تبلیغات :
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی، صداگیر ماینر ، یونولیت
خرید فالوور ایرانی
دستگاه جوجه کشی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
دستگاه جوجه کشی حرفه ای

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]






صفحه 5 از 10 اولاول 123456789 ... آخرآخر
نمايش نتايج 41 به 50 از 91

نام تاپيک: داستانها و خاطرات فاطمه امیری کهنوج

  1. #41
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض خاطرات مدیر مدرسه – دفتر خاطرات

    خاطرات مدیر مدرسه – دفتر خاطرات
    دانش اموزی داشتیم پایه سوم مثل تمام شاگردان دفتر خاطراتی داشت که بین دوستانش و دبیران میچرخید. اتفاقا بدست من هم رسید و برایش در يكی از برگهايش آرزوی موفقیت نوشتم.
    دردفترش چند قلب کشیده بود و یک قلب تیر خورده هم با خودکار قرمز رنگ كشيده بود .
    گویی اخرین نفر از همكلاسيهايش که خاطره برايش نوشته بود و دختر ناقلا و بدجنسی بود راجع به این دفتر خاطرات یک کلاغ چهل کلاغ حرفهائی را تحویل برادر دختر داده بود .
    این شاگرد ما پدر هم نداشت. و برادر جوان و بی منطق و بی کله، با عصبانیت زیاد خواهرش (شاگردما) را صدا زده و او را به داخل اتاق برده،و در را قفل کرده و تا توانسته خواهر بیچاره را برای همان نقاشی قلبها (که تو به یک منظوری قلب کشیدی) کتک میزند و اخر هم با چوب دست خواهر را شکسته بود. مادرش هرچه توان داشته بكار برده بود اما نتواسته بود در اتاق را باز کند.
    پبچاره دانش اموز دو دندانش از جلو شکسته و دستش هم شکسته شده بود
    نزدیک امتخانات نهایی هم بود و معاون علت غیبت دانش اموز را كه جویا می شود پی به موضوع برده بود و علاوه بر این برادر اجازه امدن به مدرسه را به او نمیداد. معاون گفت :شاگرد زرنگی ست با هم برویم دنبالش امتحانات نزدیک است بخاطر ما شاید بگذارند بیاید مدرسه .
    فردای انروز من و معاون و دو تا از دبیرها رفتیم خانه ئ شاگرد... وای خدای من.. چه میدیدیم ،دختر جوان دو دندان جلو نداشت و دستش دورگردنش بود
    اشک درچشمان همگی ما جمع شد و شاگرد شروع به گریه کردن کرد. و ما به خاطره روحیه دادن و ارام کردن و امید دادن او را دلداری دادیم. و از مادرش خواستیم که دانش اموز بیاید امتحاناتش را بدهد. مادر قبول کرد... ولی روحیه همه ما خراب شده بود و از بی انصافی یک برادر دیوانه و متعصب از نوع بی عقل بدمان آمد .
    خدا را شکر امتحانات نهایی با نمرات خوب قبول شد و بعدها در دبیرستان هم من دیدمش و یکی از همکارها میگفت آن دختر تو بانک کار میکنه.
    فاطمه امیری کهنوج

  2. #42
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض خاطرات مدیر مدرسه - وروجكها

    خاطرات مدیر مدرسه - وروجكها
    کلاس پنجم پسرانه درس میدادم
    پسرها معمولا خیلی فضول بودند
    من چهار تا پسر درس نخوان فضول و تخس تو کلاسم داشتم ،یک روز تکلیف انجام نداده بودند، و با پرتاب ماش با لوله خودکار من را هم ناراحت کرده بودند انها را برای تنبیه فرستادم دفتر!! معاون مدرسه هم اقا بود و همیشه حال فضولها را خوب جا میاورد .!
    آن چهار نفر یک باند شده بودند. و معاون حسابی آنها را تنبیه کرده بود .
    زنگ آخر که همگی رفته بودند اینها توی جا کلیدی درهای دفتر و انباری چوب هل داده بودند
    فردا صبح هر چه سرایدار کلید فشار میداد کلید داخل نمیرود . تا اینکه مجبور شدن قفل ها را بشکنن
    قضیه چوبها لو رفت و فهمیدند که همان چهار تا وروجک این کار را انجام داده اند
    فردا خانواده انها را خواستند و آمدند. و مدیر خسارت در و قفل ها را از آنها گرفت و شاگردان هم تعهد دادند اگر این کارها را تکرار کنند از مدرسه اخراج میشوند .
    آن سال با پسرهایی که چندسال پشت سرهم مردود شده بودند و کنترل انها خیلی سخت بود خيلی اذیت شدم.
    فاطمه امیری کهنوج

  3. #43
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض خاطرات مدیر مدرسه - مدير بد

    خاطرات مدیر مدرسه - مدير بد
    روزی دخترم خاطراتم را میخواند .گفت مادر می شود خاطره مدیر بد من را هم بنویسی .؟
    خانم مدیری داشتیم سنش بالا بود و خیلی عصبی و بد دهن ،مرتب از شاگردان پول میگرفت و علنا پارتی بازی میکرد و از بس در پست مدیریت مانده بود ، گرگ هاری شده بود !.
    و چون گیرهای الكی میداد بین دبیران و شاگردانش محبوبیت نداشت.
    مدرسه دو طبقه بود ، یکروز سر به هوا و با عجله بدون اینک نرده ها را بگیرد خانم مدیر از پله ها پایین می آمد ، که یکهو از پله ها غلت خورد و با کله افتاد پایین پله ها. چون شاگردان از او تنفر داشتند .با بی اعتنایی و اكثراً با پوز خند از کنار مدیر رد شدند و كسی برای بلند شدن كمكش نكرد .
    خلاصله مدیر خودش را جمع و جور کرد و وقتی سرپا شد ،الکی به یک دختری گیر داد و گفت: فلانی مقنعه ات را درست کن و داد زد چرا اینجا ایستادی؟ برو سر کلاست .
    باز سوتی داد ،چون دختر گفت: خانم مدیر، شما من را پیج کردید و با من کار داشتید . مدیر شرمنده شد و زود قربان صدقه های ساختگی خود را نثار شاگرد کرد و گفت : به بابات بگو فردا بیايد برقهای مدرسه را درست کند.
    انروز کلی از شاگردان به مدیر چاپلوس خندیدند .
    فاطمه امیری کهنوج

  4. #44
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض حکمت خدا- نجمه

    حکمت خدا- نجمه
    سامان به علت دعوایی که کرده بود امده بود به شهر عمویش
    شهر عمویش زادگاه پدرش بود و در انجا فامیل پدری زیاد داشت
    عمو چون میخواست او بیکار نماند در تاکسی تلفنی کاری برایش پیدا کرده بود
    سامان چند بار با تاکسی نجمه و خانواده اش را جابجا کرده بود
    سامان 25 و نجمه 20ساله بودند...
    نجمه با سامان نسبت فامیلی داشتند
    یک شب سامان گفت: عمو می شود برویم خواستگاری نجمه ؟
    من از او خوش اومده .
    عمو گفت :بگذار اول مادر بزرگ را بفرستیم
    مادر بزرگ رفت و با مادر نجمه صحبت کرد
    بعد از چند روز نجمه جواب رد داد !
    رشید برادر سامان بعد از هفت سال آمد. خانه عمو
    زن عمو و رشید رفتند خانه پدر نجمه بخاطر حال بدی که داشت از او دیدن کنند
    زن عمو به رشید گفت نرگس خواهر نجمه دختر خوبیه و پدرش هم بیماره و چقدر خوبه که شما دختر فامیل خود را بگیری
    رشید گفت باشه اما ما باید با هم اول حرف بزنیم
    زن عمو ترتیب همه کارها را داد و اجازه از مادر نرگس گرفت
    شبی زن عمو و رشید جهت نشستی با نرگس به خانهء انها رفتند
    طی صحبتهایی نرگس به رشید گفته بود که نجمه که جواب رد به خواستگاری سامان داده بود واقعیتش هنوز سامان را میخواهد اگر میتوانی این پیام را به سامان برسان
    ان شب رشید به زن عمو گفت كه زنگ به سامان بزن و بگو نجمه هنوز تو را میخواهد.

    زن عمو گفت: قضیه خود شما چی شد ؟ رشید گفت: نرگس جواب رد بمن داد اما اصرار داشت که پیامش به سامان برسد
    فردای انروز زن عمو زنگ زد و با مادر نجمه حرف زد و گفت این موضوع که نجمه سامان را میخواهد آيا درست است ؟ چون راه دور است، اگر واقعا راضی است تا من زنگ بزنم به سامان كه بيايد اینجا
    فردا زن عمو به سامان زنگ زد. و سامان گفت :من او را از ذهنم پاک کرده ام ول کن زن عمو
    زن عمو گفت :من بله از مادرش گرفته ام حال شما یکبار دیگر بخاطر اینکه پدرش در حال مرگ است و فامیل شما هم هست بیا و شانست را امتحان بکن
    سامان پس فردا با هواپیما در سرمای زمستان به اردبیل امد
    زن عمو با سامان و نجمه و نرگس باهم به کافی شاپی رفتند
    سامان از نجمه سوال کرد چرا آن بار بمن جواب رد دادی ؟
    نجمه گفت: زن برادرم دروغ گفت درباره شما
    بعد ها فهمیدم که اشتباه گفته است
    شش ماه بعد نجمه و سامان ازدواج کردند .الان یک پسر و دختر دارند
    ضرب المثل معروف که میگوید. تا ببینی حکمت خدا چی است.

  5. #45
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض غذای نذری

    غذای نذری
    پس از دیدن پسرم در کاشان ، بسوی شیراز حرکت کردیم .ظهر روز عاشورا به اصفهان رسیدیم.
    کلیه اغذیه فروشیهای شهر بسته بودند.
    افراد زیادی را میدیدیم که از کوچه های فرعی، غذا بدست بیرون می آمدند
    من و همسر و دو فرزندم با ماشين در خیابان اصلی در حرکت بودیم،و همگی گرسنه بوديم و از بوی زرشک پلو زعفرانی و خورشت سبزی مست غذا شده بودیم.
    رو به همسرم گفتم:کنار حسینه ايی بایست تا ما هم غذای نذری بگیریم
    بعد از چند لحظه در مسیرمان هیئت بزرگی را دیدیم،همه غذا بدست از خیمه بیرون میامدند .
    من رفتم تو خیمه گفتم : به ما هم غذا نذری بدهید .
    دو تا آقای جوان لباس مشکی گفتند خانم غذا تمام شده
    من گفتم ؛ ما مهمان شهر شما و امام حسین بودیم و رفتم بسمت ماشین که سوار شوم ،
    متوجه شدم که جوانی دوان دوان آمد و گفت :خانم صبر کن .
    من برگشتم او گفت: این دو بسته غذا گوشه چادر(خیمه)بود و مال کسی نيست، این هم سهم شما از هیئت امام حسین ما .
    من غذاها را گرفتم و تشکر کردم و رفتم.
    مقدار غذا زیاد بود و همگی سير شديم ،موقع خوردن غذا موضوع گرفتن غذا را به همسرم گفتم .
    همیشه که یادم می افتد به همسرم میگویم بهترین غذا؛ غذای نذری امام حسین است.
    التماس دعا
    فاطمه امیری کهنوج

  6. #46
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض خاطرات مدير مدرسه - آ ف (بیکاری)

    خاطرات مدير مدرسه - آ ف (بیکاری)
    آن زمان پنجشنبه ها مدارس تعطیل نبود دبیرانی که پارتی دار بودند بيست و چهار ساعت موظف خود را در دو روز میگرفتند . دبیرانیکه پارتی ضعیف تر داشته بيست و چهار ساعت موظف را در سه روز میگرفتند اما قانونش این بود که بيست و چهار ساعت را در چهار روز تدریس کنند. و بقیه هفته را به بچه هایشان و زندگیشان میرسیدند.
    من و دو معاونم بهمراه دفتردار و یک متصدی ازمایشگاه باید شش روز هفته را میرفتیم مدرسه و بخاطر همین موضوع همیشه ازکارهای شخصی و زندگی عقب بودیم .
    ما چهار نفر با هم صحبت و تبانی کرديم که ما هم هفته ای یکروز را بخاطر بچه هایمان داشته باشیم و موضوع مسكوت بین خودمان بماند و به اداره نرسد.
    تا یکسال اول خوب بود ، سال بعد از اداره آمدن سراغمان، و گفتند شنیده ایم که برای خودتان آف در نظر گرفته اید و هفته ا ی يکروز نمی آييد مدرسه؟! همانروز معاون مدرسه آف رفته بود و نفر اداره سراغش را گرفت .
    اما ما چهار نفر هركداممان یک برگ مرخصی آماده زیر میز مدیر امضا کرده گذاشته بوديم ، من بلافاصله مرخصی معاون را نشان دادم و گفتم قرار بود بعد از تایم برگ مرخصی را بیاورم اداره که شما تشريف آورديد.
    بعد منکر اینکه ما آف داریم شدیم ، چون واقعا نیازمند یکروز آف بودیم.
    برگ مرخصی معاون را چون نفر مسئول اداره حتماً گزارش میداد بعد از تعطیلی مدرسه دست سرایدار فرستادم اداره .
    دربرگ مرخصی برای اينكه حقوق ازش کم نشود ، نوشتم با یکروز مرخصی معاونم موافقم .
    مهر وامضا کردم و فرستادم کارگزینی اداره.
    تا چندین سال که مدیر بودم کادر دفتریمان هم آف داشتیم .چون خانواده هم به آن تعطيل‍ی نیاز داشت.
    فاطمه امیری کهنوج

  7. #47
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض زندگی شعله

    زندگی شعله
    شعله از پدر و مادری بدنیا آمد که مادرش بیخیال بود و تا زنده بود 4 شوهر کرد.پدرش نیز معتاد بود..شعله 2ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند..بعد از رفتن مادر ، پدر هرروز تمام وسایل خانه را برای خرید مواد میفروخت.و از آنجا دربدری شعله آغاز گردید پدر و شعله مدتی نزد دوستان هرویینی زندگی میکردند. پدر در عالم خودش بود. شعله بیچاره را آن خانواده در کنار فرزندان خود نگه میداشت زن خانواده که خسته شده بود از شوهرش خواست که شعله و پدرش را از خونه بیرون اندازد. دوباره آوارگی شعله 3ساله شروع شد از آنجا که پدر چیزی برای فروش نداشت دست به دزدی زد
    که در همین حین پدر دستگیر شد و روانه زندان و بدبختی چند برابر شد
    عمویش شعله را نزد خود برد و در کنار فرزندان خود از او نگه داری کرد.بعد از مدتی پدرش آزاد شد و دنبال شعله آمد. اما از آنجایی که پدرش با شعله کاسبی میکرد زن عمو و عمو را اذیت کرد تا اینکه شعله را به پدرش برگرداندند.شعله و پدرش در پارک ها میخوابیدند اینجا بود که پدرش داغون شده بود از مصرف زیاد و منگی با سر در جوی افتاد..شعله بالا سرش با گریه دستان ظریفش را روی دست پدرش میکشید و زور میزد که پدر بالا بیاید اما نمیتوانست
    رهگذری پدر شعله را از جوی کشید بیرون. خانه ی اقوامی در آن نزدیکی بود پدر شعله و رهگذر به در خانه اقوام رفتن رهگذر داستان را گفت آقای جوادی(اقوام) مرد خوب و مهربانی بود شعله و پدرش را به داخل خانه آورد و شروع به نصیحت کردن کرد اما نصیحتش تاثیری روی فرد معتاد نداشت . شعله از بس لباسش کثیف وخشک شده بود سرش هم شپش زده بود . دختر اقای جوادی شعله را حمام داد،و موهای سر شعله را از ته زد و کچلش کرد دوماه در خانه جوادی ماندند،اما چون پدرشعله دنبال کار خودش بود و آنها ازدیدن او رنج میبردند،به پدرشعله گفتند یا ترک کن یا از اینجا برو شعله و پدرش دوباره پارک و کارتن خوابی را شروع کردند . ‌یکروز پدر شعله رفته بود دنبال مواد و تاظهر نیامد شعله از خواب بیدار شد و دید که دو سگ در نزدیکی او بودند البته دیگر با موشها دوست شده بود اما از ترس سگها انقدر گریه کرده بود که به هق هق افتاده بود پدرش رسید با یک بسته بیسکویت خشک که ان را داد دست شعله گفت:بخور برویم پیش دوستم عبدلو . دوستش از پدر داغان تر بود در خرابه میخوابید زیرش کارتون و یک پتو داشت که از بس کثیف و دودی بود قابل تشخیص نبود دوست پدر ۴۵ساله بود اما مانند ۶۰ساله ها بود و بدنش اب بخودش ندیده بود .
    فردا عبدلو درس جدیدی به پدرم داد، گفت:من سر چهار راه اولی گدایی میکنم و تو هم سر چهار راه دومی . شب تا صبح مواد مصرف میکردند،عصرها کارشان شروع میشد،تا اخرشب میرفتیم در خرابه ‌.از غذای گرم خانگی وحمام و نظافت خبری نبود شام بعضی وقتها ساندویچ بعضی موقع هم مردم غذایی میدادند ،ادم معتاد در قید غذا نیست .عبدلو و پدرم مواد مصرف میکردند من هم با سگها وموشها وسوسکها دوست بودم و کنار پدر بی خاصیتم میخوابیدم . غیراز این زندگی دیگر را ندیده بودم وچون بچه بودم درکی از زندگی خوب نداشتم
    یکروز پدرم و عبدلو کابل برق دزدیدند ،و هر دو روانه زندان شدند از طرف دادگاه من را دادند پرورشگاه .قبلا پدرم میگفت :میبرمت پرورشگاه و من پرورشگاه را دوست نداشتم .تا مدتی با کسی حرف نمیزدم .تا ارام ارام دوست شدم و کلاس اول و دوم را در پرورشگاه خواندم .دوستی داشتم که چند تا النگوی پلاستیکی در دستش بود من هم دوست داشتم آن ها را داشته باشم.سروکله ی پدرم پیدا شد.من را صدا زدند که بیایم و پدرم را ببینم تا او را دیدم خوشحال شدم بهش گفتم برایم النگو بخر.پدرم آمده بود که مرا ببرد ، از طرف بهزیستی یک میلیون تومان به پدرم دادند تا زمانی که سر کار برود از این پول استفاده کند.مربی گفت وسایلت را جمع کن و با ستاره و هومن خدافظی کن.پدر مرا برد و همان روز النگو و تغذیه برایم خرید.آدرس یکی از دوستان زندانیش را داشت یک راست رفتیم خانه ی ستار . ستار یک هفته جلوتر پدرم از زندان مرخص شده بود.با پولی که پدرم داشت دو ماه را در خانه ستار گذراندیم من با بچه های ستار بازی میکردم پدرم در اتاق دیگری با ستار مشغول مصرف مواد بودند.در این مدت من بیماری خارش گرفتم.من را برد نزد دکتر و علتش معلوم شد که بودن در محیط کثیف و نداشتن بهداشت بود .ما دوباره از خانه ی ستار رانده شدیم دوباره دربدری. اما چون مدرسه میرفتم و معلمان از وضع من خبر دار بودند از نظر مالی به من کمک میکردند. پدرم دیگر داغون شده بود و از دست من خسته ،من را فرستاد دوباره پیش عمویم. اما از آنجا که پدرم همیشه آن ها را اذیت میکرد و پول تلکه میکرد دوباره مرا تحویل پدرم دادند.همیشه در چهره ی شعله یک غم و یک سر درگمی و یک بی ثباتی خانواده وجود داشت که او را رنج میداد. پدر در همین دربدری و کارتون خوابی به علت خرید و فروش مواد به زندان افتاد
    دادگاه شعله را به خانواده ای که فرزندی نداشت تحویل داد شعله در آن خانواده به تحصیل و تربیت مشغول شد.شعله چون مادری نداشت حتی نمیتوانست هنگام غذا خوردن چنگال را درست در دست بگیرد و چون در چندین خانواده بزرگ شده بود از نظر تربیتی سردرگمی شدیدی داشت.خانواده توکلی آرام آرام او را شکل دادند شعله کم کم بزرگ شد و خودش میتوانست تصمیم بگیرد. پدر سه سال در زندان بود .آقای توکلی هم وکیل بود سرو کله پدر دوباره پیدا شد.آقای توکلی انتخاب را گذاشت به عهده شعله یا پدر را یا خانواده توکلی را انتخاب کند.آقای توکلی گفت هر تصمیمی بگیری پشتت می ایستم.شعله غرق در فکر دربدری های قبل به همراه پدرش افتاد و تصمیم گرفت در کنار خانواده ی توکلی بماند پدرش چون میخواست از شعله به عنوان تلکه و گدایی استفاده کند از خانواده ی توکلی شکایت کرد آقای توکلی نیز نامه ای از دادگاه گرفت که آن مرد دال بر صلاحیت اخلاقی ندارد و اگر مزاحمتی برای خانواده توکلی ایجاد کند او را دوباره به زندان بیندازند .شعله درس خود را به کمک پدر خوانده اش به اتمام رساند.دانشگاه در شهر دیگری قبول شد با آقای توکلی به آن شهر رفتند و بعد مدتی خبردار شد که پدرش بر اثر تصادف فوت کرده و برای پدرش متاثر شد شعله سر کار رفته و همسری اختیار کرده و با کمک آقای توکلی زندگی آرامی بدست آورده است زندگی شعله با خاطره بد کودکیش همراه بود و این داستان را برای همکارش که از زندگی عادیش ناشکری میکرد تعریف کرد.
    فاطمه اميری كهنوج

  8. #48
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض زندان آرزو

    زندان آرزو
    آرزو از کوچکی دختری گستاخ و پر رو و شرور بود در مدرسه زیاد با اين و اون جر بحث و دعوا میکرد ، به سن نوجوانی که رسید دور از چشم پدر و مادر قلیان و سیگار می‌کشید در ۲۰سالگی در خانه ، کسی نمی‌توانست او را بهيچوجه کنترل کند . یکروز با دوستان مثل خودش برای تفريح و زیارت به امام زاده ا ی خارج از شهر رفتند ، بعلت اینک حجابش افتضاح بود خادم امام زاده با احترام به او گفت خواهرم بخاطر حرمت اين محل مقدس لطفاً اول حجابت را درست کن و بعد وارد امام زاده بشو . همین موضوع باعث درگیری آرزو با خادم شد و آرزو با عصبيت يك مشت محكم زد به دهان خادم و لب او شكافته شد و یک دندانش را نيز شكست . در همین موقع نیرو انتظامی نيز وارد معرکه شد و با آنها نيز شروع به فحاشی كرد و او را دستگیر و آنشب در بازداشتگاه نگه داشتن متاسفانه آرزو همان شب نيز آرام نبود و چند نفر را در بازداشتگاه اذیت کرد . فردا صبح آرزو و تعدادی ديگر از مجرمان را روانه زندان شهر کردند تا بعد دادگاه برایشان حکم صادر کند او باز هم در ماشین آرامش نداشت و به مامورين بد و بيراه ميگفت و توهين ميكرد . آرزو را تحویل زندان دادند و مسئولین کلیه وسایل شخصيش را گرفتند و او را با لباس زندان تحویل سر شیفت دادند و او آرزو را برد به بند و خوابگاه و تختش را مشخص کرد ، آرزو روی تختش دراز کشیده و وافکارش به خانواده و دیگرجاها کشیده میشد اما آرامش نداشت . بالای سرش تخت نسیم قرار داشت وقتی نسیم چندبار بالا و پایین برای انجام كارهايش آمد و رفت کرد آرزو چون کلافه شده بود سر نسیم داد زد و نسیم که جواب داد آرزو مثل شیر زخم خورده پرید و موهای نسیم را محكم کشید و روی زمین پرت و شروع به زدنش کردند در همین موقع بقیه زنهای زندانی از تخت پایین امدند و همگی با هم آرزو را زدند و بهش گفتند جوجه فکلی میخواهی با اومدنت به اينجا گربه را دم در حجله بکشی اگر دیگر تکرار کنی با همه ما طرفی ، سرجایت میشینی و درست رفتار می‌کنی . آرزو تا دو روز نتوانست از جایش بلند شود تمام بدنش از کتکی كه خورده بود كبود شده و درد ميكرد .

    آفاق آمد کنار آرزو گفت ببين رفیق تو خیلی عصبی هستی اگر اینجا بخوای اینجوری پیش برویی از زندانی گرفته تا زندانبان همه نابودت میکنند ، بیا با من دوست و هم خرج باش تا من آرامت کنم . شب که شد آفاق پیشنهاد مصرف مواد را داد ، آرزو مخالفت کرد آفاق گفت تا مدتی که به این محیط عادت کنی برای جلوگيری از رنجش مثل من مواد مصرف بكن بعد خودم همنطور كه مصرفشو يادت ميدم راه ترکش را هم یادت میدم نترس و ناراحت نباش ارزو هم چون مغرور بود و بدون نگرانی و فکر به عاقبت ، کارهايش را انجام میداد همون شب اول راحت پذیرفت و سیگار هم در کنارش میکشید. آفاق را بعلت فروش و مصرف مواد تو پارك گرفته بودند. فرشته دختر آرامی بود که بر اثر یک حماقت در خوابگاه گرفتار شده بود فرشته یا نقاش که دانشجو گرافیک و نقاشی بود روزی با دوستش درگیر میشود که بلافاصله با چاقوی آشپزخانه میزند تو شکم دوستش که تا مدتها در بیمارستان بوده بعد فوت کرده سه سال است كه زندانیه و الان هم منتظر قصاص است ، هرچه خانواده و وکیل از خانواده مقتول میخواهند که عفو نقاش را بگیرند خانواده مقتول راضی نميشوند ، فرشته دختر آرام و افسرده ائی شده و آزارش بکسی نمیرسد و از صبح تا شب فقط نقاشی میکند و از کرده خود پشیمان است او با کشیدن نقاشی مخارج خود را در می آورد بعضی ها عكس عزیزان خود را به او میدهند که با سیاه قلم بکشد . نقاش پدر ندارد و خانواده اش كه مشكل مالی دارند دیر به دیر به او سر میزنند. ماه بگم زن قلدر و نترس 50 ساله ائی است و هشت ساله زندانه و منتظر قصاص هست ، ماه بگم سه فرزند بزرگ داره ، یک دختر شوهر كرده و دو پسر زن گرفته ، ماه بگم همسر 55 ساله اش را بعلت زن بازی و هرزگی با زدن چكش به سرش تو خواب کشته و زیاد با این دخترهای جوجه فکلی زندانی ، همراه نیست و بیشتر زمان يا در حال استراحته و يا در حال بافتن ليف و كيسه و ژاكت و پليوره ، بافتنيهاشو دخترش ميبره بيرون ميفروشه و پولشو بهش ميده ، با همین كار سالهاست كه خرج خودشو كه در مياره هيچ يه مقدارشو هم به دخترش ميده ، ماه بگم به پسرهاش گفته خانه پدرشان را بفروشند و پول ديه رو بدهند به خانواده شوهرش تا رضایت بگیرند ، پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرها راضی هستند اما خواهر شوهر هایش اصرار دارند که ماه بگم را قصاص کنند و پسرها هم هيچ حركتی برا رفع مشكل نميكنند و ماه بگم همینطور بلاتکلیف مانده است . گاهی آفاق بهمراه آرزو چیزهایی از ماه بگم می‌دزدند و به اتاقهای دیگر برده و میفروشند ، اگر ماه بگم بفهمد تکه بزرگشان گوششان ميشه . زری وحشی معروف به زری هاره که تختش بالاست به علت نور چراغ يه سمت تختش را ملافه بسته او با کسی حرف نمی‌زنه زری هاره شوهرش كه تو تصادف فوت کرد دو تا بچه قد و نيمقد رو دستش موند و بر اثر نداری افتاد تو كار خلاف ، او با دو نفر زن ديگه كه يكيشون كليد سازی بلد بود به خانه های خالی مردم دستبرد ميزدن از بد روزگار در يكی از سرقتها صاحبخانه از گرد راه ميرسه و باهشون درگیر ميشه يكی از زنها اونو هل ميده و از تراس ميندازه پائين و صاحبخانه در دم کشته ميشه اونها هم فرار ميكنند اما همسايه ها زری را ميگيرن و تحويل كلانتری ميدن . زری ده ماه كه زندانيه و فقط با قرص اعصاب می‌خوابد و بجز موقع رفتن به کلاس اخلاق و خوردن غذا ، تمام روز و شب را خواب است . یکشب ندا تا دیر موقع لامپ را روشن گذاشته و خاموش نکرده بود، زری هاره با چنگال زده بود تو سر ندا بطوريكه تا سرش را چند بخیه نزدن خونش بند نيومد ، زری هاره حوصله هیچ کس را ندارد . مادر و بچه هایش كه به ملاقاتش می آیند دوست ندارد انها را ببیند و فقط گریه میکند و تا قرص بهش ندهی آرام نمیگیرد هیچ کس کاری به او ندارد ، منتظر دادگاه بعدی اش است ،.آرزو و آفاق برای رفع خماری از هرجا كه برسند و فرصت كنند از وسایل دیگران يه چيزی را میدزدند.

    آفاق و آرزو برای نقاش نقشه بدی ریختند ، نقاش آزارش بکسی نمی‌رسید و فقط نقاشی میکرد ، افاق زبیایی خاصی داشت و بخاطر همین زیبایی پسرها او را گول زده بودند و بعداز نابودیش او را به مواد الوده کرده و بعنوان مواد فروش و معتاد دستگیر شده بود اگر در این راه کشیده نمی شد میتوانست با این زبیایی بهترین زندگی را داشته باشد اما حالا در زندان با هرکس دوست میشد او را مثل خودش برای بدست آوردن پول و مواد آلوده میکرد
    انروز فکر پلید خود را به آرزو گفت که نقاش پول زیاد دارد با همدستی او را یک شب خفه کنیم وپولهایش را برداریم بعضی روزها ارزو و آفاق خمار بودند و به هر دری میزدن نمیتوانستن خود را بسازند و مجبور می شدند ظروف یا لباس دیگران را بشورند تا پولی بدست اوردند بوفه زندان هم دیگر به ارزو وافاق چیزی نمی‌داد چون بدهی بالا رفته بود انها پولی در بساط نداشتند افاق گفت نقاش تابلوهای زیادی کشیده و فروخته جای پول‌هایش را هم نمی‌دانیم پس باید گلویش را بگیریم و جای پولها را پیدا کنیم ، ارزو کله شق وبیچاره بود فورا قبول کرد شب جمعه که همه تا دیر وقت بیدارند اما شنبه زودتر می‌خوابیدند به ارزو گفت شب شنبه تا دیر وقت نقاشی میکشد از خستگی خوابش میگیرد خوابش هم سنگینه ارزو هم قبول کرد شب جمعه را با خنده و گفتگو و پاسور بازی و دوخت دوز لباسهای خودشان گذراندند شب شنبه بعضی ها که کلاس می‌رفتند زود خوابیدند افاق هم یک طنابی پیدا کرده بود که دست و پای نقاش را ببندند تا دست پا نزند و کسی بیدار نشود

    شب شنبه نقاش تا دیر وقت با نگاه به عکسهایی که بهش داده بودند چهره با قلم سیاه میکشید ارزو وافاق هم خود را به خواب زده بودند نقاش هم رفت بخوابد کلیه چراغهای خاموش شدند افاق به ارزو بعد از نیم ساعت اشاره کرد ارزو بلند شد رفت بلافاصله بالشت از زیر سر نقاش را کشیدند و گذاشتند روی صورتش وارزو رویش نشست افاق هم پاهایش را بسته گفت بگو جای پولت کجاست و الا خفه ات میکنیم بیچاره جایش را گفت اما انها تاخفه اش نکردند ولش نکردند و همان شب پولها را برداشتند و ارام رفتند سرجایشان خوابیدند
    فردا همگی بیدار شدند اما روی نقاش ملافه کشیده شده بود . تا ده صبح کسی هیچی نگفت بعد یکی نقاش را صدا کرد و متوجه شدند که جواب نمی‌دهد ندا رفت رویش را پس کرد
    و دید سیاه شده . سرشیفت راخبر کردند او با چند نفر امدند ونقاش را بردند درمانگاه
    وقتی معاینه اش کردند دکتر گفت چند ساعت پیش خفه شده و کسی او را خفه کرده تحقیقات انجام گرفت ندا گفت من دیشب چیزهای دیدم اما به شرط اینکه من را از این بند ببرید میگویم ومسئولین قبول کردند و گفت که افاق وارزو نقاش را کشتند اگر من در بند انها بمانم چون موضوع را به شما گفتم من هم را میکشند وامدند وسایل افاق وارزو را گشتند و پولها را دیدند . زری هار هم گفت که دیشب انها را از لای ملافه دیده که داشتن نقاش را خفه میکردند اما چون قرص اعصاب خورده بوده حال تکان خوردن نداشته است تمام گزارشات ندا و زری هار نوشته و تحویل مسولین داده شده . جسد نقاش بیچاره را به خانواده اش دادند و در اداره آگاهی آرزو و آفاق اعتراف کردن و قتل فرشته را به گردن گرفتند

    وقتی ثابت شد که قتل کار افاق وارزو بوده هر دو را جداگانه در سلول انفرادی گذاشتند و بعد از یکروز چون هر دو معتاد بودند و بدن درد داشتند فریاد می‌زدند اما کسی محل نمی‌گذاشت چون با بی فکری این کار را کرده بودند الان می‌دانستند زندان انفرادی یعنی چه .تو بند ازاد بودن و وقت هوا خوردی داشتند اما در سلول انفرادی خبری نبود و هر روز داد وجیغ میزدن اما کسی توجه نمی‌کرد فقط هر دو را میبردند دادگاه دوباره می انداختن تو انفرادی خانواده نقاش هم که فهمیدند اینها دختر بیچاره انها را کشته اند شکایت کردند ودادگاه طی تحقیقاتی که از ارزو کرد گفت این پیشنهاد افاق بود و من را دخالت داد و همدست خود کرد تا فرشته را بکشیم ، دادگاه رای خود را اعلام کرد و افاق حکم اعدام و ارزو به سی سال حبس محکوم شدند ، افاق وقتی فهمید دیوانه شد چون جرم قبلیش یکسال بخاطره معتادی بود که چند ماه بیشتر از آن نمانده بود و ارزو هم بخاطر شکستن دندان و پرداختن نکردن جریمه نقدی شش ماه زندانی داشت اما حالا سی سال برایش بریده بودند ، خیلی ناراحت شدند و افکار پریشانی داشتند ، بعداز چندماه که افاق در انفرادی بود بیمار شد و مجبور بودند اورا به بیمارستان منتقل کنند مواد هم نکشیده بود و روزبه روز بیماریش بیشتر شد و تا یکسال نشد که فوت کرد ، ارزو را هم بعد از مدتی بردن در بند اثر مواد از بدنش خارج شده بود وقتی هم فهمید که افاق فوت کرده ترسش بیشتر شد، بلافاصله ثبت نام کرد در کلاس اخلاق ومرتب می‌رفت پدرش هم فوت کرد ارام ارام کلاس قران وخیاطی را بطور جدی شروع کرد در دورنش انقلابی رخ داده بود و خیلی با معرفت وبا ادب شده بود پنج سال که کشید بخاطر اخلاق وتلاوت قران و توبه کردن از رفتار بدش درخواست عفو برایش کردند و عفو شاملش شد و مدت زندانش را کم کردند و دیگر ان دختر شرور و دزد و درغگو نبود او سرگروه بند خودشان شده بود و خیلی مهربان وبا ادب و دلسوز هم اتاقی هایش شده بود ، ندا که بخاطر همدستی با دزدان یکسال داشت ازاد شد و رفت سر زندگی اش.
    ماه بگم هم خانه خود را فروخت و پول دیه شوهرش را داد به خانواده اش و ازاد شد
    زری هار را اعدام کردند غیر قابل تحمل شده بود همه را میزد به جای این‌ها افراد جدیدی امده بودن تعجب میکردند که ارزو با این رفتار خوب وحجاب وشرکت در تمام کلاسها چرا باید زندانی باشد بلاخره ارزو در سن سی یک سالگی که بهترین دوران جوانی خود را در زندان سپری کرده بود آزاد شد او یازده سال زندانی کشید و به دوستانش قول داده بود که در بیرون از زندان کلاس خیاطی و قران حرفه ای برگزار کند وقتی که مرخص شد همگی برایش گریه میکردند که بهترین زندانی این زندان رفت اما مادرش داغان شده بود ولی تعجب میکرد که چقدر ارزو خوب و فهمیده شده است .
    فاطمه امیری کهنوج

  9. #49
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض دنیای دنیا

    دنیای دنیا
    دنیا خانم از موندن در خانه خسته شده بود ، عصر از مادرش اجازه گرفت تا برای گردش کوتاهی برای پيوستن به دوستش به بیرون منزل برود ، وقتی برای رفتن به خیابان اصلی کوچه اول را رد کرد همينكه وارد کوچه دوم شد از جلوی در کوچکی در حال رد شدن بود که ناگهان مردی از پشت سر دستش را گذاشت روی دهانش و او را کشید داخل منزل و در را بست ، دنیا برای فرار تقلا كرد اما بی فایده بود و او را کشان کشان توی زیر زمین برد و از بیرون در آهنی را بروی او قفل کرد ، بیچاره دنیا هرچه فریاد کشید صدایش به بیرون نرفت، نوری که دنیا را دزدیده بود با خونسردی رفت بالا تو اتاقش و نشست پای كتاب خوندنش ، بعد از گذشت یک ساعت نوری آمد زیرزمین، دنیا دختره پانزده ساله كوچك ، مانند گنجشکی که در قفس باشد اسیر مردی چهار شانه قوی هيكل و سی ساله شده بود ، نوری یک پارچ آب برایش آورده بود چون گلویش از بس جیغ كشيده بود خشک شده بود ،دنیا گفت ترا خدا منو آزاد کن پدرم هر چه بخواهی بهت میده میترسم اینجا بمانم ،مادرم اگر دیر کنم سکته میکنه ، اگه من را رها کنی بکسی هیچی نمی‌گویم قول میدهم و آنقدر گریه کرد که به شدت به سرفه افتاد ، وقتی ساكت شد نوری گفت اسمت چیست ؟ دنيا كه يكريز اشك ميريخت گفت: دنیا، نوری هم خودش را معرفی کرد ، نوری گفت من مدتهاست که حواسم به تو هست و رد شدن تو را توی کوچه میبینم و تو را میخواهم و هیچی هم نمیخواهم چون به یک هم صحبت نیاز داشتم. زیر زمینی که دنیا در آن حبس شده بود یک اتاق شبيه سویت بود كه یک پنجره بلند رو به حیاط و توالت و حمام هم داشت ، شب که شد نوری غذا برایش آورد ، نوری هر بار که بیرون می‌رفت در را از بیرون قفل میکرد، دنیا گفت من غذا نمیخورم تا بمیرم ، موقع خواب که شد یک دست رختخواب برای دنیا آورد و کنار دنیا نشست و گفت چرا غذایت را نخوردی؟ بخور ، اما دنیا نخورد، نوری رفت طبقه بالا و خوابید فردا صبح سرکار رفت و ساعت سه برگشت، دنیا شب تا صبح نتوانست بخوابد و همه اش کابوس میدید و در خواب به خانواده اش هر لحظه فکر میکرد و اینکه فامیل حالا چه میگویند ،شاید دنیا خودش خواسته که برود، مادر و پدرش حتما تا صبح انتظار کشیدن که دنیا از در بیاید داخل و یا حتما تابحال پدر به کلانتری شکایت کرده و لابد عکسش را هم درخواست کردن که در روزنامه بزنند، همین افکار او را کلافه کرده بود و بر اثر نخوردن غذا و استرس و اضطراب آنروز تب کرد وقتی نوری ساعت سه با ظرف ناهار آمد پیشش متوجه شد که دنیا هذیان می‌گوید کمی آب خنك به دنیا داد، نوری دوستی داشت در داروخانه عصری رفت و گفت برای یه آشنا كه سرما خورده داروی تب بر میخواهم و دارو را آورد و به دنیا داد، دنیا نای حرف زدن نداشت ، نوری مرخصی گرفت و کنار او چهار روز ماند و مرتب آبمیوه بهش میداد، دنیا که از نوری بیزار شده بود دایم فقط با التماس می‌گفت من را آزاد کن تا بروم پیش خانواده ام ، نوری میگفت خانواده را از ذهنت پاک کن و فقط به خودت کمک کن که زودتر خوب بشوی به این ترتیب دنیا چهار روز در تب سوخت تا بعد خوب شد اما گریه هایش همچنان ادامه داشت نوری برایش یک دست لباس زیبا خرید و گفت اگر حالت خوب است برو حمام بکن دنیا بعد از چند روز رفت حمام . نوری که میخواست کام از دنیا بگیرد این چند روز بخاطر بیماری دنیا فقط کنارش می‌خوابید و هر دو رختخواب جداگانه ای داشتند ، بعد از گذشت مدتی حال دنیا بهتر شده بود و دنیا هم دیگر عادت کرده بود که نوری برایش بی خطر است ، نوری چند هفته بعد بلاخره کام خود را از دنیا گرفت ، دنیا از این بابت آنشب گریه زيادی کرد بخاطر اسیر وضعیف بودنش در مقابل مردی که پانزده سال اختلاف سنی با او داشت و ترسش از وقوع همین موضوع بود که اتفاق افتاد اما چاره ایی نداشت و محکوم شده بود که بی کس است و راه گریزی ندارد با اين وجود هر روز بیداریش را با گریه شروع میکرد اما دیگر غیر از این راهی نداشت، برای جلوگیری از خودزنی ، تمام ظروفی که نوری برای استفاده دنیا به اتاقش میاورد از جنس پلاستیکی بودند، حالا دیگر نوری محل زندگی و جای خوابش تو اتاق دنیا بود، صبح می‌رفت سرکار و عصر با غذا برمیگشت بعضی وقتها هم خودش در اتاق بالا غذا درست میکرد، دنیا از درزهای در و یا با گذاشتن صندلی زیر پایش از پنجره نگاه به حیاط بیرون میکرد و با ديدن پرنده های آزاد كه در باغچه می آمدند و مينشستند كه چيزی بخورند غبطه ميخورد و یاد خاطره پدر و مادر و برادر ده‌ساله اش از ذهنش پاک نمی شد، نوری قول بهش داده بود که اگر دنیا آرام باشد برایش تلویزیون تهیه کند، نوری برای دنیا روزنامه میاورد ، نوری خودش اهل مطالعه بود دنیا ناخواسته اسير و محکوم به زندگی با نوری شده بود و هیچ راهی نداشت و هر روز خدا خدا میکرد که شاید نوری یادش برود در را قفل کند اما نوری کارخود را خوب انجام میداد، روزهای تعطیل گلها و باغچه را آب میداد و حیاط را می‌شست ، نوری برای دنیا دوباره لباس گرفته بود، دنیا از این که نوری گفته بود خانواده ات را از ذهنت پاک کن از نوری بشدت متنفر شده بود یکروز نوری به دنیا چنین گفت من همیشه تنها بودم ، من خانواده ام را كه پدر و مادر و خواهرم بودند در كودكی بر اثر تصادف اتومبيل از دست داده ام و سالهاست كه ديگر با هيچكس رفت و آمد و مراوده ندارم ، من دوست داشتم از تنهائی بيرون بيايم و زن بگیرم اما از رفتن به خواستگاری و مراسم عروسی و اینجور چیزها ، چون فاميلی نداشتم خجالت میکشیدم ، زندگیم اين اواخر بشدت خسته و یکنواخت بود و نیاز به هم صحبت و زن داشتم من مدتها ترا زير نظر داشتم و بلاخره فرصتی شد و ربودمت ، دنیا گفت زندگی من و خانواده ام را خراب کردی، اگر می آمدی خواستگاری آيا بهتر نبود ؟ ،نوری گفت خانواده ات هرگز تو را بمن نمیدادند ،دنیا گفت اما خیلی جاهای دیگر بود که حتماً به شما زن میدادند، الان میدانی پدر و مادرم چه به سرشان آمده آیا میدانی دوست دارند زنده بگور شوند اما ننگ من را به دوش نمی کشیدند و سپس گریه های دنیا شروع شد، نوری هر روز مرتب می‌رفت سرکار و زندگی بحالت عادی می‌گذشت نوری دوستی داشت که در داروخانه کار میکرد و همه جوره به او کمک میکرد نوری چون زیاد مطالعه میکرد همین امر باعث شده بود که در هر زمینه ایی اطلاعات عمومی خوبی داشته باشد . دنیا مدتی بود که بیمار شده بود و مرتب استفراغ میکرد و سرگیجه داشت وحالش بهم میخورد نوری گفت دوباره كه مریض شدی ؟ من میروم پیش دارو خانه چی از حالت میگویم و دارو برایت می آورم. دوست داروخانه ائی نوری گفت با این توصیف شما ، چون بیمار زن جوانی است احتمالا بار دار است و نیاز به دارو ندارد ، و جای نگرانی ندارد و خودش خودبخود خوب می شود، نوری خوشحال شد و پیش خودش گفت عجبا زن داری اما چه درد سرهای دارد، و بجای دارو برای دنیا میوه و غذا های خوب آورد دنیا وقتی فهمید باردار است بیشتر پریشان شد و گریه میکرد ، بعد از مدتی پیش خودش فکر کرد پس نوری مجبور است برای زایمان من را ببرد نزد دکتر و آن وقت میتوانم از اين زندان آزاد بشوم و برای همین خیالش کمی آرامتر شد ،نوری برایش تلویزیون خرید و کتابهایی در مورد بارداری تهیه کرد و روزنامه برایش مرتب میاورد ، نوری تمام کتابهای مربوط به نه ماه انتظار را خواند و درباره زایمان طیبعی مطالعه کرد و مرتب با دوستش که در داروخانه كار ميكرد و بهش میگفت رفیق ، در ارتباط بود ،و بعضی از قرصهای ويتامينه را از او برای دنيا ميگرفت ، آرام آرام شکم دنیا اومد بالا و او همچنان در حبس خانگی قرار داشت و نوری بعد از بارداری دنيا خيلی بیشتر به او ميرسيد و توجه میکرد اما دنیا آرزویش این بود که زودتر موقع زایمان فرا برسد تا از اين حبس خانگی آزاد شود، دنیا به نوری میگفت حداقل من را از این اتاق بیار بیرون، اما نوری این کار را نمی‌کرد و فقط قاب پنجره را همیشه بعد از آمدن به منزل باز میگذاشت تا از حیاط نور کافی بیاید داخل اتاق ، دنیا با اهنگهای غمگین تلویزیون گریه میکرد و تنها مونسش شده بود بچه اش ، بیشتر روزها با كودك بدنيا نيامده اش حرف میزد و نمیدانست که تنها راه نجاتش همین بچه است،به بچه اش می‌گفت بیشتر از یکسال نیم است که از خانواده ام خبر ندارم، نوری لباس حاملگی برا دنیا و همچنین کلیه وسایل لازم را برای بچه خریده بود ، حتی تیغ مخصوص برای بریدن بند ناف ، دیگر ماه‌های آخر بدنیا آمدن نوزاد دنیا بود، و تا این زمان نوری دنیا را پیش هيچ دکتری نبرده بود البته دنیا چون از اتاق بیرون نمی‌رفت و با كسی مراوده نداشت بیمار هم نمیشد ، تنها دلیل زندگی دنیا ، در اين دنيای كوچك كه يك چهار ديواری بود ، بدنیا آوردن کودکش بود، شکمش بزرگ شده و تکانهای بچه را بخوبی احساس میکرد و با نوزادش حرف میزد و می‌گفت عزيزم فرزند اسيرم تو دلیل آزادی من میشوی . آن شب خواب بودند که دنیا نيمه شب بیدار شد ، دردی مخصوص از زیر شکمش احساس ميکرد ، رفت دستشویی ، نوری هم که بیدار شد متوجه شد رنگ دنیا پریده است، دنیا گفت زیر شکمم درد ميكند، دقايقی بعد كه دوباره دنيا به دستشوئی رفت كيسه آب دنيا تركيد نوری به دنیا گفت یک پلاستیک رو رختخواب می اندازم بعد هم برای زایمان پاهایت را به دیوار فشار بده، دنیا گفت مگر من را الان به زایشگاه نمی‌بری نوری گفت به موقعش میبرمت، نوری می‌دانست که دردهای اصليش بزودی شروع می شود، بلاخره درد زایمان دنیا شدت ‌گرفت و دائم با التماس و فرياد می‌گفت ترا خدا مرا ببر زایشگاه، اما نوری او را با كلمات دست به سر میکرد ، دنیا به دیوار پاهایش را فشار میداد و جیغ میزد و اشك ميريخت و نوری كه از وضعيت پيش آمده دستپاچه و نگران شده بود کمکش میکرد دنيا هرچه می‌گفت برویم دکتر نوری میگفت اگر الان حرکت کنیم بچه خفه میشود و یک حوله به دنیا داد گفت وسط دندانهایتان بگذار ، فشار درد زایمان دنيا بر اثر بی كسی خيلی زیاد بود و بشدت عرق میکرد و جیغ می کشید ، تا سر بچه آمد جیغ و فریادهای دنیا با لرزیدن پاهایش توام شده بود ،نوری میگفت كمی ديگر زور بزن سربچه بیرون است ، اگر تلاش نكنی بچه ميميرد ، نوری کمکش کرد و بلاخره بچه را بهمراه خونابه و جفتش بیرون کشید دنیا از شدت درد دیگر چیزی نفهمید و غش کرد ، نوری بند ناف بچه را برید و با زدن به پشت كمر او راه نفسش را باز كرد و بچه را روی شکم مادرش گذاشت و چند بار دنیا را صدا کرد و گفت بچه ات را نگاه کن، نوری كمی آب قند به دنيا داد ، دنیا بهوش آمد و بچه اش را بغل کرد و آنقدر گریه کرد که از حال دوباره رفت ، نوری تخم مرغ نيم پز برای دنیا آورد و گفت بخور تا حالت بهتر شود ، و همه اش می‌گفت دنیا ، ببين چقدر دخترمان زیباست اما دنیا كه از نجات خودش نا امید شده بود، نميدانست كه دخترش را دوست داشته باشد و يا از او كه باعث نجاتش نشده بود بيزار باشد، نوری تمام کارهای مربوط به مادر و بچه را انجام داد و غذای خوبی برای دنیا درست کرد و به دنیا گفت شیرش بده ، بچه گرسنه است ، دنیا اشک می‌ریخت و بچه را شیر میداد نوری، تا دو هفته سر کار نمی‌رفت ، بچه را هم خودش بعداً برد و واکسن زد ، به پرستارها می‌گفت همسرم بیمارست و نمیتواند این کارها را انجام بدهد ، دنیا افسردگی شديد بعد از زايمان گرفت، نوری اسم صدف را برای دخترش انتخاب کرد و روزها همچنان میگذاشت ، نوری از رفیق خود دارو برای افسردگی دنیا میگرفت و دنیا آرام آرام در حال خوب شدن بود ، نوری برای صدف تمام امکانات لازمه را در آن اتاق فراهم میکرد دنیا میگفت خودم زندان و اسیر تو بودم و حالا دخترم هم اسیر شده ؟ دنیا بعضی وقتها هنوز به یاد خانواده اش اشک می‌ریخت چون حالا دیگر می‌دانست که چقدر فرزند عزیز است پس مادرش برای گم شدن او چه ها کشیده بود ، صدف در اتاق و يا بهتر است بگوئيم زندان مادرش زندگی ميكرد و بزرگ می شد ،دنیا دیگر سر گرم نگهداری از بچه شده بود و نوری هم برای كسب درآمد به سرکار می‌رفت، در تمام اين سالها كه دنيا در زيرزمين اسير بود ، هنوز نوری خودش غذا درست میکرد ، دنیا درسن حدود هفده سالگی مادر شده بود در حالیکه هنوز خودش بچگی نکرده بود و حالا با دخترش بزرگ می شد و شاهد درآوردن دندان دخترش بود ، از موقعی كه صدف براه افتاد نوری هر جمعه و يا روز تعطيل صدف را به حياط منزل ميبرد و با او در باغچه به بازی مشغول ميشد در حاليكه دنيا در زير زمين ايستاده بر صندلی از پنجره به آنها در حياط نگاه ميكرد ، هر وقت صدف به علتی بیمار می شد و يا نياز بود كه واكسن بزند نوری او را دکتر میبرد ، سالها گذشت تا اینکه در سن حدود شش سالگی صدف ، متوجه شدند که یکی از پاهایش با پای دیگر همراهی نمی‌کند ، دنیا به نوری میگفت که صدف را ببر دکتر چون بعضی وقتها در اتاق میافتد و شايد دارد فلج میشود . دنیا از زمانی که بچه میتوانست حرف بزند هر از گاهی روز داستان زندگی خودش را برای صدف گفته بود، و صدف دیگر ماجرای ربوده شدن مادرش را توسط پدر ، از بر شده بود ، باز هم دنیا آنروز به صدف گفت ماد خوب گوش بكن اگر بابا برای پاهایت بردت دکتر موضوع ما را بگو که پدرت بزور مادرت را ربوده و زندانی کرده چون حالا كمی بزرگتر هستی و دکترها حرفت را قبول دارند، آنموقع که صدف کوچک بود هر وقت که پدر دکتر میبردش برای یک لحظه صدف را ول نمی‌کرد و اگر صدف برای دکتر زبان باز میکرد پدر با شوخی وانمود می‌کرد که صدف داستانی را که او ديشب برایش تعریف کرده را باور کرده و بازگویی میکند، بالاخره صدف را پدرش برد درمانگاه ، دکتر به صدف گفت خانم كوچولو برای معاینه پاهایت با من بیا پشت پرده و آنجا بود که صدف آهسته به دکتر گفت خواهش میکنم اگر می شود پدرم را بفرست دنبال کاری تا من بتوانم حرف و رازی به شما بگویم ، دکتر با ترفندی همین کار را کرد و صدف تمام حرفهای چند ساله مادرش را برای دکتر تعریف کرد، بعد دکتر پدر صدف را صدا زد و گفت آقا ، این دختر بچه بخاطر نرسیدن نور خورشید به بدنش فلج شده است، و خیلی یواش به پرستار گفت خانم زنگ بزن کلانتری تا بیایند ضمنا حواست باشد که این آقا متوجه زنگ زدن شما به کلانتری نشود ، سپس به نوری گفت باید دخترت بستری بشود و شما نیز کنارش بمانید ، پس از گذشت چند لحظه مامورها رسیدند و نوری دستگير شد ، بعد از چند سوال و جواب ماموران از آقای دکتر ، آنها بهمراه نوری و صدف به طرف جایی که دنیا زندانی بود رفتند و به نوری گفتند در زير زمين را باز کن و آن زمان بود که پس از حدود هشت سال دنیا با آدمها روبرو شد و از شوق شروع به گریه کردن کرد ، مامورها گفتند خانم وسایلت را جمع کن تا برویم دیگر شما ازاد هستید دنیا وقتی امد بیرون همه جا برایش نا آشنا و غریب بود و نميتوانست ماموران را راهنمائی كند و گفت فکر کنم که خانواده ام آنموقع حتما شکایت کرده اند و یا عکس من را تحویل کلانتری داده اند ، ماموران گفتند آیا شما خانه پدریت را میدانی کجاست؟ دنیا درست نمی‌دانست و همگی رفتند کلانتری ، وقتی در پرونده های قدیمی گشتند عکس و شکایت و آدرس خانه دنیا را پیدا کردند ، از دنیا و نوری بازجویی شد و نوری را كه از وقايع اخير گيج شده بود نگه داشتند . همانروز دنیا را بردن نزد خانواده اش، وقتی در زدند یک دختر جوان در خانه را باز کرد، مامور گفت پدرت را بگو بیاید ، پدر که آمد وقتی از او سوال کردند گفت ما این خانه را از آنها که دخترشان گم شد خریدیم و بخاطر اینکه در این خانه خاطره دخترشان را داشتند اینجا نماندند و آدرسشان را که میدانست به مامورها داد و اینبار مامورها به همان آدرس رفتند ، در که زدن پسر جوان رشیدی آمد مامور گفت به پدرت بگو بیاید ، وقتی دنیا پدرش را دید خودش را انداخت در بغل پدر و گریه کرد پدرش خیلی پیر شده بود و مادر و برادرش آمدند و دنیا با صدف به حق حق افتادند و گفت مادر من دنیا هستم، مامورها گفتند دنیا خانم فردا بیا دادگاه تا پرونده شكايت کامل شود دکتر هم گفته بود صدف باید بستری شود تا پاهایش به حرکت كامل بیفتد دنیا ان شب تمام داستان زندگی خود را گفت و همگی با او همدردی كرده و اشک ریختند ، فردا دنیا بهمراه پدرش به دادگاه رفتند و قاضی نوری را بعلت تجاوز و ربودن و حبس کردن دنیا و فرزندش محکوم کرد و نوری را که متحير شده بود به زندان فرستادند ، دنیا و صدف نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ ماندند، پاهای صدف هم با دارو و معالجه خوب شد. هشت سال از بهترین دوران زندگی دنیا نابود شد و مشکلاتی از نظر جسمی و روحی برايش بوجود آمد و ترس از بیرون رفتن از منزل را داشت ، پس از گذشت چند سال شرایطی بوجود آمد که .......
    فاطمه اميری كهنوج

  10. #50
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض خاطرات مدیر مدرسه- هيز

    خاطرات مدیر مدرسه- هيز
    نگار دبیر تاریخ جدیدمان در زنگ تفریح برایمان چنین نقل کرد ؛ در شهر ما جمعه بازار وجود داشت و من هم روز قبل از آن صورتم را مرتب و اصلاح کردم و رفتم جمعه بازار برای خرید، آن زمان گوجه کمیاب شده بود و
    همیشه در جمعه بازار جنس ارزانتر گیر می آمد.
    متوجه شدم زنها یک جا برای جمع کردن گوجه جمع شده اند صندوقهای گوجه زیر میزها قرار داشت من هم چون جا نبود و زنها نشسته بودند از روی سرشان خم شدم كه گوجه جمع کنم یکهو متوجه شدم کسی روی من خم شده ، برگشتم و دیدم یک اقایی پشتم است و رویش انطرف است و خانمها در حال رفت و امدند نگار گفت پیش خودم فکر کردم شاید اشتباه میکنم دوباره شروع به جمع کردن گوجه ها کردم که دوباره متوجه شدم که کسی خودش را روی من انداخته. فوری برگشتم و دیدم همان اقا بود عصبی شدم و با کیف دستیم تا توانستم کتکش زدم . و با داد و فرياد گفتم مگر خواهر و مادر نداری بی ادب .
    مرد هیز گفت خانم دیوانه شده ايی گفتم دیوانه پدر و مادرت و جد و آبادت است دیگر بدنم به رعشه افتاده بود ، اما دریغ از یک مرد یا يك زن که پشتیبانم باشند. و هر كسی سرش به كار خودش بود و اهميتی برای دفاع از من نداد ، خلاصه انروز نتوانستم خرید کنم و با دست خالی به خانه رفتم و فقط میلرزیدم و لعنت می فرستادم به آن مرد پست و هیز.
    فاطمه امیری کهنوج

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •