تبلیغات :
با گوآنی صاحب وب سایت شو و کسب درآمد کن
پیشبینی فوتبال
لیست قیمت تبلت
دستگاه جوجه کشی
دستگاه جوجه کشی حرفه ای
[ سفارش آگهی متنی ]



+ جواب دادن به اين بحث
صفحه 7 از 7 اولاول ... 34567
نمايش نتايج 61 به 62 از 62

نام تاپيک: داستانها و خاطرات فاطمه امیری کهنوج

  1. #61
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    69

    پيش فرض

    ماهک قسمت دوم
    ماهک از نظر روحی ضربه خورده بود او در بازار تا مدتها خجالت می‌کشید که بگوید طلاق گرفته است افسردگی به سراغش آمده بود ولی چون سرگرم کار بود کمتر در فکر و غم و غصه فرو می‌رفت، سیگار فروش‌ها و مغازه دارها می‌دانستند که او طلاق گرفته ولی چیزی به او نمی‌گفتند، ماهک روزها کار میکرد و شبها گاهی بر اثر فشار تنهایی با بچه هایش نزد مادرش می‌خوابید، میترا را نامزد کرده بودند و باز ماهک با کمک مادرش جهیزیه خواهر را آماده میکردند ، بعد از یکسال میترا هم به خانه بخت رفت.پسرها کارِ، خانه داری را درست بلد نبودند و گوهر بیشتر وقتها به کمک آنها می آمد.ماهک و مادر صبح ها برای تهیه سیگار به ترمینال می‌رفتند تا اینکه راننده ماشینی که آنها را بخانه رسانده بود کمی با مادر حرف زد و متوجه شد که آنها هر روز برای خرید به ترمینال می آیند و آن آقای راننده هم سعی کرد صبح ها درب ترمینال باشد چون گلویش پیش ماهک گیر کرده بود، تراب با مادر ماهک صحبت کرد ،تراب پسر سی و دوساله ای بود .مادر ماهک شرایط ماهک را گفت، بعد به تراب گفت خودت باهاش حرف بزن و از نزدیک بچه های ماهک را ببین که آیا میتوانی برای آنها پدری کنی تراب گفت من تمام شرایط را میپذیرم وکلی با ماهک حرف زد از نزدیک محل کار ماهک را دید با بچه ها نیز در پارک و رستوران صحبت کرد، گیسو پنج ساله به مهد کودک می‌رفت ستار کوچکتر بود و ماهک دوسال بعد که بیست و هفت ساله بود با کلی شرایط به عقد تراب در آمد و با هم زندگی را شروع کردند ،تراب علاوه بر کار روی تاکسی آزاد، ماشین چکی نیز خرید و فروش میکرد، دیگر نیازی نبود که ماهک برای کار به بازار برود تراب ماهک را راننده کرد و بعد ماشینی به او داد تا راحت‌تر بچه ها را به مهد و مدرسه ببرد. مادر ماهک چون بیمار شده بود تا ظهر فقط کار میکرد و پسر بزرگش را جای ماهک گذاشت که کمک خرج خانواده باشد ماهک درخانه از بچه هایش نگهداری میکرد.زندگی کمی روی خوش به او نشان داده بود، بدی کار تراب این بود که اگر چکی پاس نمیشد او هم نمی‌توانست اتوموبیل خرید و فروش کند تا یکسال و نیم زندگی آنها خوب میگذشت تا اینکه چکی با مبلغ زیاد پاس نشد و تراب نتوانست پول طرف خود را بدهد آنها دچار مشکل شدند به همین ترتیب چندین نفر صدایشان در آمد روزی که تراب در کنار دوستان چکی خود جر‌ و بحث میکرد، درگیری بالا گرفت و در آن وسط کسی از آن چند نفر یک چاقو در شکم تراب فرو کرد تا بیمارستان او را رساندند و بعد همگی آقایون فرار کردند. زخم تراب در بیمارستان عفونت کرد، و تراب فوت کرد، آن شخص که چاقو زده بود کلا ناپدید شد و بقیه به حبس افتادند ،ماهک بیچاره در عزای شوهر اینقدر اشک ریخت که تا مدتها داغون بود. باز خانواده به کمکش آمدند، همگی نگران ماهک بودند تمام افرادیکه در زندان بودند حبس های کوتاه مدت خود را کشیدند و از زندان بیرون آمدند ماهک ماشین تراب را برای خرج کفن و دفن او فروخت و فقط ماشین خودش را داشت، ماهک باز برای خرجی وتحصیل زندگی مجبور شد به بازار برود،برادرش جای ماهک بساط پهن میکرد ، این بار همگی از این اتفاق برای ماهک متأثر بودند و با احترام رعایتِ حالِ ماهک را میکردند.ماهک بیست و نه ساله دوباره بیوه شده بود اما هنوز زیبایی و جذابیت خود را داشت ، برادرش چون از سربازی معاف شده بود زمانیکه ماهک به بازار آمد پا شد رفت شاگرد یک مکانیک شد و آنجا شروع بکار کرد، ماهک با کوله باری از درد ورنج وزجر باز هم سر پا بود وسعی میکرد کسی از ناراحتی درونیش خبر دار نشود، چون به فکر آینده فرزندانش بود و میخواست آنها آسوده زندگی کنند وفقط خودش رنج را بکشد ، تا مدتها آرام و آهسته به بازار میامد گرچه از درون داغون بود، اما در مقابل مغازه داران محکم و استوار بود ،مشتریهای قدیم خود را داشت با آنها حرف میزد و دیگر سعی میکرد به چیزی فکر نکند ، دو سال از فوت تراب گذشته بود تا اینکه یک مشتری خوش تیپ و قدبلندی می آمد که مرتب نزد او سیگار می‌گرفت و گپی کوتاه با او میزد، این مشتری بعد از خرید سیگار به مغازه شیرینی فروشی می‌رفت و آنجا مدتی میماند، این کار چندین بار تکرار شد ،ماهک هنوز جذابیت وچشمهای گیرای گذشته اش را داشت ،روزی شیرینی فروش که تمام زندگی ماهک رامیدانست با ماهک صحبت کرد و گفت اسماعیل از شما خوشش آمده ،ماهک جواب نه را داد وگفت من بدیمن هستم ودیگر کسی را نمیخواهم بدبخت کنم و شانس شوهر داری ندارم، شیرینی فروش گفت خیلی وقت است که می آید و درباره شما از من تحقیق میکند ومن تمام زندگی شما را برایش تعریف کرده ام و اسماعیل قبول دارد از شما و دو فرزندانتان نگه داری کند،درضمن شما خیلی جوان هستید واین تصمیم برای زندگیت خوب است ،اسماعیل هر روز از ماهک سیگار میخرید و با او برای رضایت حرف میزد، ماهک از اینکه دوباره وارد زندگی جدید شود و از اول روابط شوهرداری را شروع کند ترسیده و دلزده شده بود ، اسماعیل در زندگی اولش موفق نشده بود و فکر میکرد که ماهک چون تجربه زندگی را دارد برای او بهتر است و آنقدر سماجت بخرج داد تا بلاخره ماهک تسلیم شد که اسماعیل را قبول کند ، آنها به زیارت شاه چراغ رفتند و در برگشت با بچه ها به خانه جدید نقل مکان کردند، بچه ها به اسماعیل از روز اول بابا میگفتند، اسماعیل هم از این وصلت راضی بود .ماهک دوباره بازار نمی‌رفت و جایگاهش را به برادر کوچکش داده بود، مادر نیز چون بیمار بود درست به بازار نمی‌رفت، ماهک در سی و دو سالگی زندگی با همسر سوم خود را شروع کرد و تا مدتی خوشحال بود ،باز خودش بچه ها را به مدرسه میبرد و دوباره خانم خانه شده بود بدبختانه این مدت روزهای خوش کوتاه بود و طولی نکشید که دید اسماعیل علاوه بر سیگار ، تریاک هم مصرف میکند او خیلی ناراحت شد و گفت این کارت درست نیست اسماعیل گفت تفریحی میکشم دقت که کرد متوجه شد که خرج خانه را اسماعیل با خرید و فروش تریاک در میاورد، خیلی نگران آینده پسرش شد ،روزها اسماعیل دنبال کارش می‌رفت و درآمد خوبی داشت تا اینکه روزی به ماهک گفت کاش تو راننده من میشدی تا پول بیشتری در بیاوریم و بچه ها راحتتر زندگی کنند و دچار مشکل نشوند، وقتی اسماعیل اسم بچه ها را آورد، ماهک در دلش گفت وظیفه اسماعیل نیست که مخارج آنها را تامین کند و قبول کرد که با او برای کار برود، بعضی روزها که می‌رفت ترسی در وجودش بود که اگر دستگیر شود چکار کند، چون دوباره بچه هایش سرگردان میشدند، راه دیگری بجز رفتن با اسماعیل نداشت، ماهک به آدرسهایی که اسماعیل میداد می‌رفت و ماشین را در پارکینگ خانه آنها میگذاشت و بعد از نیم ساعت می آمد و ماشین را میبرد منزلشان ، و اسماعیل از جا سازی، تریاکها را برداشته و با موتور می‌رفت و به مشتری‌هاییش میداد، وضع مالی آنها خوب شده بود و ماشین بهتری گرفتند ،مشتری‌های اسماعیل رو به افزایش بودند و قدیمی‌ها درب منزل نیز می آمدند، ترس ماهک ریخته شد و خرج خانه را به خوبی در می آوردند و زندگی راحتی داشتند ،تا اینکه بعد از چند سال فروشندگی یکروز که لو رفته بودند در حالیکه ماهک رانندگی میکرد و اسماعیل نشئه و چرت میزد مامورها ماشین را متوقف و تفتیش کردند و محموله را از جا سازی در آوردند و هر دو راهی زندان شدند، ماهک خیلی ناراحت ونگران بچه ها بود و به شانس بدش لعنت میفرستاد ،گوهر بچه ها را به مادرش تحویل و ستار فرزند ماهک با دایی بزرگش سجاد برای کار به مکانیکی رفت ،بچه ها دلشان برای مادر می‌سوخت ونگران او بودند، مادربزرگ دیگر بازار نمی‌رفت و بجز دایی بزرگ ، دایی کوچک که جای مادر سیگار می‌فروخت نیز خرج آنها را تامین میکرد.ماهک از دست اسماعیل ناراحت بود وبخودش می‌گفت چرا با او در این راه رفته است اسماعیل گفته بود بعد از طلاق زن اولش به اعتیاد رو آورده است،ماهک می‌گفت کاش گول ظاهر اسماعیل را نمیخوردم ، در دادگاه بدوی ماهک به پنج و اسماعیل به هشت سال زندان محکوم شدند .ماهک بخاطر بچه هایش مدام گریه میکرد، برادرش خانه آنها را که رهنی بود به صاحبخانه پس داد و پول رهن را به وکیلی دادند تا بلکه از مدت حبس ماهک کم کند، و با گردن گرفتن جرم توسط اسماعیل سه سال زندان برایش بریدند، او شبانه روز ناراحت بود و اشک میریخت و روزگارش از آنچه بود سیاهتر شده بود ، در بند ،خانمهای دیگری که فروشنده مواد بودند نیز وجود داشتند، اشرف که جرمش همانند او بود او را دلداری میداد، و میگفت سعی کن در کلاسهایی که در زندان میگذارند شرکت کنی و اگر ندامت حقیقی را در تو ببینند و قرآن را حفظ کنی حتما تخفیف در حبست داده میشود ، خودت را در این مدت سرگرم کن، چه بخندی و یا گریه کنی باید جرمت را بکشی ،ماهک به کلاس قرآن واحکام واخلاق و باز آموزی تربیتی می‌رفت ، روزهای ملاقاتی که دخترش و پسرش را می‌دید تمام شب گریه میکرد وحالش بد میشد، با اشرف دوست شده بود و گپ می‌زدند و لوازم و لباسهای خود را مرتب و هربار نوبتی اتاقشان را جارو میکردند ، در خرید از بوفه و غذا با هم شریک بودند ،ستار در مکانیکی کار میکرد و از پولی که در می آورد به حساب مادرش نیز می‌ریخت ،تا اینکه ماهک به دادگاه احضار شد، چون از طرف دخترش گیسو نامه ای نوشته شده بود که ما بدون مادر، زندگی برایمان خیلی سخت است، او که حافظ قرآن شده بود و مسئولین رضایت ازش داشتند ،مشمول عفو شد و بعد از دوسال آزاد شد ،ستار مادرش را به خانه مادربزرگ که بیمار و از غصه ماهک از پا در آمده بود، برد و تا مدتی در خانه مادر ماندند و با کمک ستار و برادرانش خانه ای کرایه کرد ،گیسو بعلت بی سرپرستی و نداری هنگامیکه مادرش زندان بود ترک تحصیل کرده بود، خرج خانه با پول ستار که شاگرد مکانیک بود به جایی نمی‌رسید و ماهک مجبور بود روزگار را بسختی بگذارند چون دیگر رویش نمیشد که برود بازار و سیگار فروشی کند، دائم در فکر زندگی نکبت بارش بود ، کمکهای خانواده به او کمتر شده بود، یکسال از آزادیش گذشته بود خیلی فکر میکرد و باخودش کلنجار می‌رفت، تامین معیشت روزانه دردی بود که تمام سالهای زندگیش را با آن گذرانده بود تا اینکه دید بعضی از مشتریهای اسماعیل می آمدند در خانه و به او در قبال دریافت تریاک پیشنهاد پول خوبی میدهند، این رفت وآمدها باعث وسوسه شد چون بی پولی عذابش میداد او بخوبی با عمده فروشان تریاک که در دسترس بودند آشنایی داشت ، برای گیسو مرتب خواستگار میامد ،یک پسر پر و پا قرص خواستگارش بود و گیسو بخاطر زندانی بودن مادرش یک سال او را دوانده بود ،ماهک داستان خواستگار را می‌دانست و در جریان بود که گیسو هم او را میخواهد ،ماهک به یکی از دوستان اسماعیل پیام داد که به فرزین بگو بیاید نزد من کارش دارم،ماهک چون زندانی شده بود دوست نداشت که بیرون از خانه زیاد آفتابی شود ،فرزین آمد ،ماهک گفت من از زندان در امده ام خرج زندگیم را نمیتوانم دربیاورم، شما برایم کمی تریاک بده تا من به همین مشتری‌هایی که مال اسماعیل هستند بدهم وخرج زندگیم را در بیاورم .فرزین با افراد کله گنده ای کار میکرد وچون از قبل ماهک را می‌شناخت قبول کرد و برایش هفته ای کمی تریاک می آورد، ماهک خُرده فروشی میکرد وچون دل خوشی از اسماعیل نداشت که به این راه کشیده بودش، درخواست طلاق غیابی داد و چندی بعد طلاق گرفت . تا مدتها به همین منوال گذشت روزی فرزین با دوستش شه قلی به منزل ماهک آمدند، ماهک به بچه ها گفته بود اینها دوستان قدیمی ما هستند،او از آنها پذیرایی کرد و قلیان برای فرزین و شه قلی چاق کرد، و از سختی های زندگی خودش را برای شه قلی تعریف کرد و گفت از اسماعیل هم طلاق گرفته است، شه قلی گفت من کمکت میکنم فرزین گفت شه قلی سر دسته همگی این آدمهایی که شما میشناسی هست ، شه قلی زن وسه فرزندش در شهر دیگری اسکان داشتند و از نظر مالی وضعش توپ بود .آن روز گذشت و بعد از آن شه قلی خودش چند بار تنهایی به خانه آنها آمد و کمکهایی به او کرد،گیسو نامزد شده بود و این آمد و رفت های شه قلی بی منظور نبود.شه قلی پس از چند بار که به خانه ماهک آمد ، پیشنهاد داد که من مال و منال زیاد دارم، اگر شما قبول کنی که زن من شوی خانه با لوازم کامل و ماشین در همین شهر برایت میگیرم و بهترین جهیزیه برای دخترت گیسو نیز تهیه میکنم و شما هم بشوید خانم خانه من و هیچ کمی و کاستی در زندگیت دیگر نخواهی داشت ،زن اولم آزادم گذاشته و گفته میتوانم زن دیگری بگیرم و کارم ندارد، درضمن شما در شهر خودتان میمانید ،ماهک کمی خجالت کشید و گفت برای من دیرشده و شانس ندارم و ممکن است اتفاقی برای شما بیفتد. شه قلی گفت تا حالا هرچه ازدواج کردی با افراد کم درآمد بوده اما من با آنها فرق دارم ،ماهک سی هشت ساله بود، اگر دستی بصورتش میکشید و لباس زیبایی میپوشید و مویی رنگ میکرد با جذابیت وچشمهای میشی که داشت دل هر کسی را میربود،ماهک هیچ جوابی نداد تا بلکه مدتی فکر کند، شه قلی قول همه چیز را داده بود که فرزندانش را هم خوشبخت میکند ماهک با گیسو حرف زد و او می‌دانست که چند مدت دیگر ازدواج میکند و از این خانه میرود و ستار هم چند سال بعد بدنبال زندگیش رفته و مادرش تنها میشود، گیسو به مادر گفت هرچه شما فکر میکنید درست است، انجام بدهید ما ناراحت نمی‌شویم من با دلیل به ستار توضیح میدهم و طبق قولش ستار را مجاب کرد، ماهک به شه قلی گفته بود که میخواهم این موضوع را فعلا بکسی نگویی و بین خودمان بماند، او نیز قبول کرده و ماهک را پنهانی به محضر برد و به عقد خودش در آورد و کلی طلا برایش خرید که تا آن زمان ماهک اینقدر طلا بچشمش ندیده بود و بلافاصله جهیزیه دخترش را نیز خرید و با جشنِ باشکوهی گیسو به خانه بخت رفت. گوهر که چندی بعد ماجرای شه قلی را از زبان ماهک شنیده بود به مادر و برادرانش موضوع را گفت و آنها هم گفتند دیگر صلاحش دست خودش است، شه قلی خانه را عوض کرد و ماشین خوبی برای ماهک خرید وچون او را دوست داشت می‌گفت میخواهم در سفرهایم شما همراه من باشید چون رانندگی بلد هستی روزها من رانندگی میکنم و شبها شما ، زن اولم رانندگی بلد نبود، روی خوش زندگی بطرف ماهک برگشته بود، ماهک باردار شد ودر سن چهل سالگی پسری بنام مجید بدنیا آورد، شه قلی از تولد فرزندش خیلی خوشحال شد، او از زن اولش یک پسر و دو دختر داشت، مادر ماهک که بیمار بود ،فلج و حالش وخیم شد او را به بیمارستان بردند و بیچاره دوام نیاورد و فوت کرد. تمام خرج کفن و دفن و مراسم را شه قلی داد. ماهک دو سال بعد پسرش حمید را بدنیا آورد،بعد از سختیهای زیاد در زندگی با به دنیا آوردن دو پسر برای شوهرش عزیز و احترام و عزتش زیاد شد چون شه قلی از زن اولش فقط یک پسر داشت، زندگی بخوشی پیش می‌رفت و آنها جر و بحث خاصی با هم نداشتند


  2. #62
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    69

    پيش فرض

    ماهک قسمت سوم
    سجاد برادر بزرگ ماهک ازدواج کرد و ستار عاشق دختری بود و قرار بود که برای او خواستگاری بروند ، ماهک به شه قلی گفت دوست دارم خانه ستار آماده شود و بعدا ازدواج کند، شه قلی گفت چشم اما در حال حاضر مشکلی هست که تا مدتی کسی را ندارم که محموله زیاد و سودآوری برایم حمل کند مگر اینکه خودمان اینکار را بکنیم و به ماهک پیشنهاد داد که با یک وانت نزدیک مرز بروند و دوستی را ملاقات کنند و کف وانت را پر از محموله کرده تا بتوانند با فروش خوب آن، خانه ای برای ستار بخرند، چند روز بعد ماهک مجید پنج و حمید سه ساله را خانه گیسو گذاشت و گفت با شه قلی می‌رویم مسافرت دو سه روزه و زود بر میگردیم، آنها بسوی مرز رفتند و یک شب منزل دوست شه قلی ماندند و زیر بار پیاز چند کیسه تریاک گذاشته و فردا حرکت کردند، در آنجا دوستی گفت، بطری یک لیتری بنزین با فندک ببرید که اگر گیر افتادید چون محموله زیاد و حکم اعدامتان حتمی است قبل از اینکه بار شما را بگیرند، بنزین بریزید و بار را به آتش بکشید تا مقدار و وزن محموله بدست مامور ها نیفتد و ثبت نشود ، شه قلی یک بطری خالی نوشابه خانوادگی را از بنزین پر کرد و یک فندک را با چسب به بدنه آن وصل کرد و زیر صندلی راننده گذاشت و این موضوع را به ماهک گفت، شه قلی چشمانش برای رانندگی در شب خوب نبود و نتیجه گرفتند او تا قبل از تاریکی رانندگی کند و با آمدن تاریکی که به ایست و بازرسی ها نیز میرسیدند ماهک راننده باشد به اینصورت شک ماموران نیز کمتر میشد، غروب ماهک پشت فرمان نشست و حرکت کردند ، ایست بازرسی اول و دوم را تا ساعت دو شب با سوال و تجسس جزئی رد کردند، ساعت حدود چهار صبح بود که به‌ ایست بازرسی آخر که سوم بود رسیدند . ماموران ویژه همراه با دو سگ تجسس آلمانی در حال بازرسی کامیونی که از مسیر کنار کشیده، بودند ، مامور نزدیک راه بند به بارشان که پیاز بود و روکش نداشت نگاهی کرد و با دست اشاره کرد که راه باز است و بروند ،ماهک هول کرد و کلاچ را زود ول کرد و وانت خاموش شد شه قلی که همیشه این دیگران بودند که برایش تریاکها را رد میکردند وحشتزده شد و به ماهک آهسته گفت برو برو برو در همین هنگام ناگهان یکی از سگها که قسمت راست کامیون آورده شده بود ، بند گردن خود را کشید و از دست مامور خارج و بسمت وانت دوید و با رسیدن به آن ،پس از بو کردن قسمت عقب و پائین وانت، شروع به پارس کردن کرد، ماهک با دست لرزان استارت زد و وانت روشن شد و قبل از اینکه حرکت بکند ماموری که بدنبال سگش بصورت دویده آمده بود، در وانت سمت شه قلی را باز و به بالا تنه او چنگ زده و او را به بیرون وانت انداخت و بلافاصله به او دست بند زد و دستور ایست با صدای بلند داد ، مامور راه بند تیغه های سوراخ کننده لاستیک را جلو کشید و مامور دیگری دوان دوان همراه با سیخی با سر مخصوص برای فرو کردن در بار، بسمت وانت آمد، ماهک قلبش از سینه داشت در میامد و تا بحال چنین صحنه هایی را ندیده بود، عقلش به او فرمان نمی‌داد و با غریزه دفاع از جان با سرعت عمل دنده را جا انداخت و وانت را بحرکت درآورد پس از عبور از تیغه های راه بند با صدای مهیبی لاستیک‌ها ترکیدند و سپس صدای فریاد شه قلی آمد که می‌گفت ماهک به ایست و صدای دو شلیک از تفنگی شنیده شد، ماهک حدود سیصد متر وانت را با لاستیک‌های پنچر از پاسگاه و روشنایی نورافکن‌ها دور کرد و ایستاد، دست به زیر صندلی برد، بطری بنزین را که زیر صندلی بود بیرون کشیده روی بار ماشین ریخت و با فندک آنرا به آتش کشید، دستهای خودش و لباس ماموری که با سیخ بالای بار رفته بود آتش گرفت، ماموری با دیدن آتش، کپسول آتش خاموش کن را برداشته بسمت شعله ها دوید و با گرفتن نازل کپسول، آب را به مامور آتش گرفته و ماهک پاشید و آنها را خاموش کرد ، آب کپسول تمام شد و امکان خاموش کردن بار وانت که با شعله زیاد در حال سوختن بود میسر نشد و لحظاتی بعد با ترکیدن باک بنزین شعله گسترش پیدا کرد و لباس مامور دیگری آتش گرفت و او با غلت زدن بر روی زمین، آتش لباسهایش را خاموش کرد ، ماهک را به داخل پاسگاه بردند وقتی روی صندلی نشست و افسر کشیک با اورژانس برای اعزام ماموران مصدوم و او به درمانگاه تماس می‌گرفت متوجه شد که دوباره مصیبت به او روی آورده و اشک در چشمانش جمع شد و به یاد زندان و دردسرهایش افتاد و تمام تصاویر سخت آن جلوی چشمانش رژه رفت، او میدانست که سرنوشت شومی در انتظارش است ، پس از بردن دو مامور و ماهک به درمانگاه نزدیک، برای پانسمان سوختگی ، ماهک را نیز در سلول مجزا در بازداشتگاه انداختند و آنها فردای آنروز با پرونده بزرگی به دادگستری شهرستان محل فرستاده و سپس به زندان روانه شدند،ماهک بخاطر بچه های کوچکش بشدت بهم ریخته و بی قراری میکرد اما ناچار بود تحمل کند، در زندان او را به اتاقی که تعداد افراد آن پنج نفر بود، فرستادند، تخت پایین را به او دادند کبری خانم تخت بالای سرش بود، وقتی روی تختش نشست، سیر دل گریه کرد، بعد کبری آمد کنار دستش و به او گفت حالا حالا ها باید گریه کنی آرام باش اگر در زندان صبور نباشی زندگی سخت میشود همگی مشکل داریم و بیشترمان بچه داریم پس زیاد بی تابی نکن، و سوال کرد برای چه زندانی شدی؟ همسرت را به آتش کشیدی و کشتی یا بخاطر مواد؟ ماهک گفت بخاطر مواد بود، ماشین پر از تریاک را آتش زدم و دستهای خودم را که میبینی باند پیچی شده بخاطر همان سوخته ، بدن و لباسهای دو مامور هم آتش گرفت اما یکیشون زیاد چیزیش نشد، دستهای خودم و بدن ماموری که بالای وانت مان بود و من حرکت کردم سوخته و داغون شده، لحظه ای بعد خانم لالی آمد و سلام کرد و کنار آنها نشست و گفت فکر نکن به اینجا عادت میکنی! شه قلی را بند مردها برده بودند، هیچ خبری از او نداشت. و فکرش پیش بچه ها بود، سیما و ملیحه وخاطره آمدند و همگی با او احوالپرسی کردند .خاطره مجرد و در باند سرقتی بود که همگی آنها گیر افتاده بودند، ماهک آنشب به یاد مجید و حمید اشک میریخت ، کبری گفت فردا میبرمت تا زنگ بزنی به خانواده ات و از دلواپسی بیرون بیایی، وخودت هم آرام شوی، خانم لالی سرپرست و ارشد اتاق بود و کلیه برنامه تمیز کاری و مرتب کردن بدستور او انجام می‌گرفت. لالی به سایرین گفت من راهی را بلدم و فردا خودم میبرمش تا بتواند زنگ بزند ماهک دیگر روی حرف زدن با بچه هایش را نداشت و میگفت میدانم که گیسو اسیر بچه های کوچک من می‌شود و از زندگیش لذت نمی‌برد. تاصبح خواب به چشمش نرفت فردا ساعت ده با ترفند لالی ، زنگ زد به خانه گیسو، وقتی شروع به حرف زدن کرد گیسو گفت مادر قرار بود دو سه روزه برگردی حالا پنج روز شده ؟ مادر گریه را سر داد و گفت ،من و شه قلی در فلان زندان هستیم و نمیتوانم علت زندانی شدنم را فعلا بگویم و تا اولین دادگاهم که یکماه دیگر است حق ملاقاتی ندارم ، حواست به بچه ها باشد ، مدت حرف زدن خیلی کوتاه بود و گوشی قطع شد. گیسو وقتی علت دیر کرد آنها را فهمید خیلی ناراحت شد و به ستار و دایی سجاد ماجرای زندانی شدن آنها را که گفت، بر سر خود ‌زده و فریاد کشیدند، ستار گفت هرطوری شده باید مادر را بیرون بیاوریم، گیسو گفت فعلا نمی‌توانیم تماس و یا او را ملاقات کنیم، بعد به شوهرش و خاله هایش گوهر و میترا نیز گفت ،آنها گفتند ماهک بد شانس است و همگی از ناراحتی دور خود می‌پیچیدند،ستار وقتی فهمید که مادر بخاطر تشکیل زندگی برای او دست بکار حمل تریاک زده و دستگیر شده چند بار ‌رفت تا ببیند می‌تواند او را ملاقات کند ولی موفق نشد، بهمن علت دیوانه وار هر روز به سر و کله خود میزد و بخودش فحش میداد ، گیسو به دایی سجاد گفته بود که ستار را آرام کنند. ماهک در زندان شبانه روز بیقرار بود، کبری او را با خود به هواخوری میبرد تا کمی آرام شود، بعد از مدت سر آمده او را به دادگاه بردند، ،وقتی در دادگاه بود، شه قلی را دستبند زده در گوشه ایی دید ،رئیس دادگاه به ماهک گفت خانم شما در دادگستری پرونده دارید و چند بار بازداشت شده و دوسال هم زندانی داشته اید و متاسفانه خلافکار با سابقه ایی هستید، و الان هم کار خیلی خطرناکی کردید که ماشینت را در محوطه ایست بازرسی آتش زدید، مامورهایی که آتش گرفته بودند ممکن بود بسوزند و بمیرند، تو حتی به خودت هم رحم نکرده ای و دستهایت را سوزانده ایی ،پرونده خلاف شما سنگین است و چون مقدار محموله مشخص نیست پس از بازجویی مجدد رسیدگی میکنیم و سری بعد حکم صادره را به شما اعلام میکنم.اما همسرت شه قلی پرونده ای از قبل نداشته ولی با رانندگی شما در ماشین حمل محموله بوده ،جرم ایشان نیز در دادگاه بعدی بررسی می شود.ماهک اشک می‌ریخت و شه قلی را صدا میکرد ،شه قلی به ماهک گفت نگران نباش، هر دو را دست بند زده و از دو در مجزا از دادگاه خارج کردند ، ماهک اعصابش خورد شده بود و امیدی نداشت ، دوستان هم بندش کنارش آمدند و دلداریش دادند. ماهک همچنان پریشان بود و حوصله کسی را نداشت کبری به او گفت استراحت کن تا حالت خوب شود. بعد از یک ماه از دادگاه به او اجازه تلفن زدن دادند و توانست باز صدای گیسو را بشنود و به او گفت میتونم سه هفته یکبار ملاقاتی از پشت شیشه داشته باشم، گیسو که پریشان شده بود به گریه افتاد، هفته بعد روز دوشنبه ملاقاتی بود، آنروز که گیسو وستار وسجاد وبرادر کوچکش بهمراه میترا و گوهر برای ملاقاتش آمدند، ماهک احوال مجید وحمید را میپرسید و مدام مراقبت از آنها را توصیه میکرد گیسو گفت بچه ها را نزد خواهر شوهرم گذاشته ام و حالشان خوب است و چون فعلا به آنها ملاقاتی نمیدادند نتوانستم بیارمشان، ماهک داستان دستگیری خود را برای آنها تعریف کرد و چقدر ستار از ناراحتی روی زانوی خود میزد و می‌گفت مادر ، مگر جان خودت را نمیخواستی!
    دیگر کار از کار گذشته بود و فایده نداشت در پایان ماهک گفت ،من از اول زندگیم بد شانس بودم و گفت طلاهایم و ماشین ما را بفروشید و وکیل برای من و شه قلی بگیرید و فلان جا پول گذاشته ام و خرج بچه هایم کنید ، ماهک اعصابش بهم ریخته بود و شبها نمی‌توانست بخوابد و با کبری رفت دکتر و خواهش کرد که قرص خواب به او بدهد تا بتواند بخوابد .ستار وگیسو و کلیه خواهر و برادرانش پریشان ومضطرب بودند که خدایا چه به سر ماهک میاید .زندگی در زندان برای ماهک رنج وعذاب بود وهرروز هزار فکر بسرش میزد که باز خدا را شکر که مامور نمرده بود، هرچه دوستان هم اتاقیش با او شوخی میکردند در عالم خود و دربدری آینده بچه‌هایش سیر میکرد ،روزها همچنان می‌گذشت هم اتاقی هایش می‌رفتند کلاسهای بازآموزی اخلاق و بافتنی و یا خیاطی و به ماهک پیشنهاد دادند که شما هم بیایید کلاس و او برای کمتر در خود فرو رفتن قبول کرد گرچه مدام دل و فکرش پیش بچه های کوچکش بود نمیدانست که چه بسر شه قلی آمده منتظر ماند تا به پسر و برادرش بگوید بروند ملاقات او و بگویند که مجید وحمید پیش گیسویند ونگران ماهک هم نباشد که حالش خوب است،خدا خدا میکرد که سه هفته بگذرد و دوشنبه برسد، روز موعود فرا رسید و آنها آمدند ماهک از ستار وسجاد خواهش کرد که مردها چهارشنبه ها ملاقاتی دارند و آنها بروند دیدن شوهرش و خبر از حالش بیاورند، به ماهک اعلام شد که شش ماه دیگر دادگاه داری و او می‌دانست که جرمش زیادست و چون شه قلی را دوست داشت ، در دلش می‌گفت کاش او آزاد و خانه بود و یا یکی از دونفر ما فقط در زندان بودیم و بخاطر بچه های کوچکمان اینقدر نگران نبودیم، زندگی در زندان برای او که طعم آزادی را میدانست خیلی سخت می‌گذشت و منتظر اعلام حکم دادگاه بود، تا مدت زندانیش را بداند، روزها با تأنی سپری می‌شدند و هر روز که میگذشت او را کم طاقت تر میکرد، ستار وسجاد ملاقات شه قلی رفته بودند و برای ماهک گفتند حالش خوب است فقط نگران حال شما و بچه ها است و گفته ناراحت نباش انشاالله همه چیز درست میشود و گفته بود مواظب حمید ومجید باشید، ماهک در همان ملاقات اول از گیسو خواست که خانه اش را به صاحب خانه پس بدهد و برود خانه او با بچه ها زندگی کند و گیسو هم اینکار را کرد، بعد از شش ماه توانستند ملاقات حضوری بگیرند، گیسو نهار مادر را درست کرده بود و به همراه ستار و مجید وحمید آمدند در یک سالن پیش هم ، وقتی ماهک بچه ها را دید بوسه بارانشان کرد و آنها را میبویید و اشک می‌ریخت، طفلک بچه ها هم مات و مبهوت بودند حمید را روی زانو راست و مجید را روی زانوی چپش نشاند و می‌گفت فقط بگذار سیر نگاهشان کنم من تشنه دیدار اینها هستم ، دوساعت خیلی زود گذشت، ماهک چون بچه ها را دیده بود بیشتر بیتابی میکرد و آنشب تا صبح بالشتش را خیس از اشک کرده بود. چند روز بعد ماهک آماده رفتن به دادگاه شد و در آنجا شوهرش را روی صندلی متهمین دید و از دور بهم سر تکان دادند ،جرم ماهک خوانده شد بعلت آتش زدن ماشین و به آتش کشیده شدن دو مامور ، و سوابق زندانی قبلی و بازداشتهای دوران سیگار فروشی خلافکار با سابقه شناخته شد و بعلت مشخص نبودن مقدار محموله و عدم همکاری برای اعلام مقدار آن که احتمالا خیلی زیاد بوده به اعدام محکوم گردید، ماهک از شنیدن حکم خشکش زده بود و از مامورینی که مصدوم شده و در دادگاه حضور داشتند خواهش کرد که او را ببخشند،اما دیگر فایده نداشت هرچه گفت من بچه کوچک دارم افاده نکرد ، شه قلی که سابقه ایی نداشت و اولین بارش بود، به ده سال حبس محکوم شد،آنروز، روز خیلی بدی برای ماهک بود و او را که آوردند به بند ،خودش را در اتاق روی تختش انداخت، دوستانش آمدند و پس از شنیدن حکم برایش گریه کردند و گفتند وکیل بگیر و اعتراض بزن ، دخترت گیسو یک وقت بگیرد با دو کودک بروند رئیس دادگستری را ببینند ، کمی او را آرام کردند و با قرص خواب خواباندند،برای ملاقات ستار و گیسو و خواهرش میترا آمدند، میترا باردار شده بود، از حکم سوال کردند و ماجرای آنروز دادگاه را تعریف کرد و همگی گریه کردند و قرار شد گیسو با دو طفل معصوم بروند و خواهش کنند که از اعدام او صرف نظر کنند ،ماهک اعتراض روی پرونده اش زد و قرار شد شش ماه بعد جوابش بیاید ، زندگی او هر روز با استرس و اضطراب می‌گذشت چون حکمش اعدام بود گاهی شبها کابوس میدید اخلاقش خیلی خراب شده بود و با همه بد رفتاری میکرد و تحمل شنیدن حرفها را نداشت و مرتب با سایر زندانیان درگیر میشد، توانش برای منطقی حرف زدن کم شده بود چون بقیه میدانستند که حکمش اعدام است تحملش میکردند و کسی سر بسرش نمی‌گذاشت. روز ها همچنان با مرارت افت روحی او نسبت به قبل می‌گذشت ، دیر از خواب بیدار میشد مرتب با سر نگهبان ها نزد پزشک میرفت و قرص اعصاب و خواب میگرفت، یکسال گذشت گیسو که نامه ای نوشته بود توانست با بچه ها نزد قاضی برود ،قاضی گفته بود کار مادر شما خیلی وقیح بوده او بجز ماشین ، مأموران را هم آتش زده، مادر شما از کودکی دنبال کارهای خلاف بوده ، چشم نامه شما را به استان می‌فرستم و بعد جواب آنها را به زندان می‌فرستیم ،ماهک هم که قبلا اعتراض زده و فرستاده بود، متاسفانه با هر دو نامه موافقت نشد ، ماهک پریشان حالتر شد و هر روز زانوی غم به بغل و درحال گریه کردن بود، می‌گفت دوست داشتم دو کودکم را خودم بزرگ کنم و افسردگی شدید گرفته و مدتی بود که با کسی حرف نمی‌زد، یکروز سیما که ماهک خواب بود لامپ اتاق را روشن کرد و ماهک قاشق وچنگالش را بسمت او پرتاب کرد و صورتش را زخمی کرد، دیگر کنترل اعصابش را نداشت، لالی گفت چرا اینکار را میکنی میبرنت انفرادی آنجا بدتر دق میکنی و دیوانه میشوی، نمی‌دانست تا کی در زندان است و قرار شده بود که حکم اعدامش اجرا شود ولی زمانش مشخص نبود بیش از یکسال و ده ماه از زندانی شدنش میگذشت، هر دوشنبه وقت ملاقات داشت و خانواده اش را میدید ، وکیلی قبلا برایش گرفته بودند باز هم یک وکیل دیگر گرفتند اما هر دو بعلت جرم سنگین نتوانسته بودند کاری برای ماهک کنند، گیسو چون میخواست مادرش را دلداری دهد می‌گفت یک وکیل خوب هست و میخواهیم او را برای پرونده تو بگیریم ، کل خانواده ناراحت بودند و افسوس می‌خوردند، مدتی بعد به خانواده اش گفتند سه شنبه هفته دیگر بیایند ملاقات حضوری چون صبح چهارشنبه اعدام میشود و سعی کنند چیزی به او نگویند شاید خدا خواست و اعدام نشد، زبان قاصر است که بگوئیم با شنیدن این حرف چه به سر گیسو و ستار و خانواده ماهک آمد ، به ماهک نیز اعلام کردند که هر روز با فرزندانت میتوانی تلفنی حرف بزنی ، مجید هفت و حمید پنج ساله شده بودند آن ایام سخت بیشتر روزها گیسو دو کودک را بغل کرده و گریه میکرد و حالا که نزدیک اجرای حکم شده بود ، از غم و غصه آتش ‌گرفته بود،ماهک آن هفته چندین بار با بچه های کوچکش حرف زد ، ستار که دیوانه شده بود یکروز به دادگستری رفت و آنجا می‌گفت من را جای مادرم اعدام کنید، بعد از ظهر سه شنبه موعود فرا رسید و کل خانواده برای ملاقات حضوری در سالن پیش ماهک آمدند او تعجب میکرد چرا سه شنبه به آنها وقت ملاقات داده اند از ساعت هفت عصر نزد او بودند و حرفهای خوشایند میگفتند گیسو می‌گفت انشالله وکیل جدید حکمت را عوض خواهد کرد ، ساعت ده شب آنها را از سالن بیرون کردند ولی آنها تا ساعت اجرای حکم که چهار صبح بود کنار درب زندان بوده و اشک می‌ریختند به شه قلی هم گفته بودند و او هم در دلش عزا گرفته بود، زن و بچه های قبلی او مرتب بهش سر می‌زدند و قول‌هایی برای کم شدن مدت زندانیش گرفته بودند و روحیه اش خوب بود ، ماهک که از ملاقاتی برگشت همگی دوستانش به دورش جمع شدند و شروع به صحبتهای شیرین از ملاقات او با خانواده اش کردند ، آن شب به آنها گفته شده بود که با ماهک خوب سر کنند چون صبح اعدام میشود ،ماهک باور نداشت که میخواهند اعدامش کنند، از محبت بیش از حد دوستانش و ملاقات بی موقع خانواده حس کرد امشب با بقیه شبها متفاوت است ، منگ شده بود قرصهای خوابش را خورد و بر خلاف سایر شبها زودتر بخواب رفت ، ساعت سه و نیم صبح آهسته بدون روشن کردن چراغ با تکان دادن شانه بیدارش کردند با اینکه هیچ سر و صدا و سوالی نکرد اما همه دوستانش بیدار شده و روی تخت نشسته و نگاهش میکردند بدون مقاومت با آنها ابتدا براه افتاد اما بعد تقریبا او را کشان کشان میبردند، دریچه درب زندان باز شد و نگهبان گفت پسر و برادر محکوم بیاید داخل ، او را به اتاقی که ستار و سجاد نشسته بود بردند و گفتند هر حرفی را داری ربع ساعت وقت داری که به آنها بزنی، هیچ چیز نمی‌گفتند و فقط هر سه گریه میکردند، در آخرین لحظه ماهک گفت حمید و مجید را به شما سپردم ، سپس نگهبانی سریع پسر و برادرش را از اتاق خارج کرد و آرام گفت ساعت پنج برای بردنش داخل بیایید، دو نگهبان زیر بغلش را گرفتند و نگهبان دیگری از پشت به دستش دستبند زد و او را که زجه های آرام میکشید به اتاقی که سکوی اعدام در آن بود نزدیک کردند از پنجره های مشرف به راهرو سکو و طناب دار دیده میشد ، ماهک از حرکت افتاد و ولو شد و با التماس گفت من را از کودکانم جدا نکنید، گیسو کجایی! مگه امشب نگفتی که وکیل میگیرید که من آزاد شوم، ستار و سجاد در بیرون زندان به خانواده ملحق شدند آنها که ساعت اعدام را می‌دانستند با رسیدن عقربه ها به چهار در بیرون زجه می‌زدند او را پای چوبه دار بردند و کیسه ایی بر سرش کشیدند ،صبح که جنازه را در آمبولانس تحویل خانواده اش دادند، پرونده ماهک برای همیشه بسته شد ، بچه ها نزد گیسو و شوهرش و با کمکهای دایی ستار زندگی میکردند ، ستار از غصه از دست دادن مادرش پژمرده شد ، شه قلی از ده سال حبسش چهار سال عفو خورد و یکراست آمد نزد بچه هایش ، پسرها بزرگ و وابسته به گیسو شده بودند، گیسو خودش یک فرزند داشت و همیشه سر قبر مادرش قسم میخورد که از دو برادرش خوب مواظبت میکند ، شه قلی که می‌دانست مجید وحمید ضربه بی مادری را خورده اند تصمیم گرفت که آنها را از گیسو جدا نکند و خرج آنها را بدهد ، گیسو هر وقت با پسرها ، سر قبر ماهک می‌رفت کلی با مادرش حرف میزد اما پسرها فقط می‌دانستند که قبر مادرشان است اما زیاد احساسی نداشتند، بالاخره با اصرار ستار هم ازدواج کرد و شه قلی کمکش کرد پسرها با پسر گیسو بزرگ شدند و آنها هم مدرسه رفته و درس خواندند و مشاغل خوبی گیرشان آمد و همه ازدواج کردند و زندگی خوبی برای خود درست کردند ، روی خوش زندگی را بچه ها دیدند.
    فاطمه امیری کهنوج

+ جواب دادن به اين بحث
صفحه 7 از 7 اولاول ... 34567

جواب سريع جواب سريع


* چنانچه از قبل در انجمن ثبت نام کرده اید و دارای نام کاربری هستید ، ابتدا وارد سایت شوید ( این فرم مخصوص ارسال پاسخ توسط کاربران میهمان است )
همچنین با داشتن اکانت گوگل ( جی میل ) میتوانید از لینک بالای سایت استفاده کنید و سریعا در سایت وارد شوید

پایتخت ایران چه نام دارد ؟

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما می توانید تاپیک جدید ایجاد کنید
  • شما می توانید پاسخ ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •