که پدرش رضایت ندارد، عمه خانم ناراحت شد و موضوع نارضایتی را به تیمور و مادرش رساند ، تیمور با شنیدن این جریان مخالفت غصه دار شد. مادر تیمور برای جلب رضایت و وساطت پیش خاله بزرگم که حکم مادر را برای مادرم داشت رفت و خاله زهرا روز بعد پیش مادرم آمد و داد بیداد کرد ، بیچاره مادرم که تقصیری نداشت و این بابا بود که اجازه وصلت را نمیداد.
    شب خاله پیش پدرم آمد و شروع به حرف زدن کرد، که شما داماد بهتر از تیمور ، چه کسی را میخواهید. اینها فامیل هستند گوشتش را بخورند ، استخوانش را دور نمی اندازد. و اگر این کار را نکنید ، دیگر ما با هم رابطه ای نداریم و برای پدرم خط و نشون کشید و رفت. تا مدتی سوژه بودم و در خانه دعوا برسر من بر پا بود، یکروز این فامیل برای وساطت می آمد روز دیگر آن ، تا اینکه بلاخره پدرم تسلیم شد. شاید غرهای مادرم بود که پدرم را به زانو نشاند عاقبت یکروز به مادرم گفت : بگو پنج شنبه برای خواستگاری بیایند.و مادرم خوشحال شد.
    پنج شنبه ، جواب پدر به خواستگارانم بله بود، آنروز عمه ام تعجب کرد ، و گفته بود حتما خاله زهرا پیش ملا ، دعایی درست کرده که برادرم راضی شده، دخترش را به خانواده ای عیالوار بدهد.
    حدود شش ماه عقد بودم ، سپس با جهیزیه ای که خانواده ام تهیه کرده بودند پس از جشن مختصری در خانه اجاره ای که پدر تیمور تهیه کرده بود ، زندگی مشترک خود را ، زیر یک سقف شروع کردیم. چندی بعد
    پدرم با رو زدن به این و آن با هر بدبختی که بود تیمور را از کار روزمزد در شهرداری خلاص کرد و در کارخانه ایی که خودش کار میکرد ، بعنوان کارگر پیمانکاری برای راهنمای چرثقیل استخدام کرد.
    بعلت اینکه پیمانکار سر ماه و بموقع حقوق نمی‌داد وضع مالی چندان خوبی نداشتیم ولذا پدرم ماهیانه علاوه بر کمک نقدی ، گاهی با پولی که به مادرم میداد ، او مایحتاج ما را از بازار فراهم میکرد.
    وقتی در سن نوزده سالگی، سارا اولین دخترم را بدنیا آوردم ، تمام مخارج نوزاد را پدرم میداد و حقوق شوهرم، کفاف نیازمندیهای زندگیمان را که مستاجر بودیم را نمیداد.
    بعد از مدتی خانواده تیمور به واسطه باز نشسته شدن پدرشان از اهواز به ولایت خودشان رفتند ،
    یکسال ونیمی از ازدواجمان گذشته بود، که آن روز لعنتی فرا رسید، تیمور هنگامیکه راننده جرثقیل را با اشاره دست راهنمایی میکرد که لوله ها را در محل خاصی روی زمین بگذارد ، ناگهان سیم بکسل پاره شد و لوله ها فرو ریختند و یکی از آنها روی پای همسرم افتاد ، زمانی که به همراه پدرم برای ملاقات وارد بیمارستان شدم ،هنوز چیزی از ماواقع نمیدانستم، و تصور میکردم زخمش جزئی است به بخش جراحی وقتی رسیدیم تازه از اتاق عمل بیرون آمده و روی تخت بیهوش بود ، پای تیمور را از زیر زانو قطع کرده بودند.
    کریم برادر بزرگ تیمور با چند نفر از همکاران تیمور ساکت و با چهره هایی متاسف، بالای سر او ایستاده بودند، خیلی ناراحت شدم ، چون جوان بودم خجالت می‌کشیدم که ناراحتی خود را تخلیه کنم و فقط بیصدا و آرام گریه میکردم .
    شرح حادثه و علت قطع پای همسرم را ، همکارش برایم توضیح داد، یکربع بعد کریم به پدرم گفت من اینجا میمانم شما مرد مسنی هستید و رعنا نیز زن جوانی هست و خوب نیست اینجا بماند ، فعلا با هم بروید خانه و بعد از بهوش آمدنش، ساعت چهار که وقت ملاقات است به بیمارستان بیایید.
    در راه پدرم بمن گفت تا تیمور در بیمارستان است بیا پیش ما ، بهمراه پدر به خانه ام رفتیم و سارا را از زن همسایه گرفتم و لوازم بچه را جمع آوری و در ساکی گذاشتم ، وقتی به خانه پدر رسیدیم ،تا مادرم را دیدم زدم زیر گریه و او هم با من گریه کرد و گفت ای خدا این چه بدبختی بود، که برای تیمور پیش آمده.
    مدتی که تیمور در بیمارستان بستری بود با خانواده ام همراه غذای خوب و میوه به ملاقاتش میرفتیم. بعد از مرخص شدنش حدود سه هفته دیگر با هم خانه پدر ماندیم .
    مسئولین شرکت تصمیم گرفته بودند که همسرم را فعلا بعنوان تلفن چی نگه دارند . اما از آنجایی که تیمور جوانی کم تجربه و کمی تنبل بود و شنیده بود مبلغ خوبی بابت دیه به او میدهند ، قبول نمیکرد که سر کار برود و هر چه پدرم اصرار میکرد که اگر سر کار بمانی چند سال دیگر رسمی میشوی و حقوق و مزایای خیلی بهتری نصیبت میشود او گوش نکرد و می‌گفت بدون پا خجالت میکشم به شرکت بروم .
    کمیسیون پزشکی برگزار شد و در نظر گرفته شد که شرکت هزینه پای مصنوعی را تقبل کند و دیه پای او را هم بدهند و بعنوان از کار افتاده ، بیمه نیز ماهیانه مبلغی بعنوان حقوق پرداخت نماید ،چون سابقه کارکرد تیمور یکسال و نیم بود، ولذا مبلغ حقوق دریافتی کم بود، و با این حساب ما در مضیقه می افتادیم و هر چه برادرش و پدرم ،تیمور را نصیحت کردند گوش نکرد و همچنان خجالتی بودن خود را بخاطر نقص عضو بیان میکرد . آنموقع سر فرزند دومم بار دار بودم .
    همسرم چون سنش کم بود، خوشبختانه در بعضی موارد از پدرم حرف شنوایی داشت، پدرم به من و او گفته بود از پول دیه ، حتما منزلی بخرید و اجازه ندارید آنرا خرج بیهوده کنید.
    پدرم برای تهیه پای مصنوعی همراهش به تهران رفت و مخارج راه و محل خواب و خوراک را تقبل کرد، چون محل کار پدر و همسرم در یک شرکت بود، کارها حقوقی او را برای دریافت دیه و مستمری بیمه ، در شرکت پدرم انجام داد ، چندی بعد دومین فرزند دخترم شیما را بدنیا آوردم. وقتی دیه پای شوهرم بهمراه مقداری اضافات را بما دادند، بلافاصله پدرم خانه نو ساز و مناسبی برایمان خرید و سندش را نزد خودش نگه داشت که مبادا همسرم سراز خود آنرا بفروشد و آوره شویم .
    از خانه اجاره ایی که به خانه خودمان نقل و مکان کردیم ، طعم و لذت شیرین خانه دار شدن را چشیدم ، کریم که در اهواز کار میکرد. ، گاهی سری به برادر خانه نشینش میزد و به او یاد آور میشد که مرد ، نان آور خانه است و خجالت کشیدن او بی معنی هست و اگر کاری مناسب پیدا میکرد ، می آمد و اصرار میکرد که تیمور برای یک هفته هم که شده تحمل کند و سر کار برود و اگر دید نمی‌تواند ، آنوقت دست از کار بکشد ، کریم وقتی میدید حریفش نمیشود عصبانی میشد و با غیض منزل را ترک میکرد و می‌رفت ، آن موقع من آنقدر فهمیده نبودم که او را برای رفتن به کار تحت فشار بگذارم و تیمور که هنوز تتمه ایی از پول دیه در پس اندازش داشت، و مبلغ مستمری از کار افتادگی زیر بار تورم بی ارزش نشده بود ، فکر میکرد این پول تمام شدنی نیست. خیلی از دوستان تیمور بخاطر اینکه او همیشه در منزل بود برای ملاقات به خانه ما رفت وآمد میکردند ، تقریبا پدرم نیز هر عصر اول بما سری میزد و کمی با بچه هایم خود را سرگرم میکرد ، سپس بخانه خودش می‌رفت.محلی که خانه خریده بودیم تقریبا پایین شهر محسوب میشد. شاپور همبازی قدیم تیمور، همسایه جدیدمان شده بود و گاهی با ما رفت و آمد میکرد ، تیمور از موقعیکه پایش را از دست داده بود از نظر روحی درهم و آشفته و احساس افسردگی داشت و البته روحیه من هم دست کمی از او نداشت و بخاطر این اتفاق ناراحت بودم و با خود می اندیشیدم که چرخ گردون روزگار، چه بسرمان آورده ، تا مدتی که شوهرم برای خرید بیرون نمیرفت‌، خرید خانه و چیزهای دیگر به عهده من بود و او بچه ها را نگه می‌داشت و برای کمک به من کارهای خانه را انجام میداد ، زمانیکه دوستانش به او سر میزدند، من با بچه ها بیرون از منزل یا پیش مادرم بودم ، تیمور میگفت هنوز به پای مصنوعی اش عادت نکرده و از پا درد می‌نالید ، من و دخترانم برای تامین احتیاجاتمان هنوز وابسته به کمکهای مالی پدر بودیم و او نیازمان را بر آورده میکرد.
    حدود شش ماهی بود که شاپور، در هفته دوبار بعد از ظهرها ، بخانه ما می آمد و من برای اینکه دو دوست راحت باشند در اتاقی که نشسته بودند نمی‌رفتم و منزل فامیل یا همسایگان قدیمی و یا نزد مادرم میرفتم روزی پدرم گفت: بابا دخترم رعنا گوش کن، شاپور آدم نابابی است و فردی مطمئن نیست او در محل اسم و رسم خوبی ندارد ، سعی کن که تیمور با او زیاد انس نگیرد و مراوده نداشته باشد ، تا او کمتر به خانه شما بیاید. آنروز من متوجه موضوع نشدم ،اما بعدها پی بردم که وقتی ناگهانی و سرزده به منزل برمیگردم، شاپور و شوهرم خود را جمع جور میکردند . یکروز که آهسته وارد منزل شدم و در اتاق را آرام نیمه باز کردم مچ تیمور را گرفتم ، دیدم یک گلوله سیاه در چای درون نعلبکی ، را با انگشت فشار میداد و وقتی در چای حل شد آنرا خورد. بلافاصله وارد اتاق شدم گفتم این چه بود؟ من من کنان گفت چیزی نبود مسکن درد پایم بود ، عصبی شدم و گفتم جواب سوالم را بده این چه بود؟ یکهو گفت تریاک.! سرم گیج رفت و جلوی چشمم سیاه شد، توی سر وصورتم زدم ، گفتم به پدرم میگویم ، شروع به التماس کردن افتاد. با مشت توی سرش زدم و دعوای مفصلی کردیم ، وسایلم را جمع کردم که بروم خانه پدر، در حیاط را قفل کرد و به دست پایم افتاد و قسم میخورد که پایم بشدت درد میکند و این مسکن درد پا و مسکن روح درمانده من است ، گفت رعنا بخدا بدون پا خجالت میکشم جایی بروم ، چرا درکم نمیکنی من که آنرا دود نمیکنم و حتی سیگار هم نمیکشم ، قول میدهم بمحض اینکه درد پایم از بین رفت دیگر تریاک نخورم . با چنگ موهایم را کشیدم و توی سرم زدم و ‌گفتم شاپور حق ندارد بخانه ما بیاید. تا چند روز از ناراحتی حتی خانه مادرم هم نرفتم و پیش خودم گفتم اگر خانواده ام بفهمند چه خاکی بر سرم بریزم.
    پدرم که سراغم را از مادر گرفت و وقتی فهمید چند روز است که نیامده ام، بدیدنم آمد، بدروغ گفتم سرماخورده و مریض هستم ، گفت بیا ببرمت دکتر ،گفتم الان دیگه دارم خوب میشم. بعد از این ماجرا رنگ زندگیم تیره وتار شده بود و به خدا میگفتم به کدامین گناه باید رنج بکشم ، در عنفوان جوانی روز به روز مشکلاتم زیادتر میشد با اینحال گاهی خوشحال میشدم که پدرم وادارمان کرده بود این خانه را بخریم و الا با این مرد خجالتی و تنبل دربدر میشدم. به شاپور پیغام رسانده بود که به منزلمان نیاید. ولی بعد از چند روز ، سایر دوستانش می آمدند ، و من نمی‌دانستم که آنها از شاپور برایش تریاک می آورند. بلاخره پس از مدتی مخفی کاری روزهایی رسید که چهره زرد و نزار و لاغر تیمور ، گویای معتاد شدن او بود ، به تیمور گفتم زندگیمان قوز بالا قوز شده و حالا پول تریاک هم باید بدهیم ، تیمور گفت : نگران نباش دوستان خوبی دارم و خودشان بدون گرفتن پول ، برایم کمی تریاک می آورند. غصه ها و رنجهایم را نمیتوانستم بکسی بگویم و خیلی اذیت بودم.
    تیمور خیلی کم بیرون می‌رفت ، او در کارهای منزل کمکم میکرد ، حالم که بهتر شد، چون باردار شده بودم قرص ضد افسردگی را ، کنار گذاشتم، وقتی خداوند پسری به ما داد، دلخوش شدم که دو دختر و یک پسر دارم. پدرم از زمانیکه فهمید دامادش تریاکی شده خیلی ناراحت شد و می‌دانستم که اگر مادرم نیز بفهمد، به منزلم نمی آید و همینطور هم شد و هرگز به خانه ام نیامد، برای زایمان و دوره نقاهت آن ، این من بودم که پیش او رفتم ، مادر گفت انشالله پا قدم پسرت خیر باشد و پدرش دست از رفتارهای ناجورش بر دارد و سرکاری برود، سالها بسرعت می‌گذشتند و طعم تلخ گذشته را به آینده تارم میدادند و روزگارم به روال عادی آدمهای بی چیز میگذشت، و سرگرم نگه داری پسر و دخترانم که مدرسه می‌رفتند بودم، تا اینکه پسرم که هشت سالش بود، بیمار شد و برای معالجه نیاز به عمل پیدا کرد ، پدرم پیش قدم شد و خرج دارو و درمان و بیمارستان را داد، و با وجود سن زیادش، یکشب بالای سر بچه ام بود. من که سواد درست و حسابی نداشتم ، وقتی خواهرم زلیخا می آمد در درس و مشق بچه ها کمکم میکرد.
    با درآمد کم ، زندگی سختی داشتیم و بدبختانه بجز تریاک ، سیگار تیمور نیز جزو خرید سبد کالای خانه ما شده بود . چندی بعد برای خواهرم زلیخا خواستگار آمد ، مادر پیغام داد که، تیمور را بگو اصلاح کند و لباس مرتبی تنش بپوشانید تا در مجلس خواستگاری شرمنده نشویم و نفهمند که دامادمان تریاکی است و الا خواهرت روی دست ما میماند. آنروز در مجلس جلوی مادرم از این بدبختی که گریبانم را گرفته بود و روز به روز ، گوشت تنم را آب میکرد خجالت کشیدم . خواهرم که خانه بخت رفت ، از خانواده ما فاصله گرفت ، خدا را شکر همسرش مرد خوبی بود ، بعدها که رابطه اش با ما برقرار شد ، زمانیکه آنها می‌خواستند منزلم بیایند ،برای رعایت حال آنها، بساط تیمور را جمع و پنجره ها را باز میکردیم که بوی دود و دم پراکنده شود.
    دختر بزرگ باهوشم ، دپیلم گرفته بود و پشت کنکوری بود، اما پولی نداشتیم که خرج تحصیل او کنیم، وقتی تنها برادرم، ازدواج کرد ، توجه مالی پدرم به نیازمندی ما کمتر شد و بناچار بیشتر به برادرم کمک میکرد و ما با مشکل مواجه شده بودیم .
    کریم برادر شوهرم که محل کارش اهواز بود، چند سالی بود که مثل پدرم ، حامی مالی ما بود ، او که برای دریافت مزایای بیشتر در بازنشستگی، تمایل داشت سالهای آخر خدمتش را در یک منطقه محروم باشد ، بهمراه خانواده اش به کلوت، شهری کوچک در جنوب کشور رفتند.
    بچه هایم بزرگ شده بودند و پدرم در حال بازنشسته شدن و گرفتار تهیه جهیزیه و شوهر دادن دختر آخرش و سر و کله زدن با داماد جدیدش بود ، او نمیتوانست همچون گذشته به حال و احوال ما، کامل توجه کند چون قسمتی از خرج برادرم و زنش که در منزل آنها بودند نیز با او بود . با حقوق کمی که میگرفتیم و با فشار مشکلات زندگی که با بزرگ شدن بچه ها روز به روز بیشتر میشد، دست و پنجه نرم میکردم ، خجالتی بودن همسر تریاکی ام که بخاطر لنگیدن حاضر نبود بدنبال کار برود ، بهمراه تهیه تریاک او و مایحتاج زندگی ، کمرم را شکسته بود و بعنوان یک مادر که میبایست غذایی در سفره برای خوردن بچه هایش بگذارد، خیلی اذیت بودم ، رفتار افراد خانواده ام این اواخر سرد شده بود و خیلی کم با ما رفت و آمد میکردند ، وقتی سری به منزل پدرم میزدم او که می‌دانست نیازمندم ،با وجود مشکلات خودش ،کمکم میکرد. حقوق که می‌گرفتیم پول را مانند گوشت نذری بین سوپری محل و سایر طلبکارها تقسیم میکردیم،
    حدود یکسالی میشد که برادر شوهرم از اهواز رفته بود. روزی همسرم گفت میخواهم برای عید دیدنی پیش کریم بروم . وقتی که تیمور رفت ، بیشتر از یکماه نزد خانواده برادرش مانده بود، هنگامیکه آمد، تعریف از آنجا میکرد، میگفت همه همسایگان دور و بر کریم، باغ و زمین کشاورزی دارند و برایشان مجانی تره بار و میوه جات می آورند ، گفت رعنا بیا ما هم برویم ، تا وضع و حالمان بهتر شود ، بخاطر غربت و مسائلی دیگر ، دوست نداشتم بروم ، همسرم گفت بیا این خانه را بفروشیم و در آنجا خانه جدیدی بخریم ، من می‌دانستم که شوهرم فکر خودش است چون در آن محل، در هر کوی و برزنی تریاک ارزان قیمت پیدا میکرد. اینقدر این رفتن رفتن به کلوت را بمن گفت تا اینکه یک روز که منزل پدرم بودم ، بدون مقدمه به او گفتم که میخواهیم خانه را بفروشیم و برویم کلوت پیش کریم و در آنجا خانه بخریم، پدر عصبانی شد و گفت تمام دارایی شما همین خانه است، خودت را بدبخت تر از این نکن و من را نصیحت کرد ، اما تیمور پایش را در یک کفش کرده بود و اصرار به رفتن داشت. من تمایلی به رفتن نداشتم اما چون همیشه بی پول بودم ، گاهی دل به رویا پردازی تیمور می‌سپردم که میخواست مرا از این فلاکت نجات بدهد و کاخ آرزوهایم را که تاکنون نساخته بود در کلوت بسازد. چندی بعد که تیمور با دختر بزرگم به خانه عمو کریم رفتند ، آنها هر روز زنگ رو زنگ میزدند که خانه را بفروش و با بچه ها بیا به کلوت ، مدتی از ماندن آنها نگذشته بود، .که خواستگاری برای دخترم در آنجا پیدا شد ، دخترم به اهواز برگشت اما همسرم همانجا ماند. وقتی او آمد متوجه شدم که عاشق خواستگارش شده بود ، به تحریک پدرش، بهمراه هم نزد پدرم رفتیم و درخواست سند خانه را کردیم ، باز پدر دعوایم کرد ، این دفعه دخترم زبان کشید و با پرویی تمام در مقابل پدر بزرگش ایستاد. پدرم که از گستاخی او ناراحت شده بود، به مادر چیزی گفت و سند خانه را مادرم آورد و جلوی ما پرتش کرد و گفت بروید کلوت ، تا خبر بدبختی تان را بشنویم. دخترم زنگ زد به باباش و او آمد که خانه را بفروشیم ، در حین فروش نیز، پدرم چند آشنا را فرستاد برای منصرف کردن ما ولی بی فایده بود ، منزل به مبلغ سی میلیون تومان بفروش رسید و با مبلغ پولی که بعد برای کریم با حواله فرستادیم او آپارتمانی برایمان رهن و اجاره کرد،
    اثاثیه مختصرم را که در گوشه ایی جمع کردم، چون بچه ها را روز قبل با اتوبوس، به منزل عمویشان فرستاده بودیم ، به تنهایی برای خداحافظی پیش خانواده ام رفتم ، آنها سخت ناراحت بودند و گرچه با سر سنگینی با من برخورد کردند اما هنگام وداع اشکشان سرازیر شد . با همان کامیون کوچکی که برای حمل لوازم گرفتیم من و تیمور ، راهی شهر کلوت شدیم ، بعد از رسیدن بلافاصله اسباب و اثاثیه محقرم را در آن آپارتمان شیک پیاده کردیم ، منزل با کولر و لوستر و آبگرمکن و پرده و موکت و کابینت کامل بود ، پول رهن را که قبلا داده بودیم و قرار شد اجاره آنرا هر ماه بپردازیم
    در آپارتمان که جا گیر شدیم ، چند روز بعد خواستگار سارا آمد و با بخشی از پول فروش خانه، جهیزیه ای مناسب برایش تهیه کردم،و دخترم را بخانه بخت فرستادم. چون خرج و دخلمان یکی نبود مرتب از پول فروش منزل استفاده میکردیم ،پولی که قرار بود با آن خانه ای بخریم دائم خرج میشد، دخترم که بار دار شد سیسمونی نوزادش را خریداری کردم، بعد از گذشت دو سال دستم تهی شد و دیگر کرایه خانه را پرداخت نمیکردیم ، صاحب منزل که قبلا پیام داده بود آپارتمان را تخلیه کنید ، پول رهن پیش را، بعنوان کرایه برداشت ، و خانه را از ما تحویل گرفت.
    اسباب و اثاثیه را در زمینی که جفت خانه عمو کریم بود بردیم، آنشب من و دخترم در خانه عمو و همسر و پسرم بعنوان نگهبان اثاثیه ، در زمین خالی ‌خوابیدند ، دو روز به همین منوال گذاشت. با تیمور بخاطر این بدبختی دعوا داشتم و به او میگفتم تو برای رسیدن به تریاکت ما را به این ذلت و فلاکت رساندی.
    روز سوم متوجه شدیم که آدمهای فقیر در آنجا، خانه های حصیری بنام کوتوک ( کپر حصیری) دارند، از باقی مانده پول فروش خانه فقط پانصد هزار تومان مانده بود با تیمور برای خرید حصیر و چوبهایی که کوتوک را با آن سر پا میکنند به بازار حصیر فروشی رفتیم و تعدادی حصیر با چوب خریدیم و سوار وانت کرده و به زمین خالی آوردیم. فردا با عمو کریم و همسرم همگی بسیج شدیم و کوتوک بزرگی درست کردیم و کابل برق را با قلاب به سیم پایه برق خیابان زدیم ، شیلنگ آب را کریم از خانه اش برای ما کشید ، تیمور بیخیال، که ما را در این مخمصه گرفتار کرده بود ، آنشب پس از دود گرفتن همانند مردی که لوازم را به منزل تازه ساخت خود نصب میکند ، آینه و شانه و کلید و هرچه خرت و پرت کوچک بود ، با ظرافت ، داخل سوراخهای حصیری کوتوک ، بوسیله تکه سیمی که به آن وصل مینمود، آویزان میکرد ، برای دستشویی و حمام به منزل عمو کریم میرفتیم ، تا شش ماه با این روش زندگی کردیم ، تا اینکه پسرم رامین با دو پسر عمویش دعوا سختی کردند و همین موضوع باعث گردید که آب شیلنگ و رفتن به توالت و حمام روی ما قطع شود ، دختر جوانم از این اوضاع به گریه افتاد، نبود توالت و رفتن به در خانه همسایه های غریبه ، ما را بشدت عذاب میداد ، دو روز بعد یکی از همسایگان شیلنگ آبمان را به شیر منزلش وصل کرد ، همسرم بعنوان دستشویی یک کوتوک کوچک بدون چاه و سنگ توالت درست کرد ، چون پول مقنی و خرید سنگ توالت را نداشتیم، شوهرم اینگونه پیشنهاد داد : من چند تا دوست فلافلی دارم از آنها قوطی های خالی روغن پنج کیلویی مصرف شده را میگیرم و هر بار یک قوطی را در گودال کوتوک ، چال میکنم و مقداری خاک نیز توی قوطی میریزم که هنگام استفاده ترشحی به بدنتان نداشته باشد و پس از پر شدن، در آنها را می‌بندم و در سطل زباله کنار خیابان می اندازم ، بعد از آن ما همگی در آن قوطی ها دستشویی میکردیم.
    زندگیم از سطح عادی به بدترین شکل و به فلاکت رسیده بود، میترسیدم کسی از خانواده ام بیایند و وضعیت نگون بختم را ببینند. بچه هایم از این وضعیت آزرده شده و خیلی خجالت می‌کشیدند، مانند آوارگان زندگی میکردیم، تا اینکه یک دوستی به من گفت حالا که توانایی خریدن خانه را ندارید ، بروید کمیته امداد و درخواست کنید که همین زمین که در آن کوتوک زدید و صاحب ندارد را بخودتان بدهند. همراه تیمور به کمیته امداد و بخشداری رفتیم و نامه درخواست زمین را نوشته و تحویل دادیم ، چون شوهرم لنگ بود ، بهتر از دیگران به درخواستم رسیدگی میکردند ، آنها گفتند برای پرس و جو وتحقیق می آییم تا بفهمیم که آیا زمین یا خانه در جای دیگری دارید و یا از تعاونی مسکن قبلا گرفته اید یا نه ، گفتم اگر خانه ایی داشتیم در کپر نمی ماندیم شما بیایید و تحقیق خود را انجام دهید. دختر دومم در این وضعیت نمی‌توانست ادامه تحصیل بدهد و خانه نشین شده بود ، شوهرم که زندگی برایش بی تفاوت گشته بود به تنها چیزی که فکر میکرد فقط رفتن به خانه دوستانش بود، تا خماری را از تن دور کند و خود را بسازد. حقوق چندر غازی می‌گرفتیم که درحد بخور و نمیر بود و از همین مبلغ کم، میبایست پول سیگار و تریاک تیمور را پرداخت کنیم، خوشبختانه با این حال و احوال همسایگان زمیندار و باغداری داشتیم که ، گاهی مواد غذایی از قبیل بادنجان و خیار و گوجه و خرما برایمان می آوردند.
    هر روز با شوهرم جنگ و دعوا داشتیم که چرا از اهواز جابجا شدیم و دیدی که به حرف پدرم آخر رسیدیم او گفته بود با این شرایط ما هیچ وقت دوباره خانه دار نمیشویم، این حرفها در تیمور اثری نداشت و حامی ما که برادرش کریم بود از بس جور نداری ما را کشید، بعد از آن قهر ، دیگر آشتی نکرد ، یکسال و نیم بود که کپر نشین شده بودیم ، گاهی که تلفنی با پدرم حرف میزدم و او میپرسید آیا خانه خریدی ؛ من به دروغ مثل همیشه میگفتم بله پدرجان خریدیم و او نمی‌گفت که دروغ می‌گویی و در تماس بعدی دوباره این سوال را تکرار میکرد و بعد از پایان تلفن من یک دل سیر گریه میکردم.
    بعد از مدتی خواهرم که بچه دار نمیشد بهمراه شوهرش برای دیدن ما به شهرمان آمدند ، وقتی برای گرفتن آدرس، به گوشی پسرم زنگ زدند ، او بدنبالشان رفت و آنها را به کپرمان آورد. خواهرم و شوهرش تا کوتوک ما را در آن زمین خالی دیدند به گریه افتادند ، خواهرم که بغلم کرده بود از گریه نمی افتاد تا اینکه شوهرم ما را از هم جدا کرد ، خواهرم گفت رعنا این چه زندگی است که می‌کنی ؟! مگر برگشتی به زمان چادرنشینی؟! و من داستان زندگیم و خوردن پولهای خانه را برای خرجی و معاش برایشان تعریف کردم. آنها وقتی دستشویی و قوطی کف آن را دیدند برایشان غیر قابل باور بود و درتصورشان نمی گنجید و فقط مات و متحیر بما نگاه میکردند. همان روز فورا، شوهر خواهرم که کار بنایی نیز بلد بود و همچنین مردی خوش قلب بود، سنگ توالتی را خرید و یک مقنی را برای کندن چاه همراه خود آورد ، مدتی بود که نامه تعلق زمین را بما داده بودند ولی چون استطاعت ساختن یک اتاق بلوکی را نداشتیم ، هیچ کاری انجام نداده بودیم ، شوهر خواهرم بمن گفت چقدر پول داری تا با بلوک یک اتاق برایتان درست کنم ، مبلغ کمی داشتم به او دادم و چند برابر از خودش ، روی آن مبلغ گذاشت ، خدا خیرش بدهد ، مرخصی اش را تمدید کرد و همگی بسیج شدیم و با کمک به او ، یک اتاق بزرگ و توالت و حمام برایمان درست کرد و از سمت خیابان دورمان دیواری کشید و بعد از نزدیک دو سال زجر و خجالت ، تازه طعم خانه داری را چشیدیم. دامادمان گفت پولهایتان را جمع کنید ، چون سال دیگر می آیم و دو اتاق دیگر برایتان درست میکنم. موقع رفتن بخواهرم التماس کردم که از وضعی که داریم به پدر و مادرم چیزی نگویند، خواهرم گفت، اگر پدر بداند که به این بدبختی رسیده ایی سکته میکند ، نگران نباش چیزی نمیگوییم و آنها که رفتند زندگی ما کمی شکل گرفت.
    برای مدت کوتاهی حس خوشبختی داشتم چون برای دختر دومم شیما ، خواستگاری پیدا شد و با قباله عقدش ، وام گرفتم و جهیزیه ای تهیه و او را به خانه بخت فرستادم ، اما انگار دنیا ، اشتباهی قصد انتقام از ما را که نمی‌توانستیم به کسی آسیب برسانیم را داشت، چون هنوز روی خوش زندگی را احساس نکرده بودم که دختر بزرگم با بچه سه ساله اش در پی اختلاف با شوهرش بصورت قهر ، بخانه ما آمد، با زن همسایه درد دل کردم و گفتم از نظر مالی در مضیقه ام، او گفت بیا با من گوجه چینی کارکن تا کمک خرجت شود ،از ساعت شش صبح تا سه بعد ظهر در گرمای طاقت فرسای تابستان کار میکردم و کارهای خانه را دخترم با کمک پدرش انجام میدادند. برای کسب آرامش ، شبها قلیانم را سارا چاق میکرد و همراه چای قلیان می‌کشیدم ، به تازگی بیماری قند هم گرفته بودم و فکر میکردم با کشیدن قلیان ، ناراحتی هایم به اصطلاح کم میشود . با یکسال کارگری برای کشاورزها، مقداری پول جمع کردم و زنگ زدم به خواهرم و خواهش کردم که به همراه شوهرش بیایند و دو اتاق خواب برایمان درست کنند. یکماه بعد آمدند و برای ساختن اتاقها، شوهر خواهرم بجز انجام کار بنایی بهمراه برادر شوهرم و داماد دومی به ما برای ساخت اتاقها کمک مالی کردند و خواهرم وساطت کرد و سارا را به سر خانه و زندگیش برگرداند و به او گفت که شوهرت را تحمل کن و اینقدر قهر نیا، میبینی که خانواده ات خودشان مشکل دارند.
    چشمم بخاطر بیماری قند ، اذیت بود ، بناچار تلویزیون منزل را فروختم و با پول فروش آن ، همراه سارا نزد چشم پزشک رفتیم ، دکتر بعد از معاینه گفت: بخاطر کار در گرما ، آب مروارید داری و مریضی دیابت باعث شده ، رگهای چشمت پاره شوند‌ ، شما فعلا نیاز به لیزر درمانی دارید و این کار را برایت انجام میدهم و باید یکسال دیگر بیایی تا به مشکل آب مروارید چشمانت نیز رسیدگی کنم.
    پسرم سال دوم بود که دانشگاه می‌رفت ، او که با دختری آشنا شده بود و کبکش خروس میخواند، شروع کرد با من حرف زدن که مادر ، شیرین دختر خیلی خوبی است ، بیایید تا از دستش نداده ام ، برویم خواستگاریش . رامین به سر و وضع خودش می‌رسید و هر روز تیپ کرده به دانشگاه می‌رفت و شبها از شیرین کلی برای ما داستان تعریف میکرد ، من گفتم الان دستمان خالی است بگذار تا کمی پول جمع کنم. پسرم با عمو کریمش راجع به دختری که دوست داشت صحبت نموده و عمو را قاصد برای گرفتن اعلام موافقت از ما کرده بود ، بالاخره سال سوم دانشگاه رامین بود که رفتیم خواستگاری شیرین ، دختر بسیار خوبی بود . من از وضعیت نامساعد مالیمان گفتم و خانواده آنها ، انتظار زیادی از ما نداشتند، بعد از مدتی پسرم ازدواج کرد و در مدراس غیر انتفاعی کارهای کامپیوتری را انجام میداد و البته من عهده دار کمک خرج آنها هم بودم.
    بعد از شش ماه متوجه شدیم که رامین با زنش درگیر شده ، وقتی که شیرین خانم به من گفت رامین مواد مخدر صنعتی مصرف میکند ، دنیا روی سرم چرخید و خیلی ناراحت شدم و به بخت و شانسم لعنت فرستادم.
    بعدها فهمیدم رامین از موقعی که به دانشگاه رفت با دوستان ناباب و آلوده ای میگشت و وابسته به مواد شده بود.
    با درگیری های تمام نشدنی احمقانه ایی که دامادم با دخترم داشت ، عاقبت باعث شد که سارا مجددا قهر کرده و بهمراه دخترش بخانه ما بیاید ، او اینبار بدنبال اجرای طلاق بود و می‌گفت امکان سازش نداریم ، روز به روز به غمهایم اضافه میشد ، و بیماری قندم بخاطر عصبیت و ناراحتی که داشتم با دارو ، درست تنظیم و کنترل نمیشد.
    بلاخره چند وقت بعد ، دامادم دخترم را طلاق داد و با شوهرش توافق کرد بجای گرفتن مهریه ، فرزندش را ، به او بدهد ، پسرم که با خانمش بخاطر اعتیاد اختلاف داشت ، بیشتر اوقات پیش ما بود و او نیز بعد از حدود یکسال درگیری ، همسرش مهریه خود را بخشید و به خانه پدرش رفت. ما میدانستیم که پسرمان در این طلاق مقصر است و نتوانستیم رامین را ، از چنگال مخوف اعتیاد نجات بدهیم ، بعدها شنیدیم، شیرین در رشته وکالت ادامه تحصیل داده و در شهر دفتر وکالت زده بود.
    یکی از اتاقها به رامین اختصاص داده شد و در اتاق بعدی سارا با دخترش میخوابید. من همچنان که کار گوجه چینی و کارهای دیگر را در مزارع مردم انجام میدادم ، با ضعف ناشی از بیماری خود نیز دست پنجه نرم میکردم ، وقتی خبر فوت پدرم را شنیدم به آنجا که رفتم در مراسمش ، خیلی برای تنهایی و بی کسی ام گریه کردم ، چون تنها دلسوز مادی و معنویم در تمام این سالهای سخت، پدرم بود و همیشه همچون هر زنی، احساس میکردم هرگاه دیگر توان مبارزه را از دست بدهم، میتوانم به جایی که خاستگاه اولیه ام بود پناه ببرم.
    رامین که بصورت قرار دادی در مدارس غیر انتفاعی کار میکرد ، پس از مدتی با چهره آلوده ایی که داشت ، مدیران عذرش را خواستند و دیگر به سر کار نرفت و من مصیبت کش ، برای تامین خرجی عائله منزل ، همراه با سکینه، زن همسایه که شوهرش مرده بود ، برای خیار چینی در گلخانه، که در فصل تابستان، خیلی کار سختی بود میرفتم و در آن گرمای حاصل از رطوبت گیاه و حرارت خورشید ، باید پس از چیدن محصول ، آنها را در جعبه گذاشته و تعداد معینی را به صاحب کار ، تحویل می‌دادیم ، برای من که بیمار بودم سختی اینکار دو چندان بود و گاهی حالت خفگی بمن دست میداد ، اما چاره ای نداشتم ، چون بجز سارا و نوه ام ، دو معتاد همیشه خواب ، در منزل داشتم و هیچگونه دلخوشی به این زندگی سخت و طاقت فرسا نداشتم .
    پسرم شیشه مصرف میکرد و دچار حالتی میشد که تقریبا هر روز ، با پدرش دعوا داشت ، وقتی پدر مصرف کننده بود، دیگر چگونه می‌توانست جلوی پسرش بایستد .! تیمور می‌دانست شیشه بدتر از تریاک شخص را نابود میکند و هر چه تلاش کرد اعتیاد رامین را به تریاک تبدیل کند ، نتوانست . در منزل بخاطر اعتیاد پدر و پسر ، من و دخترم هیچگونه آسایشی نداشتیم و برای نشنیدن و ندیدن دعواهای آنها با وجود ناتوانی ، خود را با کار مشغول و از خانه دور میکردم و در فواصل بین برداشت محصول ، که کار وجین کردن علف هرز نبود ، در خانه های مردم قالی شویی یا کار خدماتی میکردم ، چون دخل و خرجم یکی نبود ، همیشه هشتم گرو نهم بود و مشکل مالی داشتیم ، من تنها نان آور و کارگر خانه شده بودم و باید از زیر سنگ هم که شده پول در می آوردم. بعلت دیابت و نداشتن تغذیه مناسب ، حالم خوب نبود و دائم هوس خوردن بستنی و شیرینی داشتم و بجای استفاده از قرص ، آمپول انسولین میزدم. وقتی پدر و پسر را می‌دیدم که درگیر میشوند ، عصبی میشدم و زبانم‌ خشک و مزه دهانم تلخ میشد و در چنین مواقعی ، تشنه میشدم و آب زیاد می‌خوردم و زود زود به دستشویی میرفتم و میل شدید به غذایی که نداشتیم، داشتم و می‌دانستم که در این حالت قندم بالا ست . علاوه بر لاغر شدن روز به روز ، دید چشمهایم کمتر میشد ، بر اثر بدبختی های ناتمامم ، نتوانسته بودم که پولی پس انداز کنم و برای عمل آب مروارید نزد آن دکتر بروم ، تا بالاخره یکشب که تیمور با رامین ، با چوب و چماق برای پول مواد بجان هم افتاده بودند ، سرم گیج رفت و جلو چشمهایم سیاه شد ، رگهای چشمم براثر فشار خون پاره شدند و می‌دیدم که خون در چشمم مملو میزند ، چیزی را واضح و درست نمیدیدم ، به دخترم سارا گفتم و او آنشب ، یک قرص آرامبخش به من داد و گفت استراحت کن.
    صبح که از خواب بیدار شدم و میخواستم برای کارگری بروم ، اتاق برایم تاریک بود و جایی را نمیدیدم به حیاط رفتم و بسختی اشیائی که با نور آفتاب روشن شده بودند را می‌دیدم ، تا بعدازظهر یک گوشه اتاق چمباتمه زده و زانوی غم به بغل گرفته بودم ، عصر که شد ، جای هر چه پول که از دست شوهر و پسرم بعنوان پس انداز پنهان کرده بودم را به دخترم گفتم و با آن پولها او مرا نزد دکتر برد ، دکتر پس از معاینه گفت چرا اینقدر دیر آمدی، علاوه بر مشکل آب مروارید، رگهای چشمهایت دوباره خونریزی کرده اند ، میبایست بموقع برای معالجه مراجعه میکردی ، خیلی ناراحت شدم و شروع به اشک ریختن کردم ، دیگر همه چیز برایم تمام شده بود ، سارا رو به دکتر کرد و گفت: آقای دکتر، راهی دارد که مادرم خوب شود ، دکتر گفت متاسفانه ایشان خیلی دیر آمدند، و از دست من و سایر همکارانم کاری ساخته نیست ، دخترم دستم را گرفت و کورمال کورمال بخانه برد ، سارا وقتی داستان چشمهایم را برای پدرش تعریف کرد ، من که از درون بحال خودم اشک میریختم، نمیدیدم که تیمور چه عکس العملی نشان میداد. میدانستم که دیگر نمیتوانم کار کنم و خانه نشین شده بودم.
    آنروز که برای مراسم ترحیم مادر رعنا، در آنجا بودم دیدم دست رعنا را گرفته‌اند و او را که آرام قدم بر می‌داشت در کناری نشاندند، هنگامیکه برای مادرش اشک میریخت برای عرض تسلیت پیش او رفتم و نشستم ، رعنا که از صدایم مرا میشناخت ، گفت خانم امیری ، شمایید ، آرام گفتم بله، او که فهمیده بود و می‌دانست نویسنده هستم ، گفت خانم لطف بکن و داستان زندگی مرا بنویس ، پدر و مادرم دیگر در این دنیا نیستند ، که بخاطر رنج نبردن آنها ، با دروغ گفتن از زندگی خودم ، تعریفهای خوب برای آنها بگویم که مبادا ناراحت شوند ، دستش را گرفتم و به اتاقی خلوت رفتیم و شروع به گفتن سرگذشت خود برای من کرد ، آنشب پس از خداحافظی با رعنا به منزلم رفتم و تا چند روز داستان زندگی او باعث شده بود که فکرم مشغول سرگذشت غمناک او شود ، کمتر از یک ماه بعد که شروع به نوشتن بخشهایی از زندگینامه او کردم ، متاسفانه خبر دار شدم ، رعنا که منزل خواهرش در اهواز برای برگذاری مراسم چله مادرش، مانده بود ، سکته کرده و فوت شده ، دو روز بعد که به مراسم تشیع او رفتم ، دقایقی پیش تازه شوهر و پسر و دخترانش سارا و شیما از کلوت رسیده بودند ، پس از اینکه بخاک سپرده شد ، شوهرش را محزون و اشکریزان دیدم که پایین قبر و بچه هایش بالای سر مادرشان نشسته بودند ، سارا تا مرا دید با صدای اندوهناک گفت : خانم نویسنده ، داستان مادر مرا نوشتی ؟ نوشتی که او در زندگی سختی فراوانی کشید بنویس مادرم فقط مدت خیلی کوتاهی ، کار نکرد و از رنج نابینایی اش ، دق کرد و مرد ، من با اشکهایی که می‌ریختم سرم را برای اینکه به او بفهمانم ، حتما داستان مادرش را مینویسم ، چند بار تکان دادم و برای سوار شدن به ماشینم، همچنان که صدای شیون آنها را می‌شنیدم رفتم ، رعنا را در آرامگاه خانوادگی پیش پدر و مادرش دفن کردند. پایان. فاطمه امیری کهنوج
    فروردین ۱۳۹۹



    Last edited by جعفر طاهری; 16-05-2020 at 02:27. دليل: اندازه قلم

  10. #80
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض تراس

    تراس
    آخر خرداد و ماه رمضان بود ، در جنوب زندگی میکردیم، دمای هوا آن روز به ۴۶ درجه سانتیگراد رسید، شب که شد ۴۲درجه همراه با رطوبت و شرجی شدید بود، ساعت دو شب ، شخص ناشناسی آیفون خانه ما را بصدا در آورد. همسرم که جواب داد درست متوجه حرفهای او نشد پا شدم و گوشی را از دستش گرفتم ، آن آقا گفت : همسایه ی واحد شماره سه آپارتمان شما ، در تراس خانه اش گیر افتاده و من که در حال عبور بودم صدایم کرد و گفت به شما بگویم تا مشکلش را حل کنید . به همسرم گفتم با هم برویم در حیاط تا ببینیم حرف کسی که زنگ در را زد حقیقت دارد یا با ما شوخی کرده،
    به حیاط که رفتیم ، غزاله که در تراس بود ما را صدا کرد ، به همسرم گفتم قبل از هر کاری سریع برو یک بطری آب خنک برایش بیاور ، بطری پلاستیکی آب را تا برایش پرتاب کردیم از تشنگی نیمی از آنرا خورد ، به او گفتم بقیه آب را به سر و صورتش بزند تا گرمازده نشود ، با خنده از او پرسیدم خانم چطور در تراس گیر افتادی؟
    غزاله اینچنین گفت : امروز تا دیر وقت سرکار بودم و خیلی خسته شدم ، مادرم با بقیه خانواده منزل مادر بزرگم رفتند ، من حمام کردم و لباسهای کارم را شستم و آمدم در تراس که لباسها را روی طناب بیندازم، که یکدفعه در برویم بسته شد ، دسته از این سمت خراب است و در را باز نمیکند ، الان نزدیک یک ساعته ، اینجا گیر کردم و از باد گرم پشت کولر گازی خیس عرق شده ام ، بدبختانه هیچ کس از کوچه و خیابان بغل پیاده رد نمیشد که بدادم برسد ، تا اینکه یه آقاهه را الان دیدم و از او خواهش کردم که با آیفون شما را خبر کند تا به دادم برسید. فورا شماره تلفن مادرش را گرفته و به او زنگ زدم ، تا خود را معرفی کردم ، مادرش دست پاچه شد و فکر کرد اتفاق بدی برای دخترش افتاده ، به او ماجرای گیر افتادن غزاله را در تراس گفتم و به او دلگرمی دادم که تا آمدن آنها، ما در حیاط بخاطر او میمانیم ،تقریبا پنج دقیقه بعد چون خانه مادر بزرگ نزدیک بود مادرش رسید و او را که از دم شرجی و گرمای پشت کولر خیس عرق شده و نزدیک به غش کردن بود نجات داد و اگر آن عابر که ما را خبر کرد نبود، ممکن بود اتفاق ناگواری رخ میداد ، مادر شربت آبلیمو درست کرد و به خوردش داد و بعد فرستادش حمام، که دوش آبسرد بگیرد تا حالش سر جا بیاید .
    چند لحظه بعد نیز ، بقیه خانواده بهمراه مادر بزرگ آمدند، من نیم ساعتی نزد آنها ماندم، قرار شد که هر چه زودتر دسته در تراس را ، درست کنند . پدر غزاله از آنها جدا شده بود و مادر بهمراه دخترانش زندگی میکرد.
    غزاله گفت: از بد شانسی من ، امشب هیچ کس پیاده رد نمی شد و صدای مرا حتی موتوریها نیز نمیشنیدند و تنها عابر پیاده ، همین یک نفر بود که التماسهایم را شنید و آیفون منزل شما را زد ، در فصل تابستان و ماه رمضان ، شبها مردم مهمانی میروند و بیدارند و روزها میخوابند، اما کمتر کسی بخاطر شرجی ، پیاده عبور میکند ، مادرش دست شکر را بلند کرد و دعا بجان رهگذر که جان دخترش را نجات داده بود کرد . فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 16-05-2020 at 01:35. دليل: اندازه قلم

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •