تبلیغات :
پارت فوم ، عرضه کننده یونولیت ، فوم ، آکوستیک
دستگاه جوجه کشی حرفه ای
پیشبینی فوتبال
دستگاه جوجه کشی
[ سفارش آگهی متنی ]



+ جواب دادن به اين بحث
صفحه 8 از 8 اولاول ... 45678
نمايش نتايج 71 به 74 از 74

نام تاپيک: داستانها و خاطرات فاطمه امیری کهنوج

  1. #71
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    80

    پيش فرض داستان کوتاه - داماد حسود

    داماد حسود
    منیر ومنور که سالها پدرشان فوت کرده بود،به همراه مادرشان زندگی میکردند.
    منیر دو سال از منور بزرگتر و در امور مشترکین اداره برق بصورت قراردادی کار میکرد.
    هر دو خواهر مهربان و دلسوز هم بودند،باهم بگردش وتفریح می‌رفتند شبها کنار هم می‌خوابیدند لباس همدیگر را می‌پوشیدند منیر وقتی از سر کار می آمد تمام اتفاقات پیش آمده را برای منور تعریف میکرد،وابستگی عجیبی داشتند ،مانند یک روح در دو قالب بودند، مادر وهر دو خواهر در کنار هم شاد بودند.
    پسر حاج محمود در شهر کجبیل شاغل بود و مادرش برایش دنبال زن میگشت، او منور را در خانه شان دید وخوشش آمد، و به پسرش سینا معرفی کرد، مادر سینا موضوع را به مادر منور گفت : آمد و رفتها شروع شد و سینا با منور نامزد کرد، و قرار شد تا دو ماه دیگر ازدواج کنند .در این مدت منیر بهمراه منور در زمانیکه سینا نبود در خرید و انتخاب آرایشگاه و سایر موارد کمک میکرد، و منیر بهمراه مادرش جهیزیه منور را آماده کردند ،در یک شب به یاد ماندنی جشن عروسی با شکوهی برگزار گردید، و مادر ومنیر درکنار منور تا پایان شب بودند. .یک هفته بعد منور وسینا با جهیزیه و کادو هایشان به شهر کجبیل رفتند.
    منیر مرتب از سرکار به منور زنگ میزد ودلتنگیش را با زنگ زدن پر میکرد ،منور هم مرتب به مادر زنگ میزد جویای حالش میشد ،سینا که از سر کار می آمد از منور میپرسید چه خبر ؟منور هم می‌گفت که منیر بمن زنگ زده و هر دو دل تنگ هم هستیم ،و بعضی حرفها دیگر!منور احساس کرد که سینا خوشش نمی آید از اینکه با منیر یا مادر مرتب در تماس باشد،روز بعد گفت :باید سعی کنید این وابستگی را کمتر کنید ،منور یک حسی را در سینا دید،و کمی دپرس شد.
    دیگر کمتر تماسهای خود را به سینا می‌گفت ، اما دلتنگ خانواده اش بود.
    شش ماه از ازدواج آنها گذشته بود ،که سینا خبر دار شد که مادر منور بر اثر سکته فوت شده ومنور وسینا سراسیمه خود را رساندند. اما دیر شده بود دیگر مادری نبود ،گریه وزاری هم بی فایده بود ومنور با داغ تازه اش تا چهلم نزد منیر ماند. و بعد دوباره به کجبیل رفت.
    منور می‌دانست که منیر ترسو است ، مرتب با او درتماس بود.منیر از نظر روحیه ضربه بزرگی خورده بود ودرضمن شبها هم ازترسش تا صبح بیدار بود و سپیده دم خوابش میبرد و دیر به سر کار می‌رسید. نمی‌توانست بکسی اعتماد کند که شبها نزد او بخوابد،
    این وضعیت باعث شد که رئیسش از دستش ناراحت و دلخور شود ،دیگر منیر مثل قبل نبود و افکار مغشوشی داشت .همین افکار و تنهایی و دلواپسی بر رفتارش تاثیر گذاشته بود .وثبات اخلاقی او را از بین برده بود، بعضی از روزهای با لباسهای مختلف و غیر عرف یا با زیورآلات بدل که مناسب شخصیتش نبود در اجتماع ظاهر می شد ،که باعث حرف و حدیث پشت سرش شده بود . واین حرفها را هم خانواده سینا شنیده بودند ،که چرا اینگونه لباس میپوشد و رفتارش عجیب شده ، آرام آرام به سالگرد مادرش نزدیک می شد .
    البته دوبار قبل از سالگرد، سینا و منور به منیر سر زده بودند، وسینا چیزهای از رفتار منیرکه دیگران گفته بودند ،شنیده بود. ومنور هم متوجه شده بود ،که نبود مادر و تنهایی منیر را پریشان احوال کرده است و برای همین دلداریش میداد.
    سینا ومنور برای سالگرد آمده بودند و اولین بار منیر به منور گفت :شاید بیایم نزدیک شما زندگی کنم ،ومنور گفت پس کارت چه میشود؟
    دوباره منیر تنها مانده بود و افکارهای پوچ باعث مغشوش شدن فکرش شده بود ،بطوریکه رئیسش منیر را خواست و گفت:شما کارمند خوبی بودید اما مرگ مادرت ضربه بزرگی به روح شما زده که دیگر به درد کار کردن نمی‌خوری وبه پاس زحماتت! لطفاً در خواست بازنشستگی کن ،چون شنیده ام که در بیرون هم افکار و پوشش شما نشانگر شخصیت قبلی شما نیست ،واز فردا درخواست خود را تحویل کارگزینی بدهید به نظر من این بهترین راهی است که میتوانیم به شما کمک کنم.
    منیر که روحیه خوبی نداشت ، درخواست بازنشستگی را به کارگزینی داد و آنها هم تمام کارها را برای این دختر جوان انجام دادند ،ومنیر با دو چمدان که کلی لباس ناجور وبیشتر زیورآلات و بدلیجات و کمی طلا بود بسوی کجبیل حرکت کرد.
    فردای آنروز به خانه منور رسید.
    منور از دیدن خواهرش خوشحال شد وسینا هم خوش آمد گویی کرد ، منیر توی خانه منور گشتی زد ، وگفت چقدر زیباست خانه شما، آن شب سینا گفت :فکر کنم که منیر را از کار بیرون کرده اند.منور سکوت کرد ،فردا وقتی سینا از سر کار برگشت،منیر چمدان وبدلیجات وکمی طلا خود را نشان سینا داد ،عصر هم حمامی کرد ،لباسش را بهمراه بدلیجاتش پوشید وگفت:میروم خیابان وبازار بگردم، منور هم مدتی مانده بود به زایمانش و سنگین شده بود.وقتی منیر چتر آفتابی را هم بالا سرش گرفت و رفت بیرون ،سینا گفت :بمن گفته اند که منیر از سر کار اخراج شده،وعقلش قاطی کرده ،منور چپ چپ نگاهی به سینا کرد و گفت :چرا اینطوری حرف میزنی !چرا نمیگویی فوت مادرم وتنهایی باعث آزار روح منیر شده وتو هم مثل مردم که میخواهند عاقل را دیوانه کنند حرف میزنی تو از وابستگی ما دوخواهر رنج میبری !من درد تو را میدانم . دیگر چیزی نگو.اما سینا مانند خوره روح منور شده بود واز اینکه می دید این دو خواهر برای همدیگر می‌میرند ،وبا عشق با هم صحبت میکنند از حسادت وسط آنها جایی نداشت حرفهای زیاد میزد ،میگفت منیر درست لباس نمی پوشد واین دختر بچه نیست که این همه بدلیجات دور خود جمع کرده. منیر از شما هم بزرگتر است باید رفتار خانمانه ای داشته باشد ،منور می‌گفت:اون میخواهد خود را شاد نگاه دارد افکار خود را از چیزهای بد دور کند و خود را سرگرم چیزهایی که دارد بکند، اما سینا مدام می‌گفت:من میدانم که منیر قاطی کرده ،یکروز که سینا دوستان خود را دعوت کرده بود منیر هم که هر روز با لباس و مدلهای جدید می‌رفت بیرون،در کافه شاپی با جوانی آشنا شده بود. وگویا حرفهایی که بوی عاشقی میداده به مشام منیر رسیده بود ومنیر هم میخواست که مطمئن شود و بعد به منور بگوید آنروز در اتاقش از سرخوشی برای خودش آهنگ گذاشته بود و شادی میکرد ، دوستان سینا که برای بازی با ورق آنجا بودند گفتند: این رقص آواز به چه مناسبتی است ،وسینا با لحن تمسخر آمیزی گفت:خواهر زنم مخش آزاد است، دلخوش شده و برای خودش شادی میکند . بعد شروع به قهقهه زدن کرد و دوستانش همگی با او خندیدند ،منور در اتاقش استراحت میکرد وقتی صدای خنده بلند دوستان سینا را شنید بعد که از سینا سوال کرد خنده تان برای چه بود ؟ ،سینا گفت :باید از منیر سوال کنی، که آهنگ گذاشته بود و میرقصید .منور باز اوقاتش تلخ شد چقدر باید این مرد حسود باشد که نمی‌تواند شادی خواهر من را ببیند وانشب درد زایمان به سراغش آمد .ومنیر وسینا همگی پشت اتاق زایشگاه ماندند. تا اینکه خدا یک پسر خوش چهره به منور داد واز فردای انروز منیر بیشتر وقت خود را با سپهر کوچولو میگذارند .اما عصرها هم به دیدن یارش به کافی شاپ می‌رفت.
    منیر علت خوشحالی خود را به سینا و منور گفت فردای آنروز ، سینا یار و عاشق منیر را پیدا کرد ،و رای او را برای خواستگاری زد. و ناگهان یار منیر ناپدید شد. وافسردگی و دلتنگی دوباره با شدت بیشتری بسراغ منیر امد.و او میگفت می‌دانستم که این کار سینا بوده ، منور به او گفت:از سینا سوال میکنم .سینا که حاشا زده بود به منور برگشت وگفت: اون آقا، قاطی بودن و حال دیوانه منیر را وقتی دانست راه خودش را گرفت و رفت، منور برگشت و گفت : واقعا نمیدانم با این رفتارت که همه اش از روی حسادت است ،چرا اسم مرد را روی تو گذاشته اند ، میدانم که دوست داری فقط من در خدمتت باشم و علایق های دیگر من را نابود میکنی.بدان آنقدر آزارم میدهی ،که از چشم من می افتی، آزار منیر، آزار من است. این درگیریهای هر روزه بین سینا و منور اتفاق می افتاد ، و سینا آهسته به دیگران رسانده بود که منیر دیوانه شده درصورتی که منیر بعداز ناکامی در عشقش ، خانه بیشتر می ماند و کمتر بیرون می‌رفت ، منور قرار شد برای او خانه ایی در نزدیکی خودش تهیه کند . حسود بودن شوهرش باعث پریشانی او شده بود و منور بیشتر وقتها از سپهر غافل می شد و این منیر بود که بچه را تر و خشک و آرام میکرد. منور در تعجب بود ،که یک دشمن دوست نما در نزدیکی خودش دارد که باعث نابودی تنها بازمانده خانواده اش شده است.
    رابطه منیر و منور که خوب بود سینا را آنقدر عذاب داد که نتوانست دیگر تحمل کند.
    روزی سینا تصمیم خود را گرفت ، آنروز که دو نفر بهمراه یک ماشین سفید آمدند درب منزل ؛ سینا منیر را صدا کرد ، منیر گفت:چه خبر است ، یارم ماشین به دنبالم فرستاده ،وسینا گفت بله :بهترین لباست را بپوش وزیورالاتت را بخود آویزان کن ؛با این دوشخص برو پیش یارت!منور گفت :چه خبر شده!سینا گفت بعدا برایت میگویم.
    منیر بهمراه انها از سینا ومنور خداحافظی کرد وبا خوشحالی رفت .
    بعدا منور سوال کرد کجا خواهرم را بردند .گفت به بیمارستان روانیها(دیوانه خانه)تا حالش را خوب کنند. منور‌ گفت تو دلت برای حال من و خواهرم نمی‌سوزد فقط بخاطر حسود بودنت ، رابطه خواهرانه ما را نمیتوانی تحمل کنی تو فکری برای حسادتت خودت کن. اونی که باید برود دیوانه خانه ،شمایید ،نه منیر من؛ تو دشمن دوست نمای خانواده ما بودید . چون می‌دانستی که پاره تن من منیر است با حسادت تمام او را از کنار من دورکردی. اینکار تو باعث شد که روی این زندگی وشما خط بکشم . فردای انروز منور بهمراه سپهر بخانه مادریش برگشت .و منیر را نیز از آسایشگاه مرخص و نزد خودش آورد. منیر از نظر روحی نسبت به قبل خیلی خوبتر و سرحالتر شد، دو خواهر مانند سابق زندگی خوبی را شروع کردند و دیگر منور بخانه سینا برنگشت.
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 04-06-2019 at 03:13. دليل: اندازه قلم

  2. #72
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    80

    پيش فرض داستان کوتاه - مونا

    مونا
    مونا و شروین مدتی عاشق هم بودند و بعد ازدواج کردند، یکسال اول را با خوشی و کمی بگو مگو سپری کردند. سال بعد مونا باردار شد و با سختی مشکلات بارداری را پشت سر ‌گذاشت و عاقبت دختری زیبا که نامش را ملیکا گذاشتند بدنیا آورد ، شروین کج رفتاری هایش را هنوز داشت مثل دیر آمدن به خانه ،کل کل کردن با همسرش و کمک نکردن به کارهای خانه و رفیق باز بودن. اینها مونا را آزار میداد همه این رفتارهای بد شروین باعث شد که مونا قهر کند ، او با بچه به خانه پدرش رفت و مدتی ماند . چندی بعد با وساطت بزرگترها که از شوهرش قول گرفته بودند که در رفتارش تغییری ایجاد کند باز به خانه برگشت ، چند ماهی شروین رفتار خودش را کنترل میکرد در همین موقع مونا متوجه شد که دوباره بچه دار شده است خیلی ناراحت شد چون ملیکا تازه دوساله شده بود و هنوز به نگهداری توسط مادر نیاز شدید داشت .
    او وقتی فکر میکرد که دوباره نه ماه دیگر را باید تحمل کند خیلی رنج میکشید ، شروین هم طاقت نیاورد و دوباره همان رفتار قبل را پیش گرفت، مونا با یک بچه در دست و یک بچه در شکم و وضعیت ویار سخت بدنبال آرامش و کمک میگشت اما رفتارهای بچه صفت شوهرش او را آزار میداد . بعد از نه ماه خداوند دختر ملوسی به آنها داد ، با آمدن آیدا بجای آسایش، زندگی آنها همه روزه در تلاطم بود و درگیری و دعوا همچنان ادامه داشت. و روز بروز هم بیشتر میشد و پس از مدتی شروین سر به هوا خانه را ترک کرد و همسر در مانده و مستاصل وافسرده اش را با دو دختر کوچک تنها گذاشت . مونا شدت عصبیتش بالا رفته و باعث شده بود که با کوچکترین صدا از کوره در برود، او گاهی آیدا کوچولو را هنگام تمیز کردن در دستشویی میزد بطوریکه نقش دستش رو پای بچه می‌ماند و اینجور دق دلش را از بدبیاری سر بچه ها خالی میکرد. از فامیل فقط خانواده خودش با او رفت و آمد میکردند و خرجی زندگی را پدرش به او میداد ، طوری بچه ها را ترسانده بود ، از خواب که بیدار می شدند تا چند ساعت از تخت بیرون نمی آمدند ، آیدا با اینکه کوچک و گیج و منگ بود و درست حالیش نمی شد ولی ترس از مادر در وجودش لانه کرده بود.
    خواهرش نرگس که دانشجو بود بیشتر مواقع به آنها سرمیزد و می دید که مونا چقدر آشفته و درهم ریخته شده. روزی مونا به نرگس گفت من از فردا میروم دادگاه دنبال طلاقم . مونا برای طلاق چندین بار دادگاه رفت و شروین که انگاری از خدا این جدایی راخواسته بود خوشحال شد ، بعد از صدور حکم طلاق قرار شد مبلغی ماهانه بعنوان نفقه به دخترانش پرداخت کند، البته پدر مونا کمک خرج آنها بود ، پدر خواست که اورا بیاورد نزد خودش زندگی کند اما مونا نمی خواست آسایش خانواده پدرش را بهم بریزد و با دو فرزندش در خانه اجاره ایی خودش ماند. بعد از طلاق طوفان عصبانیت او زیادتر شد و مرتب به ملیکا گوشزد میکرد همانطور که پدرتان شما را ول کرد من هم شما را اگر اذیت کنید ول میکنم. مونا در منزل گاهی سیگار می کشید بچه ها اضطراب این را داشتند که روزی مادرشان آنها را ول کند، این حالت باعث شده بود آیدای دوساله بعضی وقتها بی دلیل گریه کند و مونا هم او را در چنین مواقعی به باد کتک می‌گرفت . مونا از بس عصبی بود دیگر به کتک زدن بچها اکتفا نمی‌کرد بلکه طاقتش که طاق می شد برای فروکش کردن آن با کبریت کمر دخترها را می‌سوزاند و تمام نفرتش از شروین را با سوزاندن و فریاد آنها از زندگی میگرفت ، بچها در چنین مواقعی مثل بید میلرزیدن وهیچ پناهی نداشتند . و به آنها گفته بود که به خاله نرگس و یا پدر و مادر بزرگ چیزی نگوید والا بیشتر تنبیه می شوند. حال و روز بچه ها هم مانند مونا خوب نبود و روحیه پریشانی داشتند وترس تمام وجودشان را گرفته بود و حتی توان حرف زدن با مادرشان را هم نداشتند ، نفس بچه ها گرفته شده بود ، آنها روزها گوشه ایی کز میکردن و بربر بمادر که در خانه سیگار می‌کشید و خانه را آغشته به دود میکرد و یا به تلویزیون نگاه میکردند. روزی مونا بخاطر کثیفی کردن برای آیدا کبریت آورد که باسن او را بسوزاند ، ملیکا که شش سال داشت آمد که از خواهرش دفاع کند و مونا روی دستهای ملیکا و آیدا را سوزاند ، و مثل همیشه بعد از تنبیه دخترها خودش نیز همزمان با آنها شروع به گریه کردن و ندامت و پشیمانی کرد ، مونا کنترل خودش را از دست داده بود و ناخن‌هایش را میجوید و مرتب با دست ابروهای خود را میکند و یا دست میکرد تو موهای سرش و آنها را هم میکشید و میکند ، خیلی کم طاقت و بی تحمل شده بود و شبها با قرص اعصاب می‌خوابید. تنها دل خوشی بچه ها رفتن به خانه پدر بزرگ و یا آمدن خاله نرگس بود، خاله در که میزد انگاری بچه ها پر میگرفتند و از قفس رها میشدند ، خاله نرگس بعد از احوالپرسی با خواهرش دخترها را صدا میکرد و به بغل میگرفت و تغذیه به آنها میداد . آنروز نرگس یکهو دید که دست بچه ها سوزانده شده ، دادی سر مونا زد و گفت مگر دیوانه ای، این چه کاریه که با طفلهای معصوم خودت کردی ؟!! ملیکا که ناگهان ترس از او دور شده بود بلافاصله لباس خود را بالا زد و کمر و باسن آیدا را نشان خاله نرگس داد. نرگس مانند شعله آتش شد و خواهرش را به باد کتک گرفت. مونا میگفت بله من دیوانه ام . نرگس زنگ زد به خانه، آنها که آمدند مادرش گفت، مگر تو مادر نیستی که اینگونه ظلم به دخترانت کرده ای . مونا شروع به گریه کرد و گفت زندگی تیره و تار من را نمی بینید شروین من را آتش زد و رفت و له و نابود کرد من را چرا با این دو دختر تنها گذاشت . در جامعه جای من کجاست ؟ نگاه وحرف مردم برای من سنگین است من در جوانی مانند مهره سوخته ای شده ام که باید دور انداخته شوم و مادر فریاد زد مونا تو اولین و آخرین نفر نیستی . خیلی ها طلاق گرفتند و به زندگی خود ادامه میدهند .‌ نرگس گفت مادر ، مونا بهمراه بچه ها باید برود مشاوره بشود چون کار از این حرفها و نصیحت‌ها گذشته است.
    فردای آنروز نرگس، مونا را برد پیش روانپزشک بعد از کلی حرف زدن ، دکتر به نرگس گفت، خوب کردی او را آوردی چون وضعش از نظر روحیه خیلی خراب است اگر دیر می شد ممکن بود بچه ها و خودش را بکشد و گفت ،ملیکا و آیدا را هم باید نزد روانشناس کودک ببرید و به نرگس گفت مونا چندین ماه باید بیاید تا کلا روحیه اش عوض شود و نتیجه روانشناس کودک هم برایم مهم است. ملیکا وآیدا را با روحیه بدتر از مادرشان را بردند نزد روانشناس وبعد نتیجه را به روانپزشک مادرش اعلام کردند. حال دخترها از مادر بدتر بود و گفته شد که حالا حالا هم آنها باید روان درمانی بشوند. ملیکا آن سال میخواست برود کلاس اول و روانشناس گفت اگر با آن روحیه خراب مدرسه می‌رفت، درآنجا خورد می شد ، چون این بچه تمام وجودش ترس و اضطراب است . آیدا کوچولو بیشتر ضربه خورده ، چون از وقتی بدنیا آمده فقط خشونت وترس را تجربه کرده و اصلا شکل واقعی یک بچه را بخود نگرفته بود و برای معالجه از همه بیشتر به زمان نیاز داشت و طبق دستور دکتر ، برای کنترل اوضاع باید همیشه یکنفر در کنار مونا و بچه ها میماند . پدر مجبور شد آپارتمان بالا سر واحد خود را برای آنها اجاره کند چون گفته شده بود این مادر از نظر روحی صلاحیت نگه داری فرزندانش را ندارد و باید خانواده در کنارشان باشند. بعد از یکسال درمان ، مونا از نظر روحی کمی بهتر شد و ملیکا با رفتن به مدرسه روحیه اش را بدست آورد . دکتر نیز به مونا گفته بود که طلاق آخر دنیا نیست که شما خودت و بچه ها را نابود کردی .
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 04-06-2019 at 03:10. دليل: اندازه قلم

  3. #73
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    80

    پيش فرض داستان کوتاه- تیغ و خط

    تیغ و خط
    پدرم در گچساران در تعمیرگاه خودروهای شرکت نفت کار میکرد و چون شرکتی نبودیم در یک اتاق منازل شرکتی بصورت کرایه نشینی زندگی میکردیم ،در کوچه ما چند کارمند ارمنی وجود داشت ، بچه های ارمنی ها ، خیلی تمیز ومرتب لباس می پوشیدند، من وبرادرهایم نیز سفید و خوش قیافه و تمیز وخوش تیپ بودیم، فامیل به ما میگفتند بچه انگلیسی ، مادرم خیاط بود و برای ما پسرها لباسهای زیبا میدوخت، ما هم همیشه تر و تمیز و شیک ، مثل بچه ارمنی ها به مدرسه یا کوچه میرفتیم، پنج سال و نیم داشتم و بصورت مستمع آزاد به مدرسه رفتم و درس و املای فارسی را کمتر از شش ماه خوب یاد گرفتم و از همان موقع علاقه زیاد به مطالعه و مجله خواندن داشتم، و مجله های آن زمان مثل کیهان بچه ها و زن روز و جوانان رامیخواندم هر چند که معانی بعضی از جملات که مربوط به بزرگسالان بود را درک نمیکردم ، بعدها عضو کتابخانه شهر شده و بشدت علاقمند به خواندن کتاب شدم ، دایره لغات و اطلاعاتم به نسبت همسالانم که در کوچه ها بیشتر وقت خود را ، با توپ بازی هدر میدادند بالاتر رفت ، همین موضوعات باعث بغضی در بین همکلاسیهایم وبچه های کوچه شده بود ،آنها تصور میکردند، که متکبرم، زیرا اخلاق من طوری بود،که همه را برای دوستی انتخاب نمیکردم، چون بعضی از آنها از نظر فهم واخلاقی هم سطح من نبودند ، یک روز عصر از مدرسه که آمدم مادرم گفت : جمشید برو حمام و بعد بیا عصرانه ات را بخور ،حمام که کردم پیش خودم گفتم تا چای و پنیر آماده کنند یه سر بروم بیرون وبه کوچه رفتم، مسعود ورضا دو برادر بودند آنها در کوچه ایستاده بودند ، رفتم کنارشان ، رضا از من بزرگتر و مسعود کوچک تر بود ، شروع به حرف زدن کردیم، بیجهت بین من و رضا بحث بالا گرفت، مسعود همیشه یک حسادت پنهانی نسبت بمن داشت، در یک چشم هم زدن یک تیغ سیاه ناست دوسوسمار که به یک تکه چوب وصل کرده بود از جیبش بیرون آورد و گفت با این شمشیر میزنمت و یکدفعه از گیجگاه و بغل چشم تا پايین دهانم آن تیغ را کشید، صورتم شکافته وغرق خون شدم، سرخی خون روی چشمم را پوشاند ، بطرف خانه دویدم ، به اتاق که رسیدم حالم بد شد و افتادم ، مادرم که صورت شکافته و چشم خونیم را دید خیلی ترسید ، نیمه بیهوش با خانواده مسعود به درمانگاه شرکت بردنم، و برای اینکه پذیرشم کنند در آنجا گفتند که من اسمم رضا است و با برادرم با تیغ بازی میکردیم که این حادثه رخ داده است ، صورتم را سیزده بخیه درشت زدند، یکماه حالم خوب نبود و چون تب میکردم مدرسه نمیرفتم ،پانسمان روی زخم را که برداشتند هر وقت در آیینه که نگاه میکردم از دیدن قیافه ام افسرده می شدم ، از آن شهر که نقل مکان کردیم ، میدانستم هرگز نام مسعود از یادم نمیرود ، بعدها هر وقت میخواستم عکس بگیرم بمن میگفتند ؛ صورتت را به چپ بگردان تا در عکس قسمت سالم چهره ات دیده بشه، بهمین علت هر چه عکس دارم بخاطر اون بخیه های درشت ، بشکل کج ایستاده ام ، همیشه از وجود این خط من ناراحت بودم، و هرجا یکبار دیده میشدم دیگران بخاطر این خط من را به ذهن خود میسپاردند، و از ذهنشان پاک نمیشدم در دوران جوانی بخاطر این خط ،اعتماد به نفسم پایین آمده بود، به سربازی که رفتم گاهی افسرها بد رفتاری میکردند چون فکر میکردند قبلا چاقو کش بوده ام ،همیشه فکر میکردم اگر قرار است روزی ازدواج کنم ، با این خط صورتم ، خانواده دختر به دید اراذل و اوباش به من نگاه میکنند، این فکر شده بود ملک ذهنم، تا اینکه بعد از سربازی در یک شرکت بزرگ استخدام شدم، و چند سال بعد با خانواده به خواستگاری دوست خواهرم رفتیم، در دلم میگفتم ، شاید بخاطر این خط صورتم جواب رد بشنوم، اما خوشبختانه همسرم جواب بله را داد ، وقتی از خط صورتم سوال کرد، به او توضیح دادم ،ودر انتها من گفتم ؛ منتظر شنیدن جواب نه از شما بودم ،اما همسرم گفت؛ اتفاقاْ من بخاطر خط صورتت بیشتر از شما خوشم آمد، در محیط کار چون خط صورتم باعث اعتماد بنفس کم برایم شده بود ، سعی کردم بیش از دانسته های مورد نیاز برای کنترل موجودی انبار، فرا بگیرم و به دانش کارم وسعت بیشتر از پیشینیان و دیگران بدهم ، بخاطرهمین بعضی از همکارانم به من آچار فرانسه میگفتند ،در آنجا نیز متوجه میشدم ،که گاهی بعضی از همکاران که حسادت داشتند پشت سرم مهمل گویی میکنند و متاسفانه اینگونه افراد اشخاصی هستند که با حفظ ظاهر خود را متشخص جا میزنند اما در واقع بعلت امی بودن قادر به کنترل حسادت خود نبودند ، در کار از نظر بازدهی و کیفیت حرف اول را میزدم و سرپرستانی که دلسوز و با هدف بودند اگر مشکلی پیش می آمد برای چگونگی رفع آن با من مشورت میکردند ویا اینکه گاهی میخواستند در مقابل بخشهای فنی شرکت که برای بخش ما بعلت غیر فنی بودن، تره هم خورد نمیکردند با ارایه اطلاعات مستدل و صحیح و یا با رفتن به جلسه حفظ آبروی اداره را به خاطر مجرب و فنی بودن عهده دار شوم، سالهای آخر خدمت قبل از بازنشستگی ، روشهایی ساده و کارآمد و بهینه را برای راحتی و سرعت در کار ابداع کردم و همکارانی که ارزش کارم را میدانستند خیلی افسوس میخوردند که پس از چهل سال در حال رفتن هستم ، اما آنها که ریاکار بودند ، به یاوه گویی خود اینگونه ادامه میدادند که این آقا با این نحوه و سبک کارش نمیخواهد از شرکت برود و احتمالا بدنبال این است که بعد از بازنشستگی از او دعوت کنند که بماند !! ، اما چون میخواستم برای خودم دیگر زندگی کنم به هیچ دعوت به کاری که از من شد ، پاسخ مثبت ندادم گرچه هنوز کماکان به همکارانم پاسخ سوالات کاریشان را می دهم ، امروز که این داستان را نوشتم بخاطر این بود که پسر کوچکم گفت ، بابا بزرگ راستی این خط توصورتت مال چیه و من داستان تیغ و خط صورتم که قبلا خیلی بزرگ و الان کوچک شده را نیز برای او با این داستان توضیح دادم .
    فاطمه امیری کهنوج
    Last edited by جعفر طاهری; 07-06-2019 at 05:14. دليل: اندازه قلم

  4. #74
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    80

    پيش فرض عزت الله

    عزت الله
    محترم وپروین دو دوست و همسایه بودند،از کودکی در کوچه با سایر دختران بازی میکردند محترم بزرگتر بود و یک سال مردود شده بود ، و با پروین در کلاس یازدهم همکلاس شده بود، آنها در تمام روز با هم بودند و فقط زمان خواب از هم جدا می شدند، محترم ناف بران پسر عمویش بود، خانواده عموی محترم ،چهار پسر و یک دختر بودند، زن عمو فوت شده بود، و عمو تمام وقتش را سرکار بود، هر کسی کار شخصیش را خود انجام میداد، تنها دختر خانه لیلا بود و برای سایرین پخت و پز میکرد ، تقی نامزد محترم دومین فرزند، پسری آرام وکاری بود ، بعد از اینکه سربازی را تمام کرد، عمه زهره به برادرش رسول گفت بهتر است که تقی را زن بدهی ، تا بار مسئولیت پخت و پز لیلا در خانه کمتر شود.

    عزت الله فرزند اول عمو رسول ، پسری شیک پوش و عیاش و هوسران و کم کار بود، او همیشه به نحوی با احساس خود بزرگ بینی و طلبکاری مایه دردسر خانواده بود و بیشتر مواقع بیرون از منزل و با دوستانش بود، عزت خرج خود را از پدر و گاهی مواقع با انجام برق کشی منازل و یا کار کوتاه مدت در شرکتهای خارجی که در منطقه بودند در می آورد و تمام پول‌هایش را برای تهیه لباس و عیش نوش و شب گذارنی استفاده میکرد، او طبعی حساس داشت و تا دختری را میدید ، شیفته اش می شد و چندی بعد نیز دلزده میشد ، عزت سنش در حال بالا رفتن بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود.
    برنامه ازدواج تقی و محترم ردیف شده بود ، مقداری طلا از مادر خدا بیامرز تقی مانده بود , پدر تقی طلاها را به خواهرش داد و گفت ، اینها را به عروس بدهید ،شاید خواست عوض کند و بجایش جدید بخرد، با کمک عمه و لیلا وخانواده عروس مقدمات جشن عروسی در حال بر گزاری بود ، پروین از اینکه دوستش میخواست ازدواج کند و او را تنها بگذارد ، افسرده وناراحت بود، و این اواخر دایم در کنار محترم بود و گاهی اشک می‌ریخت ، او شبها بخانه خودشان نمی‌رفت و با محترم می‌خوابید ، میدانست که زمان کوتاهی محترم در کنارش هست، در این رفت و آمدها عزت الله آن شب که در حال برنامه ریزی برای آوردن ارکستر موسیقی بود ، پروین دوست محترم را در خانه آنها دید ، و با او نیز گپ از عروسی و حرفهای قشنگ زد و تا دیر وقت آنجا بود، آخر شب که در حال رفتن بود ، محترم احساس کرد که بین عزت و پروین جرقه ای از احساس خواستن زده شد و همین جرقه بعدا باعث بوجود آمدن عشقی در پروین گردید ،عزت دیگر شبها هم ،جهت برنامه ریزی همراه با تقی نزد محترم که پروین همانجا بود می آمد، وتا دیر موقع میماندند، آرام آرام پروین از عزت که اولین تجربه عشقیش بود ،خوشش آمد قرار بود آخر هفته مراسم جشن برگزار شود ،عمو رسول چون اولین پسرش را زن میداد، سه شبانه روز جشن گرفت،تمام پسران او بخاطر جشن شاد و خرم بودند، عزت هم سر خوش بود ، و با پروین مرتب می‌رقصید,عزت از پروین بزرگتر بود ،و هنر نفوذ و مفتون کردن را خوب بلد بود
    او در مدت کوتاهی توانسته بود ، دل دختر جوان هفده ساله و بی تجربه را بخوبی برباید، پروین دیگر دلتنگ محترم نبود و حواسش در جای دیگری درحال پرواز بود ، عزت ده سال تفاوت سنی با پروین داشت و در رشته عاشقی استاد بود، و به راحتی قاپ قلب دختر جوان را ربوده بود، در این سه شب یک لحظه از همدیگر آنها دور نمی شدند، و در پایکوبی ورقص نقل مجلس شده بودند، عزت آنچنان در زیر گوشش زمزمه میکرد، که هوش حواس پروین فقط دور محور عزت خوشگذران میگذشت، عزت با فن بیان توانسته بود، پروین را شیفته. و مدهوش خود نماید ، پروین با پوشیدن لباسهای زیبا دلربایی میکرد، و هرشب خود را مطابق ساز موسیقی جدید کوک میکرد، او چشمهایی درشت و موی مشکی و اندامی لاغر و کشیده داشت و مانند گلی که تازه از غنچه رَسته بود، خودنمایی میکرد ، گاهی در کنار عروس و داماد عکس میگرفت، و لحظه ای در رقص، مانند پروانه ایی پر می گشود، و دمی بعد با لبخند در کنار عزت به پایکوبی می پرداخت ، گرچه پاهایش روی زمین بود اما چنان غرق خوشی شده بود که گویی در آسمان است، و چیزی او را آرام نمی‌کرد، بجز نگاه زیرکانه عزت که استادانه او را به دام عشق کشانده بود،جشن عروسی بخوشی از دید پروین بپایان رسید ، در خانه عمو رسول که دو کوچه آنطرف‌تر آنها بود ، یک اتاق را به عروس و داماد اختصاص داده بودند.
    پروین پدر و مادری ساکت و متینی داشت، پدرش در سازمانی کار میکرد، فرزندان آنها دو دختر و یک پسر زرنگ و درسخوان بودند، پروین با نمرات عالی هرسال قبول می شد. او بعد از آن جشن عروسی کلا دیگر دل و دماغ درس خواندن را نداشت ، بعداز گذشت یک هفته از جشن بجای رفتن به مدرسه بیشتر مواقع خانه عمو رسول نزد محترم میرفت ،این بار نه بخاطر محترم بلکه بخاطر دیدن عزت که به نزد آنها می آمد. عزت میخ خود را خوب به تخته کوفته و راه رسم دلدادگی را به پروین تلقین کرده بود، بی تجربگی و لج بازی همراه سن کمش باعث گردید که پروین به خانواده اعلام کند ،که دیگر مدرسه نمیرود ،وخودش را در خانه محترم حبس کرده بود ،وپایش را بر زمین میکوبید ,که عاشق عزت شده و تا زمانیکه او را به عقد عزت در نیاوردند ، ممکن است که اعتصاب غذا هم بکند ، پدر ومادر پروین مات و مبهوت مانده بودند که این مسئله را چگونه برای فرزند کم سنشان توضیح و تفسیر کنند ،حرفها و نصیحت ها و پند ها را گفتند .اما بی فایده بود.
    خانواده خیلی مستأصل شدند آنها در یک عمل انجام شده قرار گرفته بودند با سیاست پدرانه ومهر مادرانه با پروین صحبت کردند اما پروین می‌گفت مرغ یک پا دارد و بالجبازی کودکانه هر گونه حیله خانواده را نقش بر آب کرد ، پروین بالاخره با لجبازی خانواده را مجبور به قبول ازدواج با مردی که پدرش، وضعیت غیرعادی او را می‌دانست که در ازدواج آنها در آینده احتمالا موفقیتی وجود ندارد
    ، کرد .
    پدر و مادر پروین با تمام ناراحتی و نگرانی پس از خواستگاری ، بناچار تن به عقد این دو نفر دادند و دخترشان را به عقد عزت در آوردند ، پروین برای نامزدبازی فقط یکماه خوش بود، پس از آن چون عزت به شب نشینی وعیش ونوش و قمار بازی عادت داشت و تازگی نیز به دود افیون هم رو آورده بود کمتر نزد پروین می آمد ، از آنجایی که عزت به شیک پوشی وخوش تیپی معروف بود هنوز خیلی ها گول ظاهرش را می‌خوردند و حرفها و قولهایش را باور داشتند و او می‌توانست هزینه زندگی پر خرجش را با کلک و وعده از این و آن تهیه و تامین کند ، پروین با اینکه یکسال به پایان گرفتن دیپلمش مانده بود دیگر بعد از عقد به مدرسه نرفت ،
    مادر بیچاره علیرغم میلش در حال تکمیل جهیزیه پروین بود ، عزت به پدرش گفته بود ماشینی بخرد تا مخارج زندگیش را با آن در بیاورد ،و پروین را نیز که اخیرا ناراحت است دلخوش کرده و به گردش ببرد ، پدر مجبور شد ماشین دست دومی تهیه کند و به او بدهد، با خرید ماشین یللی وتللی عزت بیشتر شد ، یکماه پس از عقدشان که گذشت عزت برای ندیدن پروین مرتب از دست او فرار میکرد ، و بهانه و دلیل هایی بی خود برایش می آورد، زنهای همسایه به پروین میگفتند ازدواج که کنید بهتر میشود و دلخوشی پروین به این حرفها بود ، پروین به محترم می‌گفت ، که عزت مرد زندگی نیست ، سر تا پایش دروغ و لاف هست ،محترم اینها را به تقی می‌گفت و تقی گلایه ها را به عزت میرساند ، اما گوش شنوا ، که وجود نداشت ، عزت بجای کار با ماشینش ، دوستان خود را سوار کرده و بدنبال مشروب خوری و تریاک کشی و خوشگذارانی بود ،
    بالاخره بعد از شش ماه با جشنی که پدر پروین تدارک آن را دیده بود ، هر دو به خانه بخت اجاره ای که به شکرانه رسول تهیه شده بود، رفتند ، همان شب ازدواج عزت خود را به پروین نشان داد ، وقتی عروس و داماد را در حجله گذاشتند ، بعد از اینکه همه مهمانها رفتند ، عزت همان شب به عروس گفته بود میروم تا یکساعت دیگر بر میگردم ، و حتی صبر نکرد که لباس سنگین عروس که موجب آزارش بود را با کمک از تنش در آورد ، عزت آنشب رفت به دنبال امیال شخصی خودش و تا صبح با دوستان همپالگیش به شراب خوری و کشیدن افیون و خوشگذرانی گذراند ، سپیده دم آقا داماد بخانه برگشت و عروس را همان گونه که ترک کرده بود سر جایش گریان و نشسته دید و این خاطره بد را برای همیشه در ذهن پروین بجا گذاشت،
    پروین بیچاره محکوم به انتخاب بد خود شده بود، موتور ماشین عزت بعلت عدم رسیدگی و تعویض روغن بعد از مدتی یاطاقان زد ،و برای همیشه افتادگوشه حیاط منزل ،عزت که هنوز سر خوش و شکل ظاهری خوبی داشت، در سازمانی مشغول بکار شد، وبعد از یکسال پستی مناسب به او داده شد، اما از آنجایی که دنبال عیاشی بود و دودی شده بود ،در هیچ سازمانی و اداره ای دوام نمی آورد، چون شبها تا دیر وقت با دوستانش بیدار بود، وصبح توان بلند شدن از خواب را نداشت.
    عزت ، پروین را یک هفته خانه پدر خودش میبرد و هفته بعدی خانه مادر پروین می‌رفتند تا مشکل غذایی آنها حل شود ،‌ عزت چون بی نظم بود ، مرتب از این شرکت اخراج و به آن شرکت برای کار میرفت ، یکسال از ازدواج آنها می‌گذشت، پروین از این وضعیت کلافه شده بود، عزت به پروین به چشم بچه نگاه میکرد ، وتسلط زیادی روی او داشت. پروین هم فکر میکرد ،که رفتار عزت درست است.
    محترم شوهرش در شهرداری کارمند بود ،زندگیشان رونق گرفته بود، از طرف شهرداری به آنها زمینی داده بودند و درحال ساخت خانه بودند ، خدا هم به آنها یک دختری داده بود، پروین بیشتر وقتها بخاطر فرار از تنهایی از دختر محترم نگه داری میکرد ، پروین وقتی دانست که عزت در زندگی پیشرفتی نمیکند، تصمیم به ادامه تحصیل در مدرسه شبانه گرفت، چون قبلا خیلی زرنگ و درسخوان بود، کار عزت این بود ،که پروین را ساعت پنج عصر به دبیرستان ببرد و ساعت نه او را بر گرداند،
    پروین با محترم درد دل میکرد و می‌دانست که شوهرش با برادرش زمین تا آسمان تفاوت دارد، در ضمن از دعواهای رسول با عزت می‌دانست که او به دود هم آلوده شده است ، همین موضوع او را افسرده کرده بود و از غصه معتاد بودن عزت ، غم به سینه گرفته و از زندگی نا امید شده بود،
    بارها مادر میدید .که پروین آن شور و شعف جوانی را ندارد ، و مانند گلی در حال پژمرده شدن است. پروین گول ظاهر عزت را خورده بود. و به انتخاب نا آگاه خود لعنت میفرستاد. پدر ومادر پروین که متوجه زندگی نابسامانش شده بودند به او کمک مالی میکردند. عزت ماشین موتور سوخته را به زیر قیمت فروخت تا بتواند خرج عیاشیش کند ، عزت شش ماه کار میکرد و یکسال بیکار میگشت و از آن پول استفاده میکرد، آن دوران کار فراوان و پول زیادی شرکتها به کارمندان موقت میدادند ، با این وضع بد زندگی سال سوم خداوند به آنها پسری بنام سینا عطا کرد، پروین مدرک دیپلم خود را گرفته بود ، واز نظر مالی در وضع بدی قرار داشتند و دستش جلو خانواده خودش و پدر شوهرش همیشه دراز بود ، گاهی هم تقی کمکی به آنها میکرد ، پروین که دیگر از این شرایط خسته شده بود ، شبی از تقی خواهش کرد اگر میشود ،بعنوان منشی در شهرداری کاری برای او دست و پا کند، تقی هم که در شهرداری حرفش خریدار داشت از رییس درخواست کار برای پروین کرد و بعد از مدتی زن برادرش بعنوان منشی استخدام شد ، عزت بعلت شب بیداری و کشیدن تریاک از خماری صبحها توان بیدار شدن را نداشت و چون پروین سر کار می‌رفت ،عزت از سینا نگه داری میکرد، و در غیاب زنش رفیقان ناباب او به در خانه اش می آمدند و در منزل بساط دود و دم براه می انداختند، وقتی بعد از ظهر پروین می آمد جر و بحثشان برای این عمل عزت بالا می‌گرفت، عزت هنوز هم تصور میکرد که پروین بچه است و می‌تواند او را دور بزند، اما پروین می‌دانست که در چاهی که خودش کنده افتاده است و هیچ کس غیر از خودش نمی‌تواند او و فرزندش را نجات بدهد. کم کم پروین دور عزت را خط کشیده بود. خیلی‌ از زنها آنموقع در زمان خواستگاری پروین را ارشاد کردند که دست از عزت بکشد اما شور جوانی و عشق ، چشم او را کور کرده بود ، خرج خانه را پروین در می آورد و آرام آرام در کار خود پیشرفت کرده بود، و یک منشی ساده نبود و با دستگاه کامپیوتر و تلکس کار انجام میداد ، عزت همچنان غرق در مواد شده بود ، و همه فامیل از حال او با خبر شده بودند رسول و برادرانش با عزت دعوای مفصلی کردند، اما بی نتیجه و بیفایده بود.
    عزت بخاطر خرید و فروش تریاک به زندان افتاد ، پروین در شأن خودش نمی‌دانست که به ملاقات شوهرش برود ، پدرش رسول به ملاقات پسرش می‌رفت ، پروین یکی دو بار با رسول به زندان جهت دیدن عزت بیشتر نرفت و بهانه اش کارش بود، زندگی پروین با وجود عزت به نابودی و زوال کشیده شده بود، پروین نان آور خانه بود. و مخارج عزت را هم میداد، غم وغصه در چهره پروین هویدا بود ، هر کس در اولین نگاه میفهمید که این خانم چه غم بزرگی دارد، با همکارش خانم رستمی دوست شده بود ,رستمی می‌دانست که پلیس شوهر پروین را گرفته و در زندان است ،پروین سینا را بخانه مادرش و گاهی نزد محترم می‌گذاشت و به سرکار میرفت ، پروین گفته بود که عزت را هنوز دوست دارد ، اما او در حال و هوای دیگری است ، پروین پول‌هایش را جمع کرد وشهرداری زمینی به ایشان داد و او با کمک خانواده اش و برادر شوهرش تقی
    خانه دو خوابه ای در آن زمین ساختند ، وقتی که عزت از زندان برگشت آنها در حال نقل مکان بودند، عزت کمی بهتر شده بود و به اصطلاح میخواست که مرد زندگی باشد، و پروین با رو زدن به این و آن کاری در شهرداری برایش پیدا کرد ، عزت حالا شده بود آقای بالا سر ،صبحها سینای چهار ساله را به خانه محترم میبرد و بعد به اتفاق همسرش سرکار میرفتند ، شش ماهی بود که کار میکرد، زندگی آنها برای اولین بار به روال عادی زندگی دیگران برگشته بود که همسایه جدیدی دیوار به دیوار آنها بنام آقای فرجی آمده بود ، در همان نگاه اول لبهای سیاه و سست بودن بدن فرجی ، نشان از حال بد و اعتیاد او میداد، پروین چند مدتی بود که احساس سر گیجه و بی حالی داشت ،به دکتر که مراجعه کرد ، گفت که باردار است، چون حالش خیلی بد میشد، از کار مرخصی می‌گرفت و با سینا به خانه مادرش برای استراحت می‌رفت ،حالا خانه خالی شده بود، و عزت با فرجی دوست صمیمی شدند و نبودن پروین ،رفت و آمد فرجی را به خانه آنها زیاد کرده بود، وعزت هم که دنبال چنین فرصتی بود. خانم فرجی در نبود پروین غذا آماده میکرد ، و فرجی با عزت نهار را نزد هم میخوردند ، بعد از دو ماهی پروین توسط همکاری خبر دار شد که ای دل غافل عزت درست سر کار نمی‌رود، پروین به خانه خود رفت و متوجه دوستی بین فرجی وعزت شد ، عزت توسط فرجی دوباره به دود آلوده شده بود، عزت را بخاطر نامنظم بودن اخراج کردند ، و پروین با آن شکم بزرگ سر کار می‌رفت او که ماههای آخر بارداری را میگذارند، مثل هر زنی نیاز شدید به همسرش داشت که در کنارش باشد و با او همدردی کند. چند روزی بود که عزت ناپدید شده بود ، پروین به تقی ماجرای غیبت عزت را گفت ، بعد از پی جویی متوجه شدن که خانم فرجی با عزت به شهری دیگر گریخته‌اند که باهم زندگی کنند. واین بزرگترین ضربه ای بود، که عزت دوباره به پروین زده بود. از غصه و ناراحتی ونگرانی به سقط جنین تهدید شده بود، دوباره محترم و پدر عزت وخانواده خودش به کمک پروین آمدند. رسول گفته بود که دیگر عزت فرزند من نیست، و او را عاق کرده بود، چون زندگی یک زن جوان و فرزندش را بیهوده خراب کرده و تمام عمر آبرو داری ما را بی آبرو کرده و با یک زن فاسد رفته است.
    پروین از غصه حرفی نمی زد، و بالاخره آنشب با کمک محترم وتقی و پدرش او را به زایشگاه بردند و پسرش ساسان را بدنیا آورد. پروین وقتی بخانه آمد با خودش عهدی بست که تا عمر دارد هرگز دیگر عزت را نبیند.
    حالا دو فرزند داشت، و باید بیشتر حواسش را به زندگیش جمع میکرد ، سینا را به مهد میفرستاد و ساسان را نزد مادرش میگذاشت ،تا از سر کار برگردد. خواهرش وینا که دانشجو بود شبها نزد پروین می‌خوابید و بعضی مواقع روزها از ساسان نگهداری میکرد.
    پروین دیگر به زندگی بدون همسر عادت کرده بود، خانواده عزت از اینکار پسرشان شرمنده بودند. سینا را بمدرسه فرستاد، خانه کوچکش را فروخت و در محله بهتری خانه جدیدی خرید ، او همچنان به زندگی با بچه های خود چسبیده بود ، وینا شبها برای بچه ها قصه می‌گفت. پروین مرتب در کارش پیشرفت داشت و به خانواده خودش بیشتر وابسته شده بود و از خانواده عزت فاصله میگرفت، فقط گاهی با محترم در ارتباط بود ، محل کار تقی وپروین در یکجا نبود. رییس و همکاران قدیمی داستان زندگی پروین را می‌دانستند برای او احترام خاصی قایل بودند.
    تا آن روز بد و لعنتی بعد از مدتها آرامش دوباره تکرار شد ، و پروین را لرزاند، عزت بعداز ده سال خوشگذارانی و عیاشی فیلش هوا هندوستان کرده بود و به خانه پدریش برگشته بود ، ناصر برادر خود را فرستاده بود ،که سینا وساسان را بیاوردند تا او آنها را ببیند. زمانی که سینا گفت مادر، عمو ناصر دنبالمان آمده و میخواهیم برویم پدر را ببینیم ، پروین آشفته شد ولی سکوت کرد وهیچ حرفی نزد. ساسان که معنی پدر را درک نمی‌کرد با آنها نرفت.
    سینا حالا چهارده ساله شده بود و از پدرش خاطره ای واضح نداشت ، لحظه دیدار پدر و پسر در خانه پدربزرگ دیدنی بود ، وقتی که عزت پسرش را دید که بزرگ و نوجوان شده و همدیگر را در آغوش گرفتند اشک پدر بزرگ و حاضرین را در آوردند. وقتی عزت پسرش را خوب بوسید از او حال پروین و ساسان را سوال کرد ، سینا گفت چرا مادر را ول کردی؟ و او سرش را پایین انداخت وحرفی برای گفتن نداشت چون تمام نگاهها روی عزت سنگینی میکرد احساس میکرد که همگی او را تف ولعنت میکنند. عصر جای خود را به تاریکی میداد ، سینا بهمراه پدر خود به طرف خانه مادر براه افتادند ، سینا کلید را وارد در کرد و در راهرو ایستاد و صدا کرد مادر مادر . پدرش بیرون ایستاده بود و منتظر بود که تعارفش کنند، سینا گفت مادر پدرم آمده شما را ببیند. مادر با صدای بلند گفت: برود همانجایی که بوده ، من دیگر نمی‌خواهم او را ببینم ، پدرت حالا که کفگیرش به ته دیگ خورده برگشته است. او میداند در چه وضعی من را ول کرد. بدترین عذاب دنیا برای یک زن، ترک شوهرش بخاطر زن دیگری است، همه رفتارهای بد او را دیدم ،وگذشت کردم ، اما دیگر طاقت دیدن او را ندارم.
    پدر رو به سینا گفت من زن خود را طلاق داده ام وتوبه کرده ام ، حالم هم خوبست و میخواهم با شما زندگی کنم. مادر فریاد زد من به زندگیم سر سامان داده ام ،نمیخواهم دوباره زندگی من و فرزندانم را خراب کنی ، اگر نمی‌روی تا من از خانه بروم نزد خانواده ام ، یکبار حرف آنها را گوش نکردم تا تو من را نابود کردی ،اما دیگر بچه نیستم ،الان با عقل و تجربه حرف میزنم. از زندگی ما دور شو، همانطوریکه ده سال نبودی و ما راحت زندگی کردیم ،باز هم برو دنبال عیاشی وخوشی خودت، ما را هم بگذار بحال خودمان. ساسان از گوشه پنجره به پدرش نگاه میکرد وشاهد دعوای پدر و مادرش بود سینا دید که مادر خیلی از آمدن پدر عصبی شده و با پدرش به خانه پدر بزرگشان برگشتند.
    فردای آنروز عزت با محترم صحبت کرد، و خواهش کرد .که آنها را صلح دهد . پدر بزرگ هم میخواست که یکبار دیگر پروین شوهرش را ببخشد او می‌دانست که مقصر پسرش است، اما فکر میکرد که اگر بچه ها همراه پدر و مادر باشند ،در خانواده کمبود یکیشان احساس نمی‌شود. آنشب ساسان و پروین بخانه پدرش رفتند و در آنجاخوابیدند. فردا شب محترم به دیدن پروین رفت و کلی با پروین حرف زد، پروین گفت محترم شما کلا داستان زندگی من را میدانید اما بعضی رنجهای من را نمی‌دانید .یک دختر بزرگترین خاطراتش شب عروسیش است که آنشب عزت من را تا صبح رهاکرد و رفت، من نمی‌توانستم به پدرش یا خانواده خودم اینها را بگویم و بدترین زجر که بمن داد زمان بار داریم بود که من را در ماههای آخر تنها گذاشت و با یک زن فاسد رفت. شما خیلی از عذابهایی که من کشیدم را نمی‌دانید و
    نمیتوانم دیگر یکساعت کنارش باشم چون فرد معتاد هیچ گونه غیرتی ندارد واگر برگردد باعث نابودی و گرفتن آرامش دو پسر من میشود، خواهشن فعلا که زندگی من را به تباهی کشاند، بگذارید فرزندانم در آسایش زندگی کنند.
    من که سر بار کسی نشدم ، پس کسی هم مزاحم من نشود. سینا چند روزی مرتب نزد پدرش می‌رفت و پیش او میماند. محترم تمام حرفهای پروین را به عزت گفت و عزت فقط سرش را پایین انداخته وگفت؛ همه گفته های پروین درست است ، من زندگی پروین را تباه کردم. عزت چند روزی مانده و دوباره رفت بجایی که قبلا زندگی میکرد.
    پروین سعی میکرد که از خانواده عزت فاصله بگیرد.
    خانواده عزت برادرانش همه ازدواج کردند و دیگر پروین در عروسی و عزای خانواده آنها شرکت نمی‌کرد. هرجا هم آنها را میدید راه خود را کج کرده و میرفت،
    و زندگیش را با خانواده خودش یکی کرده بود ، وینا ازدواج کرده بود ، ساسان هم بزرگ شده و سینا دانشگاه میرفت و برای او ماشینی خریداری کرده بودند.
    روزی پروین به محترم گفت؛ درخواست طلاق داده ام وتا چند ماه آینده طلاق غیابی میگیرم. قبلا فکر میکردم که شاید عزت لج کند و بیاید و پسرهایم را بگیرد ، حالا فرزندانم بزرگ شده اند وخودشان تمایل ندارند نزد پدری معتاد باشند. زندگی پروین بخوشی می‌گذاشت وسعی کرده بود که عزت را از ذهن خود پاک کند ، اما این رنجها و خاطرات همچنان همراه او بود.
    تا اینکه باز دوباره سرو کله عزت پیدا شد ،به وسیله تلفن با سینا در ارتباط بود ، اما ساسان با پدرش هیچگونه رابطه ای نداشت و دوست نداشت که حتی پدر خود را ببیند.
    سینا چند مدت بود که با پدرش که به خانه پدربزرگ آمده بود رفت و آمد میکرد ، روزی به مادرش تا اسم عزت را آورد بلافاصله رنگ مادرش عوض شد ، نگاهی به پسر کرد و گفت؛ سینا مواظب باش پدر معتاد سعی میکند که فرزند خود را هم معتاد کند واز فرزندش تغذیه کند ، پس از پدرت فاصله بگیر.
    سینا گفت اون رفته خونش را عوض کرده وخوب شده مادر گفت ؛من میدانم هرکس خوب شود اما پدر تو خوب شدنی نیست ، از زمان جوانی تا الان که مسن شده همیشه آلوده بوده ،چندین بار برادرانش او را ترک دادند اما همیشه بی فایده بوده،
    سینا گفت مادر نمی‌خواهی همگی با هم زندگی کنیم ، پدرم میگوید توبه کرده ، مادر از کوره در رفت و داستان شب عروسی خود را هم به سینا گفت، فرار پدر با خانم فرجی را هم تعریف کرد ، و بخشی از زندگی نکتبار با پدر معتادش را بازگو کرد ، و گفت ؛ سینا بگذار حرمت پدرت نزد تو باقی بماند ، بعضی از حرفها را هم نمیشود گفت ، دوباره من و خودتان را غرق نکنید.
    بگو دست از سر ما بردارد. پدرت بر من حرام شده چون من طلاق خود را گرفته ام ، برود جایی که سالها آنجا بوده است.
    اسم عزت تنم را میلرزاند ، چه برسد که ببینمش ،من کابوس او را بسختی از ذهنم پاک کرده ام وخودم را با زندگی جدید وفق دادم ، دیگر اسمش را هم پیشم نیاور،
    سینا مخفیانه کمک مالی به پدرش میکرد . و دوباره پدر که دیگر در خانواده پدری نیز جایگاهی نداشت بسوی دیار خود رفت.
    بعداز یکسال رسول فوت کرد و غیر از سینا کسی از خانواده مادریش به فاتحه پدر بزرگ سینا نیامدند. چون نمی‌خواستند چشمشان در چشم عزت بیفتند.
    سینا دانشگاه خود را با معدل خوب تمام کرد و ساسان به دانشگاه میرفت. پروین برای ارتقاى شغلی مدرک لیسانس خود را همراه با فرزندانش گرفت ، و پست خوبی نیز به او تفویض شد، سینا کماکان بوسیله تلفن با پدرش در ارتباط بود و بطور مرتب مثل سایر عموهایش کمک مالی به پدرش میکرد و پروین از این موضوع بی خبر بود. یکروز شخصی به سینا زنگ زد که پدرت بیمار است، بیا او را ملاقات بکن، سینا به مادرش گفت من چند روز با عمو ناصر مسافرت میروم ، سینا نمیخواست که مادرش را ناراحت کند و بهانه رفتن را گردش و تفریح اعلام کرد او همراه عمو ناصر به دیدن پدر در شهرستان دیگری رفتند، وقتی آنجا رسیدند متوجه شدند اوضاع پدر از اعتیاد شدید دوباره خیلی خراب شده، او که شبه ولگرد شده بود با امثال خودش همخانه شده وحال خوبی نداشت و بجای مصرف مواد سنتی به مواد جدید صنعتی رو آورده بود. سینا و ناصر مدتی نزد او ماندند و او را برای چندمین بار ترک اعتیاد و مداوا کردند و اتاقی برایش اجاره کرده و لوازمی خریدند و مقداری نیز در حسابش پول گذاشتند ، سینا به دوست پدر که مرد سالمی بود گفت که دورا دور از او مواظبت کند و دایم با او در ارتباط خواهد بود ، و گفت نمیتوانم او را خانه مادرم ببرم ، چون مادرم که یک عمر وقت خود را برای بزرگ کردن من و برادرم گذاشته عصبی وبیمار میشود، سپس سینا و عمو ناصر برگشتند و حرفی از ملاقات با پدر زده نشد.
    در شهرداری بخش نوسازی پیاده رو ها و آسفالت خیابانها را به صورت یک شرکت جنبی به مناقصه گذاشتند و پسران پروین برنده این مناقصه شدند و حمایت رییس پروین بخاطر آگاهی از تلاش او، باعث شد علاوه بر سرپرستی قسمت خودش ، او ناظر کار آن قسمت نیز شود و با وامی که به شرکت آنها دادند، کار خود را بنحو احسن انجام میدادند. روزی دوست پدر پیام فرستاد که پدرت بر اثر مصرف زیاد مواد امروز از دنیا رفته و سینا با اندوه زیاد با کلیه افراد خانواده پدری مراسم خاکسپاری پدر را بر گزار کردند. محترم که شوهرش بازنشسته شده بود، به اصفهان رفته بود و وقتی بخاطر مراسم آمده بود، از پروین خواست که فقط بیاید و عزت را حلال کند ، پسرها هم همین را خواستند و پروین فقط روز خاکسپاری آمد و دیگر در مراسم شرکت نکرد. سینا تا مدتها ناراحت بود که چرا پدرش روش زندگی کردن را بلد نبود. پروین همه چیز را تمام شده فرض میکرد و به آرامش رسیده بود.
    پروین یک ساختمان سه طبقه که سه آپارتمان داشت مخصوص خانواده اش خریداری کرد. دختری که همکار پروین بود ،را برای سینا گرفت. ساسان با دوست دانشگاهی خودش تازه عشق و قرار نامزدی گذاشته بودند. پروین رو به ساسان کرد، و گفت: من چهل روز عاشق شدم و چهل سال تاوان پس دادم. تو حواست باشد. بچه ها گفتند هر عشقی تاوانی دارد و پروین برای ساسان که تا آنزمان داستان زندگیش را نمیدانست تعریف کرد. پروین پس از بازنشسته شدن بخاطر تسلط و تجربه رییس همان شرکت نوسازی معابر شد و پسرانش نیز معاونین او بودند. پروین در آرامش با نوه اش و فرزندان و عروسها زندگی میکرد.
    فاطمه امیری کهنوج


    Last edited by جعفر طاهری; 13-08-2019 at 04:17. دليل: اندازه قلم

+ جواب دادن به اين بحث
صفحه 8 از 8 اولاول ... 45678

جواب سريع جواب سريع


* چنانچه از قبل در انجمن ثبت نام کرده اید و دارای نام کاربری هستید ، ابتدا وارد سایت شوید ( این فرم مخصوص ارسال پاسخ توسط کاربران میهمان است )
همچنین با داشتن اکانت گوگل ( جی میل ) میتوانید از لینک بالای سایت استفاده کنید و سریعا در سایت وارد شوید

تاریخ شمسی امسال (98) را بصورت 4رقمی وارد کنید

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما می توانید تاپیک جدید ایجاد کنید
  • شما می توانید پاسخ ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •